مانی کلانی
تجربه وابستگی و همراهی طبقات متوسط رو به بالا با گامهای نوسازی در دوران قدرت پهلوی و در دوری این طبقات از قدرتهایی عدالتخواهانه مانند جنبشهای انقلابی مسلمان و در غیاب عملی شدن هرگونه خودمختاری و آزادی در ساخت استبدادی ارباب ـ رعیتی و قدرتها، فضایی از امید به حاکمان فرودست و فرادست را در بدنه اجتماعی طبقات فقیر و غنی پدید آورده بود، اما مدل بومی تغییر فرهنگی در ایران، چیزی نبود جز دور شدن پنهانی، تدریجی و همراه با ریای قریب به اتفاق انقلابیون و ضدانقلابیون از چنین امید و انتظار خوشبینانهای.
به تدریج که جو انقلابی فرو مینشست، طبقات نه تنها خود را درگیر مبارزهای خونین نمیکردند و انقلابشان را انقلابی فرهنگی نام مینهادند، بلکه با قدرتی که برایش شعار میدادند در عمل و در مبارزه و جانفشانی واقعی همراه نشده و آنجا هم که همراه بودند مانند تظاهراتی رسمی، خود را در شرایطی قرار میدادند که هزینه زیادی را نپردازند و به راحتی بتوانند خود را از ایثار واقعی در راه آرمانهای قدرت معاف سازند. انتظار برای آزادی به واسطه اراده فرد یا نهادی بود که ایرانی در اسارتش قرار گرفته بود. در کنار تجربهای از انتظار (که سابقهای دینی هم دارد)، بدنه اجتماعی در پیگیری مطلق آنچه امر مسلط میخواست، ابتدا در خیال و در جوزدگی اولیه، چون کنشگری مستقل احساس میکرد که در کنار قدرت حاکم، بر سرنوشت خود مسلط شده است، اما در نهایت تناقضهای مدرنیزاسیون در جامعه ایرانی به تدریج و در طول زمان هم نیروهای متجدد (چه دینی و چه غیر دینی) و هم مردم نسبتا آزاد از قدرت سنت را با تجربه زیست شده بیعملی و ریا روبهرو ساخت.
شکست مداوم امیدها، تجربه ایرانی در بیعملی هر روزهاش و نیز تجربه مناقض بیاعتمادی به قدرت حاکمی که فضا و امکانات زندگی را سازمان میدهد (و ایرانی به سازماندهیاش وابسته است)، هیچوقت نتوانسته است همراهی عملی زیست جهان ایرانی را در نابودی و حذف اجتماعی و سیستماتیک دیگری مخالف تضمین کند (و نه حذف سیاسی)؛ دیگریای که میتواند هم طاغوتی باشد و هم انقلابی نگرانی بدنه اجتماعی از ناتوانی قدرتی که او را محدود کرده، به او وابسته است و فضای زیستش را در اختیار او قرار میدهد. هرگونه دستور قدرت مبنی بر حذف و محروم کردن اجتماعی دیگری را، حداقل به واسطه ترس از انتقام گرفتن دیگری یا وابستگی اجباری فرد به دیگری منطقی و عقلانی نمیبیند و به آن تن نمیدهد.
محرومیت اجتماعی ـ امنیتی و نه سیاسی در ایران که گروهی از مردم حاضر به انجام آن در قبال دیگران هستند، در ایران از نظر اجتماعی نسبی و از نظر سیاسی، موقتی و زودگذر بوده است. آنچه ادعا میکنم، امری بدیهی نیست، نمونههای تاریخی زیادی در دنیا وجود داشته که بدنه اجتماعی گروه همراه با قدرت، حذف اجتماعی و سیاسی گروههای محروم را شکل میدادهاند، مانند نازیسم، صهیونیسم، آپارتاید یا طالبان. در نتیجه هرگونه تایید سیاسی (که در کنشهای سیاسی ایرانیان بوده؛ چه در انقلاب، چه در انتخابات متعدد، چه در حمایت از رضاخان و چه در حمایت از انقلاب سفید و...) لزوما به معنای تایید ادعاهای فرهنگی و ارزشی حاکمان قدرتمند در مورد دیگران و محروم و محدود کردن آنها نیست.
توده، قدرت را انتقال میدهد و نه در اجرای رادیکال حذف اجتماعی دیگری از عرصه عمومی، بلکه در حین این انتقال قدرت به تدریج بیتفاوتی به آنچه قدرت، از آنها میخواهد (تظاهرات، انتخابات یا راهپیمایی)، شکلی عینیتر به خود میگیرد در این رودرویی سیاسی، ایرانی بیشتر گرایش به شکل گرفتن تعادلی سیاسی اجتماعی در جامعه دارد. این وضعیت به رغم پارادوکس سیاسیاش، منطقی فرهنگی ـ عقلانی دارد. او مجبور است در کنار دیگری که قدرتی از نظر اجتماعی همسان با او دارد، زندگی کند. آنچه خطرناک است ارتقای بحران به بحرانی بدتر است که نشانههای آن دیده میشود. هرگونه کاهش مشارکت در انگیزههای سیاسی، حکایت از تغییر فرهنگی جدیدی میکند که در متن آن زندگی میکنیم.
در این وضعیت جدید، پارادوکس سیاسی حل میشود، اما پارادوکس فرهنگی به شکلی دیگر تداوم مییابد. هماکنون، هر فردی و به خصوص حاشیهنشین و قربانی توسعه، این توانایی را دارد که شخصیتی مستبد پیدا کند یا تبدیل به دزدی اقتصادی شود، به خصوص در متن تجربههای برخاسته از بیتفاوتی شکل گرفته در مدرنیزاسیون.
بنابراین بیتفاوتی به زندگیای متعادل در کنار نیروهای اجتماعی دیگر تبدیل به واقعیتی انکارناپذیر میشود. در زمانی که امیدها و انتظار، از سمت سیاست به سمت اقتصاد حرکت کند و امید ایرانی به دولت مقتدر سیاسی کم شود، مشارکت سیاسی کمتر میشود و بنابراین قدرت حاکمی که بتواند مشارکت سیاسی را به مشارکتی اجتماعی تبدیل کند (به همراه انگیزههای قوی اقتصاد برای مشارکتکنندگان و به خصوص در کوران بحرانهای اقتصادی)، میتواند سازمانی اجتماعی ایجاد کند که براساس محدود کردن و حذف طرف مقابل شکل گرفته است (مشابه مردم آلمان که قبل از جنگ جهانی، یهودیان و متفقین را عامل بدبختی خود میدانستند). بدین شکل توده مردمی وابستهای شکل میگیرد که نه تنها نابودکننده کشور هستند بلکه دیگری را مجبور به همکاری با خود میکنند و اما تنها میتوان امیدی کمسو داشت که طبقات ناهمگن و قطبی شده ایرانی بتوانند از تناقض و خطر نهفته در تجربههای تحلیل رفته و بیحاصل وابستگی، بیعملی و انتظار آگاه شوند.