سعیده گروسی، عضو هیات علمی دانشگاه شهید باهنر کرمان
با وجود این که زنان نیمی از جمعیت جهان را تشکیل میدهند، اما در اکثر کشورها سطح مشارکت سیاسیشان نسبت به مردان پایینتر است، ضمن آن که دانش سیاسی زنان هم در مقایسه با مردان ضعیفتر است. برای افزایش مشارکت سیاسی شهروندان و مشارکت سیاسی زنان تلاشهای زیادی در حال انجام است. یافتههای مختلف در سراسر جهان نشان میدهد که حتی در غرب هم، هنوز مشارکت سیاسی زنان به حد مقبولی نرسیده و حضور زنان در لایههای قدرت و تصمیمگیری سیاسی بسیار کمتر از مردان است. معمولا فعالیتهای سیاسی زنان، انفرادی، غیرخودجوش و غیرسازمانیافته است. به عبارت دیگر معمولا فعالیتهای سیاسی این قشر، بدون سازماندهی جمعی، با محوریت مردان و علایق و خواستههای سیاسی آنها و به منظور تایید وضع موجود قدرت سیاسی شکل میگیرد. از آنجا که باورهای فرهنگی بر ماهیت مردانه فعالیتهای رقابتآمیز و ستیزهجویانه سیاسی صحه میگذارد، بسیاری از زنان که مشارکتهای سیاسی دارند معمولا به صورت مستقل عمل نکرده و تحت تاثیر نظرات همسر یا سایر مردان خانواده خود وارد عمل میشوند. تحقیقات نشان میدهد که مردان الزامی برای مشاوره سیاسی با همسر خود نمییابند، اما زنان شدید تحت تاثیر آرا و نظرات سیاسی شوهر خود قرار دارند. چنین وضعیتی به تحکیم و بازتولید باورهای فرهنگی در باب "ویژگیهای ذاتی زنان" و "ماهیت مردانه سیاست" و تقابل این دو مفهوم با یکدیگر کمک میکند. در واقع در چنین شکلی از فعالیت سیاسی آنچه کمتر به چشم میخورد، خودآگاهی واقعی سیاسی زنان است.
اما سوال اینجاست: چرا زنان مشارکت سیاسی کمتری دارند؟ و مهمتر آنکه دلیل اصلی پایین بودن آگاهی و دانش سیاسیشان چیست؟ برای پاسخ به این مساله دلایل متعددی عنوان شده است؛ از میزان تحصیلات و منشا اجتماعی زنان گرفته تا میزان دسترسی به سرمایه اقتصادی و مالکیت. اما آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته میزان دسترسی زنان به سرمایه اجتماعی است.
از نظر بوردیو در جامعه انسانی سهم فرد از هر کدام از سرمایههای اجتماعی، نمادی، اقتصادی و... سهم وی از سایر شکلهای سرمایه را تعیین میکند. در واقع سهمبری افراد از شکلهای ویژه سرمایه، تبیینکننده سهمبری آنها از سایر اشکال سرمایه موجود در جامعه است. بنابراین میزان دسترسی زنان به سرمایه اجتماعی میتواند پیشبینیکننده مناسبی برای دسترسی آنها به موقعیتهای قدرت و تصمیمگیری سیاسی باشد.
رابرت پوتنام (از صاحبنظران سرمایه اجتماعی و نویسنده کتاب سنت و دموکراسی مدنی) معتقد است: "سرمایه اجتماعی به توسعه آگاهی و دانش سیاسی افراد کمک میکند. هر چقدر افراد شانس بیشتری برای ورود به شبکههای اجتماعی داشته باشند، عضویت سازمانی و گروهی آنها بیشتر باشد و اتصالات شبکهای بیشتری را تجربه کرده باشند، به همان نسبت از دانش سیاسی بیشتر و عمیقتری برخوردار خواهند بود."
در چنین شرایطی که میزان دسترسی افراد به سرمایه اجتماعی در حد بالایی است، احتمال مشارکت سیاسی مبتنی بر آگاهی در آنها افزایش مییابد. از نظر پوتنام اطلاعات سیاسی افراد عمدتا از طریق گفتوگوها و ارتباطات غیررسمی شکل میگیرد. ارتباطات غیررسمی از جمله ارتباطات دوستانه کانون بسیار مناسبی برای شکلگیری اطلاعات سیاسی است. این ارتباطات از سه جنبه مفیدند:
1ـ حضور صرف در بحثهای سیاسی شبکه دوستانه منجر به انباشت اطلاعات سیاسی میشود.
2ـ حضور در اینگونه بحثها، علاقهمندی اعضا به مسایل سیاسی را تداوم میبخشد.
3ـ حضور مداوم در این شبکهها افراد را تشویق میکند تا برای "چیزی در چنته داشتن" تلاش کنند و روز به روز اطلاعات سیاسی خود را افزایش دهند.
از نظر پوتنام شبکههای اجتماعی نقش مهمی در افزایش اطلاعات سیاسی دارند اما واقعا کدام شبکهها این توانایی را دارند؟ آیا این ویژگی همه شبکههای اجتماعی است؟
از یکسو، پوتنام بر این باور است که اطلاعات سیاسی افراد عمدتا از طریق گفتوگو و ارتباطات غیررسمی شکل میگیرد و از سوی دیگر اریکسون و نوسانچاک معتقدند تنها شبکههایی که شامل اعضایی علاقهمند به امور سیاسی باشند چنین توانایی و نقش مثبتی به عهده دارند. به این ترتیب سوال اساسی اینجا شکل میگیرد: آیا تعلقات گروهی زنان و اتصالات شبکهای آنها به گونهای هست که آنها را در تماس مستمر با علاقهمندان به امور سیاسی قرار دهد؟ آیا در شبکههای ارتباطی زنان اعضایی حضور دارند که گفتوگو با آنها موجب افزایش آگاهی سیاسی زنان شود؟ شواهد نشان میدهد که بین مشارکتهای اجتماعی زنان و مردان تفاوتهایی وجود دارد. مردان در مرکز مجامعی قرار میگیرند که فعالیتهای سیاسی یا اقتصادی میکنند، زنان حتی اگر عضو چنین مجمعهایی باشند کمتر در مرکز قرار میگیرند و شانس ارتقای آنها به سطوح بالا کمتر است. از سوی دیگر معمولا در شرایطی که زنان به فعالیت در سازمانهایی با هدف سیاسی یا اقتصادی میپردازند، این سازمانها از نظر بزرگی، حجم فعالیتها و تعداد اعضا محدودتر از سازمانهایی هستند که مردان در راس آنها قرار گرفتهاند. از سوی دیگر زنان اکثرا در سازمانها و انجمنهایی فعالیت میکنند که اهداف آموزشی، حمایتی و خدماتی دارند. در واقع نوع مشارکت اجتماعی زنان و مردان تابعی از تقسیم کار اجتماعی است. نوریس و اینگلهارت با تکیه بر شواهد عینی استدلال میکنند که مشارکت مدنی کاملا از یک الگوی جنسیتی تبعیت میکند. مردان به احزاب سیاسی، اتحادیهها و انجمنهای حرفهای میپیوندند در حالی که زنان عمدتا به عضویت سازمانهایی با اهداف آموزشی، هنری، مذهبی و خدماتی ـ حمایتی درمیآیند دلایل مختلفی برای عدم تمایل زنان به عضویت در این نوع سازمانها وجود دارد از جمله جداسازی وظایف و نقشهای زنان و مردان. به عبارت دیگر وظیفه خانهداری و پرورش کودکان (فعالیتهای بیانی) وقت زیادی برای شرکت در فعالیتهای وقتگیر رقابتی باقی نمیگذارد. از سوی دیگر زنان معمولا ویژگیهای ارزشمند کمی (از نظر سازمانهای سیاسی و اقتصادی) برای عضویت در این سازمانها دارند. ویژگیهایی همچون در اختیار داشتن منابع مالی یا وجود ارتباط سیاسی. در مجموع این عوامل شکل و گستره شبکههای ارتباطی زنان را مشخص میکنند.
نکتهای که در اینجا حتما باید به آن توجه کرد منبع تشکیل سرمایه اجتماعی است. از آنجا که شبکه اجتماعی یا منبع تولیدکننده سرمایه اجتماعی ترکیبی از کنشگران (کنشگران لزوما افراد نیستند بلکه سازمانها و گروهها را نیز در بر میگیرد) و روابط بین آنهاست، میتوان آن را هم در سازمانهای رسمی مثل انجمنها و انواع سازمانهای دولتی و غیردولتی جستوجو کرد و هم در اتصالات اجتماعی غیررسمی مثل شبکه همسایهای، هممحله بودن و... باید در نظر داشت که شبکه اجتماعی الگویی از روابط است که کنشگران را به هم متصل میکند. پیوندهای اجتماعی مردم لزوما فقط از طریق عضویت در گروههای رسمی پدید نمیآید هرچند باید اعتراف کرد مطالعه این نوع عضویتها مزایایی هم دارد از جمله سهولت بررسی و پژوهش ویژگیها، وضعیت و شدت کنش متقابل افراد. از نظر تیندال و ولمن انسانها درون گروههای اجتماعی عمل میکنند بنابراین میتوان گفت همیشه درون شبکههای اجتماعی قرار گرفتهاند، چه شبکههای رسمی و چه غیررسمی. در بررسی شبکههای اجتماعی اهمیت تاثیر نقشهای اجتماعی، هنجارها، ساختار اجتماعی و اینکه هر فرد با چه کس یا کسانی و چگونه ارتباط برقرار میکند بسیار مهم است از این منظر شکل و شدت ارتباطات بسیار مهمتر از عضویت صرف است.
مثلا عضویت در سازمانهای داوطلبانه نقش مهمی در انتقال اطلاعات و اثرگذاری افراد بر هم دارد، اما باید توجه داشت که تنوع اعضا در این میان نقش مهمی برعهده دارد در حالی که اغلب مجامع داوطلبانهای که زنان به عضویت آنها درمیآیند فاقد این ویژگی هستند. زنان عمدتا در سازمانهایی عضو میشوند که نه تنها از تنوع جنسی برخوردار نیست بلکه تنوع سنی، تحصیلی و خانوادگی کمی هم در بین اعضا مشاهده میشود. شبکههای ارتباطی زنان در مقابل شبکههای ارتباطی مردان کوچکتر و یکدستتر هستند. زنان بیشتر مایلند با خویشاوندان خود ارتباط عمیق و گسترده برقرار کنند در حالی که مردان مایلند این نوع ارتباطات را با همکاران خود یعنی مردان دیگر گسترش دهند.
البته جامعهشناسان معتقدند این تفاوت تمایل زنان و مردان بیش از آنکه ذاتی باشد ناشی از تاثیرات ساختار اجتماعی است. ساختار اجتماعی، فرصتها و شانسهای برخورد و ارتباط با دیگران را در اختیار کنشگران قرار میدهد و این فرصتها برای زنان و مردان یکسان نیست. مردان در موقعیتهای استراتژیکی قرار میگیرند که فرصتهای بیشتری برای برخورد و برقراری ارتباط با دایره گستردهای از افراد را در اختیارشان میگذارد. چنین فرصتی به مردان امکان میدهد که راحتتر از زنان جذب شبکههای اجتماعی متعدد شوند.
این تفاوتها انعکاسی از الگوهای اجتماعی اشتغال، گذران اوقات فراغت و عضویت در سازمانهای رسمی و غیررسمی گوناگون است. با توجه به این واقعیت که افراد معمولا جذب کسانی میشوند که شبیه خودشان هستند، میبینیم که مردان عمدتا با مردان ارتباط برقرار میکنند و زنان با زنان. در وضعیتی که مردان به واسطه ساختار اجتماعی شانس بیشتری برای دستیابی به موقعیتهای اقتصادی و سیاسی داشتهاند مسلما شبکههای اجتماعی که حول روابط مردان تشکیل میشوند بیشتر حاوی عناصر و علایق قوی اقتصادی و سیاسی است در حالی که زنان غالبا جذب روابط با زنانی میشوند که در ساختار اجتماعی شانس کمتری برای دسترسی به موقعیتهای مطلوب سیاسی و اقتصادی دارند. بنابراین در حلقههای ارتباطی زنان کمتر علایق سیاسی و اقتصادی به چشم میخورد.
اگر فراموش نکرده باشیم در ابتدای بحث بر سر مسایل سیاسی در افزایش اطلاعات سیاسی اشاره شد. اکنون میتوان نتیجه گرفت زنانی که به دلایل اجتماعی و فرهنگی در شبکههای ارتباطی متفاوت از شبکههای ارتباطی مردان قرار میگیرند، علایق بحث و گفتوگویشان نیز متفاوت از مردان است. عضویت در سازمانها، انجمنها و گروههایی با علایق سیایس قطعا به توسعه گفتوگوهای سیاسی منجر میشود در حالی که عضویت در سازمانها و انجمنهایی که هدف اصلی آنها خدماتی، حمایتی، هنری و آموزشی است به بحث بر سر موضوعاتی متفاوت ختم میشود. این تفاوت دلیلی بر ارزشمندی یک طرف و بیارزشی طرف دیگر نیست بلکه فقط دلیلی است بر چرایی محدودیت دانش سیاسی زنان نسبت به مردان.
با این بحث نتیجه میگیریم که پوتنام در ارایه فرضیه "رابطه بین سرمایه اجتماعی و آگاهی سیاسی" عامل جنسیت را نادیده گرفته است. تماسها و ارتباطات مردان ماهیتا به شکلی است که ماهیت سرمایه اجتماعی آنان را از سرمایه اجتماعی زنان متفاوت میسازد. اگر سرمایه اجتماعی را به عنوان ابزاری جهت توسعه مشارکتهای سیاسی در نظر بگیریم با بحث فوق متوجه میشویم که آن بخش از سرمایه اجتماعی که با ساختار سیاسی در ارتباط است عمدتا در اختیار مردان است نه زنان. در واقع این تفکیک جنسیتی به این معناست که در قالب شبکههای اجتماعی دایما آگاهیهای سیاسی مردان به چالش کشیده میشود نه آگاهی زنان. مهمترین عاملی که باعث افزایش اطلاعات و آگاهی سیاسی میشود، گفتوگو پیرامون مسایل سیاسی است و انباشت سرمایه اجتماعی به خودی خود نمیتواند این اطلاعات را افزایش دهد. سرمایه اجتماعی زنان که حول فعالیتهای بیانی شکل میگیرد نه فعالیتهای ابزاری، در شرایط فقدان بحثها و گفتوگوهای سیاسی چگونه میتواند به افزایش اطلاعات سیاسی کمک کند؟ در حالی که سرمایه اجتماعی مردان عمدتا پیرامون فعالیتهای ابزاری که اقتصاد و سیاست رکن آن است شکل میگیرد. بنمایه ارتباطاتی که به افزایش دانش سیاسی کمک میکند، گفتوگو حول مسایل سیاسی است. در این شرایط چگونه میتوان گفت صرف اتصال به شبکههای ارتباطی و انباشت سرمایه اجتماعی به طور یکسان به بهبود آگاهی سیاسی همه افراد منجر میشود؟
در خوشبینانهترین حالت تنها میتوان گفت این شکل از سرمایه اجتماعی که در اختیار زنان است به صورت غیرمستقیم به افزایش آگاهی سیاسی و مشارکت سیاسی ایشان منجر میشود.