دکتر حاکم قاسمی
هر چند منطقه حساس و پراهمیت خاورمیانه، شاهرگ حیاتی صنایع غرب به شمار میرود اما تحولی در سیاستهای خاورمیانهای آمریکا روی داده که میرود تا کار جهان را در گرهی کور اندازد.
پس از یک دهه تلاش برای ایجاد یک نظم جدید در منطقه خاورمیانه با هدف ایجاد صلح پایدار برای اسرائیل و امنیت بالا برای صنایع غرب، کشورهای غربی متوجه شدند ایده «خاورمیانه جدید» بر اثر نادیده گرفتن حقوق ملتها و منافع ملی آنها از سوی این کشورها با شکستی فاحش مواجه شده است. پس از حمله جدید آمریکا به عراق، جرج بوش طرح ناکارآمد قبلی را فراموش کرد و طرح «خاورمیانه بزرگ» را پیش کشید که تغییر در الگوی رفتار منطقهای آمریکا را نشان میدهد. در خصوص این طرح که در ابتدای سال 2004 به تصویب هشت گروه صنعتی نیز رسید، باید دید اولا اصول و اهداف آن چیست و ثانیا تا چه حد در دنیای واقع قابل تحقق خواهد بود.
در طول سالهای قبل از فروپاشی نظام دو قطبی، آمریکا استراتژیهای منطقهای خود را بر اساس شرایط و ویژگیهای این نظام و با توجه به تغییر و تحولات سیاسی در هر مقطع تعریف مینمود و بر مبنای آنها سیاستهای خود در خاورمیانه را تعقیب میکرد. پس از فروپاشی نظام دو قطبی، دولت آمریکا به موازات تلاشهایش برای تاثیر بر تحولات بینالمللی و شکل دادن نظم جدید بینالمللی، برقراری نظمی تازه در خاورمیانه را در اولویت سیاستهای خود قرار داد. آمریکا بلافاصله پس از جنگ با عراق و واداشتن این کشور به عقبنشینی از کویت، فعالیت در این زمینه را آغاز کرد. آنچه در نتیجه تلاش ایالات متحده و متحدانش تحت عنوان سیاست خاورمیانهای و با هدف ایجاد نظم جدید در خاورمیانه شکل گرفت، نهایتا با نام «خاورمیانه جدید» [i] شناخته شد. اغلب دولتهای جهان و منطقه (چه به صورت ارادی و چه در نتیجه اجبار محیطی) این طرح را پذیرفتند و کوشیدند سیاستهای خود را با آن منطبق سازند و آمریکا نیز که مبتکر آن بود، با تمام توان کوشید آن را عملی سازد. مطابق این طرح، روند صلح خاورمیانه از اکتبر 1991 با نشستی فراگیر در مادرید آغاز شد و سعی بر آن بود که با پیگیری این روند و به سرانجام رساندن آن، نظمی جدید در خاورمیانه مستقر گردد؛ نظمی که در چارچوب آن باید دولتها و گروههای ناهماهنگ با منافع آمریکا به حاشیه رانده و منزوی شوند و با پذیرفته شدن اسرائیل به عنوان عضوی عادی در خاورمیانه، ثبات نسبی در منطقه برقرار گردد تا امکان تحقق منافع آمریکا و اسرائیل فراهم شود.
یک دهه پس از پیگیری سیاست ایجاد خاورمیانه جدید، در سال 2002 و این بار نیز پس از حمله آمریکا به عراق و مستقر شدن در این کشور، ایالات متحده به بازنگری در سیاستهای خاورمیانهای خود پرداخت. در این بازنگری، آمریکا با توجه به تحولات نظام بینالمللی و نتایج به دست آمده از یک دهه پیگیری مذاکرات صلح و سیاست ایجاد خاورمیانه جدید، طرح جدیدی را ارائه کرد. جرج بوش، رئیسجمهور آمریکا، در اوایل سال 2004 این طرح جدید را با عنوان «خاورمیانه بزرگ» مطرح ساخت و اعلام داشت آمریکا سیاست و برنامه خود را در جهت دستیابی به «خاورمیانه بزرگ» متمرکز نموده است.
طرح خاورمیانه بزرگ اگرچه از نظر غایت و هدف نهایی (ایجاد نظم مورد نظر آمریکا) با طرح خاورمیانه جدید یکی است، اما در شکل و نحوه اجرا با آن تفاوت دارد. این تغییر در سیاست و برنامههای خاورمیانهای آمریکا، روابط آمریکا با کشورهای خاورمیانه را تحت تاثیر قرار داد تا جایی که بسیاری از متحدین نزدیک آمریکا (متحدین خاورمیانهای و اروپایی) نیز لب به انتقاد از سیاستهای این کشور گشودند و کوشیدند آمریکا را از اجرای این طرح منصرف سازند.
علیرغم واکنشهایی که طرح خاورمیانه بزرگ در پی داشت، پس از چانهزنیها و گفتوگوهای بسیار، این طرح در ژوئن. 2004 م/ خرداد. 1383 ش در نشست سران هشت کشور صنعتی با مختصر تغییراتی تحت عنوان «مشارکت برای پیشرفت و ساختن آینده مشترک در خاورمیانه بزرگتر و شمال آفریقا» به تصویب رسید. با این اقدام، در واقع طرح خاورمیانه بزرگ و آنچه که در آن مطرح شده بود، از موضع انفرادی آمریکا خارج شد و به موضع جمعی کشورهای صنعتی تبدیل گردید.
با ارائه طرح خاورمیانه بزرگ و تلاش برای شکل دادن سیاستها بر اساس آن و تنظیم برنامه عملیاتی مطابق با آن، اینک این پرسش پیش روی کارشناسان و پژوهشگران مسائل خاورمیانه قرار گرفته است: با توجه به این طرح، الگوی رفتاری آمریکا در خاورمیانه نسبت به دهه 1990 چه تغییراتی پیدا کرده است؟ به عبارتی، با توجه به این تغییرات، الگوی رفتاری آمریکا چگونه خواهد بود و اصول و مبانی حاکم بر آن چیست؟
برای پاسخ به این پرسش، به ویژه اگر بخواهیم چرایی ارائه طرح خاورمیانه بزرگ را بررسی کنیم، بررسی تحولات داخلی آمریکا و تغییراتی که در نگرش این کشور نسبت به مسائل جهانی به ویژه پس از وقوع حوادث یازدهم سپتامبر 2001 ایجاد شد و نیز بررسی تغییر و تحولات بینالمللی، دگرگونیهای محیطی و روندها و جریانهای موجود در خاورمیانه ضروری است. تنها با مطالعه همه جانبه تحولات در سطوح بینالمللی، منطقهای در داخل آمریکا است که یافتن پاسخ دقیق و همهجانبه در خصوص طرح خاورمیانه بزرگ امکانپذیر خواهد بود اما از آنجا که بررسی موضوع در سطوح مختلف در این مقاله مسیر نیست، موضوع را با بررسی تطبیقی دو طرح خاورمیانه جدید و خاورمیانه بزرگ پی میگیریم.
بر این اساس در مقاله حاضر با مطالعه طرح «خاورمیانه جدید» و مختصات آن از یک سو و بررسی طرح خاورمیانه بزرگ و اصول و مبانی آن از سوی دیگر، و سپس مقایسه آنها، میکوشیم پاسخ پرسش مورد نظر را ارائه نماییم. در واقع ادعای مقاله آن است که با مطالعه تطبیقی دو طرح مذکور و عملکرد آمریکا بر مبنای آنها، میتوان الگوی رفتاری آمریکا در خاورمیانه را نیز ترسیم کرد.
طرح خاورمیانه جدید در عمل
سیاست خاورمیانهای آمریکا در دهه 1990 بر نظم بخشیدن روابط دولتهای منطقه و ایجاد ثبات در این روابط متمرکز بود. این سیاست که بلافاصله پس از بیرون راندن عراق از کویت در سال 1991 به اجرا درآمد، برای رسیدن به نظم و ثبات مورد نظر، از یک سو درصدد حل منازعات موجود در منطقه و ایجاد آشتی بین دولتهای در حال منازعه بود و از سوی دیگر میکوشید دولتهایی را که کوششی برای منطبق کردن خود با سیاستها و برنامههای آمریکا صورت نمیدادند، در انزوا قرار دهد و تاثیرگذاری آنها بر نظم و ثبات منطقهای را محدود سازد. نتیجه ظهور و بروز عملی این سیاست، اجرای روند صلح خاورمیانه و آغاز مذاکرات اعراب و اسرائیل با هدف حل سختترین منازعه منطقهای، و به کار بستن دکترین مهار دوگانه با هدف مهار دولتهای عراق و ایران و بازداشتن آنها از ایجاد اخلال در مسیر سیاستهای آمریکا بود.
اجرای روند صلح، اولویت اول سیاست خاورمیانهای آمریکا بود. از این رو پس از پیروزی ارتش آمریکا در اشغال عراق، بلافاصله کنفرانس مادرید تدارک دیده شد. در این کنفرانس همه دولتهای درگیر در منازعه اعراب و اسرائیل حضور یافتند و طرفهای منازعه با به رسمیت شناختن یکدیگر به عنوان طرف مذاکره، اولین گام را برای اجرای جدید روند صلح برداشتند و پس از آن نیز با سرعت در جهت پیشبرد این روند، تلاش نمودند؛ چنانکه یک سال بعد، در سال. 1992 م، قرارداد اسلو میان اسرائیل و فلسطین به امضا رسید. [ii]
با اجرای روند صلح خاورمیانه، آمریکا هدف مشخصی را تعقیب میکرد. هدف این بود که منازعه اعراب و اسرائیل به صلح میان دو طرف تبدیل شود. آمریکا معتقد بود با از بین رفتن این منازعه و ایجاد صلح بین طرفین (اسرائیل و اعراب)، زمینه تنش و اخلال در نظم و ثبات منطقه خاورمیانه از میان خواهد رفت و آنگاه نظام منطقهای در هماهنگی با نظام بینالملل قرار خواهد گرفت و به تبع آن نگرانیهای آمریکا از سرایت بیثباتی و بینظمی موجود در خاورمیانه به نظام بینالملل نیز مرتفع خواهند شد و آمریکا خواهد توانست با خاطری آسوده نظم نوین پیشنهادی خود در نظام بینالمللی را تثبیت و عملی سازد.
مطابق مکانیسم آمریکا برای رسیدن به این هدف، دولتهای طرف منازعه احساس میکردند از این طریق میتوانند به خواستههای خود دست یابند. مکانیسم مذکور بر مبنای اصل «صلح در برابر زمین» استوار بود؛ بدین معنا که اعراب باید ضمن برقراری صلح اسرائیل، آن را به رسمیت میشناختند تا خواسته اسرائیل مبنی بر داشتن مرزهای امن تحقق یابد و از طرف دیگر اسرائیل نیز متعهد میشد سرزمینهای اشغال شده بعد از 1976 را به اعراب باز پس دهد تا امکان تشکیل دولت فلسطینی در کرانه باختری رود اردن و باریکه غزه فراهم شود.
آمریکا پیشبینی میکرد با این مکانیسم رضایت تمامی دولتهای طرف منازعه خاورمیانه حاصل خواهد شد و نظمی ایجاد خواهد گردید که به خاطر مبتنی بودن بر رضایت طرفین، پایدار و باثبات خواهد بود. [ii]
اگرچه در نتیجه تحولات بینالمللی و فشاری که بر مجموعه کشورهای خاورمیانه وارد شد، اغلب کشورهای منطقه به روند صلح پیوستند و کوشیدند خود را با سیاستهای خاورمیانهای آمریکا منطبق سازند، اما برخی دولتهای منطقه نه تنها تلاشی برای انطباق خود با سیاستهای آمریکا نشان ندادند بلکه حتی به مخالفت و مقابله با آن نیز پرداختند. ایران و عراق از جمله این دولتها بودند. آمریکا با یاغی خواندن این دولتها، سعی کرد سیاست مهار دوگانه را درباره آنها به کار گیرد. مهار این دولتها برای آمریکا دو کارکرد مشخص داشت: 1 این دولتها را تحت فشار قرار میداد تا ناچار به تغییر در سیاستهای خود و پذیرش تجویزهای آمریکا تن دهند. 2 آنها را محدود میکرد تا از تاثیرگذاری منفی بر روند مورد حمایت آمریکا اجتناب کنند.
دو کشور ایران و عراق به رغم تفاوتهای بنیادی و جهتگیریهای متفاوتشان، از نظر آمریکا وجه مشترکی داشتند و آن توان و ظرفیت تاثیرگذاری و مختلسازی نظمی بود که آمریکا با تمام توان و قدرت درصدد ایجاد آن در خاورمیانه بود. از این رو آمریکا تحریمهای پیشین خود علیه ایران را تمدید و در برخی موارد تشدید کرد و عراق را علیرغم عقبنشینی از کویت و پذیرش شرایط ائتلاف ضدعراق، در محاصره همه جانبه سیاسی، اقتصادی و نظامی قرار داد.
سیاست خاورمیانه آمریکا در دهه 1990 در ابتدا با سرعت و قدرت به پیش رفت. این سیاست با توجه به کنار رفتن شوروی به عنوان رقیب اصلی آمریکا از صحنه رقابتهای بینالمللی، نه تنها مدعی و مخالف مهمی نداشت بلکه با حمایت و پشتیبانی گسترده نیز همراه بود و از این رو اجماع بینالمللی را به همراه داشت. در سطح منطقه خاورمیانه نیز همه دولتها جز عراق، ایران و برخی گروههای فلسطینی مانند حماس و جهاد اسلامی به آن پیوستند. وقتی تنها یک سال پس از آغاز مذاکرات صلح، قرارداد اسلو میان فلسطینیها و اسرائیل به امضا رسید، بسیاری تصور کردند بحران کهنه خاورمیانه به حل و فصل نهایی نزدیک شده است. این وضعیت از نظر آمریکا زمینه مساعد و مناسبی برای ایجاد نظم خاورمیانهای مورد نظر به حساب میآمد. از این رو دولت آمریکا در طول سالهای دهه 1990 با جدیت تمام تلاش میکرد از طریق مذاکره و گفتوگو با دولتهای منطقه و تحت فشار قرار دادن دولتها و گروههای مخالف روند صلح، «خاورمیانه جدید» را تحقق بخشد.
اما در پایان دهه 1990 و در اوایل سالهای هزاره سوم میلادی، تحولاتی به وقوع پیوست که نه تنها پیشرفت سیاستهای خاورمیانهای آمریکا را متوقف ساخت بلکه واقعیتهایی را به تصویر کشید که به رغم حمایت دولتها، از وجود موانع جدی بر سر راه این سیاستها خبر میداد. بینتیجه ماندن مذاکراتی که در چارچوب کنفرانس اقتصادی خاورمیانه و شمال آفریقا با هدف عادی کردن روابط اقتصادی اسرائیل با کشورهای عرب و شکل دادن مناسبات اقتصادی جدید در منطقه صورت میگرفت، پیشرفت نکردن مذاکرات سوریه و اسرائیل و در نتیجه عدم تحقق صلح بین اسرائیل با سوریه و لبنان و متوقف ماندن گفتوگوهای فلسطینیها و اسرائیل در مرحله نهایی و آغاز انتفاضه دوم در فلسطین در سال 2000 از جمله این تحولات بودند؛ تحولاتی که گاه مذاکرات و روند صلح را تا نقطه صفر تنزیل دادند. [iv]
در کنار تحولات منطقه خاورمیانه، در سطح بینالمللی نیز تحولاتی رخ داد که تاثیر عمیقی بر سیاستهای آمریکا به ویژه در منطقه خاورمیانه بر جای گذاشت. مهمترین این تحولات حملات یازدهم سپتامبر 2001 به آمریکا و پس از آن اتخاذ سیاست موسوم به مبارزه با تروریسم از سوی آمریکا بود. از این مقطع، آمریکا با نگرش و دیدگاهی تازه به تنظیم استراتژی و پیگیری سیاستهای خود در جهان و مناطق مختلف آن پرداخت.
سیاستهای آمریکا در خاورمیانه دچار تحولی بنیادین شد. حمله به افغانستان در سال 2002 و حمله به عراق در سال 2003 از نتایج این تحول بودند؛ به عبارتی آمریکا که در طول دهه 1990 میکوشید تا با مذاکره و گفتوگو با دولتهای خاورمیانه نظم و ترتیبات خاورمیانهای را بر اساس نقشه «خاورمیانه جدید» ایجاد و تثبیت نماید، ظرف مدت کوتاه دو سال با دو حمله نظامی کوشید تمامی روندها در خاورمیانه را به زور متحول سازد و پس از حصول پارهای نتایج، در سال 2004 آمریکا شرایط را برای ارائه طرح و نقشه جدید برای خاورمیانه موسوم به طرح «خاورمیانه بزرگ» مناسب دید.
طرح خاورمیانه بزرگ: اصول و اهداف
آنچه با عنوان طرح «خاورمیانه بزرگ» شناخته شد، در اوایل سال 2004 و در اولین سالگرد حمله نظامی آمریکا به عراق پا به عرصه وجود گذاشت. جرج بوش با اعلام این طرح که از سوی استراتژیستهای آمریکا تهیه و تدوین شده بود، هدف از اجرای آن را ایجاد دموکراسی و توسعه در خاورمیانه و به ویژه در کشورهای عربی اعلام کرد. مطابق طرح پیشنهادی آمریکا، ایجاد تغییرات در ابعاد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی برای رسیدن به توسعه و دموکراسی در خاورمیانه ضرورتی اجتنابناپذیر اعلام شد و تاکید گردید برای رسیدن به این اهداف باید پارهای تغییرات بنیادین در خاورمیانه به وجود آیند.
در پی اعلام طرح «خاورمیانه بزرگ» از سوی آمریکا، مخالفتهای گستردهای از سوی دولتهای منطقه و کشورهای اروپایی ابراز شد. در این مخالفتها هیچ دولتی ضرورت تغییر و ایجاد توسعه و دموکراسی را نفی نمیکرد. حتی دولتهایی هم که چندان منطبق بر اصول دموکراسی نبودند، ضمن ابراز مخالفت با طرح خاورمیانه بزرگ، به ناچار و در ظاهر از ایجاد دموکراسی و پیشبرد توسعه در خاورمیانه حمایت میکردند اما در عین حال طرح آمریکا را طرحی غیرمنطبق با واقعیتهای منطقه و تحمیل شده از بیرون خاورمیانه بر دولتها، میدانستند و نتیجه میگرفتند تحقق دموکراسی و توسعه به صورت وارداتی و تحمیلی به تنها امکانپذیر نیست بلکه میتواند به بروز شکافها و تنشهای گسترده و دامنهدار در منطقه منجر شود. به رغم ابراز مخالفتهای گسترده از سوی دولتهای اروپایی و منطقهای، آمریکا با مختصر تغییراتی توانست نظر موافق دولتهای اروپایی را نسبت به این طرح جلب کند و آن را به عنوان طرح مورد حمایت مجموعه کشورهای صنعتی جهان در ژوئن 2004 در اجلاس سران «گروه هشت» با نام «مشارکت برای پیشرفت و ساختن آینده مشترک در خاورمیانه بزرگتر و شمال آفریقا» تصویب رساند.
طرح مذکور، در کل گسترده و دارای ابعاد مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است و اصول و اهداف آن به طور خلاصه عبارتند از: 1- پشتیبانی از برگزاری انتخابات آزاد در کشورهای خاورمیانه 2- آموزش اعضا و نمایندگان پارلمانهای منطقه 3- تقویت روندها و سازمانهای آموزشی مربوط به مدیریت و رهبری زنان 4- تقویت دیپلماسی ارتباط با تودهها 5- تاسیس و تقویت رسانههای مستقل و غیردولتی 6- تقویت جامعه مدنی 7- حمایت و پشیبانی از طرحهای اقتصادی. [v]
این طرح که در اجلاس سران کشورهای صنعتی به تصویب رسید، دوازده بند دارد. در طرح مذکور، کشورهای صنعتی ضمن تاکید بر ضرورتهای ایجاد اصلاحات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در خاورمیانه، خود را متعهد و مسئول پیگیری برای اجرایی شدن آن میدانند. لازم به ذکر است طرفهای همکاری برای اجرای این طرح تنها دولتهای خاورمیانه نیستند بلکه مردم منطقه، سرمایهداران و صاحبان صنایع، نمایندگان بخشهای تجاری و جامعه مدنی، همه به عنوان طرفهای همکار برای تحقق اهداف طرح خاورمیانه بزرگ معرفی شدهاند. در بند پنجم سند مصوب گروه کشورهای صنعتی، آمده است: «حمایت از اصلاحات به معنای مشارکت حکومتها، صاحبان صنایع، سرمایهداران، عاملان و نمایندگان بخشهای تجاری و بازرگانی، سازمانها و نهادهای غیردولتی و جامعه مدنی در منطقه خاورمیانه است؛ زیرا آنها شرکای کامل در تلاشهای مشترک ما به حساب میآیند.»
در طرح خاورمیانه بزرگ، وظایف و تعهدات کشورهای صنعتی برای ایجاد تغییرات و اصلاحات بنیادی در خاورمیانه در سه حوزه سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مشخص شده است، در بند دهم این طرح، کشورهای مذکور اعلام کردهاند تعهداتشان در سه زمینه سیاسی، اجتماعی فرهنگی و اقتصادی به شرح زیر خواهد بود:
1- در زمینه سیاسی: پیشرفت به سوی دموکراسی و حکومت قانون مستلزم ایجاد و استقرار ضمانتهای موثر و فعال در زمینه حقوق بشر و آزادیهای سیاسی است که به صورت مشخص به معنای احترام به تنوع و تکثر، و چند حزبی بودن است. این امر به نوبه خود منجر به همکاری، مبادله آزاد اندیشهها و حل و فصل مسالمتآمیز اختلافات، و اصلاح ساختارهای حکومتی و حکومتهای هدایت شده میشود که از عناصر ضروری برای ایجاد جامعه دموکراتیک هستند.
2-در زمینه اجتماعی و فرهنگی: آموزش برای همه، آزادی بیان، مساوات و برابری بین زنان و مردان، و دستیابی به فناوری اطلاعات جهانی که از اهمیت حیاتی و جدی برای نوسازی و ایجاد رفاه برخوردار است، اهم موارد این مقوله را تشکیل میدهند. بیشک وجود نیروی انسانی دانا و باسواد کلید مشارکت در جهانی است که روند جهانی شدن مشخصه بارز آن است. ما تلاشهای خود را بر روی کاهش بیسوادی و گسترش فرصتهای آموزش و فراگیری به ویژه در میان زنان و دختران متمرکز خواهیم کرد.
3- در زمینه اقتصادی : ایجاد فرصتهای شغلی اولویتی است که هیچ چیز در کشورهای این منطقه و بر آن مقدم نیست. برای گسترش فرصتهای شغلی و ایجاد فضایی که بخش خصوصی بتواند فرصتهای کاری را فراهم کند، با حکومتها، تجار و سرمایهداران منطقه برای توسعه ظرفیتهای تجاری، افزایش سرمایهگذاری، ایجاد فرصتهای بیشتر، دستیابی به سرمایه، تشویق طرحهای اصلاحات مالی، تضمین حقوق مالکیت و ترغیب و ایجاد انگیزه برای شفافیت و مبارزه با فساد، همکاری خواهیم کرد. [vi]
بر اساس آنچه طرح خاورمیانه بزرگ خوانده میشود، ایجاد اصلاحات و تغییرات در خاورمیانه حوزهها و بخشهای مختلف را شامل میشود. در واقع از نظر آمریکا و امضاکنندگان این طرح تمام حوزههای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در خاورمیانه مستلزم اصلاح هستند. بنابراین در صورت تحقق این طرح، تمامی ساختارهای منطقه دچار تغییر و دگرگونی خواهند شد.
مخاطبان و عاملان طرح خاورمیانه بزرگ، از دولتها و بخش حکومتی فراتر میرود و سازمانها و نهادهای غیردولتی، جامعه مدنی، طبقهها و اقشار مختلف مردم و نمایندگان بخشهای تجارت، صنعت و صاحبان سرمایه را در بر میگیرد. در بند سوم متن مکتوب طرح مصوب گروه هشت، آمده است: «ما خود را ملزم به مشارکت برای پیشرفت و آینده مشترک با حکومتها و ملتهای خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقا میدانیم. این مشارکت بر همکاری واقعی با دولتها و ملتهای منطقه و نمایندگان بخش سرمایه و بازرگانی و جامعه مدنی به خاطر تقویت آزادی و دموکراسی و رفاه برای همگان استوار است.» بنابراین گرچه دولتها از نقشه و طرح خاورمیانه بزرگ به طور کامل کنار گذاشته نشدهاند، اما در کنار دولتها و همطراز بازیگران دولتی، صاحبان صنایع و سرمایهداران، تجار و بازرگانان، سازمانهای غیردولتی و جامعه مدنی به عنوان عاملان اصلی ایجاد اصلاحات در خاورمیانه شناخته شدهاند و به عنوان شریک و همکار کامل برای اجرای اصلاحات بر نقش آنها و حمایت و پشتیبانی از آنها تاکید شده است.
اگر بخواهیم تفاوت الگوی رفتاری آمریکا را در چارچوب طرح خاورمیانه جدید و الگوی رفتاری آمریکا را براساس طرح خاورمیانه بزرگ دریابیم، باید اصول و مبانی متفاوت این دو طرح را بررسی و مقایسه کنیم. با مقایسه اصول و مبانی متفاوت این دو طرح، میتوانیم الگوی رفتاری منبعث از هر کدام را توصیف و تفاوت آنها را بیان کنیم.
مبانی طرح خاورمیانه جدید
طرح خاورمیانه جدید که طی دهه 1990 پیگیری شد و بر اساس آن مذاکرات صلح خاورمیانه شکل گرفت، از مبانی و اصولی تبعیت میکرد که مختص سیاستهای آمریکا در مقطع مذکور بودند و لذا به تناسب شرایط و سیاستهای جدید آمریکا به هنگام ارائه طرح خاورمیانه بزرگ، در طرح اخیر به حاشیه رانده شدهاند. این اصول و مبانی را به طور خلاصه و به شرح زیر میتوان خلاصه کرد:
1- نگرش قدرت محور: طرح خاورمیانه جدید با نگاهی قدرت محور طراحی شده بود. بر مبنای چنین دیدگاهی، تحولات در مناطق مختلف جهان تابع تحولات در نظام بینالمللی تلقی میشدند؛ بدین معنا که آنچه در نظام بینالمللی به تحقق میپیوست، لاجرم مناطق دیگر را نیز تحت تاثیر خود قرار میداد و با خود همراه میساخت. موتور محرک تحولات در نظام بینالمللی نیز ابرقدرتها و قدرتهای بزرگ بودند و با توجه به تاثیرگذاری این قدرتها بر روندها و جریان تحولات بینالمللی، آنها میتوانستند نظم بینالمللی را شکل داده و بر اساس آن نظم و ترتیبات منطقهای را در مناطق مختلف جهان سامان دهند.
چنانکه پیداست با این نگاه، ایجاد تغییرات در مناطق مختلف جهان تنها با اراده و اقدام قدرتهای بزرگ میسر و ممکن میشد. از این رو برای ایجاد و استقرار نظمی در یک منطقه، تنها توافق و اجماع قدرتهای بزرگ کافی تلقی میگردید و ضرورتی برای توافق جوامع دیگر مناطق برای همراهی با اراده قدرتهای بزرگ دیده نمیشد. حداکثر کافی بود حکومتهای این مناطق دیدگاهها و سیاستهای قدرتهای بزرگ را با رضایت یا با اجبار بپذیرند و خود را با آن هماهنگ سازند. در چنین وضعی، هر چه را که قدرتهای مسلط بر نظام بینالمللی اراده میکردند، از بالا بر مناطق تحمیل و اجرا میشد.
با توجه به حاکم بودن نگاه قدرت محور بر نظام بینالمللی سالهای اول دهه 1990، آمریکا با تصور این که حمایت قدرتهای بزرگ را به همراه دارد و بر اساس آن میتواند هم نظم نوین بینالمللی و هم نظم و ترتیبات منطقهای در مناطق مختلف را شکل دهد. طرح خاورمیانه جدید را ارائه داد و کوشید با توجه به همراهی قدرتهای بزرگ و پذیرش آن از سوی دولتهای منطقه، این طرح را خاورمیانه عملیاتی و اجرا کند؛ بیآنکه به ساختارهای اجتماعی، فرهنگی سیاسی و اقتصادی منطقه توجه داشته باشد؛ زیرا اعتقاد بر این که این ساختارها نمیتوانند در برابر اراده قدرتهای بزرگ مقاومت کنند و مانعی بر سر راه طرح به وجود آورند.
2- دولتها بازیگران اصلی: با توجه به نگاه قدرت محور طرح خاورمیانه جدید، بازیگران اصلی مدنظر برای اجرای این طرح، دولتهای منطقه بودند؛ بدین معنا که اراده و تصمیمات اتخاذ شده از سوی آمریکا و قدرتهای بزرگ را باید دولتها اجرا و عملیاتی میکردند. دولتهای منطقه در واقع حلقه پیوند بین سیاستهای قدرتهای بزرگ و منطقه به حساب میآمدند. بر این اساس آمریکا نیازی به ارتباط با گروهها و نمایندگان طبقات اجتماعی و سازمانها و نهادهای غیردولتی (مدنی) احساس نمیکرد و ایجاد چنین ارتباطی را ضروری نمیدانست. با این نگاه اگر توافق حکومتها حاصل میشد، اجرای هر طرحی امکانپذیر تلقی میشد.
بنابراین بر اساس طرح خاورمیانه جدید تمام تلاش آمریکا بر مذاکره و گفتوگو با حکومتها و سران دولتها با هدف جلب توافق آنها متمرکز بود و دولتها بازیگر و شریک اصلی برای پیگیری سیاستها به حساب میآمدند. از این رو در طول دهه 1990 آمریکا همواره سعی داشت با جلب توافق دولتها و ایجاد مصالحه میان آنها مذاکرات صلح خاورمیانه را پیش ببرد و اگر دولتی با این مذاکرات مخالفت میکرد، با ایجاد محدودیت برای این دولت و تحت فشار قرار دادن آن، تلاش میشد آن دولت را به اجبار با طرح صلح خاورمیانه همراه سازند.
3- نگرش صرفا سیاسی: اولویت یافتن موضوعات و مسائل سیاسی بر تمامی موضوعات، از دیگر مبانی طرح خاورمیانه جدید به حساب میآید. در طرح خاورمیانه جدید به همه مسائل و مناسبات از زاویه سیاسی نگریسته میشد. سعی بر آن بود که با بررسی مسائل سیاسی موجود در بین کشورهای منطقه، راه حلی برای آنها یافت شود. حداکثر مسائل غیرسیاسی که در این طرح مورد توجه قرار گرفتند، مسائل اقتصادی بودند؛ که البته این مسائل با نگاه سیاسی و تنها با هدف تقویت روند مذاکرات سیاسی در دستور قرار گرفته بودند. مسائل اقتصادی در چارچوب کنفرانس اقتصادی خاورمیانه و شمال آفریقا، به عنوان طرح مکمل روند صلح خاورمیانه تعقیب میشدند. بنابراین مبنای طرح این بود که طرفهای طرح خاورمیانه جدید، از لحاظ سیاسی با یکدیگر به توافق برسند و با حل و فصل اختلافات سیاسی، راه را برای دستیابی به تفاهم و صلح و سازش فراهم کنند.
4- مذاکره سیاسی تنها راهحل: تاکید بر مذاکره سیاسی به عنوان راه و روش اصلی حل اختلافات از دیگر ویژگیهای طرح خاورمیانه جدید بود. آمریکا تلاش میکرد از طریق برقراری مذاکره سیاسی بین دولتها و پیگیری این مذاکرات، تمامی مسائل و مشکلات خاورمیانه را مرتفع سازد تا زمینه ایجاد خاورمیانه جدید فراهم شود. لذا هرگاه مذاکرات متوقف میشد یا به بنبست میرسید، آمریکا با ابتکاری جدید وارد عمل میشد تا راهی برای ادامه مذاکرات بیابد.
5- هدف، سازش بین اعراب و اسرائیل: هدف نهایی در طرح خاورمیانه جدید، ایجاد نظمی جدید در منطقه در راستای نظم نوین جهانی بود و این هدف را آمریکا از مسیر صلح بین اعراب و اسرائیل تعقیب میکرد. بر این اساس، هدف آمریکا در طرح خاورمیانه جدید، ایجاد تغییر در جهتگیریهای سیاسی دولتهای منطقه و ایجاد مصالحه و سازش بین آنها و اسرائیل بود. از این طریق آمریکا سعی داشت فاصله و شکاف بین اعراب و اسرائیل را پر کند و با تبدیل کردن اسرائیل به عضوی عادی در خاورمیانه، عامل بروز بینظمی و بیثباتی در خاورمیانه، یعنی منازعه اعراب و اسرائیل را از بین ببرد. طراحان طرح خاورمیانه جدید تصور میکردند با ایجاد تحولات پیشنهادی در خاورمیانه، امکان تحقق هدف نهایی (نظم و ثبات بینالمللی) فراهم خواهد شد؛ زیرا منازعه و درگیری صرفا موجب برهم خوردن نظم و ثبات نظام بینالمللی میشود.
بنیانهای طرح خاورمیانه بزرگ
«طرح خاورمیانه بزرگ» که در پی به بنبست رسیدن «طرح خاورمیانه جدید» ارائه شد، از مبانی و اصولی برخوردار است که آن را به کلی با طرحهای پیشین آمریکا در خاورمیانه متفاوت میسازد. در این قسمت به مرور این اصول و مبانی میپردازیم تا تفاوتهای این طرح با طرحهای پیشین مشخص شود:
1- استقلال ساختارهای منطقهای و ضرورت تغییر آنها: بعد از نتایجی که پس از یک دهه پیگیری روند صلح خاورمیانه به دست آمد، مشخص شد اولا لزوما آنچه از بیرون منطقه و به وسیله قدرتهای مسلط اراده میشود، نمیتوان به طور کامل در مناطق نیز به اجرا در آید. در واقع مناطق با توجه به ساختارهای درونی خود تابع محض قدرتها و نظام بینالملل نیستند و نمیتوان هر آنچه را در بیرون از منطقه تصمیمگیری میشود، از بالا بر آنها تحمیل کرد، بلکه برای اجرایی شدن منویات قدرتهای بینالمللی، تغییر در ساختارهای منطقهای به منظور فراهم کردن شرایط و زمینههای اجتماعی پذیرش طرحهای مد نظر ضروری است.
از این دیدگاه، ایجاد ترتیبات و نظم منطقهای را نمیتوان به صورت دستوری بر مناطق تحمیل کرد بلکه باید ساختارها را دگرگون ساخت تا بستر انطباقپذیری با محیط بینالمللی در مناطق به وجود آید. از این رو در طرح خاورمیانه بزرگ، اگرچه آمریکا همچنان نگاه قدرت محور و قیم مآبانه را رها نکرده است، اما دیگر در پی آن نیست که همچون طرح خاورمیانه جدید اراده خود و قدرتهای بزرگ را از طریق توافق با دولتهای منطقه به اجرا بگذارد بلکه تلاش میکند ساختارهای منطقه را دگرگون کند و در آنها تغییراتی را به وجود آورد که جوامع عرب و خاورمیانهای را از پایین برای پذیرش دیدگاهها و سیاستهای آمریکا متاثر سازد. لذا در طرح خاورمیانه بزرگ دولتها به حاشیه رانده میشوند و تمرکز بر روی گروهها، احزاب، سازمانهای غیردولتی، بخش خصوصی و جامعه مدنی قرار میگیرد و تلاشها بر ایجاد تغییرات بنیادی در تمامی ساختارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی متمرکز میشود. با این طرح، نگاه از بالا برای ایجاد نظم و ترتیبات خاورمیانهای جای خود را به نگاه از پایین و تمرکز بر روی سطوح پایینی جوامع منطقه داده است.
2- بازیگران غیردولتی جایگزین بازیگران دولتی: در طرح خاورمیانه جدید دولتها بازیگران اصلی برای اجرای طرح بودند، اما در طرح خاورمیانه بزرگ به جای دولتهای منطقه، بازیگران و شرکای دیگری از سوی آمریکا و قدرتهای بزرگ برگزیده شدهاند. در این طرح گرچه دولتها به طور کامل کنار گذاشته نشدهاند اما دیگر تنها بازیگر یا بازیگر اصلی به حساب نمیآیند. شرکا و طرفهای این طرح، نه دولتها بلکه بازیگران غیردولتی هستند. بخش خصوصی، صاحبان صنایع، سرمایهداران، سازمانهای غیردولتی، گروههای اجتماعی، احزاب و جامعه مدنی اصلیترین بازیگران و عاملان اجرای طرح خاورمیانه بزرگ هستند. در این طرح آمریکا به جای ارتباط با دولتها برای اعمال سیاستهای خود در خاورمیانه، ارتباط با سازمانها، نهادها و بخشهای غیردولتی را برگزیده است.
با این جابجایی و انتخاب شرکای جدید برای اجرا و عملیاتی کردن سیاستها، سعی بر آن است که با ایجاد ارتباط با بدنه جوامع منطقه و یا تماس با طبقات و اقشار مختلف، تغییرات از طریق آنها عملی شود؛ زیرا در این صورت موانع و مخالفتها کمتر و محدودتر است و دولتهای منطقه نیز مجبور میشوند نتایج حاصله را بپذیرند. در صورتی که اگر دولتها بازیگران اصلی باشند، در صورت مخالفت بخشهای غیردولتی و گروههای اجتماعی، دولتها چندان توانی برای همراه کردن آنها با خود ندارند. بنابراین به حاشیه رانده شدن دولتها و محوریت یافتن بازیگران غیردولتی، یکی از تفاوتهای اساسی طرح خاورمیانه بزرگ طرح خاورمیانهای آمریکا در دهه 1990 (موسوم به طرح خاورمیانه جدید) به شمار میرود.
3- فرا رفتن از مسائل سیاسی و پرداختن به مسائل اجتماعی فرهنگی و اقتصادی: در طرح خاورمیانه جدید مسائل سیاسی بر دیگر مسائل اولویت یافته بود، اما در طرح خاورمیانه بزرگ گستره مسائل و موضوعات بسیار فراخ است و مسائل مختلف و متعددی را در بر میگیرد. در این طرح مسائل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، همگی مورد توجه قرار گرفتهاند. لذا بنا نیست تنها مسائل سیاسی محور گفتوگو و حل و فصلها قرار گیرد بلکه بنا است تمام ابعاد زندگی در خاورمیانه دچار تحول و دگرگونی شود. طراحان طرح خاورمیانه بزرگ انتظار دارند با ایجاد چنین تحولی، نه تنها به همسویی سیاسی بلکه به انطباق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی منطقه خاورمیانه با سیاستهای آمریکا دست یابند. در واقع طرح خاورمیانه بزرگ، منطبقسازی همهجانبه خاورمیانه با نظم مورد نظر آمریکا را هدف گرفتهاند.
4- استفاده از ابزارها و شیوههای موازی با روش مذاکره سیاسی با دولتها: با توجه به محور بودن دولتها و اولویت مسائل سیاسی در طرح خاورمیانه جدید، روش اصلی برای پیشبرد طرح مذکور مذاکره سیاسی بود. اما در طرح خاورمیانه بزرگ مذاکره سیاسی و ارتباط با دولتها، تنها یکی از راهها و روشها به شمار میرود و به موازات مذاکره سیاسی، آمریکا میکوشد از روشهای دیگری نیز استفاده کند تا هم ارتباط با بازیگران غیردولتی میسر شود و هم دولتهای منطقه با توجه به این اقدام موازی، به امتیازدهی بیشتر به آمریکا روی آوردند.
روش اصلی در طرح خاورمیانه بزرگ، ایجاد ارتباط با بخشهای غیردولتی و جامعه مدنی است. از این رو ابزارها و راههایی مدنظر قرار میگیرند که بتوانند ایجاد این ارتباط را چه به صورت مستقیم و چه به صورت غیرمستقیم میسر سازند، برقراری ارتباط با نخبگان بخشهای مختلف، ایجاد و تقویت سازوکارهای ارتباط با بخشهای غیردولتی، و استفاده از رسانههای مختلف، از جمله این ابزارها هستند. آمریکا با استفاده از این روشها و ابزارهای مرتبط با آنها میکوشد با طبقات و اقشار مختلف جوامع منطقه ارتباط برقرار کند و از طریق ارتباط با سطوح مختلف مردم، سیاستهای مورد نظر خود را عملیاتی سازد.
در طرح خاورمیانه جدید تلاش بر این بود که مذاکرات و حل و فصل مسائل منطقه بدون تغییر در ساختارهای منطقه صورت پذیرد اما در طرح خاورمیانه بزرگ هدف ایجاد تغییرات بنیادی و ساختاری است. طراحان این طرح سعی دارند با اجرایی کردن آن، زیرساختهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی منطقه را به طور کامل دگرگون سازند و ساختار جدیدی را منطبق با نظم مورد نظر آمریکا به وجود آورند.
در طرح خاورمیانه جدید، آمریکا به دنبال آن بود که با حفظ ساختارها و در درون آنها اهداف خود را تعقیب نماید اما در طرح خاورمیانه بزرگ دولت آمریکا سعی دارد با ساختارشکنی و از بین بردن ساختارهای موجود و جایگزین کردن ساختارهای جدید، راه را برای تحقق اهداف خود فراهم سازد. در واقع از این رو است که پس از اعلام طرح خاورمیانه بزرگ، آمریکا همواره بر ایجاد تغییرات ساختاری در خاورمیانه تاکید کرده و کوشیده است دولتهای این منطقه را در این جهت تحت فشار قرار دهد؛ حال آنکه در دهه 1990 اساسا چنین نگاهی وجود نداشت و دولت آمریکا تنها دولتهایی را تحت فشار قرار میدهد که با سیاستهای ایالات متحده همراه نبودند یا با آن مخالفت میکردند.
نتیجه
بر اساس آنچه از مرور اصول و مبانی دو طرح خاورمیانه جدید و خاورمیانه بزرگ به دست میآید، به نظر میرسد الگوی رفتاری آمریکا در خاورمیانه در سالهای بعد از طرح خاورمیانه بزرگ نسبت به گذشته دچار تحول و تغییرات بنیادی شده است. رفتار آمریکا در دهه 1990، بر کار با دولتهای منطقه و تمرکز بر مسائل سیاسی مهم موجود در روابط این دولتها متمرکز بود. بر این اساس بود که منازعه اعراب و اسرائیل به عنوان مهمترین مساله منطقه خاورمیانه محور سیاست آمریکا قرار گرفت و دولتمردان آمریکا با در اولویت قرار دادن حل این منازعه، تمام سعی خود را در جهت حل و فصل آن به کار بردند. آمریکا در این چارچوب کوشید دولتهای منطقه را با سیاستهای خود هماهنگ و همراه سازد و هر دولتی که به مخالف با سیاستهای آمریکا پرداخت و یا با آن همسویی نشان نداد، تحت فشار سیاسی قرار گرفت.
از زمان اعلام طرح خاورمیانه بزرگ، زمان زیادی نمیگذرد. از این رو طراحان آن چندان فرصتی برای محک زدن طرح خود با واقعیتهای عینی منطقه نیافتهاند. اما چنانکه از اصول و مبانی این طرح پیدا است، آمریکا به جای کار با دولتها، به سوی جامعه مدنی و نهادهای غیردولتی روی آورده و به جای تمرکز بر مسائل سیاسی، به ایجاد تغییرات ساختاری در جوامع منطقه توجه دارد. از این رو حل منازعه اعراب و اسرائیل از اولویتهای سیاست خاورمیانهای آمریکا خارج شده و تغییر در ساختارهای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی در اولویت قرار گرفته است.
برای ایجاد چنین تغییری، تماس با دولتها و کار کردن با آنها نه تنها کارساز نیست بلکه مشکل ساز نیز هست و باعث کند شدن روند ایجاد تغییرات خواهد شد؛ زیرا دولتهایی که بر ساختارهای موجود بنا شدهاند، چندان خواهان تغییر آنها نیستند و تغییر در ساختارها را موجب بیثباتی حکومتها میدانند و از این رو با هرگونه تغییر در ساختارها، محافظهکارانه و با احتیاط برخورد میکنند. بنابراین در دوره جدید، سیاستهای خاورمیانهای آمریکا به جای تماس با دولتها بر ارتباط با گروههای اجتماعی و سیاسی (به ویژه گروههای غربگرا)، فعال کردن افراد و شخصیتهای منتقد دولتها، تقویت گروههای فعال در حوزه زنان، تقویت گروههای اپوزیسیون، پشتیبانی و حمایت از سازمانها و نهادهای غیردولتی، تاکید بر حقوق گروههای اجتماعی، تشویق و ترغیب این گروهها به فعالیت و مشارکت در امور سیاسی و اجتماعی، تاکید بر حقوق اجتماعی و آزادیهای سیاسی، درخواست برگزاری انتخابات برای تعیین رهبران سیاسی، و کمک و پشتیبانی برای ایجاد اتحادیهها و گروههای سیاسی مستقل تمرکز خواهد شد و در برخورد با دولتها شیوهای به کار خواهد رفت که به «جنگ نرم» معروف شده است. [vii]
در جهت ایجاد تغییرات مورد نظر در خاورمیانه، آمریکا تمایزی بین دولتهای موافق و همسو با آمریکا و دولتهای مخالف سیاستهای خود قائل نیست. اگرچه به تناسب شرایط زمانی و موقعیتهای مختلف ممکن است آمریکا با برخی از دولتها شدیدتر و با برخی ملایمتر برخورد نماید اما این که همه دولتها و حتی متحدان نزدیک آمریکا در جهت ایجاد تغییرات ساختاری تحت فشار قرار خواهند گرفت، اجتنابناپذیر است. جنبههای عینی این سیاست را در دو سال اخیر میتوان در اعمال فشار بر دولتهای عرب برای برگزاری انتخابات، تحت فشار قرار دادن دولتهای منطقه برای فراهم کردن فضا و فرصت برای مشارکت گروههای سیاسی مخالف، و حمایت از گروهها، احزاب، بخشهای غیردولتی و جامعه مدنی مشاهده کرد. تاسیس شبکههای رادیویی و تلویزیونی و افزایش پوشش رسانهای نیز با هدف شکل دادن افکار عمومی در حمایت از سیاستهای آمریکا و فراهم کردن زمینههای ذهنی برای ایجاد تغییرات ساختاری صورت گرفته است.
آمریکا با تمرکز بر بخشهای غیردولتی و گروههای اجتماعی و تشویق آنها به مشارکت در جریانهای سیاسی و اجتماعی، میکوشد جریان گسترده و عظیمی را در خاورمیانه به راه اندازد؛ جریانی که ایجاد دگرگونی در تمامی ساختارها را هدف گرفته است؛ دگرگونیای که دیگر بازگشت به عقب آنچنانکه در طرح خاورمیانه جدید در اواخر دهه 1990 اتفاق افتاد و تمام آنچه را که در چارچوب مذاکرات صلح به دست آمده بود، از میان برد در آن امکانپذیر نباشد.