تاریخ انتشار : ۰۲ دی ۱۳۸۷ - ۰۸:۴۱  ، 
کد خبر : ۶۲۵۳۳

یازده سپتامبر در نگاه هابرماس و دریدا

مهرداد میردامادی مقدمه: حادثه یازده سپتامبر در تمامی مناسبات سیاسی اقتصادی و اجتماعی تأثیراتی بر جای گذاشت؛ در حوزه فرهنگ نیز این حادثه بی‌تأثیر نبود، یکی از این تأثیرات مفهوم واژه تروریست بود، مفهومی که پس از این واقعه مورد بررسی جدی متفکرین قرار گرفت. بررسی دیدگاه یورگن‌ هابرماس آلمانی و ژاک دریدای فرانسوی؛ که هر کدام بر اساس دیدگاه فکری خود به این پدیده پرداخته‌اند شاید بتواند ابعاد ناگفته‌ای از این پدیده را روشن سازد.

علائم
اگر به باور یورگن هابرماس عقل ( که موجب ارتباطات شفاف و بی پرده می باشد) قادر است دردهای ناشی از تجدد ( مدرنیزاسیون ) از جمله، افراط گرایی مذهبی و تروریسم را درمان کند؛ به زعم ژاک دریدا: تنش های ویرانگررا می توان ردیابی و نام گذاری کرد، ولی نمی شود به طور کامل آنها را کنترل و مغلوب کرد. به نظر هابرماس، مقصر، سرعتی است که «تجدد» با آن خود را تحمیل کرده و در نتیجه در شیوه های زندگی سنتی، واکنش های دفاعی به وجود آورده است ؛ ولی دریدا معتقد است که این عکس العملهای دفاعی، خود، محصول مدرنیته می باشند. به عقیده او، تروریسم، علامت مرض خود ویرانگری است ( اتو ایمون ) که حیات دموکراسی مشارکتی ، نظام قانونگذاری که ضامن اجرای آن است و همچنین، جدایی حقیقی امر مذهبی از امر لائیک را تهدید می کند. این خود ویرانگری، باعث مرگ خود جوش ساخت کارهای دفاعی است که در برابر حمله خارجی، وظیفه دفاع از بدن را به عهده دارند. دریدا، با این تحلیل اضطراب آور، تشویق مان می کند، تا آرام و با حوصله، در جستجوی راهی برای درمان باشیم .
شبح تروریسم جهانی، مثل جنگ سرد، آینده ما را مشوش می کند؛ زیرا، نوید به فردایی را نابود می کند که رابطه خلاق با روزمان، وابسته به آن است. یازده سپتامبر، به علت سهمناک بودنش، شرایطی را فراهم آورده که ما مدام در انتظار حادثه هولناکتری به سر می بریم. خشونت حملاتی که برج های دو قلو و ساختمان پنتاگون را مورد هدف قرار دادند، دهشت ژرفی را به وجود آورده که دیگربرای سالها، شاید هم دهها سال، تمامی وجود و فکر ما را ، مشغول خواهد کرد. نامگذاری این واقعه به تاریخ آن، یعنی یازده سپتامبر، اهمیتی تاریخی به او می دهد، و این نامگذاری همان قدر به نفع تروریست می باشد که به نفع رسانه های خبری غرب است.
برای هابرماس، همچنان که برای دریدا، جهانی شدن، نقش اساسی را در تروریسم بازی می کند. اگر اولی رشد نابرابری ها را نتیجه روند شتابزده تجدد می داند، دومی شرایط را، با توجه به زمینه شان، به شیوه ای متفاوت تفسیر می کند. مثلا به زعم دریدا، جهانی شدن موجب شد تا دموکراتیزاسیون های سریع و به نسبت آسان ملت های اروپای شرقی که در اردوگاه شوروی جای داشتند امکان پذیر شود. در این مورد، او جهانی شدن را مثبت ارزیابی می کند.
برعکس، از تاثیرات جهانی شدن بر پویایی منازعات و جنگ ها به شدت مضطرب است.
«جنگ تصاویر و بیانیه های دو به اصطلاح سردار جنگی، دو خصم؛ بن لادن و بوش، با شتاب هر چه بیشتر به روی امواج می روند و بیش از پیش، حقیقتی را که این جنگ بر ملا می کند، از نظر دور و پنهان نگه می دارند».
با این ‌همه، موقعیت هایی وجود دارند که در آنها، جهانی شدن چیزی بیش از ترفند کلامی که بی عدالتی ها را پنهان می کند، نیست. دریدا توضیح می‌دهد که این همان اتفاقی است که در فرهنگهای اسلامی رخ می دهد؛ جایی که جهانی شدن نقشی را که به او واگذار شده بازی نمی کند؛ دریدا در اینجا به هابرماس نزدیک می شود، جهانی شدن را نه فقط به بی عدالتی ها، بلکه به مسئله مدرنیته و روشنگری نیز ربط می دهد.
اگر هابرماس، تروریسم را نتیجه ضربه ای می داند که تجدد، به علت سرعت عجیب فراگیریش در جهان، به وجود آورده است؛ برای دریدا، تروریسم، علامت مرضی است در ذات تجربه مدرن که مدام چشم به آینده دوخته است ؛ آینده ای که، بیمار گونه ، به مثابه نوید، امید و تأیید خود تلقی می شود. دو تأمل یاس‌آور بر ارثیه روشنگری و بر جست‌وجوی سازش ناپذیر موضعی انتقادی که می باید از تحلیل خود حرکت کند.
هابرماس در تعریف خود از تروریسم و تفکیک تروریسم ملی و جهانی می‌گوید: تروریسم امروز با تروریسمی که از نیمه دوم قرن، به شیوه‌های شبه نظامی-چریکی و در شکل مسلط جنبش های آزادیخواهانه اعمال شده و همچنان ادامه دارد، متفاوت است؛ مثلا: مبارزات استقلال طلبانه چچن ها. در مقابل این تروریسم، تروریسم جهانی که با واقعه یازده سپتامبر به اوج خود رسید، دارای مشخصات آنارشیستی قیامی ناتوان است  زیرا علیه دشمنی است که با اعمال هدفمندی که منطق واقع بینانه‌ای را دنبال کند به هیچ‌وجه مغلوب شدنی نیست. تنها عمل ممکن، وارد کردن ضربه روانی و ایجاد نگرانی در مردم و دولت‌هاست. از نقطه نظر تکنیکی، ضعف و حساسیت شدیدی که جوامع پیچیده ما نسبت به تخریب دارند، موقعیت مطلوبی برای فلج کردن موقت فعالیت های روزمره به وجود می آورد که می تواند با کمترین هزینه ای خسارات عظیمی به بار آورد.
تروریسم جهانی دو امر را به افراط می کشاند: یکی نداشتن هدفی واقع گرایانه است و دیگری توانایی در استفاده از شکنندگی نظام های پیچیده. اما آیا می باید بین تروریسم و جنایت‌های معمولی، و یا اشکال دیگر توسل به خشونت، فرقی قائل شد؟ هابرماس در این باره معتقد است: هم بله و هم نه. از نظر اخلاقی، عمل تروریستی، در هر موقعیتی و با هر انگیزه ای که انجام شود، به هیچوجه قابل بخشش نیست. هیچ چیزی به ما این رااجازه نمی دهد که با استناد و عتایت به اهدافی که تروریست ها برای خود تعیین می کنند، مرگ و رنج دیگری را توجیه کنیم . هر قتلی، مرگی است اضافی. اما از نظر تاریخی، تروریسم نسبت به جرمهایی که در صلاحیت قاضی جزایی است، از موقعیت کاملا متفاوتی برخوردار است . تروریسم، د رتمایز با جنایت خصوصی، جنایتی است که به عموم مربوط می شود و در قیاس با جنایت ناموسی، به نوع دیگری از بررسی و تحلیل نیاز دارد؛ وانگهی، اگر اینطور نبود ؛ ما حالا گفت‌وگو نمی کردیم.
تفاوت بین تروریسم سیاسی و جنایت معمولی، به ویژه، هنگام تغییر رژیم ها آشکار و مسلم می شود، وقتی که تروریست های دیروز را به قدرت می رسانند و آنها را به عنوان نمایندگان محترم کشورشان معرفی می‌کنند، این می ماند که چنین تغییر سیاسی فقط می تواند مطلوب تروریست هایی باشد که واقع گرایانه اهداف سیاسی قابل فهمی را دنبال می کنند و روزی می توانند به استناد ضرورت رهایی از وضعیت ظالمانه آشکار، با اعمال جنایتکارانه خود نوعی مشروعیت کسب کنند. من به سختی می توانم موقعیتی را تصور کنم که روزی بتوان از جنایت وحشتناک یازده سپتامبر یک عمل سیاسی، ولو غیرقابل فهم ساخت و به هر عنوانی مسئولیت آن را به عهده گرفت. 
اما آیا یازده سپتامبر را باید یک جنگ تلقی کرد؟ او در این باره می‌گوید: حتی اگر کلمه «جنگ» در قیاس با گفتمان کسانی که جنگ های صلیبی را مطرح کردند، کمتر تولید اشتباه کند و از منظر اخلاقی ایراد کمتری بر آن وارد باشد؛ با این وصف، به نظر من، تصمیم ژرژ بوش در فراخوان جنگ علیه تروریسم ؛ هم به علت هنجار های معمولی و هم از جهت واقع گرایی عملی، اشتباه بزرگی است؛ زیرا از لحاظ عرفی، در حقیقت، جنایتکاران را تا حد جنگجویان دشمن بالا می برد و از لحاظ واقع گرایی عملی، جنگ علیه «شبکه ای» که با هزاران مصیبت هم نمی شود هویت اش را شناخت، غیرممکن می باشد (اگر می بایستی، برای کلمه جنگ معنی مشخصی را حفظ کرد.)
هابرماس درباره ریشه‌های این خشونت هم معتقد است: این خشونت از نابرابری های اجتماعی تحقیر آمیز ، تبعیضات تنزل دهنده، فقر و به حاشیه رانده شدن مردم ناشی می شود. اما، دقیقا، به این دلیل که عملیات نظامی، بازیچه شدن و خشونت در روابط اجتماعی ما رخنه کرده اند، نباید دو واقعیت دیگر را از نظر دور بداریم : اولا، اعمالی که زندگی روزمره ما را با دیگران می سازند، بر پایه محکم اعتقادات مشترک و بر عناصری که ا ز نظر فرهنگی امر مسلمی به حساب می آیند و همچنین بر انتظارات متقابل بنا شده اند. در چنین موقعیتی، رفتار هایمان را به دو طریق هماهنگ می کنیم؛ یکی از راه بازیهای زبان معمولی و دیگری با ارتقا میزان توقع اعتباری متقابل که به طور ضمنی قبولشان داریم (این آن چیزی است که فضای عمومی ما را با دلایل کم و بیش موجهی می سازد) ثانیا، گفته بالا واقعیت دومی را توضیح می دهد؛ یعنی وقتی ارتباطات مختل می شوند، وقتی تفاهمی به وجود نمی آید یا سو تفاهمی در کار است یا وقتی پای فریب و تزویر به میان کشیده می شود ، آنگاه ، درگیرهایی بروز می کنند که اگر پیامد هایشان دردناک باشند ، دیگر به حدی رسیده اند که یا سر از روان پزشک در می آورند و یا کار شان به دادگاه کشیده می شود. دور خشونت، با دور اختلال در ارتباطات شروع می شود که از طریق بی اعتمادی متقابل غیر قابل کنترل، به قطع رابطه منجر می شود. بنابراین، اگر خشونت با اختلال در روابط شروع می شود، تنها پس از انفجار می توان فهمید که مشکل چه بوده و چه باید ترمیم شود.
برای گشودن ذهنیت و نگرشی، باید از راه آزاد سازی روابط و دفع واقع بینانه اضطرابها و فشار ها اقدام کرد. در رفتار روزمره ارتباطاتی، باید انباشتی از اعتماد به وجود آید؛ و این سرمایه، پیش شرطی ضروری است تا توضیحات عاقلانه، از طریق وسائل ارتباط جمعی، مدارس و خانواده ها، در ابعادی وسیع، انتقال یابند. همچنین، باید این توضیحات معقول، مقدمات فرهنگ سیاسی نگرش مورد نظر را در بر گیرند. اما، آنچه به ما غربیان مربوط می شود و ، در این مقطع، عامل مهمی به حساب می آید، نقش رسمی و شناخته شده ای است که ما در برابر فرهنگ های دیگر از خود عرضه می کنیم . اگر غرب، در تصویری که از خود دارد بازنگری کند، می آموزد که چه چیزی را باید در سیاست اش تغییر دهد تا به عنوان قدرتی شناخته شود که قادر است به تلاش تمدن ساز خود شکل بدهد. اگر سرمایه داری بی حد و مرز امروز را، از جهت سیاسی، مهار نکنیم، دیگر نمی توانیم لایه های نابود کننده اقتصاد جهانی را کنترل کنیم؛ دست کم، می باید در عواقب ویرانگر این ناهمخوانی ها، که از پویایی توسعه اقتصادی ناشی شده اند، تعادلی بر قرار کنیم (منظورم از عواقب، فقر و حقارتی است که گریبانگیر بسیاری از مناطق و قاره ها شده است.) چیزی که در پس پرده رابطه با فرهنگ های مختلف وجود دارد، فقط تبعیض، تحقیر و یا به قهقرا رفتن نیست. بلکه این منافع آشکار غرب است که در پشت موضوع و مسئله «تصادم فرهنگ ها» از نظر پنهان می شود. مثل اینکه در استفاده از منابع نفتی ادامه دهد و ذخایر انرژی خود را تامین کند.
ژاک دریدا اما یازده سپتامبر را به عنوان یک رویداد عظیم از بعد فلسفی آن مورد نقد قرار داده و می‌گوید: بدون شک، چنین «واقعه»ای نیازمند پاسخی فلسفی است؛ یا بهتر بگویم، جوابی لازم است تا افراطی ترین پیش فرض هایی که در گفتمان های فلسفی، بیش از بقیه بینش ها ریشه دوانده اند، را زیر سوال ببرد . این بینش ها، که اغلب اوقات در آنها «واقعه» توصیف، ذکر و گروه بندی شده است، از «خوابی جزمی» ناشی می شوند که بدون اندیشه جدید فلسفی، نمی توان از آن بیدار شد؛ بدون تاملی بر فلسفه، به ویژه بر فلسفه سیاسی و ارثیه آن. گفتمان رایج، یعنی گفتمان وسایل ارتباط جمعی و لفاظی های رسمی، خیلی راحت، به برداشتهایی مثل «جنگ» یا «تروریسم» ( ملی یا بین المللی) تکیه می کند. 
از طرفی، باید تا حد ممکن، بین جنگ ها تفاوت قائل شد: بین جنگ کلاسیک (که در سنت حقوق اروپایی به درگیری مستقیم و اعلام شده بین دو دولت متخاصم گفته می شود) و «جنگ داخلی» و یا «جنگ پارتیزانی» .از طرف دیگر، می بایست در مخالفت با اشمیت اذعان کنیم : خشونتی که امروز طغیان کرده است ناشی از جنگ نیست، این اصطلاح «جنگ علیه تروریسم» بسیار مهم است، باید این ابهام و منافعی که با سوء استفاده زبانی ادعای خدمت به آن می شود، را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. بوش از «جنگ» حرف می زند، ولی از تعین هویت دشمنی که به او اعلام جنگ داده ناتوان است. این حرف، بارها، گفته شده که مردم و ارتش افغانستان دشمن آمریکایی ها نیستند. حالا، به فرض اینکه بن لادن در آنجا تصمیم گیرنده بلامنازع باشد، ولی همه می دانند که او افغانی نیست و از کشورش رانده شده است (همان‌طور که تقریبا و بدون استثنا از طرف همه کشورها و تمامی دولت ها طرد شده است) و اینکه، تا چه حد، خود شکل گیری سازمانش مدیون آمریکا است؛ به ویژه اینکه، او تنها نیست و دولتهایی که غیر مستقیم به او کمک میرسانند، به عنوان دولت اقدام نمی کنند؛ هیچ دولتی، به طور علنی، از او حمایت نمی کند و مشکل بتوان دولتهای پناه دهنده به شبکه های تروریستی را شناسایی کرد. دریدا با چنین مقدمه‌ای به انتقاد از منتسب کردن بن لادن به یک جغرافیای خاص پرداخته و می‌افزاید: ایالات متحده آمریکا و اروپا، همچنین لندن و برلن، پناهگاه و محلهای آموزش و کسب اطلاعات برای همه «تروریست‌های» جهان هستند. مدتهاست که دیگر برای شناسایی پایگاه عملیاتی این تکنولوژهای جدید ارتباطات و تهاجم، نسبت دادن آن به جغرافیا و یا «سرزمین» معینی جایز نیست (برای تعمق و تدقیق آنچه در بالا در مورد تهدید تمام عیار از محلی ناشناس و غیر دولتی ذکر شد، این را هم سریع و گذرا بگویم که تهاجمات از نوع تروریستی، دیگر نیازی به هواپیما، بمب و داوطلب عملیات انتحاری نخواهد داشت؛ کافی است، ویروسی در برنامه های کامپیوتری که داری اهمیت استراتژیکی هستند وارد کرد؛ و یا به منظور فلج کردن منابع اقتصادی، نظامی و سیاسی در یک کشور یا در یک قاره، اغتشاشات خطرناکی به وجود آورد. این گونه عملیات می توانند در هر کجای دنیا و با هزینه و ابزاری محدود عملی شوند). 
اما چرا رابطه میان زمین، سرزمین و ترور تغییر کرده است؟دریدا در این باره به نقش دانش معتقد است و می‌گوید: این تکنولوژی ـ علم است که تشخیص جنگ از تروریسم را دشوار می کند. از این منظر، در مقایسه با امکانات ویرانگر و آشوبهای قیامتی که برای آینده، درمخزن شبکه های کامپیوتری جهان ذخیره شده اند، واقعه یازده سپتامبر، از نوع نمایش‌های باستانی خشونت است که هدفش تشویش اذهان عمومی است. فردا می توان؛ بی سر و صدا و به طور نامریی، آن هم سریع و بدون خونریزی، با حمله به شبکه‌های کامپیوتری که همه حیات (اجتماعی، اقتصادی، نظامی و غیره) یک «کشور بزرگ» یا بزرگ‌ترین قدرت جهان به آن وابسته است، ضربه بدتری وارد کرد. روزی خواهند گفت: یازده سپتامبر مربوط به دوران «خوش» آخرین جنگ بود؛ دوره ای که همه چیز عظیم، قابل رویت وسترگ بود! به چه ابعادی! به چه ارتفاعی! ولی وضع بدتر شد. از این پس، تکنولوژی های مینیاتوری، از هر نوع و به مراتب قوی تر، نامرئی و تسخیر تاپذیرتر، در همه جا، رخنه کرده اند. در زمینه علم ذره شناسی، با میکروب‌ها و باکتری‌ها برابری می کنند. اما، دیگر ناخودآگاه ما حساس شده و از آن اطلاع دارد؛ و همین است که تولید ترس می کند.
حتی اگر اصرار داشته باشیم از «تروریسم» حرف بزنیم، این اصطلاح، مفهومی تازه و وجوه تمایز جدیدتری را در بر میگیرد. اما تعریف واقعی تروریسم چیست؟ دریدا در این باره می‌گوید: ارائه تعریفی دقیق از همیشه مشکل تر است. اگر نخواهیم کورکورانه از زبان رایج پیروی کنیم؛ زبانی که اغلب پیرو سخنوری‌های وسایل ارتباط جمعی و یا نمایشات کلامی قدرت سیاسی مسلط است، باید هنگام به کار بردن عبارت «تروریسم» و به ویژه «تروریسم جهانی» محتاط باشیم. ابتدا، باید دید ترور چیست؟ و چه چیزی ترور را از ترس، نگرانی و هراس متمایز می کند؟ لحظه ای پیش، وقتی گفتم : رویداد یازده سپتامبر «واقعه» عظیمی است؛ زیرا آسیب روحی عمیقی بر آگاه و ناخوداگاه وارد کرده، و گفتم که این نه به خاطر آن چیزی است که اتفاق افتاده، بلکه به سبب تهدید نامشخص آینده ای است خطرناکتر از جنگ سرد؛ درآنجا، از کدامیک حرف میزدم : از ترور، ترس، هراس یا اضطراب؟ وجه تمایز بین تروری که طراحی، تولید و تنظیم شده با این «ترسی» که نزد بخش بزرگی از سنت فکری، از هابز گرفته تا اشمیت و یا حتی والتر بنیامین، به عنوان شرط اقتدار قانون و شرط اعمال خود مختار قدرت وحتی شرط سیاست و دولت قلمداد می شود، چیست؟ در «لویاتان» هابز تنها از «fear» ترس حرف نمی زند ، از «terror» ترور هم می گوید. بنیامین در مورد دولت می گوید: گرایش دولت بر این است که با تهدید، به طورمشخص، خشونت را به انحصار خود در آورد. البته خواهند گفت که هر تجربه ای در ترور، حتی اگرویژگی خود را داشته باشد، لزوما نتیجه تروریسم نیست. در این شکی نیست، ولی تاریخ سیاسی کلمه ی « تروریسم » از مراجعه به «تروریسم انقلابی» فرانسوی ناشی شده است، تروری که به نام دولت اعمال شد و دقیقا بااین فرض که انحصار مشروع خشونت از آن اوست.
اگر به تعاریف رایج وصریح قانونی از تروریسم مراجعه کنیم، چه می یابیم؟ در این تعاریف، تروریسم ناظر به جنایتی است که علیه حیات انسانی و با تجاوز از قوانین ملی وبین المللی رخ میدهد. بر اساس این تعریف، هم نظامیان از مردم متمایز میشوند (قربانیان تروریسم عمدتا غیرنظامی تصورمی شوند) و هم اینکه، هدفی سیاسی مد نظر قرار میگیرد (ترساندن و مرعوب کردن مردمان غیر نظامی به منظورتاثیر گذاشتن ویا تغییر سیاست یک کشور). در نتیجه، تعاریف موجود، « تروریسم دولتی » را حذف نمی کنند. همه تروریست های دنیا مدعی اند که عملشان پاسخی است برای دفاع از خود، علیه تروریسم دولتی که به این عنوان عمل نمی کند و با استدلال های کم وبیش معتبر اعمال خود را توجیه می کند. مثلا و به ویژه، از اتهاماتی که علیه امریکا وجود دارد اطلاع دارید.این کشور متهم به اعمال و تشویق تروریسم دولتی است. از طرف دیگر، حتی در دوران جنگ های «اعلام شده» دولت با دولت، در اشکال قدیمی حقوق اروپا، تجاوزات تروریستی رایج بود. از قرنها پیش، از بمبارانهای کم و بیش شدیدی که در طی دو جنگ جهانی اخیر انجام شد، ارعاب مردم غیرنظامی حربه ای معمولی بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات