تاریخ انتشار : ۰۳ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۸:۰۱  ، 
کد خبر : ۶۵۵۹۷
بهبود روابط قذافی و آمریکا فراتر از یک آشتی ساده

تناقض در رفتار سرهنگ


محمدعلی عسگری
سفر اخیر وزیر خارجه امریکا به لیبی و برقراری روابط دیپلماتیک بین طرابلس و واشنگتن اتفاق مهم و قابل تاملی بود که متاسفانه در لابه لای اخبار مربوط به جنگ قفقاز و توفان های گوستاو و اریک گم شد. حال آنکه مطالعه و دقت در چنین اتفاقاتی بسیار اثرگذار خواهد بود. چه بسا یکی از این گونه حوادث می تواند فضاحت سال ها شعار دادن و دشمن های فرضی ساختن و از آن سو دعاوی پوچ دموکراسی خواهی و دفاع از حقوق بشر یا حقوق ملت ها را به رسواترین شکل خود برملاکند و ملت ها و به خصوص نخبگان فرهنگی را به یک خودآگاهی عمیق برساند.
گرچه سرهنگ معمر قذافی رهبر 68 ساله لیبی در دیدار با کاندولیزا رایس به جای آنکه در مقابل دوربین ها و در همان خیمه معروف خود و بالاتر از آن در یک مراسم افطار با او دست دهد، دست راست خود را بر سینه گذاشت اما این رفتاری بسیار معنادار و در همان حال رسواکننده بود. در واقع سرهنگ قذافی با این عمل دو رفتار متناقض را بروز می داد که یکی «دست ندادن با رایس» بود و می توانست بیانگر آن باشد که این سرهنگ همان کسی است که سال ها امریکا را تحقیر می کرد و دشنام می داد و از طرف دیگر با گذاشتن همان دست بر سینه به نشانه تعظیم و احترام معنایی کاملاً متضاد را به ذهن متبادر می کرد. این رفتار متناقض و پارادوکسیکال در واقع نماد عینی تجربه 39 ساله سرهنگ قذافی است که از سال 1969 با گروهی از افسران جوان علیه ادریس اول کودتا کرد و قدرت را در لیبی به دست گرفت. مرور پرونده روابط متقابل لیبی و امریکا از یک سو و از طرف دیگر لیبی و سایر کشورهای غربی از جمله فرانسه، انگلستان، ایتالیا و پرتغال و اسپانیا یا مطالعه سیاست خارجی متلون و پر از نوسان شدید حاکم بر لیبی با کشورهای خاورمیانه یا آفریقایی خود به حدی سخن و ماجرا دارد که می توان درباره آن کتاب ها نوشت. اما در تمام این روابط نیز سرهنگ قذافی همین رفتار پارادوکسیکال را داشته است و در همان زمان که از اتحاد کشورهای عرب سخن می گفت سران این کشورها را به شدت مورد تهاجم و انتقاد قرار می داد یا هنگامی که از اتحادیه کشورهای آفریقایی سخن می گوید در امور داخلی کشورهایی چون سودان، کنگو، سومالی، اریتره، چاد و... دخالت می کند و در یک نمونه مشخص در روابط با دوستش عمرالبشیر در سودان نقش یک «مامور دوجانبه» را بازی می کند. یعنی از یک طرف با غرب در حل بحران دارفور و سایر معضلات سودان همکاری می کند و از سوی دیگر در شورای امنیت برای نجات عمرالبشیر از یک دادگاه بین المللی ریش گرو می گذارد.
می دانیم سرهنگ قذافی در لیبی حاکمی مطلق العنان است که قدرت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و حتی ایدئولوژیک، همه را یکجا دارد و از این جهت می تواند برای سالیان سال آسوده خاطر باشد که هیچ خطری حکومتش را از داخل تهدید نمی کند. در کشوری با جمعیت زیر 10 میلیون نفر و منابع عظیم گاز و نفت، سرهنگ قذافی هر طور بخواهد حکومت می کند زیرا نه پارلمانی وجود دارد که ناظر بر کارهای او باشد و نه دولتی به معنای واقعی کلمه. آخرین اظهارات سرهنگ که هفته گذشته پخش شد این بود که قصد دارد با ورود به سال 2009 اصلاحاتی گسترده را انجام دهد. از جمله اینکه پول نفت را مستقیم به حساب مردم بریزد و از طرف دیگر برای آسان شدن کارها و نجات از اختاپوس بوروکراسی (آن هم در کشوری چون لیبی) چند وزارتخانه را منحل کند. اصلاحات سیاسی و اجتماعی در کشوری چون لیبی زمانی تمسخرآمیز می شود که پرچمداری آن را سیف الاسلام پسر سرهنگ برعهده می گیرد که در قامت یک منتقد و معترض خواستار اصلاحات و برقراری دموکراسی و... شده است.
دیدار وزیر خارجه رایس از طرابلس و قول گشایش هرچه زودتر «سفارت امریکا» در لیبی برای بسیاری از تحلیلگران «تسلیم شدن کامل» رژیم یاغی او تلقی شد. جالب آنکه بعضی رسانه های وابسته به امریکا می کوشیدند بر این نکته تاکید کنند که آشتی با لیبی به معنای چشم پوشی از پرونده هایی نظیر «حقوق بشر» یا «فقدان دموکراسی» در این کشور نیست تا از این راه بتوانند برای نومحافظه کاران حاکم بر ایالات متحده آبرویی بخرند غافل از اینکه خواست اصلی همان کشورهای غرب و در راس آنها امریکا نه دموکراسی و حقوق بشر که رژیم هایی نظیر همین رژیم سرهنگ قذافی است و مگر سایر رژیم های عرب و غیرعرب منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا تفاوتی ماهوی با رژیم او دارند؟ در واقع امروز سرهنگ قذافی همان کاری را می کند که از نیم قرن پیش تاکنون رژیم عربستان با آن ماهیت قبایلی و خانوادگی موروثی خود انجام می دهد.
با این تفاوت که رژیم هایی چون عربستان از همان ابتدای تاسیس «خوش نمکی» کردند و رابطه خود را با غرب به رغم تحولات و منازعات بین المللی و منطقه یی حفظ کردند اما سرهنگ قذافی پس از آن هوشیار شد که همتای جنجالی اش در عراق سقوط کرد و امریکایی ها خاک این کشور را به قولی «به توبره کشیدند». در پی اعمال تحریم های لیبی از سال 1992 و سپس تایید و حمایت این تصمیم توسط اعراب در سال 1998 به قول سیف الاسلام قذافی رژیم لیبی دریافت که راهی جز تسلیم عاملان حادثه سقوط هواپیمای پان امریکن بر فراز لاکربی ندارد. با تحویل عبدالباسط المقرحی و امین خلیفه فهیم، رژیم لیبی خود را از حلقه محاصره تحریم ها که هر روز تنگ تر می شد و صنعت نفت لیبی غیعنی مهم ترین منبع درآمد چنین رژیم هاییف را نیز شامل شده بود، نجات داد و سپس با پذیرش پرداخت 8/2 میلیارد دلار غرامت به خانواده قربانیان توانست به لغو کامل این تحریم ها از سوی سازمان ملل متحد دست یابد. گفته می شود لیبی بخش اعظم این مبلغ را پرداخت کرده و برای نجات المقرحی نیز رایزنی می کند. اروپایی ها نیز که از اعمال و رفتار سرهنگ به ویژه طی این چند سال رضایت دارند و سفرهای بلر، سارکوزی و به خصوص برلوسکونی به این کشور نشان از این امر دارد، می کوشند ضمن بخشیدن مابقی غرامت راهی برای تجدیدنظر در پرونده و آزادی همان افسر لیبیایی پیدا کنند. به قول یک تحلیلگر عرب رژیم قذافی وارد یک بیزینس (معامله) با غرب شده است. این با تسلیم یکجانبه تفاوت دارد. هم اکنون لیبی در پرتغال و اسپانیا سرمایه گذاری های عمده یی دارد و از نفت خود برای تامین انرژی اروپا استفاده می کند. نخست وزیر ایتالیا در سفر اخیر خود به لیبی وعده داد که پنج میلیارد دلار غرامت بابت 25 سال استعمار این کشور بپردازد و در امور حمل و نقل و صنعت لیبی سرمایه گذاری های درازمدتی داشته باشد. در واقع رژیم لیبی پس از حوادث 11 سپتامبر کاملاً جهت خود را تغییر داد اما این تغییر جهت فقط از «دشمنی» به «دوستی» یا از «قهر» به «آشتی» نبود بلکه از «دشمنی» به «همکاری» و رفاقت و به قولی شراکت دوجانبه یا همان بیزینس بود. از این رو سرهنگ قذافی هیچ کدام از شعارها و پزهای گذشته خود را رها نکرده است. او همچنان با ابروهای گره کرده و موهای فرفری و آن لباس گرانبهای آفریقایی بر آدم و عالم به زعم خود فخر می فروشد و به این و آن رهنمود می دهد و توصیه می کند. اما این بار به روشنی دریافته است که اهداف خود را در دوستی و همکاری با امریکا و غرب می تواند تحقق بخشد. مگر او چه از سران کویت و عربستان سعودی یا مصر کم دارد؟ بیهوده نبود که دیوید ولش معاون رایس که پیش از او به لیبی سفر کرده بود، گفت: «ما فقط در پی عادی سازی روابط دیپلماتیک نیستیم بلکه به همکاری همه جانبه با لیبی می اندیشیم.» و در مقابل او «علی العجیلی» سفیر لیبی در امریکا و مهندس این عادی سازی روابط نیز یادآور شد که «ما طی یک دوره کوتاه توانستیم کارهای بسیاری را انجام دهیم که طی ربع قرن دشمنی نتوانسته بودیم.» در واقع رابطه امروز لیبی و امریکا یا لیبی و سایر کشورهای اروپایی چیزی فراتر از سازش و تسلیم یا آشتی است و باید در آینده شاهد داد و ستد های بیشتر و همکاری های گسترده تر در عرصه های انرژی و سیاست و حتی امنیتی بود. جالب اینکه رژیم های غربی و در راس آنها امریکا نیز چیزی جز این نمی خواهند و حتی به صراحت لیبی را به عنوان یک الگو برای سایر رژیم های به اصطلاح آنها «محور شرارت» معرفی می کنند: پیام روشن و گویایی که تاکنون در سراسر جهان گوش شنوایی داشته و از این پس نیز خواهد داشت. دیدیم رایس پیش از سفر به لیبی گفت «امریکا دشمن همیشگی ندارد». از این رو می توان تصور کرد چنین تجربه یی در جاهای دیگر نیز امکان دارد تکرار شود و این اتفاق عجیبی نخواهد بود. اتفاق عجیب اما شکستن همه ذهنیت هایی خواهد بود که تصور می کنند مساله دموکراسی خواهی یا حقوق بشر از جمله اولویت های امریکا یا غرب است و وجود یا فقدان چنین اموری می تواند درجه نزدیکی و دوری رژیم هایی چون لیبی را به غرب نشان دهد. برای آنها «دشمنان دائمی» و حتی «دوستان دائمی» وجود ندارد بلکه آن چیزی که وجود دارد «منافع دائمی» است.
جالب اینکه به رغم همه شعارها و جنجال های موجود برای رژیم هایی نظیر لیبی نیز نه «دوستان دائمی» و نه «دشمنان دائمی» وجود دارد بلکه مهم ترین مساله برای آنها نیز همانا «منافع دائمی» و به تعبیر روشن تر «بقای دائمی» خودشان است: موضوعی که هرگز آن را در هیچ شرایطی فراموش نمی کنند، امری که فقط صدام حسین از آن غفلت کرد و بر سرش آن چیزی آمد که همگان دیدند و شنیدند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات