تاریخ انتشار : ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۷:۳۸  ، 
کد خبر : ۶۸۷۷۱

فیلسوف جهانی و فیلسوف اسلامی

مقدمه: موسسه تحقیقات و علوم انسانی اخیراً کتابی را با عنوان «جام نو و می کهن» منتشر کرده است که در آن مجموعه مقالاتی از شخصیت‌های مختلف جمع‌آوری شده است. امیر مازیار نیز در این کتاب مقاله‌ای از سیدحسین نصر ترجمه کرده است که پاسخی است از طرف نصر به مقاله رابرت کامینگ نویل. پروفسور نویل یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌ها در حوزه فلسفه و دین در آمریکا است و مقاله او پژوهشی در فلسفه جاوان در زمینه فلسفه معاصر غربی است. بخش‌های مهمی از این مقاله در باب دیدگاه‌های نصر نسبت به فلسفه جاودان و نقد او از آنها است. خلاصه‌ای از مقاله سیدحسین نصر در پی می‌آید:

نویل با بیان مطلب آغاز می‌کند که فلسفه جاودان در حلقه‌های فلسفی غرب نامتداول و در واقع مورد طعن است. این بیان یقیناً درست است. خصوصاً اگر صرفاً جریان‌های اصلی، «تثبیت شده»تر و معروف فلسفه را که با حلقه‌های آکادمیک پیوسته‌اند در نظر گیریم. من ایرادی به این بیان ندارم اما می‌خواهم اضافه کنم که اگر بر این واقعیت تأمل کنیم که کل جریان فلسفه مدرن غربی تا زمان معاصر ما برفراموشی و نفی فلسفه جاوان، در معنای سنتی‌اش، استوار شده است درخواهیم یافت که این وضعیت باید چنین می‌بود. زمانی که به عنوان محقق و فیلسوفی جوان شروع به نگارش در دفاع از فلسفه جاودان و سنت، در معنای مورد استعمال خود، کردم به خوبی می‌دانستم که برخلاف جریان شنا می‌کنم و در بحث و مجادله‌ای عمومی شرکت نمی‌کنم. در خلال بیش از چهل سال نگارش و سخنرانی در باب فلسفه جاودان به زبان‌های غربی، من به طرق گوناگون با تقابل مورد اشاره نویل مواجه شدم، اما این وضعیت مانع از تداوم اعتقاد من به مواضع مورد قبولم نشد. خوشبختانه، امروز نسبت به زمانی که دفاع از مابعدالطبیعه سنتی را آغاز کردم، علاقه بیشتری را به فلسفه جاودان در حلقه‌های فکری غرب مشاهده می‌کنم و در دین پژوهی بیش از فلسفه. اما از طریق این تجربه درازآهنگ بر من بسیار آشکارتر شد که ممکن نیست جریان‌های عمده فلسفه مدرن را به جد فلسفه‌ای واقعی تلقی کرد و در عین حال دغدغه‌ای جدی نسبت به فلسفه جاودان در مقام حقیقت داشت. اجازه دهید این نکته را هم بیفزایم که از آنجا که من به زبان فارسی هم بسیار نوشته‌ام و سخنرانی‌های بسیاری در شرق داشته‌ام، بخش دیگری از عالم را تجربه کرده‌ام؛ آنجا که این وضعیت مشابه غرب نیست، آن هم دقیقاً به این دلیل که فلسفه مدرن غربی در آنجا، همچون سرزمین اصلی خود، عمیقاً ریشه ندوانیده است. در واقع هر جا که فلسفه غرب در شرق ریشه کرده، مانند ژاپن و در میان بخش‌های خاصی از طبقات تحصیلکرده هندی، همین فقدان علاقه و تقابل نسبت به فلسفه جاودان را که در غرب یافت می‌شود می‌توان ملاحظه کرد. خود این نکته نشانه دیگری است براینکه این فلسفه‌ها و جهانی‌بینی‌های متقابل و متعارض را به نحوی جدی نمی‌توان با هم پیوند داد.
من فیلسوفان جریان اصلی فلسفه غرب را به جهت نفی حکمت هزاران ساله بشر متهم کرده‌ام که خردشان را به نحو درست و کامل به کار نمی‌گیرند. اما هیچ‌گاه «سنت‌های مدرن اروپایی را فاقد شعور و شاید شریر» نخوانده‌ام. یقیناً من سیر از نیکولاس کوزایی به فوئر باخ را انحطاط می‌دانم اما هیچ‌گاه واژه‌های احساسی و عوامانه‌ای نظیر «بی‌شعور» و «شریر» را در نوشته‌هایم در باب فلسفه به کار نبرده‌ام. من معتقدم که در نتیجه از دست رفتن و کسوف ابعاد ذوقی دین در غرب، به همراه جدایی خرد فلسفی از ایمان، انحطاطی رخ داده است. به تبع این، عقل استدلالی از خرد و ایمان هر دو جدا افتاده و بدین‌سان فلسفه در غرب به عنوان ثمره استعمال عقل در مقام همبسته نتایج آزمایش‌های تجربی و خارجی بسط و تکامل یافته است. این امر به پیدایش فلسفه‌های متنوعی انجامیده است که جز انکار فلسفه جاودان و مابعدالطبیعه سنتی به عنوان قلب آن، که ثمره خردورزی یا نوئیسس است، کاری نمی‌توانند انجام دهند. نویل با فیلسوف جهانی خواندن من، مرا بزرگ می‌دارد و از این جهت از او ممنونم و سپس می‌افزاید: «نه اینکه خود را یک فیلسوف اسلامی تلقی کند.» البته من همیشه به مسائل فلسفی در مقیاس جهانی توجه داشته‌ام و تا حدی که مقدور بوده به مطالعه سنت‌های عمده فلسفی موجود، علاوه بر «میراث سقراط» پرداخته‌ام. اما اگر از من بپرسند که خود را فیلسوف اسلامی می‌دانم یا خیر قطعاً پاسخی مثبت خواهم داد. گمان نمی‌کنم که دو مقوله «فیلسوف جهانی» و «فیلسوف اسلامی» غیرقابل جمع باشند. من خود را عضو کوچکی در هر دو مقوله می‌دانم و باور دارم که فیلسوفان سنتی و اسلامی قدیم نظیر ابن‌رشد، ابن‌سینا و سهروردی نیز صرفاً فیلسوفان اسلامی نبودند بلکه بنابر معنای واژه جهان در دوره تاریخی خود فیلسوفانی جهانی بودند. تاثیر قابل ملاحظه آنها نه تنها در تمدن‌های اسلامی بلکه در دو جهان شرق و غرب قلمرو اسلام یعنی غرب لاتینی و هند گواه این واقعیت است.
نویل در همین بند می‌نویسد که به دلیل ماهیت جهانی اندیشه نصر وی باید هر چه بیشتر و صمیمانه‌تر با فلسفه مدرن و متاخر اروپایی ارتباط یابد، زیرا این فلسفه متعلق به خانواده‌ای از سنت‌های فلسفی است که رویکرد نصر به آن بیش از آنکه یادگیرانه باشد، سرزنش‌آمیز است. من گمان می‌کنم که این نتیجه ضرورتاً از مقدمات برآمده باشد. من به موضوعات فلسفی جهانی علاقه‌مندم، موضوعاتی که در تلاشم تا آنها را از منظر فلسفه جاودان و سنت آنچنان که من این واژه را می‌فهمم، پاسخ گویم. موضوعاتی که از نقد علم مدرن تا بحران محیط زیست را شامل می‌شود. اما این امر ضرورتاً به معنای درگیر شدن با هر جریان فلسفی غرب نیست که آن هم به این موضوعات می‌پردازد. من به برخی از شخصیت‌های عمده فلسفه غرب از مونتنی و دکارت گرفته تا کانت و هگل و وایتهد و تا حدی مارکسیسم از حیث تاریخی‌گری‌اش پرداخته‌ام. اما معترفم که به همه مکاتب فلسفه غرب خصوصاً اخیرترین جریان‌های آن نپرداخته‌ام، اگر چه در باب برخی از شخصیت‌های اخیرتر نظیر یاسپرس، هایدگر و مارسل پژوهش کرده‌ام و گهگاه به آنها ارجاع داده‌ام. من می‌پذیرم که در باب بسیاری از مکاتب فلسفی جدید تخصصی ندارم و بسیاری از آنها را جریان‌های گذرایی می‌دانم که بنای استواری ندارند. اما هر جا که در میان فیلسوفان معاصر کسانی را یافته‌ام که دست کم در برخی از علایق فلسفی‌ام با آنها اشتراک داشتم به یقین به آنها پرداخته‌ام. آن هم اغلب در گفت‌وگوهای طولانی شخصی. این اشخاص طیف گسترده‌ای را شامل می‌شوند. درست است که من در فلسفه مدرن بیشتر از در سرزنش وارد شده‌ام، اما نه به جهت آنچه این فلسفه به دست آورده است، بلکه به خاطر آنچه از آن غفلت کرده و به واسطه این غفلت نفی شده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات