مؤلفههاى نظرى تحقیق:
مهمترین مؤلفههاى مورد توجه ما در این نوشتار عبارتاند از:
1. تمایز میان زبان قومى و زبان فکرى (فارابى).
2. مشروطشدن تعاون اجتماعى به کاربرد زبان به جهت شناخت (امام فخر رازى).
3. رابطه میان عمران و رونق علمى با ملکه زبانى (ابنخلدون).
4. نقش خودباورى و تحقیق در ساخت زبان فکرى یک ملت (ابنخلدون).
5. مسئله مرزهاى اعتبارى و حقیقى (علامه طباطبایى).
1. در تحلیلى برجسته و ابتکارى حکیم ابونصر محمدبن محمد فارابى (متولد حدود 259 و متوفاى 339 قمرى) در زمینه تفاوت میان زبان قومى با زبان فکرى، مىنویسد که یک زبانشناس تنها بر حالات خاص زبان مورد مطالعه خود متمرکز مىشود و «اگر در حالتهایى که میان آن زبان به دیگر زبانها مشترک است به مطالعه مىپردازد، این مطالعه از جهت اشتراک آنها نیست، بلکه از آن جهت است که آن حالت در زبان آن مردم به خصوص موجود است». اما زبان فکرى، تابع این مسئله نیست. الفاظ علم منطق، الفاظ مشترک میان تمام ملتها است. «یعنى منطق، آن قوانین را به واسطه مشترک بودن بر مىگزیند ــ بدون آنکه به حالاتى که به الفاظ یک ملت اختصاص دارد توجه کند ــ بلکه توصیه مىکند که اگر به این حالات اختصاصى نیازى پیدا شد، باید آنرا از دانشمندانى که با آن زبان آگاهى دارند فراگرفت.»
مؤلفههاى اساسى این تحلیل عبارتاند از:
ــ از طریق زبان برهانى، مىتوان به زبان جهانى نایل شد (توجه به امکان وجود چنین قابلیتى)
ــ خروج از دایره قومى، تنها از طریق ارتقاى اندیشه خود در معیار فهم جهانى ممکن است.
ــ انتشار فرهنگ خویش و انجام تعامل فرهنگى در سطوح فراملى در گرو گسترش زبان فکرى (جهانى) است.
2. امام محمد فخر رازى (543 ـ 606 قمرى) با ارائه تحلیلى اجتماعى از زبان، بیان مىدارد که نیازمندى انسانها، عامل مهمى در شکلگیرى تعاون در میانشان است. تعاون، لازمه حیات اجتماعى است؛ اما بدون ایجاد شناختى متقابل نسبت به یکدیگر، امکانپذیر نخواهد بود و یکى از ابزارهاى نیل به این شناخت، «زبان» به جهت افاده دلالتهاى معنایى است.
این تحلیل، حاوى چند نکته اساسى در بحث ما است:
ــ تعاون اجتماعى، منوط به شناخت متقابل انسانها از یکدیگر شده است.
ــ شناخت متقابل، از راه زبان امکانپذیر است. لذا تعاون اجتماعى بدون استفاده از زبان، ناممکن است.
ــ زبان، حامل شناخت انسانى است. لذا مىتوان با بازاندیشى در این دیدگاه بیان داشت که زبان صرفا ابزار بیان نیست؛ بلکه فراتر از آن، حامل تجربیات اجتماعى انسانها و میراث فکرى بشر است.
3. ابن خلدون (732 ـ 808 قمرى) مسئله زبان را با عمران جامعه به ویژه در بعد فرهنگى آن در ارتباط مىداند. ضعف عمران و از میان رفتن رونق مراکز علمى و دروس اساتید آن، منجر به فساد ملکه زبان و در نتیجه زوال آن زبان خواهد شد. ضمن آنکه عکس مسئله را نیز صادق مىداند. رونق عمران به رونق علوم یارى رسانده و منجر به قوت ملکه زبانى مىشود.
مؤلفههاى اساسى موجود در این دیدگاه عبارت است از:
ــ میان آبادانى (عمران) و رونق مراکز علمى، رابطهاى على (متقابلى) موجود است.
ــ تزلزل زبان فکرى (و حتى قومى) یک ملت، نشاندهنده تزلزل علمى آن است.
4. تقریبا بسیارى از دانشمندان حال و گذشته ما نسبت به عواقب بسیار منفى عدم تفکر انسانهاى یک جامعه و مهمتر از آن تقلید در شرایط عدم تفکر هشدار دادهاند. ابنخلدون با اشاره به وجود رابطهاى میان آگاهى دینى و انسجام اجتماعى مىنویسد: «... آیین دینى باعث از میان رفتن رقابت و کشمکش و حسادت موجود در میان اهل عصبیت مىشود و توجه را تنها به سوى حق معطوف مىسازد. پس اگر براى اهل عصبیت استبصار (آگاهى) در کار خویش حاصل شود، هیچچیز جلودارشان نخواهد بود...» از سویى دیگر او متوجه این نکته شده است که در کنار از میان رفتن «سند علم» در اندلس اسلامى، مسلمانان به تقلید از ظواهر زندگى مسیحیان شمال اسپانیا روى آوردهاند. امرى که از اسباب انحطاط ایشان به شمار مىرود. همچنین بسیارى از دانشمندان کنونى به نقد نحوه برخورد روشنفکران و تحصیلکردگان مسلمانى پرداختند که در غیاب عدم تفکر صحیح بر فرهنگ خویش، با مشاهده غرب، مقهورِ خود پدیده غربى «ماشین» شدند و از شناخت روابط حاکم بر تولید آن برنیامدند...
دو نکته قابل توجه در این تحلیل عبارتاند از:
ــ هرچه آگاهىهاى مورد نیاز واقعى جامعه افزایش یابد، بر انسجام اجتماعى آن افزوده مىشود.
ــ مجاورت با بیگانگان به خودى خود منجر به انحطاط نمىشود. بلکه عدم اعتماد به نفس، در کنار تقلید از بیگانگان خود زمینهساز زوال است. در غیاب مرجعیت فکرى خودى، خواه ناخواه مرجعیت فکرى دیگرى برجامعه حاکم مىشود.
5. علامه سیدمحمد حسین طباطبایى (1281 ـ 1360 شمسى) در تفسیر شریفالمیزان، بحث مهمى را با این عنوان مطرح کرده است که «حد و مرز کشور اسلامى، مرز جغرافیایى و طبیعى و یا اصطلاحى نیست، بلکه اعتقاد است.» بحث ایشان متوجه اعتبار عوامل تقسیمبندى جوامع از دیدگاه اسلام است. براین اساس، اجتماع بر پایه عقیده به توحید بنا نهاده مىشود، و نه جنسیت، قومیت، وطن و نظایر آن. این مسئله حتى در زمان سیطره دشمن بر جوامع اسلامى نیز صادق است. چه آنکه «... بر یک فرد مسلمان نیز واجب کرده که... اگر سختگیرى دشمن اجازه تظاهر به دیندارى نمىدهد، در باطن دلش به عقاید حقه دین معتقد باشد...» لذا جامعه اسلامى به گونهاى تأسیس شده است که در تمامى احوال چه آنگاه که خودش حاکم باشد و یا محکوم، چه غالب باشد و یا مغلوب، چه پیشرفته باشد و یا ساده و ابتدایى، چه در حال قوت باشد و یا در حال ضعف و... مىتواند زنده بماند. بحث علامه نه به معناى رها کردن و یا بىتوجهى به قلمرو اسلامى، که تأملى در فلسفه وجودى حضور ما در آن است.
مؤلفههاى مورد توجه ما در این دیدگاه عبارتاند از:
ــ مرز واقعى میان کشورها، مرزهاى عقیدتى و فرهنگى است.
ــ ملت و یا دینى که قادر به نگهداشت عقیدهاش نباشد، محکوم به فنا است.
ــ استقلال یک ملت پیش از آنکه به موقعیت طبیعىاش بازگردد، به توان فرهنگىاش منوط مىشود.
جهانىشدن و زبان فکرى ـ یک طرح نظرى:
در جهان اسلام، سنت فکرى عمیقى در خصوص اهمیت نقش تعاون در زندگى انسان و برآورده ساختن نیازمندىهاى او موجود است. بحث در زمینه تعاون در پایه، مبتنى بر فکر دینى است. گسترش جماعات بشرى و همکارىهاى متقابل بیشتر در میانشان، برآمده از همین طبیعت است و در این اجتماع رو به گسترش برخورد و گفتگوى میان فرهنگها امرى طبیعى است. در این میان، اندیشههایى منتشر و مسلط خواهند شد که بتوانند در قالب زبانى جهانى قابل فهم و پذیرش براى دیگران باشند و البته چه بسا اندیشهاى که به سبب کمکارى دیگران و نه ارزشمندى ذاتى خود، چند صباحى در زرق و برق جهانى جلوه کند.
1. تعاون به جهت رفع نیازمندى صورت مىپذیرد؛
نیاز îتعاون
2. در پى گسترش جوامع، بر نیازمندى اعضاى جامعه افزوده شده و به همان میزان بر تعاونشان افزوده مىشود. در این حالت، اختلال در تعاون منجر به اختلال در سطوح مختلف زندگى اجتماعى مىشود؛
پیشرفت جوامع îگسترش نیاز îتعاون بیشتر
دیدگاه علامه طباطبایى(ره) در زمینه مفهوم مرز اعتبارى و حقیقى، توجه بیشترى را مىطلبد. شواهد بسیارى بیانگر این مسئله است که حرکت جهانى شدن ــ به ویژه توسط فنآورىهاى نوین ارتباطات ــ به سمتِ کاهش نقش مرزهاى طبیعى است. در چنین وضعیتى، بر اهمیت نقش مرزهاى فکرى و فرهنگى میان جوامع مختلف افزوده مىشود و به تدریج این تحول در مفهوم استقلال و حاکمیت ملى کشورها به شکلى برجسته نمایان مىشود. بر این اساس این رابطه على قابل طرح است که؛
کاهش نقش مرز طبیعى î اهمیت و اعتبار مرزهاى فکرى و فرهنگى
به عبارت دیگر: هرچه از نقش مرزهاى طبیعى کاسته شود، بر اعتبار و نقشآفرینى مرزهاى فکرى و فرهنگى افزوده مىشود. پیامد این امر، افزایش اهمیت کاربرد زبان فکرى جوامع است که بىدرنگ از لحاظ راهبردى، ذهن را متوجه نظام آموزشى جامعه مىکند. کودکان جامعه، نیازمند یادگیرى ماهیگیرىاند و نه تنها آموختن خوردن آن. در اینجا، نظریه فارابى پیرامون تمایز میان دو نوع زبان، واجد ارزش تحلیل در قبال تحولات عصر جهانى شدن است. دوران جهانى شدن دوران حاکمیت ملتهایى است که داراى زبانى فکرى و جهانىاند. بنابراین مىتوان به دستهبندى جدیدى در عصر جهانى شدن اشاره کرد که ملتها را براساس زبان فکرى و فرهنگىشان به دو دسته متمایز تقسیم مىکند؛
الف ـ ملتهاى داراىِ زبان فکرى پیشرو و مرجع،
ب ـ ملتهاى داراىِ زبان فکرى پیرو و مقلد.
بر این اساس مىتوان گفت که؛
نقشآفرینى مرزهاى فکرى و فرهنگى îگسترش حوزه کاربرد زبان فکرى به عبارت دیگر، اهمیت یافتن مرزهاى فکرى و فرهنگى منجر به گسترش کاربرد زبان فکرى در میان جوامع مختلف مىشود. در بسیارى از تعاریف مربوط به هویت ملى، شاهد توجه به زبان به مثابه عنصرى از عناصر تشکیلدهنده آن هستیم. در اینجا، زبان به عنوان تصویرى از شخصیت یک ملت در نظر گرفته مىشود که حامل مجموعه بزرگى از میراث ادبى و فرهنگى او است. پس زبان نه تنها ابزار، که خود فکر، عاطفه، علم و فن یک ملت است. اما باید توجه شود که یک ملت ممکن است مالک میراث فرهنگى بسیار غنىاى باشد اما به این میراث غنى فراتر از یک شىء توجه نکند و آنرا به صورت بالفعل درنیاورد. در این صورت اگرچه زبان آن ملت به صورت بالقوه حامل میراث غنىاى از فرهنگ و تجربیات تمدنىاش است، در عمل قادر به گفتگو حتى در میان ملت خود هم نیست. به تعبیر دکتر کریم مجتهدى: «باید در فرهنگ کنونى ما افکار ابنسینا، غزالى و دیگران واقعا فعلیت پیدا کند و سبب پیدایش تأمل و تفکر بالفعل در نزد ما شود. صرف نگهدارى اشیاء نه فقط فرهنگ نیست، شاید ضد فرهنگ هم باشد و سبب سوء تعبیر شود و تحرک واقعى فرهنگ را مختل سازد.»
جهانى شدن این زبان، از طریق ترجمه آن به زبانهاى اروپایى صورت نمىپذیرد. تجربه نهضت ترجمه غرب نشاندهنده این معنا است که غرب در محتواى ترجمه تصرف کرده و سازنده ابنسینا و ابنرشد لاتینى و نظایر آن مىشود که چه بسا شرق را نیز به تبعیت از برداشت خود تشویق کند. با توجه به مباحث یاد شده، بررسى شیوه تحول زبان فکرى دانشگاهى کشور که به جاى اکتفا به نقل قول به تفکر و تأمل در سنتهاى فکرى گذشتگان خود بپردازد، از مسایل مهم ما در حوزه جهانى شدن است. مسئله ما در جهانىشدن، استفاده از چند نقلقول از سنت فکرى پیشینیانمان در مواجهه با جهان نوین نیست، بلکه کسب قدرت تفکر درباره این سنت ارجمند است. به گونهاى که مرجع گفتارى ما، به شکل طبیعى برآمده از امکانات مؤثر تمدنى خویش باشد. در چنین شرایطى است که مىتوان به جاى تقلید و یا رد تفکر غربى، «امکان مقایسه سازنده» با دیگر سنتهاى فکرى را فراهم کرد. چنانکه دکتر کریم مجتهدى معتقد است که: «براى زنده کردن سنت فلسفى، باید آنرا با افکار نوع دیگر و غیرخودى روبهرو کرد. با توجه به غیر خود، هم خود را بهتر مىتوان شناخت و هم به امکانات پنهانى، ولى مؤثر سنت فکرى خود بیشتر پى برد.» بر این اساس مىتوان این رابطه على را مطرح کرد؛
تفکر در سنت + مقایسه سازنده با غیر îحیات بالفعل سنت در زبان فکرى.
به عبارت دیگر، هر چه تأمل و تفکر پیرامون سنتهاى فکرى خودى افزایش یابد و در کنار آن مقایسه سازنده با دیگر سنتهاى مقابل صورت پذیرد، امکان تبلور این سنت در زبان فکرى آن جامعه بیشتر خواهد شد. توجه شود که جهانى شدن غربى (آمریکایى) تعاون میان ملتهاى مختلف را در رابطهاى نابرابر و به سود غرب، تعریف کرده و از این رو به دنبال تغییر ساختار نیازهاى دیگر جوامع است. ساختار نیازهاى ذهنى مسئلهاى فرهنگى و مرتبط با ساختار آموزش و تربیت جوامع است. لذا ضرورت همکارى متقابل اقتصاد و نظام آموزشى کشور، به شکلى که هر یک کلید حل مشکلات دیگرى (و نه سربار آن) شود؛ مشهود مىباشد. یک نظام دانشگاهى با ساختارى ضعیف قادر به تولید فکر و فرهنگ نخواهد بود و این همان بحثى است که در ارتباط با عمران جامعه از سوى ابنخلدون مورد توجه بوده است.
نتیجهگیرى:
گسترش جوامع و در نتیجه نیازمندىهاى افراد جامعه منجر به گسترش همکارىها مىشود که در دوران جهانى شدن و به مدد فناورىهاى نوین، به کاهش نقش مرزهاى طبیعى انجامیده است. در این وضعیت، مرزهاى فکرى و فرهنگى جایگزین مرزهاى طبیعى مىشوند. در این عرصه نوین، ملتى مستقل و توانمند باقى خواهد ماند که زبان فکرىاش از قابلیت انتشار جهانى برخوردار باشد. این زبان، شىء نیست؛ بلکه فعل است و فعلیت آن به تحقیق (در برابر تقلید) و تفکر (در برابر اکتفا به نقلگرایى) در داشتههاى خود در کنار انجام مقایسه سازنده با دیگر سنتهاى فکرى بازمىگردد. امرى که انجام مطالعات راهبردى در زمینه تحقق این امر در نظام آموزش کشور و دیگر نهادهاى وابسته به آن را مىطلبد.