دکتر حسین راغفر، اقتصاددان و عضو هیات علمی دانشگاه الزهرا
امروزه پدیدهای به نام لیبرالیسم به تنهایی وجود ندارد بلکه از لیبرالیسم یعنی مکاتب مختلف لیبرال صحبت میشود و اشارهیی هم میتوان در این رابطه به یکی از منتقدین بحث لیبرالیسم کرد به نام «السدر مکینتایر» که یک فیلسوف منتقد مدرنیسم است که نه به اصالت فرد بلکه به اصالت جمع اعتقاد دارد که اشارتی هم به نظرات او میکنم. وی کتابی تحت عنوان «کدام عقلانیت و عدالت برای چه کسی؟» دارد و میگوید: در دهههای اخیر آنچه که به نقد لیبرالیسم پرداخته عمدتاً از درون لیبرالیسم بوده یعنی یا از لیبرال چپ یا لیبرال راست بوده یا لیبرال لیبرال به لیبرالهای دیگر.
بنابراین به تفاوتهای مختلفی که درون لیبرالیسم وجود دارد اشاره کرده و میگوید: اگر بنا باشد نقدی به لیبرالیسم صورت بگیرد باید از بیرون لیبرالیسم و نه از درون آن باشد. اما به هر صورت ریشه منازعات اخیر (اخیر به معنای بعد از جنگ جهانی دوم) به دو اثر اساسی که کماکان نفوذ خود را در سیاستگذاری دارند باز میگردد؛ یکی کتاب «تحول بزرگ» (great transforma tion) که اثر «کارل پولاینی» است که اقتصاددان و فیلسوف بانفوذی است و دیگری «کلر فون هایک» تحت عنوان «راهی به بردگی» است.
«پولاینی» بیشتر معتقد به جمع بین دولت و بازار است و به همین دلیل نفوذ آرای وی را در همه آرای «آمارتیاسِن» میتوان ردیابی کرد. بعد از جنگ جهانی دوم به دلیل تغییرات به وجود آمده نگاه او نگاه غالب شد و تا اواسط دهه 1970 ادامه داشت. او در واقع نقش دولت را برجستهتر میکرد اما از اواخر دهه 70 به بعد نگاه «فون هایک» در سیاستگذاریها نئولیبرالها غالب شد. در دو هزار سال پیش و در بحث آرای اولیهیی که در باب عدالت وجود دارد، افلاطون در گفتوگوهایی به نقل از سقراط بیان میکند که رابطهیی بین عدالت و یک زندگی خوب برقرار است. در واقع اولین تعریف منسجمی که از عدالت وجود دارد، میگوید: زندگی خوب است که همراه فضیلت باشد، در نتیجه در آن رضایت نیز وجود دارد. یعنی اگر کسی فضیلتها را رعایت کند زندگی او مطمئناً توأم با رضایت نیز هست. بعدها افلاطون، ارسطو و دیگر فلاسفه بر وجود نوعی عدالت در عالم هستی تأکید داشتند که در همه عالم هستی حضور و ظهور دارد و نیروی قادر متعالی که خداوند باشد آن نظم را خلق کرده و اگر کسی از فضایل تخطی کند تنبیه میشود که این عین عدالت است و همینطور کسی که فضایل را رعایت کند مزایایی به او تعلق خواهد گرفت. اما این نظرات توسط فلاسفه مدرنیته به چالش کشیده شد و عمدتاً با نیچه نقد تفکرات ارسطویی آغاز میشود. او میگوید: آنچه تحت عنوان عدالت وجود دارد محصول روابط انسانی است و حل بیعدالتی را باید در حیطه روابط انسانی جستوجو کرد. ضمناً شواهدی میآورند که ممکن است فرد زندگی بافضیلت ولی همراه با مشقات و سختیهای فراوان داشته باشد یا برعکس زندگی شاد و رضایتمندی بدون رعایت فضیلتها داشته باشد. بنابراین، فضیلت و رضایت لازم و ملزم هم نیستند. بعدها ارسطو اصلی را مطرح میکند که میتواند مبنایی باشد که دیگران چگونه اصول عدالت را رعایت کنند. آن اصل این است: «آن چیزهایی که برابرند باید با آنها به شکل برابر برخورد کرد و آن چیزهایی که نابرابرند باید با آنها بهطور نابرابر برخورد کرد.» در واقع این اصل ارسطویی را میتوان به همه چیز از جمله خود عدالت اطلاق کرد. بنابراین باید ضوابط دیگری را برای تعریف عدالت پیش گیریم چرا که این تعریف به اندازه مفهوم عدالت گنگ و کلی است. یکی از مفاهیم پرنفوذ لیبرال که توسط «جان لاک» مطرح میشود «علت وجودی دولت» است. او این نکته را مطرح میکند که علت وجودی دولت، حمایت از آزادی و دارایی شهروندانی است که تحت حاکمیت دولت قرار دارند. این بحث به این دلیل مهم است که از مفاهیم بنیادی و اصولی لیبرالیسم است. یکی از مفاهیم مشترک بین چپ لیبرال و راست لیبرال همین نکته است. پس لاک وظیفه دولت را حمایت از آزادی و دارایی دانسته که این تفکر شدیداً مورد استقبال لیبرتارینها قرار گرفت. سپس «لاک» میگوید: ابزاری که دولت باید این وظیفه را به وسیله آن انجام دهد عدالت است، منتها این عدالت توسط قانون تعریف میشود و اینکه همه شهروندان در مقابل قانون یکسان هستند و پذیرش قانون از سوی شهروندان منطقی است. زیرا قانون از آنها در برابر ناامنیها حمایت میکند. بنابراین در اینجا 1- نقش دولتها در حمایت از آزادی و داراییها مطرح میشود 2- نقش قانون به عنوان وسیله اجرای عدالت مطرح میشود. «لاک» میگوید: دولت باید قدرت خود را برای افراد تحت پوشش، توجیه منطقی کند. در اینجا میتواند ثابت کند که این بهترین نظمی است که میتوان برای جامعه پیاده کرد به نحوی که این وجوه از زندگی افراد را تأمین کند. فیلسوف دیگری که نقش مهمی در شکلگیری آرای لیبرالها داشته کانت است که مفهوم استقلال یا خودمختاری را مطرح میکند. «کانت» مفهوم استقلال را به عنوان رهایی انسان از جبرها بیان میکند. این جبرها مثل زور یا اشکال مختلف تهدید است. همچنین به استقلال انسان از اثرات علی درونی خود انسان اشاره میکند. اثراتی که از طریق شهوات، امیال و... ممکن است استقلال را تحتتاثیر قرار داده و بر انتخاب انسان تاثیر گذارند. ابزاری که کانت برای کنترل عوارض این پدیدهها مطرح میکند عمدتاً رجوع به عقل انسان است. «کانت» معتقد است همه انسانها ظرفیت رسیدن به استقلال و خودمختاری را دارند. تاثیر سخنان «کانت» در افکار و اعمال امروزه بسیار جدی است از جمله بحث حقوق بشر که پایههای آن در افکار کانت است و نیز نظریه «رالز» که عدالت را به نوعی دیگر تعریف میکند که ریشه در استقلال و نظریات کانت دارد. او معتقد است، به دلیل قابلیت خودمختاری در انسانهاست که آنها قابلیت احترام یکسانی دارند.
فیلسوف دیگری که اثری مهم در آرای لیبرال دارد، «جان استوارت میل» است که مداخله در اقدامات افراد را به لحاظ اخلاقی غیرمجاز میداند. در واقع مانند آنچه چند مرحله سعی کرده است برای حل مشکل به وجود آمده اقدام کند اما آنگونه که اعضای هیات مدیره میگویند تلاشهایشان به نتیجه نرسیده است و همین مساله موجب تشدید نگرانیها درباره نیات واقعی مسئولان رسمی شده است.
مفیدی در همین زمینه به خواستههای مسئولانه وزارت کار اشاره میکند و میگوید: وزارت کار تایید انتخاب را به اصلاح اساسنامه و تشکیل مجمع عمومی فوقالعاده منوط کرده است. ما هم بهرغم تاکیدمان به قانونی بودن انتخابات 15/5/85 و برای اینکه با وزارت کار تعامل داشته باشیم تصمیم گرفتیم مجمع عمومی فوقالعاده را برای اصلاح اساسنامه برگزار کنیم و در این رابطه دو نامه «A teory of justices» را مطرح میکند. اهمیت این کتاب در طرح مجدد بحث عدالت است که با توجه به دو ضعف نسبی بودن موضوع براساس مکان و زمان به نگارش درآمده و «رالز» این ضعفها را مرتفع کرد. او فرض میکند وقتی از انسان سوال شود که چگونه یک قرص نان را توزیع میکند، هر کس از منظر خود راهحل ارائه میکند. به همین دلیل وی فرضی را مطرح میکند تحت عنوان «جامعه اولیه» که براساس آن فرض میکنیم همه انسانها (هر گروهی از آدمها) با توجه به وضعیت اقتصادی و فرهنگی و... نگاهی پیدا کردهاند که برای اینکه این نگاه و دید را از بین ببریم انسانها را در یک موقعیت اولیه (فرضی) که در آنجا هنوز آدمها به دنیا نیامدهاند قرار میدهیم و آنجا از آنها سوال میشود، اگر شما بخواهید اصولی را برای اداره یک جامعه عادلانه برقرار کنید به نحوی که نظم موجود بر آن جامعه عادلانه باشد چه اصولی را پیشنهاد میکنید، به نحوی که اگر خود به این دنیا آمدید آن اصول را عادلانه بدانید؟ «رالز» بعد از بحث مفصلی میگوید: آنان به دو اصل میرسند. این دو اصل یکی اصل اول عدالت رالزی است که به آن First principle of justices اطلاق میشود که همه انسانها با هم برابرند و از حقوق یکسانی بهرهمند هستند و اصل دوم (که یکی از زیربناهای آرای رالز است) این است که فردگرایی را با مساواتطلبی تلفیق میکند. این اصل دو بخش دارد: بند الف حکم میدهد که با همه آرای قبل تفاوت دارد. در این حکم اولیه بحث نابرابری مطرح میشود و بیان میکند در هیچ جامعهیی نابرابری به هیچوجه مجاز نیست مگر اینکه از قبل محرومترین افراد جامعه از یک حداقلهایی برخوردار باشند. بعد امکان نابرابری وجود دارد. پس پیش از اینکه این حداقلها برای همه افراد تامین شده باشد نابرابری نامشروع است. یعنی نابرابری مجاز نیست مگر وقتی محرومترین افراد جامعه از این نابرابری بیشترین نفع را ببرند. بند ب: برابری منصفانه فرصتها برای همه افراد جامعه است. منتقدین بعدی در مورد «رالز» بحثهای فراوانی انجام دادهاند. علت اینکه «رالز» در اینجا مطرح شد این است که نئولیبرالهای ایرانی ما به «رالز» متمسک شدهاند اما «رالز» چپ لیبرال است. به آرای «رالز» ایراداتی وارد شده است. مثلاً وقتی بحث شایستگی مطرح میشود چون بعضی فلاسفه لیبرال هستند که مفهوم عدالت را بر مبنای شایستگی استوار میکنند. به این معنا که انسانها باید ظرفیت لازم را برای برخورداری از مواهب ایجاد کرده باشند یا با عمل خود شرایط را فراهم کرده باشند. اگر ما اصل دوم «رالز» را (اصل تفاوت) بخواهیم تعمیم دهیم این خود ظلمی به طبقات محروم است. مثال این است که براساس نظر «رالز» باید برای همه افراد امکان دستیابی به کالای اولیه را فراهم کنیم که این کالا، کالای اجتماعی است. تمام آرای «رالز» را در آرای «سِن» میتوانیم پیدا کنیم. (وی روی آرای «رالز» سرمایهگذاری کرده). کالاهای اولیه اجتماعی را «رالز» معرفی میکند که عالیترین آنها مبانی اجتماعی عزت نفس است که باید مبانی اجتماعی عزت نفس افراد را معلوم کنیم، مانند: ثروت، دارایی، بهداشت و... ایرادی که به «رالز» از منظر اصل عدالت مبتنی بر شایستگی وارد میشود این است که اگر بخواهیم با همه افراد محروم به یک شکل برخورد کنیم، خود باعث نوعی بیعدالتی میشود. مثلاً فرض کنید خانمی 3 - 2 بچه دارد و آقایی هست که تنها زندگی میکند و هر دو آنان خانوادههایی فقیر و نیازمند هستند. خانم فردی زحمتکش است ولی منابع مالی وی آنقدر محدود است که نیازهای خانواده را مرتفع نمیکند که وی را مشمول کمکهای دولت میکند. در مقابل آن آقا فردی بیکار و تنبل است که او هم مشمول کمکهای دولت خواهد شد. لذا این ظلمی است که به خانوار زحمتکش میشود. در ادامه فرض میکنیم وضع مالی فرد زحمتکش آنقدر بهبود یابد که مشمول پرداخت مالیات شود و دولت مالیات از او گرفته و به فرد سست و تنبل میدهد. فیلسوفی دیگر به نام «والز» کتابی تحت عنوان «قلمروهای عدالت» دارد که معتقد است ما اصلاً نمیتوانیم یک اصل برای عدالت در همه جای جامعه و همه تاریخ مطرح کنیم. اصول متفاوتی از عدالت بر قلمروهای مختلف زندگی آنها حاکم است. مثلاً در حوزه سلامت اصل نیاز مطرح است. در حالی که در حوزه سیاست اصل شایستگی مطرح است. یعنی شخصی که مریض شد ولی منابعی نداشت که خدمات درمانی دریافت کند جامعه میگوید بر اساس نیاز باید خدمت به او ارائه شود.
در اینجا به بحث افکار و نظریات «نازیک» که یک لیبرتارین است، میپردازیم. (لیبرتارینها افراطیترین شکل لیبرالها هستند در واقع راستِ راست لیبرالها هستند.) «نازیک» از یک منظر طبیعی هم نام میبرد. او افراطیترین شکل لیبرالیسم را در کتابی تحت عنوان «دولت و بیدولتی» مطرح میکند که نقدی بر «رالز» و دفاع از حقوق مالکیت است و مالکیت را به عنوان مقدسترین شکل آزادی فردی نام میبرد. در واقع ما وقتی میتوانیم از مالکیت دفاع کنیم که مشروع باشد و از دزدی و غارت به دست نیامده باشد (محصول تلاش فرد باشد). «نازیک» عقیده دارد انسان مالک دو چیز یکی جسم و دیگری کار خود است. بنابراین در این دو بعد نمیتوان مداخله کرد؛ حتی مالیات را نفی میکند. «نازیک» از آزادیهای طبیعی نام میبرد و منظور از آن داشتن حقوق و آزادی منفی است یعنی حقوق نسبت به مداخله دیگران است، به این معنا که دیگران نمیتوانند در حقوق کسی مداخله کنند. در مقابل این دیدگاه، «رالز» قرار دارد که شدیداً به حقوق و آزادیهای مثبت اعتقاد دارد؛ آزادیهایی که از جنس توانستن است. مثلاً باید بتوانند به بهداشت دسترسی داشته باشند.
نقدهای بسیاری بر افکار «نازیک» وارد میشود. مثلاً این دیدگاه مخالف مطلوبیتگرایی است. در مطلوبیتگرایی آنچه که مهم است حداکثر شدن مطلوبیت کل جامعه است. یکی از نقدهایی که به مطلوبیتگرایی وارد میشود این است که به چگونگی توزیع مطلوبیت توجه ندارد. «نازیک» میگوید: باید به نحوی عمل کنیم که با انسانیت همواره به شکل یک هدف برخورد شود نه وسیله و این دیدگاه که ما نمیتوانیم به آدمهای دیگر مثل وسیله نگاه کنیم را رد میکند؛ برای اینکه منافع خود را حداکثر کنیم. نکته دیگری که او آن را نفی میکند بحث پدرسالاری است که از گروهی به طور ناخواسته برای رفاه خود استفاده کنیم یعنی فرد به عملی اجبار شود که فکر میکنیم به نفع اوست ولی او حاضر به انجام نیست. نظریه دیگری که اینجا نقد میشود اصل تفاوت «رالز» است که «نازیک» روی آن تاکید دارد. به این معنی که از دارایی افراد ثروتمند استفاده کرده و به محرومترها داد که «نازیک» این را نفی میکند. در اینجا از دولت حداقل نام برده شده و با دولت قدرتمند مخالفت میشود و این دولت حداقل تا حد امکان کوچک است چون «نازیک» مخالف بیدولتی است و تنها نقش دولت را محافظت از مال و جان افراد میداند. در این رابطه «آمارتیاسِن» مثالی میزند: اگر توزیع درآمدی داشته باشیم به این شکل که بین پنج نفر درآمدی توزیع شود و یک نفر 100 تومان داشته و چهار نفر باقی هیچ سرمایهیی نداشته باشند طبق نظر «نازیک» دولت حق ندارد از آن فرد پول گرفته به افرادی که درآمد ندارند بدهد اگر این کار را کند نقض عدالت است. چند ویژگی را میتوان برای لیبرتارینهای ایرانی در رابطه با عدالت در نظر گرفت:
1- کاملاً جریان سیاسی هستند یعنی در اختیار یک جناح قدرت هستند.
2- این افراد شعار عقلانیت و به تعبیری شعار کانتی میدهند و به هر کس که جز آنها سخن گفته و بیندیشد غیرعقلانی اطلاق میکنند و با ظرافت عقل را به مصادره انحصاری خود درآوردهاند که به تعبیری میتوان گفت نوعی دگماتیسم نقابدار است.
3- نسبت به تحولات نظری و عملی بسیار ناآگاهند. «استیگلیتز» تئوری مطرح میکند و پایه اساسی نظریه نئوکلاسیکها را بنیان مینهد. بحث جایگزینی برای این تئوری بود که وی را برنده نوبل کرد. اقتصاد نئوکلاسیک بر فروضی پایهگذاری میشود که او میگوید: اگر ما این فروض را بپذیریم بهترین شیوه تخصیص منابع (که ادعای علم اقتصاد هست) از طریق بازار آزاد و رقابتی مهیا میشود. «استیگلیتز» و «گرین والس» ثابت میکنند که اگر یک ذره نابرابری اطلاعات بین مصرفکننده و فروشنده و دولت وجود داشته باشد، شکست بازار ایجاد میشود و مکانیسم بازار دیگر نمیتواند نقش عرضه و تقاضا را ایجاد کند و نقش دولت بعد از آن الزامی خواهد شد. در مقابل، نئولیبرالها بحث شکست دولت را مطرح میکنند؛ مثلاً رانتخواری. نکتهیی که اقتصاددانهای جدید استفاده کردند این است که هم دولت و هم مکانیسم بازار کاسیتها و قدرتهایی دارند. یکی از دلایل شکست سیاستهای تعدیل ساختاری در تمام دنیا این است که نهادهای لازم برای کارکرد چنین سازوکاری تقریباً در هیچ جای دنیا وجود ندارد. مثلاً خصوصیسازی در انگلستان به پشتوانه مراکز قضایی انجام میشود.
4- نکته دیگری که در مورد نئولیبرال وجود دارد این است که کاملاً در روششناسی سیاسی است. روششناختی باید در یک بستر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی پدید آید ولی در اینجا کاملاً در بستر سیاسی میروید.
5- نکته دیگر این است که در ایران لیبرالها از بستر جهانی شدن به پدیدهها نگاه میکنند و از گفتمانهای مختلف یک پدیده واحد را تفاسیر مختلف میکنند به همین دلیل در لیبرتارینهای ایران مقوله عدالت اصلاً جایی ندارد و نهایتاً همان عدالت جنسی مطرح میشود و از عدالت توزیع بحثی به میان نمیآید.