تاریخ انتشار : ۱۶ آذر ۱۳۸۷ - ۱۰:۲۳  ، 
کد خبر : ۶۴۰۱۶
تحلیلی از تفاوت مفهوم انسان در فرهنگ شرق و غرب

انسان در اندیشه کانت

منوچهر صانعی دره‌بیدی مقدمه: انسان در اندیشه کانت موجودی است آگاه، مختار و مقتدر؛ و چون آگاهی و اختیار و اقتدار از صفات الوهیت است، در نظر او، انسان موجودی است الهی. نسبت دادن این صفات به انسان البته از آرای ابتکاری کانت نیست، بلکه این دریافت، دریافت غربی از انسان است که اولین نشانه‌های تاریخ آن در کتابهای ایلیاد و ادیسه هومر آمده، سپس در آرای افلاطون، ارسطو و رواقیان متجلی شده، آن‌گاه از مضامین مسیحیت عبور کرده، در قضیه کوجیتو دکارت تقویت شده و در نهایت به کانت رسیده است.

در سنت غربی مرز متمایزی بین انسانیت و الوهیت وجود ندارد؛ و اگر چیزی به نامه تعالی وجود داشته باشد، انسان است که متعالی از طبیعت است و مفهوم الوهیت به عنوان مفهومی متعالی در اصل صفت انسان است.
به تعبیر ساده‌تر، در سنت غربی، خدا انسان آسمانی و انسان خدای زمینی است. صفات الهی علم، قدرت، آزادی یا اختیار و ماندگاری با ابدیت در وجود انسان تحقق می‌یابد. مفهوم انسان در سنت غربی نه تنها شریک مفهوم الوهیت بلکه عین آن است؛ و مرز انسان و خدا اعتباری است، نه حقیقتی. یونانیان خود را نه مخلوق و خدایان که از نژاد آنها می‌دانستند. زئوس پدر خدایان و مردها هر دو است (ایلیاد، ص70)
جامعه خدایان در سنت یونانی همانند جامعه انسانی دارای مراسم جنگ، آشتی، ازدواج، حکومت، خصومت و... بود، به طوری که آسیتوشه، زن زیبای آکتور، پسر آزه، در کاخ بلند آکتور از خدای جنگ بار برداشته بود... (ایلیاد، ص101) و مردم اسپلدون فرمانبردار اسکالاف و یالمن بودند که نژادشان به آدرس، خدای جنگ، می‌رسید (ایلیاد، ص101) مجلسها و اجتماعات ایلیاد بین انسان‌ها و خدایان به نحو یکسان برقرار می‌شود و خدایان و انسان‌ها در این اجتماعات در کنار هم قرار دارند.
صفات مشترک بین خدایان و انسان‌ها، چنان که گفته شد، عبارت است از آگاهی (علم)، آزادی (اختیار) و قدرت و ماندگاری (ابدیت). این صفات الهی پس از عبور از اسطوره‌های یونانی در نوشته‌های آناکساگوراس تحت نام نوس ظاهر می‌شود. بنابر گزارش ارسطو، در نظر آناکساگوراس، صفت تجرد از ماده یا روحانیت نیز به صفات مذکور افزوده می‌شود.
نوس مبدا حرکت است. در نظر ارسطو، نوس الهی‌ترین امور است (Met.p.4701b) نوس را در سنت فلسفه اسلامی به عقل ترجمه کرده‌اند. این ترجمه البته رسا نیست، اما متداول شده است و ما امروز نیز نوس را به معنی عقل به کار می‌بریم. عقل یا نوس، که در نظر ارسطو عالی‌ترین قوه شناخت در وجود انسان است، همان موجود مجرد آگاه و مختار الهی است و، به قول ارسطو، الهی‌ترین امور است (مقصود از الوهیت دوام یا ماندگاری یا فسادناپذیری است). نوس یا عقل به معنی مورد نظر ارسطو دارای دو شان فاعلی و مفعولی است. از یک طرف، در آن عقلی را تمیز می‌دهیم که چون خود تمام معقولات می‌گردد مشابه ماده است، و از طرف دیگر، عقلی را که مشابه علت فاعلی است، زیرا که همه آنها را احداث می‌کند (نفس، ص225).
به این ترتیب اگر چه در سنت غربی خداوند خالق نیست و جهان قدیم است، عقل در مقام قوه شناسایی در وجود انسان صورت معقولات را احداث می‌کند، یعنی می‌آفریند، و می‌توان گفت که ارسطو صفت آفریدگاری را به آنچه آناکساگوراس به عقل نسبت داده بود می‌افزاید. البته در نظر آناکساگوراس، ‌نوس محرک جهان است، و این بدان معنی است که حرکت مخلوق نوس است. نکته‌ای که در اینجا مورد تاکید ماست این است که نوس یا عقل به عنوان گوهر الهی، مقوم ذات انسان است، یعنی مرز متمایزی بین خدا و انسان نیست.
پس از ارسطو در فلسفه اخلاق رواقی‌شان نظری عقل کمرنگ شد و بر جنبه عملی آن افزوده شد و با کمی مسامحه می‌توان گفت مفهوم عقل عملی به معنی مورد نظر کانت در فلسفه رواقی تاسیس شد، اگرچه خود ارسطو عقل را به نظری و عملی و تولیدی تقسیم کرده بود. عقل عملی رواقی در مفهوم تکلیف متبلور شد، و با توجه به اهمیتی که تکلیف در فلسفه کانت دارد، می‌توان گفت در این بخش کانت را رواقیان متاثر شده است. مفهوم تکلیف را کانت از تفکر رواقی اقتباس کرده است.
رواقیان مفهوم عمل صالح یا صلاح عملی را به عنوان غایت اخلاقی جایگزین مفهوم خیر اعلی کردند که از معیارهای افلاطونی ـ ارسطویی اخلاق بود. اما عمل صالح به معنی رواقی لفظ عملی نیست که با خیر مطلق افلاطونی منطبق باشد، بلکه عملی است که با دلیل حقانی یا نیت خیر یا اراده خیر تطبیق کند. به زبان ساده‌تر، از نظر رواقیان، معیار فضیلت یا عمل صالح در درون خود انسان است نه در امور خارجی (و این گامی است که رواقیان در جهت امین استقلال انسان از آنچه غیر انسان است برداشتند). این عمل صالح یا صداقت عملی دست‌کم در حوزه اخلاق، حقیقت را از عالم خارج به درون ذات انسان منتقل کرد، یعنی صدق (یا حقیقت) قائم به خصلت و ذات عامل شد، یعنی در ذات سوژه جای داده شد، نه در نتایج خارجی عمل.
‌در نظر رواقیان، نیت خیر نیتی است که منطبق با عقل جهانی (یعنی معتبر برای تمام انسان‌ها) باشد، و همین عقل جهانی رواقیان عقل عام و مشترک انسانی کانت است. عناصر رواقی در عصر جدید از سه موضوع در آرای کانت نفوذ کرد:
1)‌ تاکید مذهب پروتستان بر نیت به جای عمل؛ 2)‌ نظریه حقوق طبیعی با تاکید بر دلیل حقانی؛ 3)‌ انضباط در رفتار یا رفتار منضبط در فلسفه سیاسی عصر جدید (لاک و روسو).
اکنون برای درک بهتر عنصر الوهیت در ذات انسان از دیدگاه تفکر غربی بهتر است مفاهیمی که از کتاب ایلیاد نقل شد با مفاهیم مشابه آنها در دو اثر باستانی مشرق‌زمین یعنی اوستا و ریگ ودا، مقایسه شود. در سنت غربی مرز مشخصی بین انسان و خدا وجود ندارد. اما در آثار باستانی مشرق‌زمین انسان مغلوب و مقهور خدا و محتاج و وابسته به اوست. خدا در سنت شرقی موجودی متعالی است نه فقط نسبت به طبیعت مادی، بلکه همچنین نسبت به انسان. خدای شرقی خدای خالق و آفریدگار است و نه فقط جهان، بلکه انسان را هم آفریده است. انسان شرقی انسانی است محتاج خدا و امیدوار به کمک و هدایت او.
انسان شرقی در مقایسه با انسان غربی، که دم از رقابت با خدایان می‌زند و خود را همسنگ آنها می‌داند، خویش را نیازمند خدا می‌داند و به درگاه او دست دعا و نیایش دراز می‌کند. ای مزدا، مرا بهترین گفتارها و کردارها بیاگاهان تا به راستی در پرتو اشه یا منش نیک و به آزادکامی تو را بستایم (اوستا، جلد 1، ص 35).
به این ترتیب تفاوت دو دیدگاه شرقی و غربی در خصوص انسان به اوج خود می‌رسد. این تفاوت قطعاً باید به حساب اختلافات جغرافیایی گذاشته شود و به نظر نمی‌رسد که دو نوع انسان متفاوت وجود داشته باشد. همانطور که رنگ پوست، قد و قامت، شیوه تغذیه و اشتغالات روزانه انسانها متناسب با شرایط جغرافیایی است، اختلاف در عقاید و دیدگاهها را نیز باید تابع همین مقوله دانست. در هر حال، هدف ما از بیان این مطالب در این فصل مقدماتی این است که زمینه را برای درک آرای کانت در مورد ذات، توانایی‌ها و مقدرات انسان، به عنوان متفکری غربی یا متاثر از باورها و اصول تربیت غربی، فراهم کنیم.
بعد از باورهای یونانی در قالب اندیشه‌های هومر، افلاطون، ارسطو و رواقیان، مذهب پروتستان را یکی از دیگر از منابع اندیشه‌های کانت معرفی کرده‌اند. عناصر پررنگ در اندیشه کانت در مورد انسان عبارتند از تاکید بر مفاهیم اراده، آزادی و اختیار عملگرایی و مسئولیت‌پذیری انسان که این عناصر به صور مختلف در مذهب پروتستان مورد توجه واقع شده است. این که در خود مذهب پروتستان این عناصر برگرفته از سنت‌های غربی یا شرقی است اکنون مورد بحث ما نیست. اما به نظر می‌رسد که رهبران مذهب پروتستان این عناصر را از منابع غربی (یونانی) اقتباس کرده‌اند.
یکی از عناصر فکری مذهب پروتستان گرایش به عمل و طرد مفاهیم نظری و تقویت عمل و امور عملی است. فلیپ فلانکتون، دوست و همفکر لوتر، می‌گوید: بهتر است که ما به جای بررسی و تتبع در اسرار الهی، آنها را بستاییم، موضوع مهمتر این که تعمیق و ژرف‌اندیشی در مورد این اسرار، بدون پذیرش خطرات بزرگ ممکن نیست و حتی مقدس‌ترین اشخاصی نیز این خطرات را تجربه کرده‌اند. بنابراین دلیل وجود ندارد که ما در مورد موضوعات متعالی چون خدا، وحدت و تثلیت خدا، راز آفرینش و چگونگی تجسم [تجسد] الهی تلاشی جانفرسا داشته باشیم. من از شما سوال می‌کنم که علمای مدرسی پس از قرن‌ها تفکر و تعمق فقط در مورد این چند موضوع، در نهایت به چه نتیجه‌ای رسیده‌اند... (تاریخ، ص264)
کانت در تمام نوشته‌های خود بر استقلال و آزادی انسان در مقابل هر نوع عامل غیرانسانی تاکید می‌کند، و این تاکید علاوه بر این که بر سنت غربی یونانی تکیه دارد، متاثر از تعالیم ژاکوب آرمینیوس در مذهب پروتستان است.
قدیس آگوستین تعلیم داده بود که ایمان آوردن انسان به خدا نتیجه فیضی است که خداوند از پیش نصیب انسان کرده است. یعنی وقتی انسان تصمیم به رستگاری می‌گیرد، این تصمیم از پیش توسط خداوند در روح انسان نهاده شده است. ژاکوب ارمینیوس، متولد 1560 اهل هلند، از بزرگان مذهب و پروتستان برخلاف این عقیده آگوستینی  ـ کالونی مدعی شد که اراده انسان برای نجات مقدم بر فیض الهی است. فیض الهی شامل کسانی می‌شود که برای رستگاری اراده کرده باشند. با این نظریه، پروتستان‌ها به دو گروه تقسیم شدند: اتباع آرمینیوس و اتباع کالون. در نظر اتباع آرمینیوس مقاومت در مقابل فیض الهی ممکن است و شرط برخورداری از این فیض اراده و تصمیم خود انسان است. (تاریخ، ص299).
این تاکید بر اراده انسانی در تامین سعادت و رستگاری او مورد توجه کانت واقع شد. علاوه بر این، بعضی عناصر مذهب پروتستان بر وحدت اراده الهی و انسانی تاکید می‌کند، چنان که اصل بیستم اعتراف‌نامه آگسبورگ، که از اعتقادنامه‌های ‌کلیسای لوتری است، می‌گوید: در بین ما تعلیم داده می‌شود که اعمال نیکو باید انجام شوند، نه بدین سبب که ما به آنها اتکا کنیم تا فیض خدا را بیابیم، بلکه بدین سبب باید اعمال نیکو را انجام دهیم که اراده خدا را انجام داده و او را جلال دهیم... (تاریخ، ص268).
این سخن در واقع تاکید بر وحدت اراده الهی و ارائه انسانی است. اما تاکید بر اراده در ذات انسان اصلا برای دست یافتن به تحول اخلاقی است، و تحول اخلاقی حاکی از ساختن زندگی انسان به دست خود اوست، و این به معنی تاکید بر استقلال انسان است. غسل تعمید در مذهب کاتولیک به عنوان تولد دوباره (پاک ‌شدن از گناه) تفسیر شده است، اما در مذهب پروتستان (بخصوص در زهدگرایی ژاکوب اسپنر) تولد دوباره فقط با غسل تعمید تحقق نمی‌یابد، بلکه مستلزم تحول اخلاقی است که تجربه‌ای تازه در زندگی انسان است (تاریخ، ص 274).
تعبیر تولد دوباره از طریق تجربه اخلاقی بعد به عنوان تحولی اخلاقی مورد توجه کانت واقع شده است. در واقع کانت برای تحقق الوهیت در ذات انسان (و تجسم عقل الهی در قالب وجود بشری) بین تعالیم مسیحی پروتستان و نگرش یونانی باستان پیوند برقرار کرد. به همین جهت، روح مذهب پروتستان را باید در قالب رنسانس به عنوان بازگشت از مسیحیت شرقی به الوهیت غربی ـ یونانی تفسیر کرد. کانت این پیوند را در تدوین فلسفه انتقادی خود می‌بیند و دیدگاههای پیش از خود را به عنوان نظام کهنه مورد انتقاد قرار می‌دهد.

وی پس از انتقاد از سنت گرایان خطاب به آنها می‌گوید: ‌این هشداری است تحقیرآمیز به متکبران خودخواه که هنوز حاضر نیستند دست از نظام کهنه خود بردارند و بپذیرند که پیش از استقرار فلسفه انتقادی اصولا فلسفه‌ای وجود نداشته است. (Re.s.702)
تصویر انسان به عنوان موجود آگاه و آزاد، یعنی برخوردار از صفات الهی و در نتیجه دارای استقلال وجودی، به ترتیبی که مشاهده کردیم، از اسطوره‌های یونانی در اشعار هومر برخاست. در نوشته‌های ارسطو و رواقیان تقویت شد و با عبور از مذهب توحیدی پروتستان به کانت رسید. اما پیش از کانت این اندیشه توقفگاه دیگری هم داشته و آن کوگیتوی دکارت است. در کوگیتوی دکارت (که شرح آن در حوصله این نوشته نمی‌گنجد) ذات انسان به عنوان نفس مجرد متفکر آگاه آزاد مورد تاکید واقع شد، و این صفات همه برگرفته از خود سنت غربی یونانی بود.
در تشریح قضیه کوگیتو دکارت بر آزادی اراده به اندازه تاکید او بر تجرد نفس است، و در واقع دو صفت آگاهی و آزادی در فلسفه دکارت به عنوان صفات ذاتی انسان تثبیت شد. و هنگامی که جان لاک بعد از دکارت و قبل از کانت اعلام کرد که انسانها آزاد و برابر متولد می‌شوند، این آزادی در واقع برگرفته از اندیشه‌های دکارت بود و به دست کانت رسید. در فصول آینده به شرح آرای کانت خواهیم پرداخت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات