در پایان جنگ دوم جهانی، چالش حاکمیت چپ که خود بر چندین دهه مبارزه سوار بود به صورت «مصالحه سوسیال دموکرات» و به انواع اشکال، از مرکز گرفته تا پیرامونیان، گرفته شد. سرمایهداری همچنان با دنبال کردن جنگهای استعماری و تخریبهای زیست محیطی به گسترش خود ادامه میداد، اما امتیازات مالکیت سرمایهداری کاهش یافته بود: نرخ بهره واقعی پایین، توزیع ناچیز سود سهام، رشد متعادل بورس، برتریبخش سرمایهداری غیرمالی. صنایع ملی ایجاد شد و در همین راستا، خدمات عمومی، بیمههای اجتماعی و سیاستهای استخدامی و توسعهگرا پی گرفته شد. یک نوع پویایی «اجتماعیسازی» که گهگاه نیروهای سیاسی چپ حامل آن بودند و در سال 1968 به اوج خود رسید.
ناگهان، این جهش در هم شکست. در اواخر سالهای 1970، سرمایهداران به ظرفیتی تعرضی دست یافتند. آنها چرخه تاریخی جدید و نولیبرالی در پیش گرفتند. با گذشت سه دهه، این وضعیت ظاهرا جا افتاده و پذیرفته شده است. آنها آثار گذشته را محو کردهاند. راه گشوده بیبازگشت مینماید. حتی اندیشه چپ هم مورد تردید قرار گرفته است و نه تنها امکانپذیری طرحهای آن بلکه حتی آیندهای که وعدهاش را میداد زیر سوال است. یک نوع احساس خلاء، درست مثل از دست دادن ایمان. یک ناامیدی موذیانه و فلجکننده. مگر «چپ» برای درک تاریخ خود - از صعود مقاومتناپذیر تا افول تاریخیاش - و ترازبندی از آن یا ارایه یک برآورد از شیوه تداوم هر چند دشوار راه خود چه کم دارد؟
نظام اجتماعی مدرن شامل نه یک بلکه دو نیروی اجتماعی مسلط است جهان «سرمایهداران» به جهان دیگری وابسته و با آن مرتبط است: دنیای سازماندهان، مدیران خصوصی و دولتی، کارشناسان رنگارنگ- «کادرها و شایستهسالاران». آنچه مجموعه «طبقات بنیادی مردمی» در مقابلش قرار میگیرند این دو نیروی به هم پویسته و در عین حال آشتیناپذیر هستند. نبرد طبقاتی مدرن بر این مبنا - یک بازی سه وجهی و نه دو وجهی - است که قابل درک خواهد بود.
در «مصالحه سوسیال دموکرات» که طی سی سال سرافراز فرادستی داشت، اتحادی میان طبقات اساسی و کادرهای شایسته که توسط طیفی از احزاب کمونیست و سوسیالیست نمایندگی میشدند، برقرار شد. طبقات اساسی، نیروی پیشران و کادرهای شایسته، اهرم کارگری آن را تشکیل میدادند. هر دو مولفه الهامبخش این اتحاد بودند. دولت ـ ملت به دولت اجتماعی تبدیل شد. مدیریت موسسات و سیاستگذاریها تا اندازه زیادی از چنگ صاحبان سرمایه بیرون بود. از اقتصاد مختلط صحبت میشد، چیزی میان سرمایهداری و سوسیالیسم. میماند توصیف دقیق چهره این پدیده و ادراک شرایطی که به امحای آن منجر شده است.
برای نیل به این منظور، تحلیل مارکس را مبدا خود قرار میدهیم. فکر محوری او بر این است که در دنیای مدرن، ساختار طبقاتی، برخلاف نظامهای پیشین، به ادعای برتری طبیعی برخی بر دیگران مربوط نبوده بلکه بر آزادی و برابری میان همگان، آن گونه که در یک اقتصاد بازار رواج دارد، متکی است. ولی مارکس تاکید دارد که این سیستم تنها در صورتی تحقق مییابد که خود زحمتکش را به کالایی قابل بهرهبرداری تبدیل کند. بنابراین، چنین اقتصادی نه فقط کالایی که سرمایهداری است. بازار فینفسه، یک رابطه طبقاتی را تشکیل نمیدهد بلکه در نهایت عاملی از آن است. به مالکیت خصوصی وسایل تولید میدان میدهد. مارکس میگوید که کار این زهدان کالایی را باید یکسره کرد چون مولد مابقی همانا اوست.
او اضافه میکند که در میان موسسات مدرن، ظهور اصلی عقلانی دیگری برای هماهنگی را مشاهده میکنیم که میتواند در ابعاد اجتماعی بازار را به حاشیه رانده جای آن را بگیرد: «سازماندهی»، در نقش عامل موازنه پیشین و نه پسین در تصمیمگیریهای تولید. طبقه کارگر نیروی فزاینده خود را در آن جستوجو خواهد کرد؛ مزدبگیران سرانجام شرکتها را از آن خود خواهند ساخت؛ انقلاب گشایشگر عصر پس کالایی خواهد بود که بنیان آن بر سازماندهی مشورتی میان زحمتکشان آزاد و برابر گذاشته شده است.
این «حکایت بزرگ» شرحی خلاصه از اتوپیاپی است که در سده بیست محور انقلابهای قهرمانانه، مبارزات و اصلاحات رهاییبخشی که سرنوشت جهان را دگرگون کردند قرار گرفت و به آنها الهام میبخشید. اما ضمن این که یک مرجع تئوریک بنیادین را تشکیل میدهد وجه پوشیدهای هم دارد، زیرا بر این امر که سازماندهی، همانند بازار، یک عامل طبقاتی: آن عامل دیگر، به شمار میرود و نیز بر این موضوع که شکل جدید جامعه بر این دو ستون تکیه میکند، سرپوش میگذارد. سلطه طبقاتی بر دو نیروی نسبتا متمایز استوار است که یکی از ورای مالکیت سرمایهداری و دیگری از طریق «شایستگی» که سازماندهی اقتصادی، اداری و فرهنگی را عهدهدار است، عمل میکند.(1).
این پارادایم که ما آن را «نومارکسیسم» مینامیم به بازبینی پر اهمیتی در دستگاه تحلیلی ساختارهای طبقاتی که مارکسیسم کلاسیک مطرح کرده است منجر میشود و این پرسش را در برابر آن میگذارد که چرا دوگانگی سلطهای را که جامعهشناسان تشخیص دادهاند و از طرف عموم قابل درک است در نیافته است و چرا این اندیشه با آن رویکرد که دیوانسالاری را از دیدگاه آسیبشناسی مورد بررسی قرار میدهد بیگانه است و تشخیص نمیدهد که سازماندهی یک عامل طبقاتی است؟
سبب این است که مارکسیسم کلاسیک خود، از دید تاریخی، در تقابل با مالکیت سرمایهداری و به مثابه گفتمانی در جهت تفاهمی تلویحی و کم و بیش پنهانی میان کادرهای شایسته و طبقات مردمی ظهور کرده است. به همین دلیل هم هست که توانسته است به آیین رسمی «جنبش کارگری»، هم در «سوسیالیسم حقیقی»، هم در بطن «سوسیالیسم در سرمایهداری»، تبدیل شود. در میان این جریانهای تاریخی یک هویت طبقاتی دو زیست بروز کرده که دایما مورد انکار قرار میگیرد و به سوی ایجاد سازش میان «طبقه کارگر» و قطب سازماندهی اقتصادی و فرهنگی سوق پیدا میکند. تبادلنظر با همه (با هدف رسمی «تشریک مساعی زحمتکشان») به درجات مختلف صورت اقتصاد سازماندهی شده زیر چتر نهادهای عمومی به خود میگیرد. حاکمیت همگان، به هم هویتی با حکومت سازماندهندگان گرایش مییابد.
به این ترتیب، تاریخ سرمایهداری در سده بیست با حاکمیت متناوب دو نیرو از نظر اجتماعی فرادست در راس قدرت همراه است. تا 1933 (آغاز New Deal در ایالات متحده) «سرمایهداری مالی» فرادستی میکند. سپس تا سالهای 1970، نوبت به تشکلیابیهای سازمانی میرسد و سرانجام امور مالی بار دیگر بالا دست قرار میگیرد و با غلبه مجدد خود، پویایی تحولات اجتماعی ویژه خویش را به معظم و دولتها محرز است و از سوی دیگر «انقلاب پرولتری» در شرق که خیلی زود به سمت تمرکز قدرت در دست سازماندهندگان که به طبقه حاکم انحصاری ارتقا یافتهاند، منتهی شد. توازی این پدیدهها این گمان را پدید میآورد که آنها از تعیینهای ساختاری ژرف و ذاتی شکل مدرن جامعه نشأت میگیرند. تا جایی که همگرایی نظامها، یا گذار یکی به دیگری، پیوسته موضوعی برای مباحثه تشکیل میداده است.
این اتحاد تاریخی بین طبقات مردمی و کادرهای شایسته اشکال متنوعی به خود گرفته و تا سالهای 1970- 1960 دایما تقویت شده است. همچنین، در نبردهای جهان سوم، گسترش انقلابهای آمریکای لاتین و جنبشهای دانشجویی و کارگری سرتاسر جهان نقشی تعیینکننده بازی کرده است. اگر فقط از فرانسه بخواهیم یاد کنیم، جوانان دانشجو با وجود پشتوانه نیرومندی که مدارک شان در موقعیت سلسله مراتبی برای آنها تضمین میکرد، در سال 1968 بنیانهای فرهنگی کهنی را که تکیهگاه قدرت طبقاتی نیروهای راست سنتی بود به لرزه انداختند. طبقه کارگر با اتکا به این خیزش به هجومی قاطع اقدام کرد: 40 روز اعتصاب کم و بیش سرتاسری. میگفتند که این تازه شروع کار است. پس چرا تاریخ تغییر مسیر داد و سرمایه مالی این طور ناگهانی بازگشت؟
علت این است که مسدود شدن قدرت و درآمد سرمایه مالی در مصالحه سوسیال دموکرات نادیده نمانده بود. ایدئولوگهای طبقات سرمایهدار، از فردریک فونهایک گرفته تا یک میلتون فریدمن، از همان ابتدا، ماهیت این فرآیند را، هم در سطح ملی هم در سطح بینالمللی، دریافته بودند. سرمایه مالی رزمندگیاش را بازیافت (خاطره بحران 1929 فراموش میشد) و از جمله، با ظهور یک سیستم جدید مالی، نظام بازارهای اروپایی، به دور از نظارت بانکهای مرکزی، به تجدید قوا پرداخت.
موانعی که مصالحه بعد از جنگ بر سر راه خود با آنها برخورد میکرد ـ و در درجه اول بحران دلار آغاز سالهای 1970ـ پایههای آن را شکنندهتر میکرد. ناتوانی حاملان مصالحه در رویارویی با بحران ساختاری سالهای 1970، از جمله افزایش تورم، شرایط مساعدی برای ظهور قدرتها فراهم کرد؛ مانند حکومتهایی به نمایندگی خانم مارگارت تاچر و آقای رونالد ریگان که با ارادهی «آهنین» با مقاومتهای کارگری مقابله میکردند. در 1979، نرخهای بهره به میزان بیسابقهای افزایش یافت و سازماندهندگان تحمیل میکند. قطب سازماندهی زمانی در فرادستی موفق است که به ائتلاف با طبقات مردمی در برابر سرمایهداری مالی اقدام کرده باشد.
این بررسی سرنوشتهای متفاوت و در عین حال موازی سرمایهداری و سوسیالیسم واقعی را آشکار میسازد و پرتوی میاندازد؛ از یکسو قدرتگیری گونهای «حکومت مدیریتی» در غرب که حضورش در سطح شرکتها و موسسات هوایی تازه برای تنفس طبقات سرمایهدار که درآمدشان به پایینترین سطح نزول کرده بود دمید. جهان سوم مقروض و بحرانزده بود. انضباط جدیدی به زحمتکشان و مدیران تحمیل شد.
به این ترتیب، اصلیترین گرایشهای سرمایهداری به جهانی شدن بازرگانی و مالی که نظام اجتماعی پیشین توانسته بود در جهت سیاستهای توسعه مهار بزند، در شرایط تجدید شوندهای که برخی «پیشرویهای» تکنولوژیک فراهم میکرد، فرادستیشان را بازیافتند. خصلت جهانی شدن متحول میشد و تقسیم کار بینالمللی تازهای، به فرادستی آمریکا، طلب میکرد که بهرهکشی استعماری را دوباره جان داده، زحمتکشان جهان را به رقابت وادارد. اعجاز چین بر زخمهای آمریکای لاتی سرپوش گذاشت.
طی این فرآیند، کادرهای شایسته به چنگ سرمایه مالی گرفتار شدند. آنها با از دست دادن قدرت ابتکار و انحراف از اهدافی که در چارچوب دولت ـ ملت داشتند در تشخیص و تطبیق منطق این فرایندها در سطح قاره و نیز اروپا عاجز ماندند. آنها از مصالحه سوسیال دموکرات به مصالحه نولیبرالی گذر کردند. با توجه به شرایط تاریخی، این گذار به اشکال کم و بیش شتابان، و در ایالات متحده و انگلستان با رغبت بیشتری در مقایسه با فرانسه صورت گرفت.
زمانی که چهرههای سیاسی سرشناسی در میان کادرهای شایسته گزینههای نولیبرالی را از آن خود میکنند، خیانت فردی در کار نیست. در ورای ابهامهای حرفهای، آن شرایط تاریخی که منجر به پیدایش مصالحه سوسیال دموکرات شده بودند از میان رفتهاند. چپ خدا بیامرز! سرانجام این پرسش در برابر طبقات بنیادین قرار میگیرد: چه گونه میتوان ابتکار عمل سیاسی را بار دیگر در دست گرفت؟
برای پاسخ به این سوال، ابتدا، نکته دیگری باید روشن شود. چه گونه میشود از بازی سه جانبه به بازی دو جانبه عبور کرد؟ چه گونه الگوی سه گانه طبقاتی در شکل دو گانه (چپ ـ راست) که بر صحنه سیاست حاکم است عینیت مییابد؟ در الگوی دموکراتیک حکومت اکثریت، چپ جایگاه سیاسی بغرنج و مسالهساز (پروبلماتیک) اتحاد بین طبقات اساسی و کادرهای شایسته را تشکیل میدهد. در گذرگاه سده 19 به سده 20، چپ انقلابی همچون چپ اصلاحطلب، زمانی که از نظر تاریخی شکل گرفت که مزدبگیران رو به سوی اقشار «شایسته»، سازماندهان و فرهنگیان گرداندند و آنها را در پویایی تاریخیشان به سوی خود کشاندند. در این هنگامه، روشنفکران و سازماندهان جوراجور نقشی کلیدی داشتهاند و با رغبت خود را پیشاپیش «جنبش کارگری» قرار میدادند.
بیگمان، اندوخته بالقوه عظیمی از ستمگری در «سازماندهی» نهفته که تنها هنگامی به فعل در میآید که خود را در معرض عام قرار میدهد: بیان آن به صورت پروژههای جامعی است که هدفها و وسیلهها را با هم جفت و جور میکند. در عوض، «بازار»، بدان گونه که هست، هیچ برنامه مشترکی ندارد که بخواهد آن را اعلان یا در معرض نقد عام قرار دهد. به آگهی و تبلیغات محتاج است و با این حال چیزی جز وعده شکوفایی که در ساز و کارهای سود و نفع شخصی نهفته، برای عرضه به شهروندان ندارد. پس نمیتوان در برابر حاکمیت چپ یا راست بیاعتنا بود.
اما، «چپ» یک واژه است برای اشاره به یک پدیده ناپایدار با محتوایی متغیر بر حسب اینکه کادرهای شایسته خود را در مصالحهای سوسیال دموکراتیک درگیر کردهاند یا با راست دست به سازش زدهاند. چپ خاص یا «چپ چپ» نهادی نیست که به طور طبیعی ضمانت شده باشد. بلکه رویدادی است که تنها زمانی رخ میدهد که جریان مردمی موفق میشود کادرهای شایسته را در پویش رهاییبخش خاصش به دنبال خود بکشد. در چنین وضعیتی، پیوند طبیعی بین دو مولفه سلطه طبقاتی شل میشود و حلقهای که جمع کثیری را احاطه میکرد سستتر میشود. امروزه اوضاع بسیار فرق کرده است. دنیای کارگران محوریت خود و موقعیت استراتژیکی را که در تولید آن را به عنصر محرک تبدیل میکرد از دست داده است. اتحاد با کادرهای شایسته به مساله روز تبدیل شده است. طبقات بنیادین دچار یک دردسر تاریخی شدهاند.
مشکل اینجاست که از یک سو نیروی لازم برای به حاشیه راندن مالکیت سرمایهداری از ورای اتحاد با شریکی به دست میآید که با انگیزههای خاص خودش وارد میدان میشود و در عین حال به پشتگرمی امتیازات ناشی از تخصص و توان مدیریتاش یک حریف طبقاتی باقی میماند. سلطهجویی مضاعف است و مبارزه در دو جبهه باید ادامه یابد.
از سوی دیگر آشکار است که طبقات بنیادین تنها در صورتی میتوانند پیروز شوند که مابین جناحهای سیاسی که خود به تقسیم بینشان متمایلاند وحدت سیاسی برقرار کنند. این پراکندگی مادرزادی در پراکندگی آنها در صفحه شطرنج سیاسی کرد مییابد. راست «مالک» زحمتکشان مستقل آسیبپذیرترین مزدبگیران را افسون میکنند. چپ «سازمان ده و شایسته» مزدبگیران بخش عمومی و به طور کلی کسانی را که میخواهند از راه شایستگی در جامعه ترقی کنند به خود جذب میکند. این تنشها در عمق خود، انتظارات یک برنامه اتحاد مردمی را نمایان میسازند. همین سیاست اتحاد و وحدت بوده که لحظههای درخشان رهاییبخش، اصلاحگری و انقلاب در طول تاریخ معاصر را رقم زده است. هیچ شاهراه بدیلی برای جایگزینی آن سراغ نداریم. تنها راه برای آینده این است که همین سیاست را بگسترانیم، از سطح محلی تا ابعاد وسیعتر و از اروپا گرفته تا کل گیتی و هدفهای آن را رادیکالیزه کنیم.
بحث به مالکیت جمعی برخی وسایل تولید و توزیع متناسب درآمدها خلاصه نمیشود بلکه در عین حال به شرایط زیست مشترک هم مربوط میشود، یعنی مناسبات بین دو جنس، محیط زیست، کار، تندرستی، آموزش، پژوهش، شهرسازی، و... مبارزه با سرمایهداری که منطقش انباشت سود، یا ثروت انتزاعی است، همیشه با مبارزه برای تغییر شرایط مشخص زندگی و دستاندازی بر تولید زندگی اجتماعی همراه بوده است.
طبقات بنیادین در چه صورتی میتوانند ابتکار عمل را دوباره به دست بگیرند؟ آن شکل از سازماندهی سیاسی خاص خودشان، تشکل «حزبی»، حتی اگر متکثر باشد، قادر به پاسخگویی به کل مساله نخواهد بود. تنها وجود جنبشهای خودمختار، با ثبات، یا منطبق با اوضاع قادر است مبارزه روزانه در دو جبهه را همچنان به پیش ببرد: هم در برابر ضربات پیوسته و تازهتر سرمایهداری، هم در برابر گرایش «برگزیدگان» در به انحراف کشاندن مبارزات مردمی در جهت منافع خود. پس، از درون یک همزیستی و همدستی روشنفکرانه، اخلاقی و سیاسی بین احزاب و جنبشهاست که یک چپ شاخص و قادر به مقابله با قدرت سرمایهداری ظهور خواهد کرد.
بنابراین، نباید برداشت خود از «نظم جهانی» سرمایهداری را از الگوی دولت ـ ملت که طبق ساختاری طبقاتی شرح داده شده در فوق بنا شده قرار داد. این ساختار مرکز و پیرامون را رو در روی هم مینهد؛ مناسبات طبقاتی را به روابط نامتقارن، برتریجویی و جنگ تبدیل میکند. اما جنبش تاریخی که شاهد گسترش یافتن منطق نوین تولید و حکومتداری میان دولت - ملتهای کلاسیک و امروزه در ابعاد قارهای بوده، در نهایت به بازآفرینی همین زهدان به صورت دولت ـ جهان زاینده منجر خواهد شد. ایالات متحده، این مرکز جهانی نظامپرداز و امپریالیستی، سعی میکند با به کار بردن تمام توان نظامی، اقتصادی و فرهنگی، خود را به عنوان عامل مسلط این «دولتمندی» طبقاتی دامن گستر در حال شکلگیری تحمیل کند.
او تا اندازه زیادی هم در این امر موفق است. به جای دو جهان که خاص دوران جنگ سرد بود یا «سهگانه» ـ ایالات متحده و کانادا، اتحاد اروپا و ژاپن ـ یک سلسله مراتب برتریجویانه امپریالیستی تکقطبی، یک قطب تمرکز سرمایه، قرار گرفته که در مورد صدور دوباره این سرمایهها به باقی جهان تصمیم میگیرد. در برابر این شکل جدید و در حال نضج تمرکز قدرت در سطح جهان، وحدت مبارزات و مقاومتها آب دیده میشود و همگرایی میان مبارزات طبقاتی، نژادی و جنسیتی راه میپوید. این آگاهی هنوز بسیار آسیبپذیر است، هم شکافهای نولیبرالیسم بر آن نور میافکند، هم تضادهای ناشی از ناسیونالیسمها و سکتاریسمها آن را تهدید میکند. برای سازماندهی انترناسیونال نمیتوان بر روی احزاب حساب کرد. اولویت بر شکل جنبشی است. بسیار مانده تا در جستوجوی پایگاههای اجتماعی، «جهانمندی» و نیز ایدئولوژی آن، مارکسیسمی متفاوت برای جهانی دیگر بازآفرینی شود.
1) نویسندگان در اثر خود به نام Altermarxisme, Un autre marxisme pour un autre monde الترمارکسیسم یا مارکسیسمی متفاوت برای دنیایی دیگر، انتشارات PUF، 7002، در فصلهای پنج و شش، دو نظریهپردازی متمایز اما همسو درباره ساختار طبقاتی جامعه سرمایهداری معرفی میکنند.