1ـ واقعیتهایی که این پژوهش نشان میدهد
"پیمایش جهانی ارزشها WVS"، الگویی از دگرگونیهای سیستماتیک و منظم را در ارزشها و انگیزهها در بین افراد ساکن در جوامع توسعه یافتة صنعتی شناسایی کرده است. این دگرگونیها بازتاب دگرگونیهای اقتصادی و تکنولوژیکاند که در نتیجة آنها، احتمال آنکه افراد زود هنگام به دلیل گرسنگی یا بیماری بمیرند، فوقالعاده کاهش یافته است. شکل (2)، این واقعیت معروف و در عین حال، بسیار مهم را نشان میدهد: با تحقق توسعة اقتصادی، امید به زندگی انسانها افزوده میشود. اما حتی امروز نیز در فقیرترین کشورهای جهان، امید به زندگی متوسط 50 سال یا کمتر است. در ثروتمندترین کشورها، مثل ژاپن و سوییس، این میزان به هشتاد سال بالغ میشود. اما این رابطه غیر خطی و منحنی است. وقتی درآمد از حد بخور و نمیر بالاتر میآید و به چند هزار دلار در سال میرسد، شاهد صعودی شتابان در امید به زندگی هستیم؛ اما وقتی که میزان توسعهیافتگی به میزان توسعة جوامع صنعتی میرسد، کاهش بسیار کمی را مشاهده میکنیم. امید به زندگی در آلمان چندان از امید به زندگی در ایرلند بیشتر نیست، با آنکه درآمد متوسط آلمانیها دو برابر بیشتر است. این نشان میدهد که صنعتی شدن و رشد اقتصادی تأثیر عظیمی بر تداوم زندگی انسانی دارند، اما از یک نقطه بالاتر تأثیر آنها کم میشود.
شکل (3) گویای واقعیتی است که به همان اندازه مهم است، اما تا هنگامی که "پیمایش جهانی ارزشها WVS" میزان خوشبختی و رضایت از زندگی را در سطح جهان اندازه نگرفت، شناخته شده نبود. خوشبختی انسانی نیز رابطهای نیرومند با توسعة انسانی دارد. در اینجا نیز ارتباط غیر خطی و منحنی است: هر چه از اقتصادهای معیشتی (مانند هند و نیجریه) بالاتر میرویم، و به جوامع صنعتی نزدیک میشویم، افزایش عمدهای در میزان افرادی از جمعیت که خود را بسیار خوشبخت میدانند یا به طور کلی از زندگی خود بسیار راضیند روی میدهد. اما بالاتر از یک سطح معین (در حدود نقطهای که کرة جنوبی یا ایرلند هم اکنون در آن نقطه به سر میبرند)، سطح منحنی به نقطة اوج خود میرسد. بویژه در میان جوامع صنعتی توسعه یافته، هیچ ارتباطی بین سطح درآمد و بهزیستی ذهنی وجود ندارد. در اینجا نیز ایرلند بالاتر از آلمان غربی میایستد.
تذکر: شاخص بهزیستی ذهنی منعکس کنندة این دو آیتم است:
1. میانگین درصد کسانی در هر کشور که خود را "بسیار خوشبخت" یا "خوشبخت" دانستهاند, منهای متوسط درصد کسانی که خود را "نه خیلی خوشبخت " یا "بدبخت" ارزیابی کردهاند؛
2. درصدی که خود را در یک طیف 10 نمرهای رضایت از زندگی، در دامنه 7 تا 10 قرار دادند، منهای درصد کسانی که خود را در دامنة 1 تا 4 ارزیابی کردند؛ 1 نشان دهندة کسی است که از کلیت زندگی خود شدیداً ناراضی است و 10 بیانگر کسی است که از کلیت زندگی خود بسیار راضی است.
چنان که میتوان توقع داشت، سطوح فزایندة درآمد با افزایش خوشبختی و رضایت از زندگی همراهی میشود. مردم جوامع ثروتمند خوشبختتر از مردم جوامع فقیرترند. همبستگی کلی بسیار نیرومند (0.68) است. اما فراتر از یک نقطة معین، منحنی به نقطة ماکزیمم خود میرسد. همچنان که از جوامع کم درآمد به سوی جوامع پر درآمد حرکت میکنیم، افزایش شتابانی در بهزیستی ذهنی حاصل میشود. اما وقتی به مرز 10.000 دلار میرسیم، تأثیر افزایش درآمد متوقف میشود. فراتر از آن نقطه، هیچ رابطة مشخصی بین درآمد و بهزیستی ذهنی وجود ندارد. ایرلندیها از آلمانیها خوشبختترند، با اینکه آلمانها دو برابر ثروتمندترند و تایوانیها همان قدر خوشبختند که ژاپنیها؛ این در حالی است که ژاپنیها سه برابر ثروتمندترند.
رابطة میان توسعة اقتصادی و بهزیستی ذهنی نشانگر یافتة مهم دیگری نیز هست: حکومت کمونیستی، هزینههای سنگینی دارد (نه فقط به لحاظ مادی، بلکه همچنین به لحاظ خوشبختی انسانی). شکل (3) نکتة مهم دیگری را توضیح میدهد: در دهة 1990، سطوح پایینتر بهزیستی ذهنی در جهان، در فقیرترین جوامع همچون هند و نیجریه یافت نمیشود، بلکه در جوامع پس از فروپاشی کمونیسم ملاحظه میشود.
در شکل (3) هند و نیجریه فقیرترین جوامعند، و در مقایسه با هر جامعة صنعتی پیشرفتهای پایینترین سطح بهزیستن ذهنی را از خود نشان میدهند. اما جوامع پس از فروپاشی کمونیسم ناکامان برجستهایند که به چشم میآیند: مردم آنها از دیگر جوامع احساس خوشبختی بسیار کمتری میکنند، حتی از جوامع بسیار فقیر. این خصوصاً در مورد کشورهای شوروی سابق صادق است.
مثلاً جامعة هند، یک جامعة کم درآمد است و در ردهای پایینتر از هر جامعة واقعاً صنعتی پیشرفتهای قرار میگیرد، و در شاخص بهزیستی ذهنی نمرهای در حدود 30 دارد. اما کشورهای شوروی سابق در ردهای پایینتر از هند قرار میگیرند، در حالی که سطح درآمد آنها سه یا چهار برابر سطح درآمد هند است. حتی مردم عالی رتبهترین کشور به جای مانده از فروپاشی شوروی (استونی) احساس خوشبختی کمتری در مقایسه با مردم هند دارند؛ و مردم روسیه، بلاروس، بلغارستان، و اوکراین تقریباً سطح باور نکردنی نازلی در بهزیستی ذهنی نشان میدهند. جایگاه هر یک از این کشورها به زیر نقطة صفرِ شاخص بهزیستی ذهنی سقوط میکند؛ این بدان معناست که اکثریت مردم این کشورها خود را غیرخوشبخت میدانند و از کلیت زندگی خود احساس نارضایی میکنند. بهزیستی ذهنی در روسیه، قبلاً در سال 1990 شدیداً پایین بود، اما از زمان فروپاشی نظام کمونیستی و اتحاد شوروی، سطح رضایت از زندگی و احساس خوشبختی حتی از آن میزان نیز تنزل بیشتری یافته است، به حدی که روسیه، بلاروس، و اوکراین پایینترین سطوح بهزیستی ذهنی را که تا کنون ثبت شده به خود اختصاص دادهاند.
سطوح فوقالعاده نازل بهزیستی ذهنی که اخیراً در کشورهای شوروی سابق ثبت شدهاند، دلالتهای ضمنی نگران کنندهای دارند. چنان که ذیلاً خواهیم گفت، به نظر میرسد که سطوح بالای بهزیستی ذهنی نقش حساسی در بقای نهادهای دموکراتیک دارند.
به نظر میرسد که مراحل اخیر توسعة اقتصادی، باعث تحول عظیمی گردیده است؛ نه صرفاً در امید به زندگی، بلکه در احساس خوشبختی در انسانها. اما تحول به اوج خود رسیده است؛ بالاتر از یک نقطة معین (تقریباً در سطحی که هم اکنون ایرلند قرار دارد) رشد اقتصادی علی الظاهر تفاوت عمدهای را موجب نمیشود. همچنان در میان جوامع صنعتی پیشرفته، گوناگونی بسیاری به چشم میخورد. برخی جوامع در ردة بسیار بالاتری نسبت به دیگر جوامع قرار میگیرند (مثلاً جوامع اسکاندیناوی بسیار بالاتر از آلمان و ژاپن قرار میگیرند)، اما این تفاوت بیشتر بازتاب فاکتورهای سبک زندگی است تا جبرگرایی اقتصادی. توسعة اقتصادی در نهایت به تحولات رو به نزول، نه تنها در امید به زندگی، بلکه در احساس خوشبختی انسانی میشود. این منجر به یک تحول تدریجی و در عین حال، بنیادین در ارزشها و اهداف اساسی مردم جوامع صنعتی توسعه یافته میگردد.
ظاهراً مراحل اخیر در توسعة اقتصادی تأثیر عمدهای را بر بهزیستی ذهنی بر جای گذارده است. حرکت از یک سطح زندگی توأم با گرسنگی به یک زندگی راحت، تفاوت بزرگی را موجب شده است. اما فرا سوی یک مرز معین، بازده ذهنی توسعة اقتصادی قطع میشود. امروزه پرتغال و کرة جنوبی به این مرز نزدیک میشوند. بریتانیای کبیر و ایالات متحد دههها پیش این مرز را پشت سر گذاشتهاند. انتقال به فراسوی این مرز به دگرگونی بین نسلی تدریجی در ارزشهای اساسی جوامعی که این مرز را پشت سر گذاردهاند منجر میشود. شکل 4 نشان میدهد که چه اتفاقی میافتد. جوامعی که در مراحل آغازین منحنی هستند اهتمام بیشتری بر رشد اقتصادی به هر قیمتی دارند. اما وقتی از یک مرز معین میگذرند، شروع به تأکید بر علایق مربوط به کیفیت زندگی میکنند؛ علایقی همچون حفاظت محیط زیست و مباحث سبک زندگی.توسعة اقتصادی منجر به دگرگونیای در استراتژیهای بقا میشود.
طی بخش اعظم تاریخ انسانی، برای اغلب مردم، بقا امری ناممطئن بود. حتی امروز، زندگی کثیری از مردم جهان خیلی از سطح بخور و نمیر بالاتر نیست، و گرسنگی برای آنها یک امر واقعاً محتمل الوقوع است. اما برای مردم جوامع صنعتی توسعه یافته، از امریکای شمالی گرفته تا اروپای غربی و ژاپن، معجزههای اقتصادی دورة پس از جنگ جهانی دوم، در ترکیب با دولت رفاهی مدرن، وضعیت تازهای را به وجود آورده است. در این جوامع مشکل بتوان گرسنهای را یافت، و بقا برای بخش فزایندهای از جمعیت تضمین شده است. در عین حال که این جوامع همچنان خواهان یک استاندارد مادی بالایی در زندگی هستند، اما با این حال، این سطح مادی زندگی را قطعی و تضمین شده میدانند و تأکید روز افزونی بر کیفیت زندگی میورزند. در عین حال که رشد اقتصادی همچنان ارزشمند است، اما بخش روز افزونی از مردم خواستار آنند که در هنگام تعارض حفاظت محیط زیست و رشد اقتصادی، به حفظ محیط زیست اولویت بخشیده شود.
آغاز سنجش یک بعد از این دگرگونی فرهنگی به سال 1970 باز میگردد. آن زمان فرض بر این بود که نسل پس از جنگ جهانی دوم در اروپای غربی به این دلیل اولویتهای ارزشی متفاوتی از نسلهای پیشین دارند که در شرایطی بسیار امنتر تربیت شدهاند. نسلهایی که جنگ جهانی دوم، "بحران بزرگ" ، و جنگ جهانی اول را تجربه کرده بودند، اولویت اول خود را امنیت اقتصادی و مادی میدانستند، اما بخش روز افزونی از نسل جوانتر اولویت نخست خود را ابراز وجود و کیفیت زندگی میدانند.
2ـ فرضیههای ما در این پژوهش
پژوهش ما بر دو فرضیة عمده مبتنی است:
فرضیة کمیابی: اولویتهای فردی منعکس کنندة شرایط اجتماعی-اقتصادی محیطیاند. فرد برای چیزهایی بیشترین ارزش ذهنی را قایل است که هزینة نسبتاً کمتری در بر داشته باشند؛
فرضیة اجتماعی شدن: رابطة بین محیط اجتماعی-اقتصادی و اولویتهای ارزشی، یک رابطة سریعاً تأثیرگذار نیست؛ یک تأخر زمانی قابل ملاحظه در منعکس شدن شرایطی که در سالهای پیش از جوانی یک فرد حاکم بوده است، در آیینة ارزشهای بنیادی آن فرد وجود دارد.
فرضیة کمیابی مآلاً بدان معناست که رویدادهای اخیر در زمینة توسعة اقتصادی تبعات مهمی بر جای گذارده است. طی دورة پس از جنگ جهانی دوم، جوامع توسعه یافتهی صنعتی، سطح درآمد بسیار بالاتری در نسبت با آنچه در طول تاریخ تا آن هنگام داشتند به دست آوردند. در کنار این عامل، ظهور دولت رفاه، موقعیت تاریخی بیسابقهای را پدید آورد: بخش اعظم جمعیت اروپادر شرایط گرسنگی و نا امنی اقتصادی زندگی نمیکردند. این منجر به تحولی تدریجی شده است. در جریان این تحول، نیاز به تعلق داشتن، ابراز وجود و ایفای نقش فعال در جامعه برجستگی بیشتری یافته است. دورههای طولانی رفاه و آسایش، باعث گسترش فزایندة ارزشهای پسا ماتریالیستی شده است؛ افول اقتصادی [در جریان بحران نفتی سال 1973] تأثیر معکوس داشته است.
اما رابطة میان سطح اقتصادی و فراگیری و شیوع ارزشهای پسا ماتریالیستی صرف یک رابطة سادة یک به یک نیست. این ارزشها بازتاب احساس ذهنی امنیت فرد است، نه خود سطح اقتصادی. در عین حال که افراد ثروتمند در مقایسه با فقرا احساس امنیت بیشتری میکنند، اما احساس امنیت فردی تحت تأثیر شرایط فرهنگی و نهادهای رفاهی است که فرد در آنها رشد مییابد. بنا بر این، فرضیة کمیابی باید با فرضیة اجتماعی شدن تکمیل شود: ساختار بنیادین شخصیتی در زمانهای که فرد در آن به بلوغ میرسد شکل میگیرد و از آن پس نیز به آهستگی دگرگون میشود.
در مجموع، این دو فرضیه مجموعهای از پیشبینیهای مرتبط با دگرگونیهای ارزشی را به دست میدهند. نخست اینکه، گر چه فرضیة کمیابی دارای این معنای ضمنی است که رفاه مولد گسترش ارزشهای پسا مادی است، با این حال، فرضیة اجتماعی شدن مآلاً گویای این مطلب است که نه ارزشهای فردی و نه ارزشهای کل یک جامعه، یک شبه دگرگون نمیشوند. بخش اعظم دگرگونی در ارزشهای بنیادین هنگامی رخ میدهد که در جمعیت متن جوان یک جامعه، نسلهای جوانتر جایگزین نسلهای مسنتر شوند. در نتیجه، طی یک دورة طولانی از ارتقای امنیت اقتصادی و مادی، باید بتوان تفاوتهای مهمی بین اولویتهای ارزشی گروههای پیرتر و گروههای جوانتر یافت: این گروهها شکل یافتة تجربههای متفاوتیاند که در سالیان تکوین و نموشان بر آنها گذشته است.
این فرضیه برای نخستین بار در پیمایشی که در سال 1970 صورت گرفت آزمون شد. نمونة این پیمایش به صورت بین بخشی و ملی از میان مردم انگلستان، فرانسه، آلمان غربی، ایتالیا، هلند و بلژیک برگزیده شد. افرادی که مورد پرسش واقع شدند، اهدافی را که از نظر خودشان با اهمیتتر بودند انتخاب کردند. این اهداف را از بین گویههایی برگزیدند که از یک سوی به امنیت اقتصادی و مادی، و از سوی دیگر به ارزشهای ابراز وجود و کیفیت غیر مادی زندگی ختم میشد.
همانطور که مفروض داشته بودیم، تفاوت عمدهای را بین ارزشهای نسلهای جوانتر و نسلهای مسنتر یافتیم. در میان پیرترین گروهها، اکثریت قابل ملاحظهای را یافتیم که ماتریالیست بودند: کسانی که اولویت نخست خود را امنیت اقتصادی و مادی اعلام کرده بودند، چهارده برابر بیشتر از پسا ماتریالیستها (کسانی که اولویت نخست خود را تعلق داشتن و ابراز وجود ابراز داشتند) بودند. اما هر چه از گروههای مسنتر به سمت گروههای جوانتر حرکت میکنیم، میزان ماتریالیستها کمتر میشود و میزان پسا ماتریالیستها افزوده میگردد. در بین افراد نسل پس از جنگ، پسا ماتریالیستها بیش از ماتریالیستها بودند.
ما این یافتهها را نتیجة تحول ارزشی بین نسلی تفسیر میکنیم. به لحاظ نظری، شاید این تفاوتهای سنی صرفاً بازتاب پدیدههای چرخة حیات باشند؛ این پدیدهها به این نکته اشعار دارند که گروههای جوانتر با پیرتر شدن، از گروههای پیرتر خود ماتریالیستتر میشوند. اما هم اکنون، ما این توالی گروههای سنی را تا ربع قرن بعد تعقیب کردهایم. گروههای جوانتر، با پیرتر شدن، ماتریالیستتر نشدهاند. یک تحول ارزشی بین نسلی روی داده است. و همان طور که پیشبینی میشد، در غالب جوامع، نسبت پسا ماتریالیستها به ماتریالیستها افزایش قابل ملاحظهای یافته است. شکل6، دگرگونیهایی را که از سال 1970 تا 1994 در ایالات متحد و هفت جامعة غربی دیگر (که ما اطلاعات پوشش دهندة این زمان مطول را در مورد آنها در دست داشتیم) روی داده است نشان میدهد. ما همین نتایج را در مورد ژاپن گرفتیم.
این تحول از ارزشهای پسا ماتریالیستی به ارزشهای ماتریالیستی، تنها یک جنبه از تحول بسیار گستردهتری است که از ارزشهای مدرن به سوی ارزشهای پسامدرن در جوامع صنعتی پیشرفته روی داده است. ارزشهای پسامدرن در بسیاری از جوامع در حال توسعه عمومیت ندارند؛ آنها هنوز در حال انتقال از ارزشهای سنتی به ارزشهای مدرنند. هم ارزشهای سنتی و هم ارزشهای مدرن، شکل گرفتة کمیابی اقتصادیاند، که تقریباً تا همین اواخر در همه جا حاکم بوده است. اما طی چند دهة اخیر، یک سری ارزشهای پسامدرن، هنجارهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، و سکسی را در کشورهای ثروتمند سر تا سر عالم تغییر دادهاند. این ارزشهای جدید بازتاب شرایط امنیت اقتصادیاند. اگر کسی با این احساس که بقا قابل تضمین و قطعی است (در مقابل این احساس که نامطمئن است) رشد کند، این امر تقریباً همة ابعاد جهان بینی آن فرد را تغییر میدهد.
در حوزة سیاست، ناامنی موجد بیگانه هراسی، مطالبة رهبران مقتدر سرنوشتساز، و نابرابری قدرت است. این گونه بود که "بحران بزرگ" [سال 1929]، سیاست بیگانه هراس و مستبدی را در بسیاری از جوامع سر تا سر جهان پدید آورد. یک احساس ریشهدار امنیت، عکس این نتیجه را به دنبال دارد. ارزشهای پسا مدرن بر ابراز وجود به جای نا برابری در قدرت اهتمام دارند و در مقابل گروههای دیگر متساهلند، و حتی به چیزهای بیگانه (به عنوان چیزهای مهیج و جالب، نه تهدید کننده) احترام میگذارند.
نگرش اقتصادی جامعة صنعتی مدرن، در رأس همة امور، به رشد اقتصادی و پیشرفت اقتصادی اهتمام دارد. [اما،] ارزشهای پسا مدرن اولویت را به حفاظت محیط زیست و مباحث فرهنگی میدهند، حتی وقتی که این اهداف با حداکثر سازی میزان رشد اقتصادی در تصادم و تضاد قرار گیرند.
جامعة صنعتی مدرن با دو نهاد کلیدی امکان پذیر شده است: خط تولید انبوه و سازمانهای بوروکراتیک. این نهادها، این امکان را پدید آوردند تا تعداد عظیمی از محصولات فرآوری شوند و تعداد انبوهی از مردم، از روندهای استانداردی که از مرکز کنترل میشوند بهرهبرداری کنند. آنها بسیار مؤثر بودند، اما آشکارا استقلال انسانی را میکاستند؛ استقلالی که در جوامع صنعتی توسعه یافته، بیش از پیش اولویت نخست را به خود اختصاص میداد. در نتیجه، در یک جامعة پسا مدرن، نهادهای بوروکراتیک سلسله مراتبی و کنترل از مرکز، کمتر قابل قبول خواهند بود.
هم در جامعة سنتی و هم در جامعة صنعتی، نقش زنان تا حد زیادی محدود به زادن و پروردن کودکان بود؛ دو کارکردی که در شرایط مرگ و میر بالای کودکان و پایین بودن امید به زندگی، برای بقای جامعه ضروری بود. در آن زمان، یک زن، چهار یا پنج فرزند به دنیا میآورد و بزرگ میکرد که این تعداد برای جایگزینی جمعیت ضرورت داشت؛ و زن، پس از آن زاد و ولد و پرورش، یحتمل به پایان عمر خویش نزدیک شده بود. برای تشویق زاد و ولد، هنجارهای سکسی سفت و سختی حاکم بود، و روابط جنسی تنها در یک خانوادة دو والدینی ناهمجنس میسر بود. امروزه، با مرگ و میر بسیار پایین نوزادان، و طول عمر بسیار بیشتر، جامعة پسا مدرن در حال انتقال به سوی هنجارهای سکسیای است که گسترة وسیعتری برای ارضای سکسی فردی و ابراز وجود فردی فراهم میکند.
سوگیریهای دینی نیز در حال تحولند. در یک دنیای نامطمئن مرکب از جوامع معیشتی، نیاز به استانداردهای مطلق و این احساس که قدرت برتر مبری از خطا، در نهایت عاقبت خیر همة امور را تضمین کرده است، نیازهای روانی عمدهای را پاسخگو بود. یکی از کارکردهای کلیدی دین، تأمین حس اطمینان به یک محیط ناامن بود. ناامنی مادی و همچنین ناامنی اقتصادی این حاجت را تشدید میکردند؛ این گفتة قدیمی که "هیچ ملحدی در امان نیست"، منعکس کنندة این واقعیت بود که مخاطرات مادی منجر به اعتقاد به یک قدرت برتر میشد. اما صلح، رفاه و دولت رفاه احساس بیسابقهای از امنیت پدید میآورد؛ این احساس، اطمینان میداد که فرد زنده خواهد ماند. این احساس، نیاز به تضمینی را که سنتاً دین فراهم کنندة آن بود از بین برد. جهان بینی پسا مدرن، با تقلیل پذیرش هنجارهای سفت و سخت دینی ناظر بر مسائل سکس و زاد و ولد، و نیاز رو به زوال به قواعد مطلق در ارتباط است. اما این نیز علاقة روزافزونی به موضوع معنا و مقصود از زندگی را موجب میشود. بنا بر این، گر چه سازمانهای دینی در بسیاری از جوامع صنعتی توسعه یافته کاهش یافتهاند، اما شاهد کاهش در علایق معنوی نیستیم، بلکه بیشتر ناظر تغییر مسیر در گرایشهای معنوی هستیم.
این دگرگونی در جهان بینیها باعث ظهور جنبشهای اجتماعی جدید شد؛ از جنبشهای حمایت از محیط زیست گرفته، تا جنبشهای زنان، و تا هنجارهای جدید مربوط به تنوع فرهنگی و پذیرش رو به افزایش سبک زندگی همجنس بازان مرد و همجنس بازان زن . از آغازین روزی که تاریخ ثبت شد، زنان محدود به ایفای نقشهای یکسره متفاوت از نقشهای مردان بودند. در جوامع صنعتی توسعه یافته، تفاوت نقشهای جنسیتی در حال نابودی است. اقتدار تثبیت شده بیش از پیش زیر سؤال میرود. یکی از نتایج این پدیده آن بوده است که گر چه در میانة دهة 1990، همواره اقتصاد ایالات متحد بر مبنای شاخصهای متداول، بسیار خوب عمل میکرده، اما اعتماد به حکومت در بین مردم همیشه پایین بوده است. این منعکس کنندة یک بیتفاوتی سیاسی نیست؛ گر چه وفاداری حزبی و تعداد شرکت کنندگان در انتخابات رو به کاهش است، اما تعداد افرادی که در جریان امضای طومارها، تظاهرات سیاسی و اعتصابات مشارکت میکنند رو به فزونی بوده است. احزاب سیاسی مستقر، توان خود را در آوردن رأی دهندگان به پای صندوقهای رأی از کف میدهند، اما به چالش کشیدن اعمال نخبگان سیاسی سریعاً در حال افزایش است.
دگرگونی ارزشها، میزانهای رشد اقتصادی را تحت تأثیر قرار داده است. دگرگونی در ارزشهای مسلط (ظهور اخلاق پروتستان) نقش محوری را در ظهور سرمایهداری ایفا کرد، و راه را برای وقوع انقلاب صنعتی هموار نمود. تا قبل از این رویداد، کل جوامع کشاورزی (از جمله اروپای مسیحی)، به تحرک اجتماعی به دیدة تردید و بدبینی مینگریستند. در جوامع کشاورزی، منشأ اصلی ثروت زمین بود، که عرضة ثابتی داشت. تنها راه ثروتمند شدن تصرف زمین دیگران بود (شاید با کشتن مالک). چنین خشونتی زندگی هر جامعهای را تهدید میکرد، و هنجارهایی را تحمیل مینمود که به پذیرش وضعیتی که فرد در آن متولد شده بود اهتمام داشت و به جاه طلبیهای اقتصادی بدبین بود. در همین شرایط، جوامع سنتی بر وظایف همیاری و محبت ابرام داشتند (که فقدان تحرک اجتماعی برای فقرا را تسکین میداد و در عین حال، مشروعیت انباشت اقتصادی را زیر سؤال میبرد).
در تاریخ غرب، ظهور اخلاق پروتستان (یک نظام ارزشی ماتریالیست که انباشت اقتصادی را به عنوان کاری نیکو و قهرمانانه، تحمل و تشویق می کرد) دگرگونی فرهنگی کلیدیای بود که راه را برای سرمایهداری و صنعتی شدن گشود. اما جوامع غربی که اولین جوامعی بودند که صنعتی شدند، دقیقاً به دلیل دستیابی به سطوح بالای امنیت اقتصادی بود که به سمت اهتمام به ارزشهای پسا ماتریالیستی رفتند، و اولویت بالاتر را به کیفیت زندگی دادند، نه رشد اقتصادی. از این نظر، ظهور ارزشهای پسا ماتریالیستی، ظهور اخلاق پروتستان را معکوس نمود. امروزه، به موازات جهانی شدن توسعة تکنولوژیک و دگرگونی فرهنگی، معادل کارکردی اخلاق پروتستان در شرق آسیا در اوج توان خود است و در اروپای پروتستان، رو به زوال.
3ـ دموکراسی پایدار و بهزیستی ذهنی
ارزشها و وجههنظرهای توده، تأثیر عمدهای بر بقا یا فنای نهادهای دموکراتیک در یک جامعة معین دارند. طی چندین سال اخیر، دموکراسیها در اروپای مرکزی، آسیای شرقی، و اتحاد شوروی سابق نخستین انتخابات آزاد خود را برگزار کردند. اما این یکی از چیزهایی است که برای اتخاذ دموکراسی رسمی لازم است و برای دستیابی به دموکراسی پایدار به چیز دیگری نیاز است. بلا فاصله پس از جنگ جهانی اول، تعدادی دموکراسی جدید پایهگذاری شد، که بسیاری از آنها تحت فشارهای دورة میان دو جنگ جان سالم به در نبردند. تراژیکترین و تعیین کنندهترین این دموکراسیها مورد آلمان بود که در آن هیتلر در جریان یک انتخابات آزاد به صدارت اعظم دست یافت.
آلمان [جمهوری] وایمار در کنار ناکامیهایی که از ابتدای کارش با آنها مواجه شد، با بحرانهای چندگانهای در دهة 1920 مواجه گردید. اینچنین بود که نتوانست نظم داخلی را تداوم بخشد و در نهایت تحت فشار "بحران بزرگ" در دهة 1930، منهدم شد. پس از جنگ جهانی دوم، رژیم آلمان غربی مشروعیتی به دست آورد، اما این کار را به تدریج انجام نداد. در ابتدا، این پذیرش مبتنی بر معجزة اقتصادی پس از جنگ بود. اگر یک جامعه سطح بالایی از بهزیستی ذهنی داشته باشد، شهروندان آن احساس میکنند که کل شیوة زندگی در اساس خوب است. نهادهای سیاسی این جامعه مشروعیت خود را از انسجام و اتحاد اخذ میکنند.
اگر کسی احساس کند که کلیت زندگیاش در سایة نهادهای دموکراتیک خوب پیش میرود، این احساس مبنای بالنسبه عمیق، فراگیر و بادوامی برای حمایت از این نهادها فراهم میآورد. چنین رژیمی سرمایهای از حمایت مردمی را دست و پا میکند که میتواند به رژیم کمک کند تا در شرایط بد نیز به بقای خود ادامه دهد. مشروعیت برای هر رژیمی مفید است، اما نظامهای مستبد میتوانند با اجبار زنده بمانند؛ [ولی] رژیمهای دموکراتیک باید در چشم شهروندانشان مشروع باشند، یا همچون جمهوری وایمار، ممکن است محکوم به رأی منفی شهروندان و فنا شوند.
شکل 7، سطوح بهزیستی ذهنی را بر مبنای پاسخهای مرکب به پرسشهای مربوط به رضایت از زندگی و خوشبختی شخصی در بیش از پنجاه جامعه نشان میدهد. همان طور که این شکل آشکار میکند، جوامعی که احساس ذهنی بهزیستی بیشتری داشتند (در قیاس با جوامعی که ویژگی آنها احساس بهزیستی پایین است)، با احتمال بیشتری دارای دموکراسیهای پایدار بودهاند. تحلیلهای مفصلتر مسجل میسازند که بهزیستی ذهنی نقش مهمی را در مشروع ساختن نهادهای دموکراتیک ایفا میکنند. از آنجا که بهزیستی ذهنی شایع و عمیق و ریشهدار است، این عامل مبنای نسبتاً پایداری را برای پشتیبانی از یک نوع مفروض از رژیم فراهم میآورد. در سوی دیگر، وقتی مردم از سیاست ناراضیند، احزاب بر مصدر دولت را تغییر میدهند. و وقتی مردم از زندگیشان ناراضی باشند، ممکن است کل شیوة حکومت خود را تغییر دهند. یا حتی این احتمال وجود دارد که ملیت خود را منکر شوند (مانند آنچه در اتحاد شوروی و یوگسلاوی رخ داد). فقط به ندرت نارضایی مردم به این سطح میرسد.
شکل 7: تأثیر فرهنگ بر سیاست (بهزیستی ذهنی و دموکراسی)
منبع: این شکل با استفاده از آخرین اطلاعات در دسترس از هر کشور ترسیم شده است. اطلاعات مربوط به 47 جامعة زیر از "پیمایش جهانی ارزشها WVS" مورخ 1997 1995 به دست آمدهاند: استرالیا. ایالات متحد، چین، ژاپن، تایوان، کرة جنوبی، ترکیه، بنگلادش، هند، فیلیپین. آلمان شرقی، آلمان غربی، انگلستان. سوئد، نروژ، سوییس، فنلاند، اسپانیا، اسلوونی، لهستان، لتونی، استونی، لیتوانی، بلغارستان، صربستان، مونتنگرو، کرواسی، روسیه، اوکراین، بلاروس، ارمنستان. مولداوی، گرجستان، آذربایجان. افریقای جنوبی، نیجریه، غنا، آرژانتین. برزیل، شیلی، کلمبیا، جمهوری دومینیکن، مکزیک، پرتو ریکو، اروگوئه، پرو، و ونزوئلا. اطلاعات مربوط به 14 کشور دیگر از "پیمایش جهانی ارزشها WVS" مورخ 1991 1990 به دست آمدهاند.
معمولاً، اکثر مردم مایلند خود را "خوشبخت" یا "بسیار خوشبخت" توصیف کنند؛ و تعداد بسیار بیشتری از مردم، خود را از کلیت زندگی خویش راضی میدانند نه ناراضی. قبلاً در "پیمایش جهانی ارزشها WVS" که در سال 1990 صورت گرفت، جوامع با پیشینة کمونیستی پایینترین سطح بهزیستی ذهنی را در مقایسه با کل پژوهشهایی که تا کنون این موضوع را سنجیدهاند، به خود اختصاص دادهاند. در بسیاری از این کشورها، به همان تعداد که مردم خود را "بدبخت" دانستهاند، به همان تعداد نیز خود را "خوشبخت" تلقی کردهاند؛ و به همان میزان که خود را "از کلیت زندگیشان ناراضی" اعلام کردهاند، به همان میزان نیز خود را "راضی" اعلام کردهاند. این یک یافتة هشدار دهنده است. بهزیستی ذهنی به سطحی رسیده است که قبلاً سابقه نداشت. تعجب ندارد که در طول دو سال، سیستمهای اقتصادی و سیاسی در سر تا سر اروپای شرقی و اتحاد شوروی منهدم شدند؛ کشورهایی که دیگر وجود نداشتند.
در سال 1995، "پیمایش جهانی ارزشها WVS"، بهزیستی ذهنی در روسیه حتی از این هم پایینتر رفت و به رقم بیسابقة 12 رسید؛ این بدان معنا بود که اغلب مردم روسیه بدبخت یا از کلیت زندگی خود ناراضی بودند. در انتخابات ریاست جمهوری سال 1996، سه چهرة برجستة رقیب عبارت بودند از: بوریس یلتسین (کاندیدای اصلی اصلاح طلبان)، یک کاندیدای سر سخت کمونیست که نمایندة مدل سیاسی مستبدانة شوروی بود؛ و یک کاندیدای حتی ناسیونالیستتر و بیگانههراستر که بازسازی امپراطوری پیشین شوروی را وعده میداد. در بخش عمدة سال، به نظر میرسید که یلتسین خواهد باخت. در پایان، یلتسین در انتخابات، با استفاده از روشهایی که دقیقاً با معیارهای دموکراتیک سازگار نبود، پیروز شد؛ او سعی کرد نشان دهد که از به قدرت رسیدن جایگزینهای بالقوه بدتر جلوگیری میکند. آخرین اطلاعات ما نشان میدهند که دموکراسی در اروپای مرکزی و شرقی در حال یافتن یک وضعیت نسبتاً ایمن و مطمئن است، اما در روسیه و بسیاری از کشورهای دیگر به جای مانده از فروپاشی اتحاد شوروی معلق شده است.
یک تفسیر این خواهد بود که نهادهای دموکراتیک در منظومهای فرهنگی از ارزشهای ابراز وجود ظهور میکنند. به عبارت دیگر، دموکراسی، مردم را بهرهمند از بهداشت، خوشبخت, متساهل، و اعتمادگر میکند و ارزشهای پسا ماتریالیست را به ایشان تزریق مینماید (حداقل در میان نسل جوانتر). من عاشق این تفسیرم. این تفسیر، توجیه فوق العاده نیرومندی را برای دموکراسی فراهم میآورد، و مآلاً بدان معناست که دموکراسی، مرهم عاجلی بر بسیاری از مشکلات جهان خواهد بود: نهادهای دموکراتیک را بگیرید و از آن پس خوشبخت زندگی کنید. متأسفانه، تجربة مردم شوروی سابق این تفسیر را تأیید نمیکند. از زمان حرکت به سوی دموکراسی در سال 1991، آنها از بهداشت، خوشبختی، اعتماد، تساهل، و ارزشهای پسا ماتریالیستی بیشتری برخوردار نشدهاند. به طور کلی، آنها به سمت و سوی یکسره معکوسی ره سپردهاند.
یک تفسیر دیگر آن است که فرایندهای مدرنسازی و پسا مدرنسازی ، تدریجاً باعث پدیداری دگرگونیهای اجتماعی و فرهنگیای میشوند که احتمال بقا و شکوفایی نهادهای دموکراتیک را بیش از پیش بالا میبرند. این کمک میکند تا تبیین کنیم که چرا دموکراسی تودهای تا همین اواخر تاریخ پدید نیامده بود، و چرا حتی تا هم اکنون، بیشترین امکان وقوع دموکراسی در کشورهایی وجود داشته که به لحاظ اقتصادی توسعه یافتهترند (خصوصاً کشورهایی که سطح بالاتری در زمینة ارزشهای پسامدرن دارند). این تفسیر، هم معانی ضمنی دلگرم کننده و هم درونمایههای دلسرد کننده در بر دارد. خبر بد این است که دموکراسی چیزی نیست که به سهولت، با صرف اقتباس قوانین صحیح به دست آید. بالاترین احتمال شکوفایی دموکراسی تحت شرایط اجتماعی و فرهنگی ویژهای روی میدهد (و امروزه، این شرایط در روسیه، بلاروس، اوکراین، ارمنستان و مولداوی فراگیر و فراهم نیست).
خبر خوب آن است که روند بلند مدتی که در کشورهای گوناگون منجر به توسعة اقتصادی شده است، فرایندی است که طی چند دهة اخیر، در سر تا سر جهان تشدید و تسریع گردیده است. به نظر میرسد که توسعة اقتصادی موجد شرایط اجتماعی و فرهنگیای است که تحت آن, دموکراسی با احتمال بیشتری پدید میآید و باقی میماند. اگر چشمانداز فعلی در بسیاری از کشورهای حاصل از فروپاشی اتحاد شوروی دلگرم کننده نیست، مع هذا شواهد مندرج در شکل ، نشان میدهند که تعدادی از جوامع دیگر بیش از آنچه تصور میشود به دموکراسی نزدیکند. مثلاً، به نظر میرسد که مکزیک برای انتقال به دموکراسی رسیده و آماده است؛ جایگاه آن در محور ارزشهای پسا مدرن تقریباً با آرژانتین، اسپانیا و ایتالیا قابل قیاس است. و چینیها نمرة بسیار بالایی را در جنبههای ارزشی مرتبط با دموکراسی به دست آوردهاند. گروه نخبة کمونیست حاکم، متعهد به ابقاء حکومت تک حزبی است، و تا هنگامی که کنترل نیروی نظامی را در دست دارند، وبال قدرت خواهند بود .
اما مردم چینی به پیشفرضهای ناظر به دموکراسی معتقدند و این میتواند بسیاری از محققان موضوع را شگفت زده کند. همان طور که مشاهده کردیم، توسعة اقتصادی باعث گسترش ارزشهای پسا ماتریالیستی میشود؛ توسعة اقتصادی، اهتمام روزافزونی را به آزادی بیان و مشارکت سیاسی برمیانگیزد؛ و با پدید آمدن سطوح بالای بهزیستی ذهنی در ارتباط است. در بلند مدت، توسعة اقتصادی، دگرگونیهای فرهنگی را موجب میشود که در نتیجة آن دموکراسی پدید خواهد آمد. این دگرگونیها بخشی از فرایند کلیتری است که با ظهور ارزشهای پسامدرن رابطه دارد.