تاریخ انتشار : ۲۳ مهر ۱۳۸۸ - ۱۱:۱۴  ، 
کد خبر : ۶۷۱۸۵

حقیقت بهایی‌گری‌ در خاطرات صبحی (بخش سوم و پایانی)


نویسنده: سید هادی خسروشاهی
بدعت‌های جدید
بهاییت که هیچ اصل ثابت عقلی و نقلی متکی بر وحی و نبوت نداشت، به قول صبحی (اساسش در حقیقت و معنی بر معتقدات و اظهارات لفظیه است، نه اصول و مبادیه اخلاقیه) به همین دلیل هر رئیس فرقه بهایی اظهارات لفظیه جدیدی را که هیچ مبنای عقلی هم نداشت را اظهار می‌کرد. صبحی به سه مورد از فرمانهای شوقی افندی اشاره کرده است: (چند سالی از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقی لجام کارها را به دست گرفته و نخست فرمانی که داده بود، این بود که نامه‌ها و برگهایی که باب و بهاء به خط خود نگاشته‌اند، گردآوری شود تا برای او بفرستند و هرچه هست، در نزد او باشد تا اگر در میان آنها چیزی باشد که به کار این کیش زیان دارد و سزاوار نیست مردم بدانند، پنهان ماند. فرمان دیگرش این بود که هر یک از بهاییان که بخواهند از شهر خود به جای دیگر بیرون از کشور بروند، باید از او پروانه بگیرند، وگرنه رانده می‌شوند. دیگر آنکه هیچ یک از بهاییان نمی‌توانند با کسی که رانده درگاه شوقی شده، روبرو شوند و سخن بگویند هر چند پدر و پسر باشند.
از اینگونه فرمانها و دستورها بسیار دارد که مایه ریشخند دانایان است.)‌ فرمان دوم شوقی افندی تاثیرات منفی بسیاری در میان بهاییان به جای گذاشت که حتی برخی به خودکشی و قتل هم انجامید: (زنی بود به نام حاجی طوطی خانم همدانی از بهاییان پابرجا، برای دیدن پسرش به آمریکا رفت و چاره‌ای نداشت. شوقی او را برای آنکه دستور رفتن به آمریکا را نداشت، راندش. در بازگشت به طهران، دختران و دامادهایش که بهایی بودند، از ترس (محفل روحانی) نتوانستند از مادر دیدن کنند. پس از چندی پیرزن بیمار شد و هر چه لابه و درخواست کرد که من بیمارم و بزودی از جهان می‌گذرم،بگذارید در دم واپسین فرزندانم را ببینم، محفل روحانی نگذاشت. مُرد و فرزندان از ترس به سراغش نرفتند. اکنون می‌پرسید (محفل روحانی) چیست؟ هر سال در یکم اردیبهشت ماه بهاییان در شهری نه نفر را از میان خود به دستور ویژه‌ای برمی‌گزینند که بست و گشاد کارها در دست آنهاست و مردم آن شهر باید دستور محفل را کار بندند، هر چند با راستی و درستی سازش نداشته باشد. و تا بیت عدل درست نشده محفل، کار او را می‌کند و خوب بخواهید بدانید محفل، بچه بیت عدل است.) صبحی حکایتهای دیگری از گرفتاریها و بدبختیهای بهاییان ارائه داده است که در کمتر منبعی یافت می‌شود. روی گردانی بسیار از بهاییت در نتیجه این بدعتها بود.
جهودان بهایی
توصیف صبحی از فعالیتهای بهاییان در این مقطع در کتاب (پیام پدر) بسیار حائز اهمیت و قابل توجه است. نکاتی که در صفحات پایانی این کتاب وجود دارد، شایسته دقت مضاعف پژوهشگران است. بدون تردید بخشی از اعتراضات علما و مراجع در نهضت اسلامی سال 1342 عکس‌العمل به وضعیت بهاییت در ایران بوده است. به نظر می‌رسد که نفوذ وحشت‌انگیز بهاییان در این ایام صبحی را واداشته است تا به قدر مقدور به افشاگری بپردازد و هر چند که عنوان خطاب او جوانان است: (همه کسانی که روزی در این کیش استوار بوده و سرافرازی می‌نمودند، به کناری رفتند و اکنون یک مشت جهود در این کیش آمده‌اند که از سویی نام یهودی را ننگ می‌شمارند و از سویی با مسلمانی دشمن‌اند و به گفته مردم می‌خواهند ایزگم کنند و اگر کسی بپرسد: شما چه دینی دارید؟ بگویند: بهایی دیگر نامی از کیش خود نبرند. این را هم بدانید که من با مردم هیچ کیش و آیین دشمنی ندارم.
و در میان اسرائیل دوستان زیادی دارم، ولی با این گروه که به دروغ و از راه ریا خود را بهایی نامیده و من آنها را جهود می‌خوانم، دل خوشی ندارم؛ زیرا اینها در سایه این نام که مردم اینها را یهودی ندانند، کارهای زشت بسیار کرده‌اند که زیانش به همه مردم کشور رسیده است. گرانی خانه‌ها و بالا بردن بهای زمینها و ساختن داروهای دغلی و دزدی و گرمی بازار ساره‌خواری و بردن نشانه‌های باستانی به بیرون کشور و تبهکاری و ناپاکی و روایی بازار زشت‌کاری و فریب زنان ساده به کارهای ناهنجار، همه با دست این گروه است که از نام یهودی گریزان و به بهایی گری سرافرازند.) مطالب پایانی کتاب پیام پدر حکایت از آن دارد که صبحی از بهاییت و بهاییان دل پری دارد. او به شرح یکی از بهاییان بچه دزد می‌پردازد یا از دزدی رئیس بهایی حسابداری بنگاه تلفن حکایت می‌کند و یا در شرح یکی از مبلغان این طایفه به نام آشچی می‌نویسد: (یکی از مبلغان این طایفه آشچی نام به یکی از خانمهای بهایی (کتاب اقدس) که نوشته و دستورهای بهاست، می‌آموخت. رفته رفته پا از جاده خاکی بیرون گذاشت و زن بیچاره را فریب داد و شیفتگی نمود و گفت: فرموده‌اند: (رفع‌القلم) (در این روز به پای کسی چیزی ننویسند) آرزویش این بود که با او یار و همخواب شود. روزها این چنین بودند تا روزی که شوهر ناگهان به خانه آمد و آن دو را در یک بستر دید. هیاهو و داد و فریاد به راه انداخت، کار به محفل روحانی کشید. بیچاره زن در نزد همسایگان رسوا شد و چون تاب نیاورد، خودکشی کرد و پرونده آنها در محفل روحانی است. از این گونه کارها بسیار شد که من برای نگهداری آبروی مردم و امید آنکه بتوانم آنها را به راه راست بخوانم، یک یک را نمی‌گویم؛ ولی این را می‌گویم که هیچ کس از این بدکاران رانده نشدند و گرفتار خشم شوقی نگشتند.)‌ از دیگر کارها که گزارش منحصر آن را صبحی نگاشته، کلاهبرداری کلان بهایی‌ای به نام عزیز نویدی از ارتش بود که با صحنه‌سازی، زمینهای قلعه‌مرغی را تصاحب کرد. بیست میلیون تومان - مبلغ سرسام‌آور پنجاه سال قبل - از ارتش کلاهبرداری کرد و مبلغ فوق را برای شوقی افندی فرستاد.
نفوذ روز افزون در ارکان کشور
سیاستهای بهاییت بر این استوار بود تا بر شریانهای حیاتی، سیاسی و اجتماعی کشور تسلط یابند که از خاطرات صبحی می‌توان با گوشه‌هایی از آن آشنا شد. ارتش و وزارت جنگ از آن جمله است: (یکی از راههایی که مردم را می‌ترسانند، این است که می‌گویند همه بزرگان کشور و فرمانداران و سروران با ما هستند و هر چه ما بگوییم، می‌پذیرند و کارهایی هم می‌نمایند که مردم باور می‌کنند. در این باره نمی‌خواهم پرسخنی کنم. با یک نمونه از آن، شما را آگاه می‌سازم که در چندین سال پیش بوده و اکنون نیز نیرنگهایشان زیادتر شده. در نامه‌ای می‌نویسند: 25 نفر از جوانان بهایی را وزارت جنگ و وزارتخانه‌های دیگر به اروپا فرستادند!)
تاراج میراث فرهنگی
از دیگر کارکردهای خیانت‌کارانه بهاییت، تاراج میراث فرهنگی و آثار باستانی ایران است: (در میان مردم این کشور، دسته‌ای هستند که در آنها دروگر، ورزی، نانوا، آهنگر، گل کار، چاپ گر، نویسنده و هنرور نیست! هر چه هست دارو فروش، آن هم بیشتر دغلی... آنتیک‌خر برای اینکه نشانه های باستانی را از نهرها و ده‌ها به دست بیاورند و به بهای اندک بخرند و به بیرون کشور به چندین برابر بفروشند و با پشت‌هم‌اندازی سودها ببرند به مردم و کشور زیانها برسانند...) صبحی در ادامه به شرح حال دو نفر از جهودان بهایی می‌پردازد که به مزار بی‌بی زبیده در ری دستبرد زده، در امامزاده را به سرقت برده بودند.تاراج نسخ خطی کهن نیز بخشی دیگر از کردار بهاییان بوده است: (چندی پیش در انجمنی بودیم که دانشمندان گرد هم بودند. سخن از نشانه‌ای باستانی به میان آمد و از اینکه چگونه اینها را می‌ربایند. استاد تقی‌زاده گفت: به ما گفتند یکی از دفترهای باستانی که در دست دو سه تن بود، به بیرون کشور برده‌اند. یک بخش از آن در ایران است. از نخست‌وزیر در این باره کمک خواستیم که آن را بخرند. پس از بررسی دانسته شد که آن را هم به در برده‌اند و در آمریکا به بهای هفتاد هزار دلار فروخته‌اند. همه این کارهای ناستوده با دست اینهاست، ولی در بررسیها و گزارشها نمی‌نویسند که این کار از کسی سر زده که بهایی و پیرو شوقی است. اگر می‌نوشتند، می‌دیدید که نود درصد این پلیدی‌ها از آن گروه است.)‌
مظلوم نمایی
جهودان بهایی مهارت خاصی در شانتاژ، جوسازی و فضاسازی مظلوم‌نمایانه داشته و دارند: (... همه از جهودان می‌باشند ‌‌]‌و‌[‌‌ از نام یهودی بیزاری جسته و برای کم کردن بن و نژاد خود به بهایی چسبیده‌اند. هر تبهکاری و آشوب ازآنها سر می‌زند و چون کسی از آنها بیزاری جست، ناله ستمدیدگی بلند می‌کنند و داد و فریاد به راه می‌اندازند که: ای مردم جهان! ما در ایران آزادی نداریم. ما می‌خواهیم دشمنی و بدخواهی را از بیخ و بن براندازیم. ما می‌گوییم مردم خاور و باختر از هر نژاد و کیش باید برابر و برادر باشند. ما مردم جهان را به این چیزها می‌خوانیم، ولی ایرانیان نمی‌خواهند که ما این روش را داشته باشیم و می‌خواهند رستگاران را به هم بزنند...) صبحی برای بیان دغل‌کاری و نیرنگ‌سازی بهاییان شاهد غیرقابل انکاری ارائه می‌دهد. عدم تعلق خاطر بهاییان و رئیس‌شان به ایران و مردم این کشور از اینجا مشخص می‌شود که علی‌رغم ارسال مبالغ زیاد پول به شوقی افندی از ایران، در هیچ یک از حوادث طبیعی چون زلزله، هیچ کمکی به مردم آسیب‌دیده از جناب وی گزارش و دیده نشده است. این واقعیت از قلم صبحی خواندنی‌تر است: (در این سالها چندین بار مردم برخی از ده‌ها و شهرها دچار زمین لرزه و سیلاب و دیگر آسیب‌ها شدند و نیکخواهان جهان کمکها کردند. آیا شنیدید که شوقی دست‌کم ده لیره بدهد و با بینوایان همراهی کند؟ کسی نیست به این مرد بگوید تو که دم از این سخن می‌زنی که: (ای اهل عالم، همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار) چرا کوتاهی کردی و از پول گزافی که هر سال با نیرنگ و افسون از کیسه مردم نادان این آب و خاک درمی‌آوری، اندکی از آن را بخشش نکردی؟ اگر تو پا بسته این آموزه‌‌ای (سراپرده یگانگی بلند شده به چشم بیگانگان یکدیگر را می‌بینید) چرا پول و خواسته‌ای را که می‌شود بینوایان و مستمندان را از آن به نوایی رساند به هزینه گنبد طلا و سنگ مرمر می‌دهی و مردم ساده و بیچاره را سرگرم این اندیشه‌ها می‌نمایی؟ آری تنها کاری که در این گونه پیشامدها می‌کنی که جز از نهاد پست برنمی‌‌خیزد، شادی و شادمانی است که می‌گویی: سپاس خدا را که مردم گرفتار بدبختی و تیره‌روزی شدند!)‌ از مظلوم‌نماییهای فریب‌کارانه این فرقه آگاهیهای اندکی در دست است.
از‌این‌رو نگاشته‌های صبحی ارزش بسیار دارد؛ چنان که می‌نویسد: (بسیار پیش‌آمده است که در شهری یا در دهی میان دو نفر بر سر یک کار کوچک جنگی درگرفته و یکی از آنها در زد و خورد سرش شکسته، بی‌درنگ نزد او رفته و عکسی از او برداشته و در روزنامه‌های جهان پخش کرده که: ای مردم! بر ستمدیدگی ما دلسوزی کنید و ببینید چگونه در برابر یک کار کوچک، یک مسلمان سر یک بهایی را می‌شکند. سپس می‌گویند: اینکه چیزی نیست، در فلا‌ن‌شهر در نیمه‌ شب به خانه یکی از همکیشان ما ریختند و همه را از زن و مرد کشتند و یک تن را به جا نگذاشتند هر چند کودک شیرخواری بود، باور نمی‌کنید این هم عکس آنها. آن وقت یک عکس درست می‌کنند که سه چهار نفر زن و مرد لخت بر روی زمین افتاده و یک سر بریده کودک هم در دست یک نفر است که نشان بیننده می‌دهد! این عکس را به همه روزنامه‌های جهان می‌دهند و چاپ می‌کنند و آبروی کشوری را می‌ریزند که صدگونه سود از آنجا می‌برند و هزار جور نادرستی می‌کنند.)‌ دسیسه، جوسازی و سوءاستفاده از ناآگاهی مردم، شگرد همیشگی این فرقه بوده و هست. این دسیسه‌بازی و شانتاژهای زیرکانه را در اغلب قضایا چون واقعه ابرقو و... می‌توان دید: (اینها با دستهای نهانی آشوبها به پا می‌کنند و کارهای زشت می‌نمایند و مردم ساده را برمی‌انگیزند تا شورشی به راه بیندازند، آنگاه به بیگانگان بگویند: ببینید این مسلمانان با ما چه می‌کنند! ما در این کشور از دست اینها روز خوش و آسایش نداریم. ای سروران جهان، به داد ما برسید و به فرمانروایان ما بگویید: مگر ما نباید آزادانه زندگی کنیم؟ چرا جلوی ستمکاران و نادانان را نمی‌گیرند؟... هرچند بهاییان زور و نیرویی ندارند، ولی چون در بدسگالی یک روش دارند، از ندانستگی مردم بهره‌ور می‌شوند.)‌اکنون لازم است محققان و پژوهشگران تاریخ معاصر باری دیگر حوادث و وقایعی را که در آن بهاییان دخیل بوده‌اند، از نو مورد بررسی قرار دهند. همچنان که صبحی در خاطرات عشق‌آباد هم به یکی از نقش‌‌بازی‌کردنهای دروغین بهاییان اشاره کرده است.‌
دولت در دولت‌
فرقه بهاییت و سران آن که هیچ تعلق خاطری به ایران و ایرانیان نداشته و ندارند، همواره خود را تافته‌ جدابافته‌ از ایران دانسته‌اند و برای خود ارگانها و سازمانهایی داشتند که وظایف موازی با ادارات حکومتی ایفا می‌کرد. آنها برای خود سیستم جداگانه ثبت ولادت، ازدواج و مرگ و میر دارند. امر ازدواج و کم‌وکیف آن در اختیار (محفل روحانی) است؛ ضمن اینکه برای امور قضایی هم تشکیلات اداری دیگری به نام (لجنه اصلاح) دارند، صبحی دردمندانه می‌گوید: (...این گروه، از مردم دیگر بیشتر از این آب و خاک سود می‌برند و به نیرنگهای گوناگون در سازمانهای کشور، خود و کسان خود را درمی‌آورند؛ ولی اندک دلبستگی به این کشور ندارند. اینها در درون خود سازمانها در برابر سازمانهای کشور فراهم کرده‌اند که مایه شگفتی است. به نام (لجنه اصلاح) سازمان دادگستری دارند. به نام (محفل روحانی) سازمان فرمانروایی دارند و سازمانهای دیگر دارند که نمی‌گذارند کارشان به سازمانهای کشور برسد تا آنجا که برگ شناسنامه‌ جداگانه برای خود چاپ کرده‌اند و از هر راهی می‌کوشند تا مردم را بترسانند و بر همه چیز آنها دست یابند و چیره شوند.)‌ صبحی در ادامه چنین نگاشته است:(شوقی در ایران پا به جهان نگذاشته و هیچ‌گونه دلبستگی به این کشور ندارد. از کجا این همه خانه و زمین به دست آورده که باید به دستور او دسته‌ای فریفتار (مبلغ) گروهی نادان را یا بفریبند یا بترسانند تا دارایی خود را به شوقی ببخشند؟ من اگر بگویم چگونه دارایی پاره‌ای از مردمان را به دست خود گرفته و زن و فرزندانشان را بیچاره و بینوا کرده‌اند، در شگفت می‌شوید! از چندین سال پیش هر روز به بهانه‌ای فرمان فروش خانه و زمینها را می‌دهد و پول آن را می‌خواهد.)‌ از شواهد و قراین آشکار می‌شود که املاک و میراث پدر صبحی هم به همین سرنوشت دچار شده است: (پدرم که سال پیش درگذشت (1331)، مرا از مرگش آگاه نکردند و تا من آگاه شدم، خانه را تهی کردند و بی‌آنکه به من سخن بگویند، هر چه بود، به جای دیگر بردند.
پدرم چندین خانه داشت و چون بررسی کردیم، برگهایی درآوردند که در سال 1311 این خانه‌ها را به دیگران واگذاشته و آنچه از آن من بوده، به شوقی رسیده!) صبحی از عمق نیرنگ‌بازی و دغلکاری بهاییان چنین پرده برمی‌دارد: (خوب باریک‌بین شوید و بیندیشید چون در تهران که پایتخت کشور است، با مانند من آدمی که همه می‌شناسندم، این‌گونه نیرنگ‌بازی کنند، آنچه از من است به دستم ندهند، در گوشه و کنار کشور با مردم بی‌پناه و بیچاره و بی‌زبان چه خواهند کرد؟!) و باز دوباره درباره پدر در جای دیگر می‌نویسد: (اینها پس از آنکه پدر مرا در زندگی هرگونه رنج دادند و او از ترس دَم نزد و نگذاشتند مرا ببیند اکنون که در گورستان خفته است، نمی‌گذارند من بر سر خاکش بروم و از خدا درباره‌اش خواهش آمرزش کنم...)‌ آزادی بی‌حد و حصر جهودان بهایی در ایران، تعجب صبحی را برانگیخته است و غیرمستقیم از هیأت حاکمه می‌پرسد: (اگر در آمریکا گروهی پیدا شوند که در میان خود در برابر سازمانهای کشور سازمانهای جداگانه درست کنند و باج بگیرند و به نام مردی که آنجایی نیست و آن خاک را ندیده و هرگز دلبستگی به آنجا ندارد، با نیرنگ و دستان دارایی پاره‌ای از مردم را از چنگ آنان درآورد و فرمان نفله کردن دشمنان نیرومند خود را بدهند، آن مرد هم با آن بی‌شرمی بزرگان آن سرزمین را به باد ناسرا بگیرند و هریک از پاینام (صفت) زشی بدهند و جورج واشنگتن را در اسفل‌السافلین بدانند و با ناجوانمردی صدگونه ستم و گزند به مردم برساند و جلو آزادی همه را بگیرد، پروان این چنین مردی را آزاد می‌گذارند که هر کاری بکنند؟ هرگز.) این بود خلاصه‌ای از بازخوانی کتابهای خاطرات زندگی صبحی و اما اینکه چرا و به چه علت رژیم پهلوی چنین آزادی بی‌حد و حصری به بهاییان داده، حتی پزشک ویژه خود - سرلشکر دکتر ایادی - را از میان بهاییان انتخاب کرده بود، موضوع پژوهش و تحقیقی دیگر است و مورد بحث ما در این مختصر نیست. به امید آنکه مورخان و پژوهشگران معاصر با مراجعه به اسناد و مدارک به دست آمده از درون رژیم پهلوی، این موضوع را نیز مورد تحقیق و بررسی خاص قرار دهند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات