ترجمه: مهدی صفری
جنگ عراق مصیبتی استراتژیک و اخلاقی است با ابعاد تاریخی که براساس فرضیههای دروغین آغاز شده است و در حال آسیب رساندن به مشروعیت ایالات متحده در جهان است. ضررهای جانی دوطرفه و سوء استفادههای موجود در حال آلوده کردن اعتبار اخلاقی ما هستند. منشأ این رویدادها در انگیزهها و غرور امپریالیستی است و در حال تشدید بیثباتی منطقه است.
با این وجود، در دولت بوش، تصمیمهای بزرگ استراتژیک هنوز از سوی گروهی بسیار کوچک اتخاذ میشود که اعضای آن مطمئناً به تعداد انگشتان یک دست نمیرسد. به استثنای وزیر دفاع جدید، رابرت گیتس، اعضای دولت بوش همان افرادی هستند که از ابتدا در این ماجرا شرکت داشتند و تصمیم ابتدایی آغاز جنگی در عراق را اتخاذ کردند و از بهانههای دروغین برای توجیه آن بهره گرفتند. این ویژگی طبیعی انسانی است که این افراد سرسختانه و لجوجانه اقداماتی را که تصور میکردند تغییر کامل سیاسی است، دنبال کنند.
از نظر منافع ملی آمریکا، این اقدام واقعاً فال شومی است. اگر ایالات متحده به مبارزه خونین و طولانی خود در عراق ادامه دهد، بسیار محتمل است که مقصد نهایی برخورد با بخش بزرگی از جهان اسلام باشد.
در واقع اکنون یک روایت تاریخی افسانهای برای توجیه ضرورت این جنگ طولانی و گسترش احتمالی آن، در حال شکلگیری است. بعد از آنکه دولت بوش در آغاز جنگ ادعاهایی دروغین مبنی بر وجود سلاحهای کشتار جمعی را در عراق به عنوان بهانه استفاده کرد، اکنون تعریفی دوباره از جنگ ارائه کرده است که به عنوان مبارزه ایدئولوژیک قاطع عصر ماست که مشابه رویاروییهای گذشته با نازیسم و استالینیسم است. در این چارچوب افراطگرایی اسلامی القاعده مشابه تهدید آلمان نازی و سپس شوروی هستند و 11 سپتامبر مانند حمله به پرل هاربر است که ورود ایالات متحده را به جنگ دوم جهانی سرعت بخشید.
اما، این روایت سادهانگارنه و عوامفریبانه فراموش کرده است که آلمان نازی بر قدرت نظامی پیشرفتهترین کشور صنعتی اروپا تکیه داشت و استالینیسم نه تنها قادر بود منابع اتحاد جماهیر شوروی پیروز را بسیج کند و از قدرت نظامی بسیار عظیمی بهرهمند بود، بلکه به لطف دکترین مارکسیست پیروانی در همه جهان داشت.
در عوض، اکثریت مسلمانان، بنیادگرایی اسلامی را اتخاذ نکردهاند. القاعده یک انحراف افراطی منزوی است. عراقیها بطور کلی برای دفاع از یک ایدئولوژی اسلامی مبارزه نمیکنند بلکه علیه اشغال آمریکا که عراق را ویران کرده است مبارزه میکنند.
هیچ کشور دیگری با خیالپردازیهای دولت بوش که با شور و هیجان آن را بیان میکند، هم رأی نیست. نتیجه این اقدامات بوش، اگرچه گفتن آن ناراحتکننده باشد، انزوای سیاسی فزاینده و مخالفت رو به رشد مردمی علیه ایالات متحده است.
منافع بینالمللی این کشور ایجاب میکند که تغییری اساسی در مسیر حرکت خود انجام دهد و نیازمند یک استراتژی برای پایان دادن به اشغال عراق و ایجاد مذاکرهای منطقهای در مورد امنیت است. هر دو مورد به زمان و تعهد واقعی ایالات متحده نیاز دارند. روند کار تا دستیابی به این اهداف باید در برگیرنده چهار مرحله باشد.
در مرحله نخست، ایالات متحده باید به شکل بارز و قطعی خود را مبنی بر خروج از عراق طی مدتی که منطقاً باید کوتاه باشد، تصدیق کند. هماکنون، اشغال آمریکا ـ برغم اینکه اکثریت عراقیها با آن مخالفند ـ به عنوان چتری برای مخالفتهای داخلی عراق بکار میآید. هیچکس نه در داخل و نه در خارج از دولت عراق احساس نمیکند که مشوقهای واقعی برای مذاکره وجود داشته باشد، تا زمانی که آمریکا وضع را به همین منوال حفظ کند.
اکنون یک بیانیه عمومی لازم است که در آن آمریکا اطمینان دهد که قصد دارد برای از بین بردن ترسهای موجود ناشی از هژمونی جدید امپریالیستی آمریکا در خاور نزدیک، از عراق خارج شود. با علتیابی علت، بسیاری بر این عقیدهاند که مسأله یاد شده علت اساسی مداخله ایالات متحده در منطقهای که تا چندی پیش، تحت سلطه استعمار بود. اگر بوش نمیخواهد این کار را انجام دهد، شاید بتواند با تصویب قطعنامهای مشترک مسوولیت آن را به کنگره واگذار کند.
دوم اینکه، ایالات متحده باید اعلام کنند که مذاکراتی را با رهبران عراقی برای تثبیت مهلتی که طی آن بایستی خروج کامل صورت گیرد، آغاز کرده است. مدت کم و بیش یک سال خوب خواهد بود، اما این زمانبندی باید با توافق رهبران عراقی تصویب شود و به عنوان تصمیمی مشترک اعلام شود. در این میان آمریکا باید از افزایش اقدامات نظامی از جمله «افزایش نیروها» که در بهترین شرایط، تنها میتواند مزیت تاکتیکی گذرا داشته باشد، پرهیز کند.
برگزاری گفتگوهای جدی با سیاستمداران عراقی تنها راه شناختن رهبران واقعی است که به خود اطمینان دارند و از ظرفیت لازم برای حکومت بدون حمایت نظامی آمریکا برخوردار هستند. واقعیت غمانگیز این است که رژیم کنونی عراق که به عقیده بوش نماینده مردم این کشور است، از نظر موقعیت فیزیکی کاملاً تعیین شده است: تقویت محدودهای به میزان ده کیلومتر مربع که ایالات متحده در داخل بغداد در اختیار دارد که با دیواری محافظت میشود که در برخی نقاط ضخامت آن به 5/4 متر میرسد و توسط نیروهای آمریکایی مراقبت میشود و با نام منطقه سبز شناخته میشود. تنها رهبران عراقی که قادر به اعمال قدرت در خارج از محدوده منطقه سبز هستند، خواهند توانست به توافقی واقعاً عراقی دست یابند.
در مرحله سوم، ایالات متحده باید رهبران عراقی را ترغیب کند تا همه همسایگان خود را ـ و شاید دیگر کشورهای مسلمان مانند مصر، مراکش، الجزایر و پاکستان ـ برای بحث درباره بهترین شیوه ایجاد ثبات در عراق همراه با خروج نظامی آمریکا و در زمان مناسب برای شرکت در کنفرانسی در خصوص ثبات منطقه، دعوت کند.
آغاز بحثی جدی درباره امنیت منطقهای با عراق و همسایگانش، تا زمانی که اشغال ایالات متحده طولانی و نامعلوم باشد غیرممکن است. اشغالگران فکر میکنند همسایگان عراق ترس از هیچ انفجار واقعی در عراق را ندارند زیرا آنها در آنجا هستند و هزینه میپردازند و همسایگان مجبور نمیشوند هیچ تصمیم اساسی اتخاذ کنند. اما برعکس، یک توافق درباره تاریخ خروج همه دولتهای اطراف عراق را مجبور خواهد کرد از خود بپرسند: «چگونه با مسأله ثبات در عراق روبهرو میشویم؟ آیا واقعاً میخواهیم جنگی منطقهای میان خود داشته باشیم؟». تقریباً همه دولتهای منطقه میدانند که چنین جنگی ممکن است گسترش یابد و به ویرانی آنها ختم شود.
به همین علت، مطلوب است که تلاش برای ورود کشورهای همسایه انجام شود؛ این کشورها میتوانند برای جلوگیری از جنگ داخلی در عراق کمک کنند، اما این امر زمانی امکانپذیر خواهد بود که ایالات متحده در حال رفتن از عراق باشد. اعلام اراده ما برای ترک عراق و فرا خواندن کنفرانسی برای بحث در خصوص گامهای بعدی فاکتوری بسیار قدرتمند در زمان آغاز تغییر به شمار میرود.
در مرحله چهارم، آمریکا باید تلاشی قابل باور و نیرومندانه را آغاز کند تا در نهایت بتواند قرارداد صلحی میان اسرائیلیها و فلسطینیها فراهم آورد. تاریخ نشان میدهد که آنها به تنهایی هرگز نمیتوانند به توافقی دست یابند. بدون توافق یاد شده، در درازمدت، اشتیاقهای ملیگرایی و بنیادگرایی در منطقه، هر رژیم عربی را که طرفدار هژمونی منطقهای آمریکا باشد به شکست محکوم خواهند کرد.
بعد از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده دفاع از دموکراسی را در اروپا تحمیل کرد، چرا که توانست یک استراتژی سیاسی دور برد را مستقر کند که شامل متحد کردن دوستان و تقسیم کردن دشمنان بود. امروزه، در خاور نزدیک، رهبری جهانی ایالات متحده در حال محک خوردن است. ما فوراً به نوعی استراتژی محتاطانه نیازمندیم که در برگیرنده تعهدی سیاسی واقعاً سازندهای باشد.
زبیگنیو برژینسکی نویسنده این مقاله مشاور امنیت ملی جیمی کارتر از سال 1977 تا 1981 بود.