مذهب شیعه در میان صحابه در شکل باور به امامت امام علی علیهالسلام مطرح شد. پس از آن در برخی از قبایل عرب عراق منتشر گردید و از طریق آنها به تمامی سرزمینهای اسلامی از مصر تا یمن و از آنجا تا ایران منتقل شد. در اینجا بر آن هستم تا ارتباط مذهب تشیع را با اندیشههای ایرانی بررسی کنیم.
نگرش حاکم در کتابهای فرق که به طور عمده توسط سنیان افراطی نگاشته شده، بر این اساس استوار بوده است تا اندیشههای شیعی را به نحوی با اندیشههای یهودی، مسیحی و ایرانی پیوند دهد. اگر مؤلفان این قبیل کتابها از طرفداران اهل حدیث و یا بطور کلی وابستگان به جریان ضد عقلی در دنیای اسلام بودهاند، این برخورد را با معتزله و یا به اصطلاح قدریه نیز کرده و آنها را نیز یهودی و زردشتی معرفی میکردهاند. طبیعی است که وصل کردن این اندیشهها به جریانات فکری مزبور، به راحتی میتوانسته سبب محکومیت جریانات مزبور باشد.
تا آنجا که قضیه به ایران مربوط میشود، این مساله در این قالب مطرح میشده است که ایران خاستگاه مناسبی برای رشد اندیشههای شیعی بوده است. افزون بر آن، به مساله ظهور اسماعیلیان در ایران و نیز ارتباط تشیع با حرکتهایی نظیر شورش بابک و یا امثال آن پرداخته میشده است.
مستشرقانی نیز که در صدوپنجاه سال اخیر به این قبیل مسائل پرداختهاند، بدان دلیل که در زمان آنها، اکثریت مردم ایران بر مذهب تشیع بودهاند، در پی کشف علت برآمدهاند. آنها که همیشه در صدد حل این قبیل مسائل از راه پیگیری زمینههای روحی و پیشینههای فکری هستند، بدون توجه به تاریخ تشیع در بلاد عربی، تشیع را مذهبی ایرانی معرفی کردهاند. البته در منابع کهن فرقهشناسی نیز این اتهام بطور سادهتر به مذهب شیعه وارد میآمده، اما برای مستشرقین و پس از آنها، برای کسانی که در شرق از عرب و عجم تحت تاثیر مستشرقین بودهاند، مساله مهم، توجیه چرائی گروش ایرانیان به تشیع در چند قرن اخیر است.
افزون بر اینها، در طی پانصد سال گذشته، در پی درگیریهای عثمانیها با ایرانیان، در مجموع چنین وانمود شده که دولت عثمانی در آن سوی نماینده تسنن بوده و ایران مرکز تشیع به شمار میآید. با توجه به قدمت دشمنی میان این دو ناحیه، این تصور به دورههای قبلی هم سرایت داده شد و بدین گونه این تصور پرداخته شده که ایران همیشه مرکز اندیشههای شیعی بوده است.
این مساله از زوایه دیگری هم مطرح شده است. بر اساس تاریخ نگارشها و آثار علمی نوشته شده، نوعی تفاوت میان نگرش دینی موجود در این سو و آن سوی فرات مطرح شده است. حضور نوعی نگرش عرفانی در این سو و نوعی تفکر ساده و قشری در آن سو، از سوی کسانی به عنوان مهمترین تفاوت در اندیشههای ایرانی و عربی بادیهای عنوان شده است. تفکر ضد عرفان و اشراق شناسانده شده است. در این ارتباط و با توجه به آن که دانش فلسفه و عرفان در مذهب تشیع بنیادی مستحکم یافته، این گونه عنوان شده است که ایران خاستگاه این قبیل اندیشهها بوده است.
عامل دیگر نیز پیدایش نوعی ناسیونالیسم در ایران از دوره ناصری به این سو است، امری که به تدریج گرایش به اندیشههای ایرانی پیش از اسلام را مطرح کرده و در مواردی خواسته است تا از زاویه تاریخ، مذهب شیعه را در برابر مذهب سنت، از دید «ایران در برابر اعراب» بنگرد. کم نبودهاند افرادی که هم ایرانیت را میخواستند هم اسلام را، برای اینها، مذهبی اهمیت مییافت یا آن مذهب، از زاویهای مورد توجه واقع میشد که در برابر قوم عرب باشد. به نظر میرسد بسیاری از این افراد، نه تنها از تاریخ عراق بویژه شهر کوفه آگاهی نداشتهاند بلکه از نفوذ حالی تشیع در عراق، یمن، بحرین، لبنان و سایر نقاط عربی بیاطلاعند.
همه آنچه گذشت، تنها شواهدی محدود بر درستی آنها در دست است. در برابر، میتوان استثناهای فراوانی را مطرح کرد. حضور اندیشههای صوفیانه در غرب اسلامی، نگاشتههای فلسفی و عرفانی در آن سوی، حضور تشیع در مناطق عربی، تسلط تسنن اهل حدیثی در ایران، به ویژه در نواحی شرقی آن که از مراکز اصلی تسنن در جهان اسلامی بوده، و نیز تسلط تفکر صوفیان در بخش مهمی از شامات و شمال آفریقا طی قرنها، همه میتواند نقضی بر توجیهاتی باشد که در دیدگاههای مطرح شده در این زمینه به آنها استناد شده است.
در اینجا به برخی از اقوالی که به نحوی اندیشههای شیعی را با ایران مرتبط دانستهاند اشاره میکنیم تا در عین آشنایی با دیدگاههای آنان، از استدلالهای مطرح شده نیز آگاهی یابیم.
توجه داشته باشیم که برخی از اینها، خاستگاه اصلی تشیع را ایران نمیدانند، اما به نوعی توافق و همسانی میان برخی از وجوه اندیشههای ایرانی و اندیشههای شیعی باور دارند. این در حالی است که برخی از اساس تشیع را مذهب ایرانی میدانند. برای بررسی این مساله و نیز اثبات نادرستی بسیاری از آنچه در این باره گفته شده، هیچ چیز بهتر از بیان دیدگاههای مختلفی که در این باره ابراز شده نیست. بنابر این در این بخش به نقل دیدگاههایی که برخی ناظر به آراء دیگران در همین زمینه است میپردازیم.
به باور اشپولر: سراسر کشوری اسلامی شد، و در عین حال هسته اصلی خود را از دست نداد، بلکه بر آن شد تا اسلام را به صورت یک مذهب مخصوص و مناسب با موجودیت خود در آورد. در بین شیعیان و خارجیان این مملکت و بعد نیز در عرفان و تصوف، روح ایرانی وجود خود را مستقلا با موفقیت ظاهر نمود، اگر چه زادگاههای اصلی این جنبشهای مذهبی، یک زادگاه ایرانی نبوده است».
نیز در جای دیگری مینویسد: «در هر حال بدون تردید جنبش تشیع، یعنی آن تشیعی که بعدا دوازده امامیان از آن به وجود آمدند، و میتوان آن را تشیع میانهرو نامید، هیچ ارتباطی با عکسالعمل روح ایرانیان در مقابل اسلام ندارد. بلی آنچه مسلم است این است که عقاید شیعه دوازده امامی از همان آغاز در سرزمین اسلام {ایران!} ریشه دوانیده و به زودی با روح ایرانیت پیوند و اتحاد یافته است».
همانگونه که آشکار است در این عبارات اشپولر دچار تناقضگویی سختی شده است. بویژه در ادامه پذیرش مذهب تشیع امامی را در ایران، به بهانه این که نمیتواند اتفاقی باشد، آن را به عنوان شکل ایرانی شده اسلام مطرح کرده است. وی ایضا در ادامه میافزاید:
«گر چه نفوذ کامل آن در تقریبا تمام سرزمین ایران، در اثر فعالیت صفویه در آغاز قرن شانزدهم میلادی برابر قرن دهم هجری بوده است».
نویسندهای دیگر بر این باور است که: «بطور کلی ایرانیان برای نشان دادن بیزاریشان از شیوه ملکداری دولت اموی، از شیعه که داری سازمان یافتهترین مرام سیاسی بود و نیز احساساتشان با شور و احساس ایرانیها سازگاری داشت جانبداری کردند».
روشن است که نویسنده دیدگاههای فوق، پا را از اشپولر به مراتب فراتر نهاده و از اساس تشیع را مذهبی ایرانی میداند.
ریجارد فرای مساله را از دید دیگری مورد توجه قرار داده است. وی با توجه به این که ایرانیان به حفظ آثار و عقاید کهنشان میپردازند، مینویسد:
«محافظهکاری ایرانیان در حفظ اعتقادات و رسوم کهن را میتوان در بسیاری از جنبههای فرهنگ ایشان مشاهده کرد. امروزه سرزمین ایران پر است از زیارتگاهها و امامزادهها یا مزار فرزندان پیشوایان ائمه».
گویا وی به این نکته توجه یافته است که اساسا زردشتیان مردههای خود را دفن نمیکنند تا چیزی شبیه امامزاده داشته باشند! لذا در جای دیگری مساله را به نحو دیگری توجیه میکند:
«طبیعی بود که زردشتیان زیارت اهل قبور نداشتند، چرا که پیکر مردگان را دسترس کرکسان میگذاشتند و بخاک نمیسپردند، اما زردشتیان ایران مکانهای مقدس را برای فرشتگان یا ایزدان یزنه داشتند و آسان میشد بعضی از این مکانها را به اسلام منتقل ساخت یا بویژه آنها را به امامزادههای شیعیان که از فرزندان امامان باشند نسبت داد».
باید توجه داشت که این مراکز با عنوان مسجد بیشتر سازگار است تا امامزاده!
همو درباره نادرستی این تصور که ایران مرکز شیعیان بوده مینویسد: «شاید بعضی از خوانندگان دچار شگفتی شوند که بدانند ایران و بویژه پاره شرقی آن، مرکز عمده راست دینی تسنن بود. زیرا ایران به دیده بسیاری کانون رافضیان و شیعیان شمرده میشد. در واقع اگر کسی نخستین شورشهای شیعی را بررسی کند، آشکار میشود که عراق و بویژه شهر کوفه زادگاه و مرکز جنبشهای شیعه بوده است.... اندیشه شیعه، نخست بیشتر از آن عرب بود».
محمد ابوزهره نوشته است: «شیعیان اولیه به طور غالب ایرانی بودهاند... به باور ما افکار شیعی در حول و حوش امامت و پادشاهی از افکار ایرانی تاثیر پذیرفته و آنچه که این مطلب را ثابت میکند این است که اکثریت اهل فارس بودهاند».
بروکلمان هم که عادتا همه اندیشههای قرآنی و اسلامی در افکار سایر ملل جستجو میکند، به محبوبیت فعلی قبر امام حسین علیهالسلام نزد شیعیان اشاره کرده و از این رهگذر میان تشیع و ایرانیگری پیوندی برقرار میکند.
یک نکته مهم در غالب اظهار نظرهای فوق مورد بیتوجهی قرار گرفته و یا اگر به آن توجه داده شده، تاثیر معقول خود را در افکار نویسندگان مزبور برجای نگذاشته است و آن این که، واقعیت مذهب ایرانیان طی نه قرن مورد غفلت کامل قرار گرفته است. ایران در طی نه قرن، بجز استثناهای مکانی و زمانی محدود، بر مذهب سنت و جماعت بوده است. فهرست بلندی میتوان از نویسندگان شیعی در آن قرون قابل قیاس نیست. این امر نیاز به شرح نداشته و به راحتی نتیجهای که از آن در بحث فعلی بدست میآید قابل درک است. در اینجا به شماری دیگر از دیدگاهها که تا اندازهای نسبت به دیدگاههای بالا تعدیل شده به نظر میرسد و به واقعیت مزبور نیز در آنها توجه شده میپردازیم.
گلدزیهر نوشته است: «این گفته خطاست که کسی بگوید منشا و مراحل رشد تشیع از اثر تعدیل یافته افکار ایرانیان در اسلام است. این توهم شایع مبتنی بر درک غلط حوادث تاریخی است. حرکت علویین در یک منطقه عربی خالص شکل گرفته است. او میافزاید: تشیع همچون خود اسلام منشا عربی داشته کما این که اصول او نیز در همان محیط عربی شکل گرفته است.»
به نظر میرسد، در این مطلب که خاستگاه اصلی تشیع سرزمینهای عربی و در میان اقوام عربی بوده تردیدی وجود ندارد. پس از این، آنچه بر جای میماند این است که تشیع نوعی ملازمت با افکار رایج در ایران داشته است. در این زمینه، عمدتا به مشابهت نظریه امامت و سلطنت اشاره میشود. در مواردی نیز به وجود آرامگاهها و یا سوگواری برای امام حسین علیهالسلام نظیر آنچه در ایران قدیم برای سیاوش مرسوم بوده، استناد میشود.
تا آنجا که به منابع کهن فرق مربوط میشود، آنچه سبب اصلی پیدایش این قبیل دیدگاهها شده، غلبه آلبویه بر بغداد در قرن چهارم هجری است. این سلسله ایرانی که آشکارا از تشیع دفاع کردند، زمینه را برای این قبیل اتهامات که در همان دوره در آثار فرقهشناسی آمده فراهم کردند. برخی گفتهاند که در این قرن بود که تشیع در تقدیس امامان خود متاثر از اندیشههای شرقی است. باید دانست که در زمان سلطه آلبویه بر بغداد، علمای شیعی موجود در آن سرزمین همگی عرب بوده و کسانی از آنها در شمار ادبای برجسته عرب بودهاند.
نکته مهم برای این قبیل دیدگاهها آن است که مساله شباهت، آن هم به صورتی که در این نمونهها به آن اشاره شده، از جهات مختلفی قابل تامل است. اساسا نظریه امامت شیعی که به صورت اعتقاد به نص یا به عبارت دیگر آیه و حدیث ثابت میشود، چه شباهتی با نظریه سلطنت موروثی دارد؟ در همین جا باید این پرسش را هم در نظر داشت که، اصولا بجز خلافت سه خلیفه خست یعنی ابوبکر، عمر و علی علیهالسلام، سلسله اموی و عباسی و دیگر سلسلههای مستقل در مصر، اندلس، شمال آفریقا، عراق، جزیرهالعرب، یمن و ... همه به صورت موروثی بودهاند. این موروثی بودن از نظر اهل سنت مشروعیت تام و تمام داشته است. اکنون باید سؤال کرد که اگر شباهت توجیه کننده است، مگر ممکن نبوده که مردم ایران که به سلطنت موروثی باور داشتهاند، حکومت موروثی اموی و عباسی را بپذیرند؟ از قضا باید گفت پذیرفتند و برای قرنها از آن اطاعت کردند. آنچه در این باره باید مورد توجه قرار گیرد این است که در تمامی دنیای آن روز در شرق و غرب، نظام پادشاهی مقبولیت تام داشته است. این نکته نیز باید مورد توجه قرار گیرد که حتی سرزمینهای عربی، در عراق و شام و یمن نیز با سلطنت موروثی آشنایی داشتهاند. حکومت لخمیان و غسانیان میتوانسته عرب را، حتی عرب بادیه را با این نوع سلطنت آشنا کرده باشد.
منابع در آرشیو روزنامه موجود است.