حسن یوسفیاشکوری
در سالیان اخیر بسیاری از نسل پس از انقلاب و حتی شماری از نسل دیروز از موضع نقد و حتی رد و نفی در مورد انقلاب و مبارزه پیش از انقلاب سخن میگویند یا انقلاب و انقلابیگری و مبارزات سیاسی در عصر پهلوی دوم را به طور کلی نفی میکنند و آن تلاش را مضر میشمارند و یا بدفهمی و بدعملیها و به طور کلی اشتباهات ایدئولوژیک یا استراتژیک گروههای مبارز و انقلابی را منشاء حوادث بعدی پس از انقلاب میدانند.
من اکنون نه در مقام دفاع تئوریک از تئوری انقلاب هستم و نه میخواهم از هر عمل انقلابی در هر مقطع از تاریخ ایران (از جمله در دهه 40 و 50) دفاع کنم و نه بر آنم که از تمام انقلابیون حمایت نمایم، آنچه که حال مورد تاکید من است دو نکته اساسی و بنیادین است، یکی ضرورت مبارزه با رژیم ارتجاعی و استبدادی پهلوی است و دیگر، دفاع از اخلاص و ایمان انقلابی زنان و مردانی که در آن شرایط زندگی و رفاه و آرامش و امنیت و عافیت و عافیتطلبی را رها کردند و برای آزادی و عدالت و استقلال میهن در سطوح مختلف مبارزه کردند و شماری از آنان به شهادت رسیدند. درباره هر کدام به توضیحی کوتاه بسنده میکنم.
امروز برخی افراد به طور جدی درباره درستی و صحت مبارزه سیاسی و انقلابی براندازانه تردید کردند یا گاه قاطعانه آن را غلط و زیانآور میدانند. اینگونه تحلیلگران یا از نظر تئوریک مطلقاً با انقلاب و انقلابیگری مخالفند و آن را در هر حال تجویز نمیکنند یا معتقدند در رژیم پهلوی هنوز امکان اصلاح وجود داشت و نیازی به انقلاب و براندازی نبود و در نهایت همین خشونتهای انقلابی رژیم را به استبداد مطلق و خشونت بیپایان کشاند و تحولات اجتماعی و مدنی و تشکیل نهادهای مدرن را ناممکن ساخت. بگذریم که هنوز علت اصلی چنین رویکردی و تحلیلی، تحولات پس از انقلاب است و در واقع بسیاری به صورت واکنشی و عموماً احساسی در برابر واقعیتهای تلخ به چنین موضعگیریها و تحلیلهای شبهعلمی کشانده شدهاند، اما مدعای اصلی مدعیان قابل توجه و تامل است و باید درباره آن علمی و منصفانه اندیشید و داوری کرد و این البته هم به تحقیق کامل و هم به همهجانبهنگری و هم به انصاف علمی و همزمان مفصل برای بحث و گفتوگو نیاز دارد. اما من هنوز قانع نشدهام که واقعاً رژیم شاه اصلاحپذیر بوده و در سالیان پس از پانزده خرداد امکان اصلاح آن از طریق فعالیتهای مدنی و حزبی و سیاسی و پارلمانتاریستی و در نهایت مشارکت در قدرت وجود داشته است. اندیشه مبارزه مسلحانه و طرح شعار «تنها ره رهایی جنگ مسلحانه است» اولاً یکباره و بدون مقدمات مطرح نشده و ثانیاً محصول فکر و نظر یک فرد و حتی یک گروه و سازمان نبوده است. از شهریور 1320 تا اوایل دهه 40 دو دهه گذشته بود و در طول دو دهه روشنفکران و سیاستورزان در جناحهای مختلف ملی، اسلامی و مارکسیستی کوششهای بسیاری کرده بودند تا رژیم را به انعطاف و انجام اصلاحات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی در چارچوب نظام سلطنت پهلوی و قانون اساسی مشروطه وادارند اما به رغم توفیقات نسبی و مقطعی (از جمله در دوران سه ساله نهضت ملی و حکومت دکتر مصدق)، سرانجام انسداد سیاسی کامل پدیدار شد و بنبست کامل فراروی تمام نیروهای سیاسی و اجتماعی و روشنفکری آشکار شد. در این دوران بیست ساله، شاه به جای این که شاه مشروطه باشد و حتی نصایح کسانی چون مصدق و بازرگان را بشنود و به سلطنت بسنده کند و حکومت را به مردم واگذارد، روز به روز و قدم به قدم با نقض آشکار قانون اساسی به استبداد و خودکامگی گرایش پیدا کرد و سرانجام پس از کودتای 28 مرداد سلطنت و حکومت را ادغام کرد و پس از پانزدهم خرداد 42 به استبداد مطلق روی آورد و چنان با خشونت و خودکامگی به سرکوب آزادیخواهان و ملیون و عناصر دموکرات و قانونگرا دست زد که دیگر روزنه امیدی باقی نماند. آیا بیست و چهار سال (44 ـ 20) تجربه و آزمون رژیم کافی نبود؟ گفتهاند و درست گفتهاند که وقتی زبانها بریده و دهانها دوخته و قلمها شکسته شود و همه به یأس کامل برسند، صفیر گلوله فضا را خواهد شکافت و دوران جدید مبارزه را نوید میدهد و این در تمام مبارزات مسلحانه و انقلابیگریهای معاصر جهان تجربه شده است. تمامی شواهد تاریخی و اسناد و شهادت رجال سیاسی و دستاندرکار مبارزات سیاسی و اجتماعی دهه 40 حکایت از آن دارد که اصلاحناپذیری نظام اندیشهیی اجمالی بود و حتی شخصیتی چون مهندس بازرگان در دادگاه با درک تاریخی درست خود آشکارا اعلام میکند که ما آخرین گروهی هستیم که با شما با زبان قانون صحبت میکند و همین شخصیتها عموماً پس از پیدایش و ظهور سازمانهای چریکی از آنها استقبال کرده و آنان را تایید کردند و به حمایت همهجانبه یا مشروط خود از چریکها پرداختند و البته شماری هم سکوت کردند ولی بسیار بعید میدانم که در سالیان پیش از انقلاب یک عنصر سیاسی به رزمندگان انقلابی احترام نگذاشته باشد. روحانیون سیاسی نیز عموماً یا رسماً و عملاً مبارزات چریکی را تایید و از آن حمایت میکردند و یا سکوت تاییدآمیز داشتند. اگر این گزارش تاریخی درست باشد، میتوان این نتیجه را گرفت که در دهه 40 استراتژی مقبول و معقول هم استراتژی مبارزه مسلحانه و حداقل قهرآمیز بوده و همه مبارزان کموبیش به این نتیجه رسیده بودند که تنها راه شکست سکوت و در نهایت واژگونی رژیم استبدادی و تحقق عدالت و آزادی و پیشرفت و تامین کرامت انسان صفیر گلوله و مقاومتبراندازانه است. آیا این تشخیص غلط بود؟ به نظر میرسد این استراتژی درست بود و اجتنابناپذیر چرا که واقعاً رژیم کمترین انعطافی برای اصلاح و تغییر در وضعیت موجود نشان نمیداد بلکه در مقابل روز به روز خشنتر و متصلبتر میشد و شاه یقین داشت با آمریت و جباریت تمام و البته با اتکا به حمایتهای خارجی هم به سلطنت خود ادامه دهد و هم به نوعی رفرم و تجدد و حداکثر آزادیهای اجتماعی (بدون آزادیهای سیاسی) جامه عمل بپوشد. اما این ممکن نبود و ممکن نشد. البته نباید فراموش کرد که در آن دوران مبارزات آزادیبخش و ضداستعماری و ضداستبدادی در آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین به شدت جریان داشت و شماری از آنها به پیروزی رسیده بودند و این بیتردید فضای فکری نخبگان و روشنفکران و آزادیخواهان ایرانی را تحت تاثیر قرار داده و در تحلیل آنان از شرایط و انتخاب استراتژی براندازی رژیم دخالت موثر داشت. جالب اینکه در ایران نیز همین استراتژی موفق از آب درآمد. هرچند استراتژی مبارزه مسلحانه (که مسعود احمدزاده آن را هم استراتژی و هم تاکتیک نامیده بود) نقش تعیینکننده و نهایی در پیروزی انقلاب ایران نداشت اما استراتژی براندازی و قهرآمیز کامیاب بود و این از درستی آن حکایت میکند. بگذریم که از نظر جامعهشناسی و تحولات تاریخی «انقلاب» پدیدهیی است که اتفاق میافتد و انقلاب مردمی معلول اراده و تصمیم چند نفر قهرمان یا پیشتاز نیست. روشنفکران و انقلابیون پیشتاز حداکثر مامای انقلاب هستند نه پدیدآورنده انقلاب. کسانی که امروز استراتژی براندازی و حتی مبارزه مسلحانه را نفی میکنند، دقیقاً بگویند که اولاً رژیم امکان میداد تا راه مسالمتآمیز و قانونی و سیاسی برای تغییر و اصلاح و تحقق دموکراسی و آزادی باز بماند؟ اگر پاسخ مثبت است، دلایل و شواهد آن کدام است؟ و ثانیاً چرا حتی مسالمتجویان عموماً به براندازی معتقد شدند یا خود به براندازی دست زدند و حداقل سکوت کردند و راه سومی را آغاز نکردند؟ اگر واقعاً امکان استمرار راه مسالمت و قانونی وجود داشت، اتفاقاً در فضای قهر و خشونت فرصت مناسبی بود که مسالمتجویان راه میانهیی را آغاز کنند و کاملاً به نفع رژیم بود که از آن استقبال کند و در نهایت خود را از سقوط و حداقل بحرانهای غیرقابل حل برهاند. به نظرم نه تنها هیچ دلیلی به نفع نظریه امکان مبارزه سیاسی و قانونی در دهه 40 و 50 وجود ندارد بلکه میتوان دلایل قانعکنندهیی به زیان آن ارائه داد. در نهایت حتی اگر مبارزات مسلحانه یا براندازانه نفی و به هر دلیل نادرست دانسته شود، چرا گاه اساس مبارزه با رژیم استبدادی زیر سوال میرود؟ حداقل نمیتوان در فساد و استبداد رژیم پهلوی تردید کرد و لذا در ضرورت مبارزه با آن دستگاه فاسد و سرکوبگر و بیاعتنا به حقوق مردم و ناقض قانون اساسی نیز نمیتوان شک کرد. مقایسه آن رژیم و شرایط پس از آن نیز، هیچ از تباهی رژیم پهلوی و ضرورت منطقی و ملی مبارزه با آن نمیکاهد.
و اما در مورد نکته دوم. اگر قانع شویم که مبارزه و مقاومت مسلحانه اشتباه بوده و بهتر بود پدید نمیآمد، باز جای این پرسش هست که میتوان در نیت و انگیزه مبارزان و انقلابیون تردید کرد؟ گرچه بسیاری امروز آگاهانه و مغرضانه یا جاهلانه ایدئولوژی و استراتژی و تاکتیک و نیت و هدف را درهم میآمیزند و همه را در کنار هم به شلاق نقد و نفی میبندند و محکوم میکنند در حالی که باید بین آنها تفاوت قائل شد. تا آنجا که تجربه شخصی و آشناییام با اشخاص و جریانها نشان میدهد و مطالعه در احوال مبارزان و انقلابیون آن را تایید میکند، میتوان ادعا کرد که در آن زمان این انقلابیون نوعاً با نگیزههای خالص انسانی و ملی و آزادیخواهانه و عدالتطلبانه دست به مبارزه زدند و رنجهای بسیار در این راه متحمل شدند و شمار زیادی از آنان زندانی و شکنجههای وحشیانه ماموران ساواک را به جان خریدند و جان خود را هم از دست دادند. فرضاً قبول کنیم که آن جوانان دچار خطا در استراتژی شدند، آیا میتوان آن همه مبارزه و مقاومت و رنج آنان را محکوم کرد؟ مگر نگفتهاند الاعمال بالنیات و زمانی که نیت آنان را پاک و عدالتخواهانه بدانیم مجازیم که فداکاریهای آنان را زیر سوال ببریم؟ به ویژه فراموش نکنیم که ما امروز در زمان دیگری قرار داریم و دنیا و منطقه و کشور ما در شرایط کاملاً متفاوتی قرار گرفته است و ما تجربه تحولات پس از انقلاب را پیشرو داریم، روا و عاقلانه و عادلانه نیست که با معیارهای امروز به سراغ 30، 40 سال پیش برویم و با معیارها و تجارب ارزشمند امروز درباره آنها داوری کنیم. البته درباره نیتها و انگیزههای درونی سخن گفتن آسان نیست ولی طبق ظواهر و شواهد نمیتوان در انگیزههای پاک و انسانی و عدالتخواهانه بسیاری از مبارزان (دینی و غیردینی) تردید کرد. اینکه برخی از بازماندگان آن مبارزان پس از پیروزی چه کردهاند، دلیل قانعکنندهیی برای نفی اصالت و اعتبار انگیزههای گذشتگان نیست.
ضمن اینکه بسیاری از انقلابیون به آرمانهای خود وفادار ماندند و هرگز به فساد و تباهی و ستم آلوده نشدند و البته هزینه آن را هم دادند. باید توجه کنیم که اولاً گناه فردی را به پای فرد دیگر یا خطای گروهی را به پای گروه دیگر نمیتوان نوشت و ثانیاً هر فرد یا گروه در طول روزگار و در گذر زمان و تحولات دچار دگردیسی میشود، ممکن است شخصی یا گروهی زمانی صادقانه برای عدالت مبارزه کند اما زمان دیگر (و به ویژه پس از احراز قدرت) انگیزه نخست خود را از دست بدهد یا انگیزههای شیطانی دیگر بر او غلبه کند و او را به فردی ستمگر بدل سازد و لذا همیشه اینگونه نیست که شخص یا گروه از آغاز فریبکار یا ظالم یا مستبد بوده است.
به هر حال نقد علمی و منطقی به قصد بیداری و استفاده از تجربهها در جهت انتخابهای بهتر و صحیحتر در آینده، درست و قابل قبول است اما بیانصافی و مخصوصاً نفی دیگران به قصد اثبات خود نه عالمانه است و نه عادلانه و نه سازنده و مفید. به تجربه میدانم که شماری از نقادان مبارزات و مبارزان گذشته، صرفاً یا عمدتاً به این دلیل به نقد و نفی آن کوششها دست میزنند که عافیتطلبی خود را توجیه کنند. چنان که بسیاری از نقادان مبارزان کنونی نیز، حتی گاه از موضع کاملاً رادیکال، انگیزهیی جز این ندارند که عافیتطلبی خود را موجه جلوه دهند. گاه چنان از جوانان پاک و شهید یش از انقلاب سخن گفته میشود که آنان آدمهای ابلهی بودند که دچار توهم شده یا گرفتار سادیسم یا مازوخیسم بوده و خود را به آب و آتش زدهاند یا جاهلانی بودند که زندگی را دوست نداشتند و مانند دیگران راه پول و ثروت و منزلت و عافیت را بلد نبودند و حال آنکه هرگز چنین نیست و چنین داوری درباره آن پاکان جفا است. و اما انگیزه و نیت آنان چه بود؟
گفتم که از نیتها پرده برداشتن کار آسانی نیست، اما تا آنجا که اسناد و شواهد و قرائن نشان میدهد اهداف اعلام شده و اعلام نشده عبارت بودند از: آزادی (هم به معنای امپریالیسم و احراز استقلال همهجانبه میهن و هم به معنای نفی استبداد سلطنتی و فرد) و عدالت (در تمام سطوح آن: اقتصادی، اجتماعی، حقوقی، سیاسی...). این دو هدف را میتوان در سطح عام تشخیص داد و آن دو را هدف مشترک تمام مبارزان دانست اما البته تفسیرها از مفاهیم یا الگوهای عینی و ابزارهای مطلوب برای تحقق آن دو هدف در ایدئولوژی و استراتژی جریانها و گروههای سیاسی و انقلابی متفاوت و در پارهیی موارد متعارض بود. فیالمثل جریان چپ مارکسیستی دنبال الگوی مطلوب مارکسیستی متداول خود در شوروی یا چین یا جاهای دیگر بود و برخی از مسلمانان دنبال نوعی حکومت مذهبی و فقاهتی بودند و روشنفکران انقلابی از الگوی حکومتهای انقلابی نوع الجزایر و کموبیش مشابه نظامهای خلقی (سوسیال ـ دموکراسی) حمایت میکردند و کسانی هم از همین طیف هر چند اعلام نشده در پی نظام سیاسی لیبرال ـ دموکراسی بودند. به طور کلی مارکسیستها از ایدئولوژی مارکسیستی و طبعاً حکومت غیرمذهبی جانبداری میکردند و مسلمانان نیز به اسلام تکیه داشتند و تلاش میکردند از سنت دینی نوعی مدرنیته و بازفهمی ارائه دهند. البته گفتنی است سنتگرایان بنیادگرا اعتقادی به نواندیشی جدی نداشتند و لذا از نظر سیاسی و حکومتی دنبال احیای نوعی حکومت خلافتی بودند و این روشنفکران بودند که به اسلام بازسازی شده و نه تاریخی اتکا میکردند.
البته واقعیت این است که تمام گروهها درباره مفاهیم بنیادین اجتماعی و سیاسی مانند عدالت و آزادی و دموکراسی و چگونگی مدیریت جامعه پس از سقوط رژیم سلطنتی تفسیر و تحلیل خیلی روشنی ارائه نمیدادند و مسائل بسیاری حتی ناگفته مانده بود. گفته میشد آزادی، دموکراسی، عدالت اجتماعی، نفی استثمار، جامعه بیطبقه یا جامعه بیطبقه توحیدی، علم، تمدن، فرهنگ، حقوق انسان و... اما هم در تفاسیر ابهامات وجود داشت و هم معلوم نبود که پس از پیروزی و در حکومت جانشین، دقیقاً نظام سیاسی جدید و انقلابی چگونه خواهد بود و این آرمانها چگونه و با چه امکانات و ابزارهایی محقق خواهد شد. این نیز گفتنی است که آزادی و حقوق بشر و دموکراسی و جامعه مدنی در آن روزگاران نه در سطح جهان مانند امروز اهمیت پیدا کرده بود و نه در منطقه چندان مطرح بود و نه در میان انقلابیون مهم شمرده میشد و لذا مباحث جدی و مهمی در این حوزهها طرح نمیشده است، شاید میاندیشیدند که هنوز در اولویت نیست و در زمان خود به آنها خواهند پرداخت. اما این بدان معنا نیست که آنان (لااقل غالبشان) اساساً و ایدئولوژیکمان با آزادیهای سیاسی و اجتماعی و دموکراسی و حقوق بشر مخالف بودند و روشن است نقدهای چپگرایان آن زمان به وجوهی از دستاوردهای مدرنیته غربی و از جمله اومانیسم و دموکراسی و آزادی لیبرالی و بورژوایی یا سرمایهداری هرگز به معنای نفی دموکراسی و مبانی اصلی آن (بنیاد زمینی مشروعیت قدرت، حاکمیت ملی، کثرتگرایی، حوزه نقد عمومی و...) نیست، حداکثر مدعا این بود که دموکراسی غربی و ابزار استعمار و امپریالیسم اشکال دارد ولی ما آن را درست و به طور واقعی اجرا خواهیم کرد و به همین دلیل نظامهای سیاسی چپ در دنیا خود را سوسیال ـ دموکرات یا خلقی و مردمی میشمردند.
بدیهی است که منظور تایید و حمایت از آن تحلیل نیست، بلکه میخواهم بگویم نقد دموکراسی و به ویژه از نوع لیبرالی آن در غرب به معنای نفی آرمان دموکراسی یا ترجیح حکومت فردی و استبداد بر دموکراسی نیست. حتی اگر سخن از «استبداد پرولتاریا» یا «دموکراسی متعهد انقلابی» بود، به وضوح گفته میشد که این طرح صرفاً برای مرحله گذار از شرایط انقلابی است و لذا نام آن «حکومت موقت انقلابی» است تا جامعه آماده شود و به تعبیر شریعتی «دموکراسی راس»ها به «دموکراسی رای»ها بدل شود. امروز انتقادات درستی به این نظریه وارد شده است اما مدعای من این است به دلایلی (از جمله آرای دیگر آن صاحبنظران) این نظریه و مدل استثنا بر قاعده بوده و در واقع از نظر مدافعان آن مقدمهیی بوده است برای ورود به مرحله دموکراسی واقعی و حاکمیت مردمی و ملی درست و بیواسطه. بنابراین میتوان ایرادهای فراوان به انقلابیون گذشته وارد کرد و افکار و رفتارشان را به تیغ نقد سپرد اما تحریف و وارونهنمایی و جابهجا کردن مسائل و مفاهیم و به ویژه از منظر اندیشه و تجربه و اولویتهای امروز و نیازهای کنونی جامعه به نقد و نفی میراث پیشینیان نشستن، عادلانه و عاقلانه نیست. گفتهاند «آزادی» گوهر و غایتالقصوای تمام انقلابهای معاصر است و این اصل در مورد ایران هم صادق است، هرچند که تفسیر از آزادی یا الگوهای سیاسی و اجتماعی حامل آزادی متفاوت تفسیر شوند و هر کدام دنبال مدلی خاص از آزادی باشند.
به هر حال، امروز وارث یک قرن مبارزه هستیم و غایت آن آزادی و عدالت بوده است و شهیدان ما برای تحقق آنها جان خود را از دست دادهاند و اکنون دستشان از دنیا کوتاه است و اخلاقاً مجاز نیستیم به آنها جفا کنیم و رنجها و تلاشهایشان را نادیده بگیریم. نمیدانم شما درباره پدیده انقلاب چه فکر میکنید اما من قاطعانه از انقلاب 57 دفاع میکنم و دستاوردهای مهم و مثبتی برای آن قائل هستم، در این صورت از پیکارهای تمام مبارزان و انقلابیون با هر ایدئولوژی و گرایش فکری و سیاسی دفاع میکنم و به آن ارج میگذارم و خود و نسل امروز و فرداها را وامدارشان میدانم. شاید کسانی که به هر دلیل (از موضع دفاع از رژیم پهلوی یا هر دلیل دیگر) انقلاب ایران را منفی و مضر میدانند، حق داشته باشند آن را اساساً نفی کنند و هیچ دستاورد مثبتی برای آن قائل نباشند و در نتیجه انقلابیون را هم تخطئه کنند اما مدافعان انقلاب (با پسوند اسلامی یا غیر آن) منطقاً مجاز نیستند بیمحابا خط قرمزی به میراث گرانقدر زحمات و مجاهدتهای چند دهه پیش از انقلاب بکشند چرا که «دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما میکاریم و دیگران بخورند.»
نوشته بالا بخشی از مقدمه کتاب «گرد آمد و سوار نیامد، خاطرات حسن یوسفیاشکوری از سال 1340 تا 1357 ش» است که برای دریافت مجوز نشر به اداره بررسی کتاب وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی فرستاده شده است.