تاریخ انتشار : ۰۳ دی ۱۳۸۷ - ۰۹:۰۴  ، 
کد خبر : ۶۲۵۱۲
مقتضیات آستانه انتخابات

اصلاح‌طلبان و دین


 محمدرضا تاجیک
1
در نوشتار نخست، بر ضرورت واسازی و بازسازی رابطه میان اصلاح طلبان و مردم پرداختم. اکنون می خواهم گزاره های این نوشتار پیرامون لزوم ترمیم و تقویت رابطه اصلاح طلبان با دین را سامان دهم. بر هیچ صاحب تامل و تعقلی پوشیده نیست که جامعه ایرانی اساسا یک جامعه دینی است و مذهب در مرز و بوم، تاریخی بس دیرینه دارد. شاهنامه، درباره شکل گیری هویت ایرانی به ما می گوید: «اهورمزدا نخستین انسان و نخستین پادشاه جامعه انسانی را در ایران زمین که در میانه جهان جای دارد، می آفریند. آنگاه پر و بال و شاخ و برگ انسان را از میانه جهان بر شرق و غرب می گستراند.» زرتشت در گاهان، کهن ترین بازمانده های اندیشه ایرانی، نخستین بار سرود یکم خود <اهونه ویتی گاثا>(اهونودگاه) به باشندگان در آیین ستایش اهوزه و جشن و هومنه (بهمن / منش نیک)، نوید سخن گفتن از دو پدیدار را می دهد و هوشمندان را اندرز می دهد که میان «دومینو»یی که او بدیشان می شناساند، یکی را به آزادی و با شناخت خویش و نه با پیروی چشم بسته و باورمندانه از کسی، برای خود برگزینند.
دوران ساسانی، دوران گسترش و تثبیت دین به مثابه یک نهاد رسمی بود. احمد اشرف در این باره می نویسد: پادشاهان ساسانی به یاری موبدان زرتشتی از مواد و مصالح مناسب، یعنی اقوام همخون ایرانی که فرهنگ مشترک و دین مشترک و زبان مشترک دارند و بیش از یک هزاره در سرزمین ایران زندگی می کنند، دولتی واحد با نظام سیاسی و دینی واحد پدید می آورند. آنان با هدف یکپارچگی سیاسی ایران و برانگیختن غرور ملی برای دفاع از آن در برابر مهاجمان بیگانه افسانه های آفرینش نخستین انسان و نخستین پادشاه و سلسله های اساطیری پیشدادی و کیانی و پیدایش ایران را که ریشه های اوستایی داشت و در شرق ایران شایع بود، به سلسله های تاریخی اشکانی و ساسانی پیوند می زنند و قباله تاریخی برای دولت ساسانی پدید می آورند... هم در این زمان است که واژه «ایران» به عنوان یک مفهوم سیاسی به کار برده می شود و مفهوم «فرشاهی ایران» و «ایرانشهر» با قلمرو پادشاهی ایران همراه با القاب مقامات اداری و نظامی شایع می شود، همانند «ایران دبیر بد» یا «ایران آرتشتار.» در واقع، ابداع لقب «شاهنشاه ایران و انیران» از سوی اردشیر، آغاز پیدایش مفهوم ایران به عنوان یک مقوله همبسته سیاسی دینی و فرهنگی و جغرافیایی تازه است. در این زمان است که مفهوم قومی و فرهنگی ایران تشخص سیاسی هم پیدا می کند.
بعد از ورود اسلام به ایران، روایت باورداشت های دینی ایرانیان، وارد مرحله نوینی می شود. حکومت جهانی اسلام، جای حکومت ایرانی را می گیرد و دین جهانی اسلام در طول دو تا سه قرن به جای دین ایرانی زرتشتی می نشیند. چه پذیرای این نظر باشیم که «ایرانیان هویت اسلامی را رونوشتی از هویت کهن خود یافتند و در همنوایی و همنشینی این دو (اسلامیت و ایرانیت تردیدی روا نداشتند» و یا اساسا با نظریه «اسلام ایرانی شده» برخی از محققین، همچون ادوارد براون موافق باشیم و یا بر این گفته امثال عبدالحسین زرین کوب که «همه جا در قلمرو ایران و بیزانس مقدم مهاجمان عرب را عامه مردم با علاقه استقبال کردند. نشر اسلام در بین مردم کشورهای فتح شده به زور جنگ نبود و انتشار آن نه از راه عنف و فشار، بلکه به سبب مقتضیات و اسباب گونه گون اجتماعی بود» صحه گذاریم و یا حتی همچون شجاع الدین شفا، بر این نظر باشیم که واقعیت انکارناپذیر تاریخ این است که اسلام از راه شمشیر به ایران تحمیل شد، بی آنکه ایرانیان «به دنبالش گشته باشند»، نمی توان تمایل ایرانیان به دین جدید را به مثابه گسستی از باورداشت های دینی کهن آنان مورد تحلیل قرار دارد.
پیدایش امپراتوری عثمانی در غرب ایران در نیمه دوم قرن پانزدهم و اعلام خلافت سنی، یکبار دیگر ایرانیان را در مقابل یک «دگر» خارجی قرار داد. چهره بارز این «دگر خارجی»، چهره ایدئولوژیک (و یا در یک معنای وسیع تر، چهره دینی) آن بود. تقابل با این «دگر»، لاجرم یک تقابل ایدئولوژیک بود؛ تقابلی که از یک سو، برای نخستین بار «شیعه» را وارد احاد تعریفی هویت ایرانی کرده و از جانب دیگر، بازتولید مفاهیم و مناسبات کهن (قبل از اسلام) را موجب شد. بدین ترتیب، صفویان افزون بر ایجاد یک هویت سیاسی یکپارچه، بسترساز شکل گیری یک هویت اسلامی - ایرانی در تمایز با «ترکان عثمانی» شدند.
بی تردید، با این بیان نمی خواهیم بگوییم که «شیعه گرایی» ایرانیان، صرفا ماهیتی نقیضی و پادگفتمانی داشته و در تقابل با اسلام سنی مسلط بر سرزمین «دگر خارجی»(یعنی عثمانی) شکل گرفت. در واقع، ایرانیان از آن زمان که روی از عباسیان برتافتند و به علویان گرویدند، اندک اندک تمایلات شیعی خود را بروز دادند. در این ایام، دست اندرکار تقریر پادگفتمانی پیوندی (ترکیبی از ایرانیت و اسلامیت) شدند که سرشار از دقایق اسطوره ای بود: <چون جبرئیل امین، محمد مرسل را که درود خدا و خلق خدا بر او باد، بر دشت نینوا می داشت، پیامبر بپرسید که این سرزمین کجاست و جبرئیل امین بر او گفت هر آنچه را که بر حسین بن علی رفت، خواهد بودن و آن ستم ها که بر خاندانش کرده، خواهدشدن و رسول خدا آهی سرد از جگر برکشید و قطره اشکی بیفشاند و باد آن آه سرد را برگرفت و آن پولاد شد و در دریای پارس بیفکند و آن اشک بر زمین نینوا بیفتاد و از آن درختی برست که تا میان روز عاشورا شکوفان و گل افشان می بود و چون حسین به بی گناهی کشته افتاد، آن درخت بخشکید و از آن پولاد و آن چوب تبرزین مولای ما ابومسلم بود که خاندان کشندگان حسین بن علی را برانداخت...»
با تشکیل دولت صفوی، سه عنصر هویت ساز، یعنی «زبان»، «مذهب» و «اسطوره» در یک زنجیره همگون قرار گرفتند. صفویه که نام خود را از جد خود شیخ صفی الدین (یکی از بزرگان طریقت صوفیه) گرفته بودند، اگرچه ترکمن بودند، اما زبان پارسی را رسمیت بخشیده و در مقابله با همسایگان سنی مذهب به ترویج شیعه کوشیدند و همچنین در اشباع نیاز اساطیری ایرانیان به تداوم فره ایزدی موفق جلوه کردند.
در یک سده گذشته نیز دین همواره در کانون هویت انسان و جامعه ایرانی سکنی گزیده و ادبیات غنی و متنوعی با پیرامون خود خلق کرده است. نسل 35 تا 50 سال قبل از انقلاب، نسل تولد و رشدیافته در متن و یا در حاشیه فراگفتمان پهلویستی است. فراگفتمان پهلویستی، یک گفتمان هژمونی طلب و مبتنی بر منطق <کلام محوری>(دوانگاری متضاد) بود که جامعه را به دو گروه «خودی ها» و «ناخودی ها» تقسیم کرده و نوعی رابطه طرد و حذف و ستیزش میان آنان تعریف کرده بود. چنین گفتمانی، ترکیبی غیرسازگار از شبه مدرنیسم غربی (مدرنیزاسیون غربی)، شونیسم ایرانی و اسلام رسمی (حکومتی) بود.
فضای شبه غربی و سکولار این گفتمان، حجم وسیعی از این نسل را دچار نوعی گم گشتگی و سرگشتگی هویتی کرده بود که نه بر سیاق ایرانیان رفتار می نمودند و نه بر مشرب غربیان. در این فضای گفتمانی، دین و ارزش های دینی به مثابه <دگر> ایدئولوژیک پهلویسم تعریف شده بود و دین و دینداری جز به ارتجاع، واپس ماندگی، غرب زدگی و... رجوع نمی داد. طبعا، آگاهی ها و نگرش ها و رفتارهای دینی ایرانیان که مقتضات و مناسبات این فضا را پذیرفته بودند، به شدت تحت تاثیر ایدئولوژی کاذب پهلویستی بود و از سطح آموزه ها و آموخته های به شدت تحریف شده آنان فراتر نمی رفت.
اما همانگونه که گفته شد، گفتمان پهلویستی به علت طبیعت انسدادطلب و تمرکزگرایش، تولیدکننده فضای حاشیه ای بس گستره و متفاوتی نیز بود. در این فضا، روایت و حکایت دیگری برپا بود. گفتمان متفاوتی، پرتو خود را بر سپهر این فضا گسترانیده بود. نظام دانایی و نظام صدقی حاکم بر این فضا، کاملابا نظام دانایی و نظام صدقی پهلویستی بیگانه و در تضاد بود. گروه های مرجع، متفاوت بودند و منابع و ماخذ تولید آگاهی و هدایت نگرش ها و رفتارها نیز از فضای گفتمانی پهلویستی فاصله بسیار داشتند. در این فضا، دین و دینداری ارزش برتر بود و بسیاری هویت خویش را در همنشینی تنگاتنگ با هنجارها و ایستارهای دینی تعریف می کردند. دین و مناسبات و روابط دینی، بسیار زیبا و جاذب می نمود و قواعد و قوانین دینی، تنها هنجار پذیرفته شده رفتاری در این فضا بود. مساجد، تکایا و هیئت های مذهبی، به مثابه طبیعی ترین «پارلمان مردم» تعریف و تثبیت شده بودند. علمای مذهبی، به دور از پیرایه های سیاسی و آلاینده های حکومتی، مقبول ترین و مشروع ترین هدایتگران جان و عقل و روح و روان مردم بودند. دین و دینداری، ابزاری برای کسب قدرت و توجیه اغراض و اهداف سیاسی نبودند.
دین، منبع آگاهی و خودآگاهی بود؛ منشا اعتراض به «وضع موجود» بود؛ بستر شکل گیری هویت های مقاومت بود؛ تصویرگر اتوپیای مستضعفین زمین بود؛ پیام و بیانی سیاسی داشت، اما به آفت سیاست قدرت زدگی آغشته نشده بود؛ حاملان آن، روحانیون و روشنفکران انقلابی و آگاهی بودند که به علت نقش آفرینی شان در ریزبدنه های جامعه و بهره بردن از میکروفیزیک قدرت، قادر به تزریق بسیار سیال و مواج و موثر آگاهی ها بودند.
در این دوران، جریانات و گفتمان های غیرمذهبی، سکولار و ضدمذهبی نیز به گونه ای نقیضی، موجب تجمیع بیشتر مردم پیرامون منابع و ماخذ مذهبی شدند. از یک سو، در مقابل و مقابله با گفتمان ضداسلامی پهلویسم، از جانب دیگر، در مواجهه با گفتمان های مارکسیستی و از جانب سوم، در برابر گفتمان های شونیستی، مردم ترجیح دادند که از فضای نظام دانایی و نظام صدقی خود خارج نشوند و برای تحلیل ها و تدبیرهای خود کماکان رو به سوی منابع مذهبی داشته باشند.
2
با انقلاب اسلامی، جامعه ایرانی در آستانه تجربه دیگری از دین و دینداری قرار گرفت. بی تردید، انقلاب ایران، انقلابی بود به نام خدا و دین. انقلابی که حاملان اصلی آن همین هویت های حاشیه ای بودند. با انقلاب اسلامی، دین از حاشیه جامعه وارد متن می شود و رنگ خود را بر همه چیز می پاشد. به بیان دیگر، گفتمان دینی، گفتمان مسلط جامعه می شود. در فرآیند انقلاب، تجربه یک خیزش و جنبش معرفتی، ارزشی، سیاسی و مردمی، به مثابه غنی ترین و جاذب ترین منبع آگاهی نقش ایفا می کند. با انقلاب، مردم نسبت به وضعیت موجود خودآگاه شده و وضعیت مطلوبی را در پرتو تحقق و نهادینه شدن هنجارها و ایستارهای دینی تعریف و تصویر می کنند.
در این دوران، دینی که هنوز به ملاحظات سیاسی - جناحی زمخت آلوده نشده بود، بسیار محرک و مهیج می نمود، به گونه ای که آگاهی ها و خودآگاهی های نسل گذشته را به شدت دستخوش تحول و تغییر کرد و انسان ایرانی دیگری را خلق نمود. در این ایام، هر فعل و انفعالی، هر کنش و واکنشی، هر باید و نبایدی، هر گسست و پیوستی، هر گشت و بازگشتی، هر موافقت و مخالفتی، هر ماندن و رفتنی و... رنگ دین داشت و در پرتو آن معنا می یافت.
بعد از انقلاب، در مجاری و منابع آگاهی مذهبی، چندان تغییری حاصل نمی شود. حاملان آگاهی مذهبی، همان گروه های مرجع گذشته هستند، اما در چهره اپوزیسیون نظام مستقر، بلکه در سیمای پوزیسیون، نقش آفرینی در چهره و موقعیت نوین و متفاوت، اگرچه ثمرات و مواهبی را در پی داشت و به حاملان آگاهی مجال بیشتر و سهل تری را برای تزریق آگاهی های دینی کرد، اما بی تردید اختلاط و امتزاج نقش <حامل آگاهی> با <عامل قدرت> بازخوردهای منفی نیز در پی داشت.
با انقلاب، فرآیند تغییر جامعه شدت گرفت و در عالم زیست معرفتی، فرهنگی و هنجاری بسیاری از ایرانیان نوعی اختلال و تشتت و تعارض ایجاد شد. فرآیند انقلاب، برای آنان نوعی فرآیند سیاسی شدن دین نیز بود. روند شتابان انقلاب، شیرازه نظام اندیشگی و دینی آنان را که مبتنی بر یک دین «بر سیاست» و «بر قدرت» بود، دفعتا دگرگونه کرد و سامان آن را در چارچوبی «در سیاست» و «در قدرت» باز تولید نمود. این دگرگونی، در نخستین سال های انقلاب که ارزش های دینی به مثابه ارزش های مسلط جامعه نقش آفرینی می کردند، نمود و نمادی منفی نداشت، زیرا در فضای سنگین ایدئولوژیک و انقلابی این دوران، ارزش ها و هنجارهای دینی - انقلابی، به مثابه زیرساخت های رفتاری و کرداری جامعه نخبگان ابزاری، رنگ خود را به مناسبات و ملاحظات سیاسی پاشیده بود و شیوه زندگی خصوصی و عمومی، نحوه نگرش به جهان و جامعه، شیوه تحلیل مسائل سیاسی؛ مواضع در برابر دیگران، شیوه سلوک با مردم، شیوه تدبیر منزل و حتی نحوه آرایش و لباس پوشیدن و سخن گفتن و راه رفتن آنان را مقبول و مشروع جلوه داده بود.
اما در دوران بعد از جنگ و بعد از امام، شاهد تغییراتی محسوس در سویه ها و درونمایه های این <دگرگونی> هستیم. در فضای کدر این دوران، یک بار دیگر شاهد تغییراتی در ساختارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و روانی جامعه هستیم. نابرابری های اجتماعی افزایش می یابند و ارزش های دنیوی به گونه ای فزاینده جایگزین ارزش های معنوی می شوند، سبک و شیوه زندگی بسیاری از ایرانیان دگرگون می شود، مساجد از رونق سنتی خود می افتند، حوزه با کمترین متقاضی روبه رو می شود، روحانیون، اندک اندک منزلت و شان گروه مرجعی خود را در میان بسیاری از دست می دهند، گرایش به حجاب رقیق تر می شود و مقبولیت نهادهای انقلابی کاهش می یابد.
از این مقطع به بعد، روایت دینداری ایراینان نیز در پاره‌ای از عرصه‌ها دگرگونه شد. علل این دگرگونی را باید در موارد زیر جست‌وجو کرد:
1- نخبگان نظام دینی واقعا موجود، تاکنون نتوانسته اند حکومت دینی را تئوریزه نمایند. هنوز نتوانسته اند تعریفی شفاف از یک حکومت دینی به دست دهند؛ کماکان، بسیاری از آنان در فضایی آکنده مملو از بازی های گفتمانی گونه گون و متخالف و متضاد سرگردان هستند؛ کماکان، تعریفی کاربردی و راهبردی از اصطلاحاتی نظیر «سیاست دینی»، «اقتصاد دینی»، «قدرت اخلاقی»، «روابط بین الملل اسلامی» و... ارائه نشده است؛ کماکان، تکلیف خود و جامعه را نسبت به رابطه میان منافع ملی و مصالح ملی، واقعیت و حقیقت، وظیفه و نتیجه، مردم و حکومت، اسلامیت و جمهوریت، وحدت و کثرت، آزادی و شریعت، فرد و جمع و... مشخص نکرده اند، کماکان نتوانسته اند به اجماعی نظری - گفتمانی حتی در میان نخبگان دین باور و سیاست پیشه دست یابند.
2- نظام دینی مستقر، کمتر در پاسخگویی بهنگام و مناسب به نیازهای نظری و معرفتی آحاد جامعه خود موفق بوده است. هر جا که دستگاه نظری نظام حاکم از تحلیل و تدبیر شرایط «حال» قاصر مانده، گذشته های دور و آینده های دست نایافتنی رابه کمک طلبیده است. گاه نیز طمع در میوه های باغ معرفتی و نظری دیگران کرده و با وصله و پینه و مصادره به مطلوب کردن ساحت ها و افق های مختلف (و گاه ناهمخوان) نظری، سعی کرده از قافله تقریرکنندگان دستگاه های نظری جدید عقب نماند.
3- نظام دینی مستقر، در عرصه پراتیک اجتماعی و تدبیر منزل نیز لنگ می زند. این نظام، نه چندان در تحصیل خیرها (به تعبیر ارسطو) برای مردم خود موفق است و نه در احراز <فضیلت برتر> یعنی فضیلت آزادی (به تعبیر ماکیاولی.) افزون بر این، نمی توان چنین نظامی را در عرصه قانونگذاری و صیانت از قانون و ایجاد نظم و سامان سیاسی - اجتماعی موفق ارزیابی کرد. چنانچه با لاک و هیوم همراه شویم و از منظری سودانگارانه به کارآمدی نگاه کنیم، کماکان نمی توانیم این نظام را کارآمد بنامیم. حتی اگر از منظر کارکردگرایانه پارسونزی، به تامل در مورد کارآمدی نظام مستقر بپردازیم، آن را در انجام کار ویژه هایی نظیر «حفظ انسجام و همبستگی اجتماعی»، «حل ستیزش های اجتماعی سیاسی»، «نیل به اهداف» و «انطباق با شرایط متغیر و متحول» چندان موفق نمی یابیم.
4- آنچه به نام سیاست و سیاست ورزی در این نظام دینی واقعا موجود جاری و ساری است، هرچه باشد سیاست اخلاقی و دینی نیست و آنچه در نظام به نام «رقابت سیاسی» مطرح است، چیزی جز جنگ احزاب و جناح ها علیه یکدیگر نیست. پنداری تمامی بازیگران سیاسی جامعه گرگ یکدیگر شده اند و جز به حذف و طرد رادیکال یکدیگر نمی اندیشند و گویی که «گفت وگو» را در میان آنان راهی نیست و هر بازیگری، بازیگر دیگر را «دگر رادیکال و سازش ناپذیر» خود تعریف کرده است.
5- نظام دینی واقعا موجود با نوعی نارسایی و انسداد در فرآیند «انتقال ارزش ها و هنجارهای دینی» به نسل جدید و نوعی ناکارآمدی در بازتولید آگاهی ها و ارزش های دینی و تولید کالاهای دینی جذاب و بدیع و منطبق با شرایط و روح زمانه مواجه است.
6- خوانش ارتدوکسی از دین، زمختی خود را بر سیمای نظام دینی موجود نقش کرده و آن را در چالش با دنیای مدرن، جامعه مدرن و انسان مدرن قرار داده است.
3
متاسفانه برخی از شبه اصلاح طلبان تازه به دوران رسیده و بی ریشه با برقراری نوعی رابطه اینهمانی میان دین و رفتار و کردار دینداران، سرود عرفی گرایی سر دادند و دین و فعالیت های دینی را در حاشیه گفتمان خود قرار دادند و از این رهگذر، خدشه ای جدی بر هویت و حیثیت دینی جریان اصلاح طلبی وارد آوردند.
در شرایط کنونی، جریان اصلی اصلاح طلبی که همواره معتقد بوده و هست که: (1) دین استعداد تولید و بازتولید یک نظام دانایی و نظام صدقی منطبق با روح و مقتضیات زمان ها و دوران های گوناگون را دارد؛ (2) دین دارای نقش و کار ویژه های انکارناپذیر اجتماعی است؛ (3) دین، طریقی برای نیل به رستگاری در دنیا و آخرت است؛ (4) گفتمان دینی دارای غنای مفهومی است (5) گفتمان دینی گفتمانی عقلانی است؛
(6) گفتمان دینی گفتمانی مردم سالار است؛ (7) گفتمان دینی، گفتمان مسلط جامعه امروز ماست و نیز کاملامعتقد است که:
(1) امکان بازسازی و بازتولید رابطه اعتماد میان گروه های مرجع دینی و نسل کنونی وجود دارد؛ (2) امکان بازتولید آگاهی های دینی منطبق با شرایط زمانه وجود دارد؛ (3) امکان اتخاذ شیوه ها و روش های نوین تبلیغ و ترویج باورها و آگاهی های دینی و امکان ایجاد نهادهای کارآمد و روزآمد که براساس رهیافت ها و راهبردهای مشخص به مهندسی آگاهی های دینی جامعه بپردازند، وجود دارد، باید بیش از همیشه از هویت دینی خود مراقبت و دفاع کند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات