فیدئیزم یا ایمانگروی، جنبشی است1 در فلسفه دین و معرفتشناسی دینی که به خصوص در نیمه دوم قرن بیستم تحت تأثیر مستقیم تعالیم ویتگنشتاین توسعه یافت، و برخی دیگر از فلاسفه متأخر، هر یک به نحوی بر گستره آن افزودند. بر اساس رأیمحوری ویتگنشتاین، دین همانند علم و هر فعالیت دیگر انسانی، شکلی از حیات است. وظیفه فیلسوف هرگز تلاش برای یافتن "دلیل و شاهد" یا توجیه عقلانی به نفع باور به خدا نیست؛ بلکه وی باید فعالیتهای متنوعی را که به حیات انسانی شکل دینی داده است، توضیح دهد. در این طریقه، شناخت دینی، مبتنی بر آگاهی عقلی یا طبیعی نیست؛ بلکه فقط بر ایمان استوار است. این دیدگاه- لااقل در قلمرو دینی- ترکیب و تألیفی است از شکاکیت کامل همراه با توسل به معرفت، که از راه ایمان، و نه دلیل عقلی، حاصل میشود. در واقع اهل ایمان کوششهایی را که آدمیان برای فهم خدا از طریق عقل خود کردهاند، نمونهای از غرور و خودبینی انسانی توصیف نمودهاند. به نظر آنان چنین تلاشی برای سنجیدن عالم الهی است با موازین ضعیف فهم انسانی، برای پرهیز از این گستاخی و بیپروایی ناروا آدمی باید دریابد که یک شکاک فلسفی بودن نخستین و اساسیترین گام به سوی این است که یک دیندار، درست اعتقاد باشد. ایمانگرایی دیدگاهی است که نظامهای باورهای دینی را موضوع ارزیابی و سنجش عقلانی نمیداند؛ مثلاً اگر گفتیم "ما به وجود خدا ایمان داریم" در واقع گفتهایم که ما این باور را مستقل از هرگونه دلیل و استدلالی پذیرفتهایم. کییرکگارد، کسانی را که دین را به مدد قراین و براهین میکاوند، تمسخر میکند. شخصی که حقیقتاً نگران وضع خویش است، هرگز هستی خود را در معرض مخاطره قرار نمیدهد؛ تا با مطالعه بیشتر و با یافتن قراین افزونتر تصمیم بگیرد که آیا خدا را قبول کند یا خیر؛ بلکه او میداند که هر لحظهای را که بدون خدا سر کند ضایع شده است.2 از نظر کییرکگارد تناقض ایمان و عقل به این معناست که اعتقاد با استدلال نسبت عکس دارد: "هر چه دلایل کمتر باشد ایمان بهتر است. ایمان و استدلال نقیض یکدیگرند. موضوع مهم، دانش واقعی نیست، بلکه فهمی عمیق از خود و از وجود انسان است. مهم نیست که چه میدانیم؛ مهم آن است که چگونه از خود عکسالعمل نشان میدهیم. او میگوید: بدون خطر کردن، ایمانی در کار نیست. ایمان دقیقاً تناقض میان شور بیکران روح فرد، و عدم یقین عینی است. اگر من قادر باشم خداوند را به نحو عینی دریابم، دیگر ایمان ندارم؛ اما دقیقاً از آن رو که قادر نیستم، باید ایمان آورم."3 به عقیده او ایمان، نوعی تعهد و جهش است و مستلزم سرسپردگی به امر مطلق است. وی همچنین ایمان را از مقوله ورزش میدانست؛ زیرا هر چه تناقض ایمان و عقل بیشتر باشد، شخص در ایمان آوردن نیازمند زورآزمایی بیشتری است. ایمانگروی دو قرائت دارد.4 ویتگنشتاین با برداشتی معتدل از ایمانگروی، به "ایمان بدون تعقل" قائل شد. کییرکگارد با نگرشی افراطی "ایمان علیرغم تعقل" را پیش نهاد. برای ایمان، نخست باید از عقلانیت دست شست و سپس یکسره خطر کرد و ایمان آورد. از دیدگاه او ایمان و شکاکیت به خوبی با یکدیگر جمع میشوند.5 نقـد ایمانگروی ابعاد مختلفی دارد. از یک طرف قرائتی تجربی از ایمان ارائه میدهد، و از سوی دیگر معتقد به تقدم ایمان بر معرفت است. از طرف سوم ایمان و شکاکیت را قابل جمع تلقی میکند، و بالاخره با دید انتقادی به مقوله ایمان مینگرد. به این ترتیب، دیدگاه ایمانگروانه و فیدئیستیک از زوایای گوناگون قابل نقد و ایراد است. از همه اینها گذشته، ایمانگروی امروز، منتقدانی جدی پیدا کرده است. مخالفان، از جمله کینیلسن، ایمانگرایی را با مشکلاتی مواجه دیدهاند.6 آنان با اعتقاد به اینکه دین صرفاً نوعی بازی زبانی نیست، بر این نکته پای اصرار فشردند که اگر فرض کنیم ایمان نوعی جهش است، پس چگونه انسان تصمیم بگیرد که به درون کدام ایمان فرو غلتد؟ کسی که در جستجوی ایمان است و در این مسیر با چندین دیدگاه و طرز تلقی مواجه است، معقول آن است که راههای پیشروی خود را دقیق وارسی کرده در نهایت یکی را برگزیند. پس لازم است قدری نیز خردورزی کند و از روشهای عقلانی سود برد و ملاکهایی معقول را برای رد یا قبول نظریات مختلف، نزد خود گرد آورد. از این روی ایمان بدون تعقل و معرفت میسور نیست.