ترجمه و تلخیص: یعقوب نعمتی وروجنی
* منظور شما از استثناخواهی چیست؟
** این ایده اساسا متعلق به من نیست . کاملاآشکار است که از همان دوران بنیانگذاری مستعمره نشین های آنگلو- آمریکن و از همان زمانی که جان وینتروپ در سخنرانی معروف خود اعلام نمود که مانوری برای تمام جهان هستیم از همان آغاز این حس قوی در میان آمریکایی ها بود که خود را مردمانی با ماموریت الهی می دانستند. در قرن بیستم شاید از دوره زمامداری وودرو ویلسون بویژه پس از پایان جنگ سرد این مفهوم ماموریت الهی و مسئولیت در قبال جهان به احساس قدرت گیری یا حق انحصاری برای تعیین مسیر عملکرد جهان تغییر یافت و در نهایت تمایل زیادی در بین آمریکایی ها برای استفاده از قدرت نظامی برای تغییر جهان ایجاد شد و من فکر می کنم که اظهار استثناخواهی آمریکا نه تنها کاملااشتباه بلکه به شدت برخلاف منافع مردم آمریکاست.
* شما چنین نوشته اید : یادآوری اینکه واشنگتن دوران پس از جنگ سرد و جایگاه آمریکا بر فراز جهان را چگونه می دید به ما کمک می کند که بفهمیم چرا سیاستگذاران نتوانستند حملات تروریستی 11 سپتامبر را پیش بینی نموده و آن دفع کنند.
** باید به یاد آوریم که در پایان جنگ سرد زمانی که به نظر می رسید تاریخ به پایان رسیده است و جهانی سازی که در واقع مترادف با آمریکایی سازی بود و دنیای جدید را شکل می داد و در زمانی که دموکرات ها و جمهوریخواهان با اعتماد به نفس تمام می گفتند که ایالات متحده نه فقط تنها ابرقدرت جهان بوده بلکه از توان نظامی ای برخوردار است که تاریخ به خود ندیده است. در این زمان حمله به منهتن که 3000 آمریکایی را به قتل رساند تصور نمی شد که اتفاق بیفتد. اگر به دهه 90 و دوران زمامداری کلینتون و نیز 9 ماه اول دوره بوش پسر توجه کنیم می بینیم که در آن دوران ما قصد داشتیم که مشکلات جهانیان را حل کنیم در حالی که هیچ کس به فکر دفاع از ایالات متحده نبود و در عین حال ارتش ما به دنبال انجام ماموریت اصلی خود یعنی دفاع از مردم آمریکا نبود.
* شما گفتید که وزارت دفاع آمریکا در واقع دفاع نمی کند و بیشتر به دنبال القای قدرت است .
** هنوز هم وزارت دفاع ما وظیفه اصلی خود را انجام نمی دهد و هنوز هم شاهد این هستیم که در پی القای قدرت است . پس وزارت دفاع در چند سال گذشته پس از یازده سپتامبر چه کار می کرده است؟ در کجا جنگیده است؟ افغانستان و سپس در عراق. شاید بتوان به دلیل اینکه افغانستان پناهگاه القاعده است بهانه ای برای جنگ افغانستان تراشید ولی در مورد جنگ عراق بهانه چیست؟ از سوی دیگر دلیل تراشی برای ادامه جنگ افغانستان روز به روز دشوارتر می شود.
* چرا ؟
** اگر به تاریخ افغانستان نظری بیندازیم با کشوری مواجه می شویم که هیچ گاه به عنوان یک ملت یکپارچه و واحد نبوده است و هیچ گاه کابل آ ن را اداره ننموده وهمواره روسای قبایل، حاکمیت این کشور را در دست داشته اند شاید بتوان آنها را جنگ سالاران نامید تا اینکه به آنان نام فرمانروایان محلی را داد ولی قدرت در این کشور همواره پراکنده بوده است. ولی ما در افغانستان وارد پروژه ای شده ایم که طی آن اصرار داریم که می خواهیم افغانستان را به یک ملت یکپارچه و کم و بیش مدرن تبدیل نماییم و در واقع اصرار داریم که افغانستان از مفاهیم لیبرال دموکراسی تبعیت کند.
اگر ما بتوانیم این کار را انجام دهیم کار خارق العاده ای صورت گرفته است. ولی با گذشت نزدیک به هفت سال من مطمئن نیستم که ما توانسته ایم این کار را انجام دهیم و من فکر می کنم که ما نمی توانیم هرگز در این امر موفق باشیم . شاهد هستیم که سناتوری همچون اوباما می گوید : “ مرا انتخاب کنید من با اعزام نیروهای بیشتر به افغانستان در جنگ جهانی علیه ترور پیروز خواهم شد.” ولی باید از مردم بخواهیم که به این مسئله فکر کنند که دولت اوباما تا چه حد می تواند سیاست خارجی آمریکا را تغییر دهد. البته این گفته من نباید به عنوان استدلالی برای رای دادن به مک کین تلقی شود بلکه به دنبال این هستم که محدودیت بحث درباره سیاست خارجی آمریکا را نشان دهم.
این محدودیت در کجا واقع می شود؟ مک کین می گوید که آمریکا یک صد سال در عراق باقی خواهد ماند. با آنکه اوباما علیه جنگ سخن می گوید ولی وی نیز همراه با مک کین به تامین بودجه جنگ برای سالیان متمادی رای مثبت می دهد .
* بلی،کاملادرست است.
** و در عین حال وی از فرستادن نیروهای بیشتر به افغانستان می گوید .
با آنکه تفاوتهایی بین اوباما و مک کین وجود دارد ولی این تفاوت ها بیشتر به اولویت های اجرایی مرتبط می گردد . مک کین اصرار دارد که عراق جبهه اصلی در جنگ با ترور است و آشکار است که اگر وی برنده شود آمریکا برای سالیان متمادی در عراق درگیر خواهد بود. ولی سناتور اوباما افغانستان را جبهه اصلی جنگ با ترور می داند. این یک تفاوت است ولی تفاوت در اولویت های عملیاتی و نه تفاوت در استراتژی . هر دوی اینها- مک کین به صراحت و به نظر من اوباما به طور تلویحی - از این عقیده حمایت می کنند که جنگ جهانی علیه ترور چارچوب صحیحی را برای اندیشیدن درباره آینده خط مشی امنیت ملی ایالات متحده فراهم می کند.
* راجع به جنگ جهانی علیه ترور سخن بگویید.
** بجرج بوش و افرادی پیرامون وی- بویژه رامسفلد- به دنبال یک جنگ جهانی هستند که نمی دانیم تا کی طول خواهد کشید . آنها از همان ابتدا گفته اند که این جنگ دهه ها ادامه خواهد داشت. در پنتاگون می گویند “ جنگ نسلی “ یعنی جنگی که یک نسل یا بیشتر طول خواهد کشید.
باید از خود بپرسیم که آیا این جنگ مبنای منطقی دارد؟ هزینه های این جنگ بر دوش یک نسل چقدر خواهد بود؟ این پول از کجا می آید؟ در واقع چه کسی این هزینه را پرداخت می کند؟ منظورم این است که چه کسانی نفع می برندو چه افرادی متضرر می شوند؟ به نظر می رسد که ما تهدید واقعی موجود را اشتباه گرفته ایم و این خود یک تهدید است. یازده سپتامبر اتفاق افتاد باید بدانیم که در عالم واقع جنگ بی پایان با ترور نه تنها ضروری نیست بلکه بی ثمر نیز هست. راههای بهتری برای تامین امنیت وجود دارد.
* چه کسانی از جنگ سود می برند؟
** واضح است که شرکت های چند ملیتی و مقاطعه کاران متنفع می شوند . از سوی دیگر وضع سیاسی موجود نیز از جنگ سود می برد. تشکیلات امنیت ملی پس از یازده سپتامبر بسیارعظیم تر شده است توافق ضمنی موجود بین رهبران سیاسی و مردم آمریکا مبتنی بر فرهنگ مصرف انبوه خودداری از صرفه جویی و اعتیاد به نفت از این طریق می تواند به طور بی نهایت استمرار داشته باشد . هم اکنون آشکار شده است که جنگ ابزار سودمندی در سیاست نیست.
اولین دیدار باراک اوباما و مک کین در کالیفرنیا با یک کشیش و مبلغ مذهبی به نام ریک وارن بود و آنها درباره خیر وشر گفتگو کردند.
* درست است که در دنیا خیر وشر وجود دارد ولی خیر و شر کدام است؟ بعضی از شرها همین جا هستند.
** منظورم این است که نگریستن به سیاست بین الملل از دریچه خیر و شر منجر به ساده انگاری شده و شما را به سوی اتخاذ تصمیمات عجولانه سوق می دهد . بوش، صدام حسین را شر می پنداشت و درراستای ایده استثنا خواهی آمریکا باور داشت که ما باید دموکراسی را به عراق ببریم. ولی خیلی مضحک است که روابط عراق و ایالات متحده در طی 20 یا 30 سال گذشته از این دریچه می بینیم. اگر به روابط ایالات متحده با عراق یا خط مشی ایالات متحده در خاورمیانه در طول 20 ، 30 یا 60 سال گذشته بنگریم غیر ممکن است که آن را به سادگی بتوان از رهگذر تقابل خیر وشر تحلیل نمود. این روابط سیاه و سفید نیست. بلکه خاکستری هست .اگر دولتمرد روشن بینی باشید باید دنیا را خاکستری ببینید.
* آیا به نظر شما پایان امپراتوری آمریکا فرا رسیده است؟
** بلی، درست است . و سوال اساسی این است آیا به دلیل اصرار کورکورانه ما بر عدم تغییر خود امپراتوری آمریکا به طور فاجعه باری خاتمه خواهد یافت؟ و آیا ما قادر خواهیم بود به گونه ای بساط امپراتوری آمریکا را برچینیم که کمترین خسارت را بر جهان و بر خود ما وارد سازد؟