رضا علیخانی
اگر همدلانه و نیز واقعگرایانه به سوال مطرح شده (نسبت جنبش زنان با جنبش ملی دموکراسیخواهی) ننگریم، میتوان دربارهی مضمون این سوال موشکافیها و مناقشات نظری درست و جدی- و البته نه لزوما کامل و دقیق و راهگشا- مطرح نمود. اما من به دلایلی با تفکیک صورت گرفته بین دو جنبش یاد شده در سوال، تا حد زیادی همدلانه و موافقانه مینگرم:
هستهی اصلی جنبش دموکراسیخواهی را، چه در مفهوم شکل گرفتهی بینالاذهانی آن در جامعهی ما و چه به صورت عینی و واقعی آن، سیاست و قدرت تشکیل میدهد. و دغدغهها و اولویتهای اولیهی دستاندکاران آرمانخواه آن (با آرمانهای گوناگونی چون آزادی، عدالت و....) نیز اصلاح و تغییر این حوزه و به پیروی و به دنبال آن تغییر و اصلاح دیگر حوزهها از جمله ا قتصادی، اجتماعی و... میباشد و در میان برخی از فعالان آن، حوزهها از جمله اقتصادی، اجتماعی و.. میباشد و در میان برخی از فعالان آن، حوزهی زنان را نیز به طور طولی در برمیگیرد. اما در جنبش زنان که حوزههای مختلفی از جمله حوزههای حقوقی، اجتماعی، اقتصادی و...... و از جمله حوزهی سیاسی را در برمیگیرد، هستهی اصلی توجه به مقولهی «زن» است و همهی مقولات در نسبتی که با این عنصر و دغدغه محوری برقرار میکند، مورد توجه قرار میگیرد. بنابراین فردی میتواند یک فعال جنبش زنان (هر چند در ایران، ما هنوز نهضت بیداری و تحرک زنان را داریم و نه جنبش زنان به طور واقعی و کلاسیک) باشد، در حالی که اصلا یک فعال و اکتیو سیاسی (به معنای رایج و بینالاذهانی آن، نه با معانی توسعهیافتهی محتوایی یا قراردادی دیگر) نباشد.
اما عنصر مهم و اصلی دیگر به محتوا و مضمون عینی این جنبش یعنی خود مسالهی زن برمیگردد. درست است که به لحاظ تاریخی انبوه زنان، هم پایه و هم سان مردان، از سوی نظامها و افراد سلطهگر تحت ستمها و تبعیضهای گوناگون اقتصادی،؛ سیاسی، نژادی، قومی، ملی و.... قرار داشته و دارند، اما زنان علاوه بر اینها، تحت ستمی مضاعف و دوگانه قرار داشتهاند و تبعیضات مضاعفی را در حوزهی خاص خویش (در همهی ابعاد اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و.... و به ویژه حقوقی و خانوادگی) متحمل شده و میشوند. همین ستم مضاعف و تبعیض افزودهای که برای زنان وجود داشته، موضوع و بستری «عینی» و «مستقل» از ستمهایی که بر مردان میرفته برای آنان فراهم کرده است تا دغدغهها و بالطبع تحرکات و جنبشهای خاص خویش را داشته باشند. این مقوله (ستم مضاعف) در جامعهی ما نیز به شدت مصداق دارد.
بنابراین، برخلاف برخی آموزههای فکری0- استراتژیک نهفته در فرهنگ روشن فکری دهههای گذشتهی جامعهی ما، نباید طرح و پیگیری مطالبات زنان، به تمامی به سرنوشت پیگیری مطالبات عام و مشترک (بین زنان و مردان تحت ستم) موکول شود و به عبارتی به صورت مکانیکی و سیاه و سفید، اصلی- فرعی شده و محکوم به خاموشی و درجه دوم محسوب شدن گردد. هر چند گاه مطالبات هر دو جنبش با سقف و موانع مشترکی مواجه میشود و به لحاظ عملی دستیابی به اهداف هر یک مستلزم جدی تلقی کردن مانع مشترک به عنوان نخستین مرحلهی هموارسازی و دستیابی به اهداف هر یک تلقی میگردد، اما این امر صحیح و جدی، نمیتواند به این نتیجه برسد که تمامی توش و توان فکری و روشنگرانه و تحرک عملی و نهادمند دستاندکاران جنبشها، صرف یک نوع فعالیت خاص برای رفع مانع اصلی- عمدتا سیاسی- گردد. این رویکرد نادرست خود باعث تقلیل و فروکاهش معنای کلان دموکراسیخواهی به یک وجه (ولو مهم) آن و ترجیح دادن برخی ابعاد و ابزارهای بسترساز به محتوا و آرمانهای جدی و عینی آن میشود. و نهایتا به مقولهای لوکس و یا حداکثر نخبهگرایانه و به دور از دغدغههای عینی و ابعاد ملموس زندگی آحاد مردم (مثلا در حوزههای اقتصادی) و به ویژه زنان (در مقولهی عینی ستم مضاعف حاکم بر خود) تبدیل میگردد.
یک بعد و سوی دیگر از موضع بالا هم این مسالهی مهم و جدی است که اختلاف سطح بین ستم عام (برای مردان و زنان) و ستم مضاعف (خاص زنان)، گاه اختلاف سطحی عملی و استراتژیک در چارچوب قدرت مستقر در هر جامعه ایجاد میکند و همین امر باعث استقلال و حرکت خاص جنبش زنان نسبت به جنبش عام دموکراسیخواهی میشود. به عبارت روشنتر گاه برخی (نه همه) مطالبات خاص جنبش زنان در زیر سقف شرایط قدرت مستقر، قابل تحمل و پیگیری و حتی دستیابی بیشتری است تا پیگیری برخی آرمانهای جنبش عام دموکراسیخواهی. و باز باید تاکید کرد همان طور که مانع جدی مشترک نباید باعث برخورد مکانیکی و فرعی تلقی کردن جنبش زنان نسبت به جنبش عام تلقی گردد عدم امکان دستیابی و با روشنگری به همهی اهداف جنبش زنان در چارچوب مناسبات خاص یک قدرت مستقر (مثلا دربارهی نوع پوشش زنان) نباید باعث سردی و تعطیلی پیگیری مطالباتی باشد که در زیر سقف تحمل آن قدرت، قابل طرح و حتی دستیابی است. این نوع از مطالبات (قابل تحمل توسط قدرت مستقر برای طرح با پیگیری و دستیابی) مانند برخی مطالبات خاص دربارهی اصلاح قوانین (همچون طلاق، حق حضانت، شروط عقد و.....)، خود دلیل دیگری برای پذیرش حرکت مستقل و خاص جنبش زنان میباشد. همان گونه که واقعیت جنبش و تحرک زنان در جامعهی ما نیز موید همین امر است.
یک عنصر فرعی دیگر که باز میتواند به پذیرش حرکت خاص و مستقل جنبش زنان در ذهن ما یاری برساند که هزینهی جنبش زنان در شرایط خاص جامعهی ما به طور غالب و نسبی (نه مطلق و یا موردی) کمتر از همان مقدار تحرک و صرف انرژی در جنبش عام دموکراسیخواهی باشد. این امر، جدا از دغدغههای خاص و عینی برخی زنان میتواند عامل موثر دیگری برای فعال کردن عدهی زیادی از زنان در این جنبش، بدون آن که الزاما آنها فعال و اکتیو سیاسی نیز تلقی شوند، گردد. هر چند همواره بوده و هستند زنانی که در هر دو جنبش فعالند و برای پیگیری مطالبات هر دو جنبش وقت و انرژی میگذارند و هزینه میپردازند.
بدین ترتیب بنا به نکات فوق هر چند به لحاظ نظری، به حق و به دستی میتوان مطالبات زنان را بخشی از مطالبات عام و دموکراتی دانست اما به لحاظ عملی و واقعی، همانگونه که در عمل نیز اتفاق افتاده است میتوان برای جنبش خاص زنان هویتی مستقل و موازی، اما مرتبط و همراه با جنبش ملی و عام دموکراسیخواهی قایل بود.
حال با پذیرش هویت و کارکرد مستقل و مرتبط برای جنبش زنان نسبت به جنبش ملی دموکراسیخواهی میتوان نکاتی دیگر نیز در رابطه با اشتراکات و با تعیین نسبت این دو مطرح ساخت از جمله:
این دو جنبش در حوزهی فکری و مبانی نظری خود همگونی شدیدی دارند. و به ویژه فعالان جنبش زنان میتوانند با مشارکت تئوریک- عملی در جنبش دموکراسیخواهی هم اثرپذیر و هم اثرگذار باشند. مبانی نظری انسانشناسی فلسفی این دو جنبش همپوشانی جدی دارند و یکی از وظایف فعالان زن، تعمیق این مبانی در میان فعالان جنبش عام با ایجاد حساسیت و دغدغهی تئوریک برای تسری و توسعهی مفاهیم انتزاعی و کلی دموکراتیک در حوزهی انسانشناسی فلسفی (که معمولاً مردنگرانه است) به تمامی انسانها و مشخصا زنها و پذیرش تبعات و پیامدهای این تعمیق و تسری است. به لحاظ تاریخی نیز میدانیم که در مدرنیتهی متقدم وقتی سخن از «انسان» میرفت، عمدتا مردان (اروپایی و غربی، سفیدپوست، میانسال، طبقهی متوسط و...) مدنظر بود نه زنان و به مرور زمان بود که زنان (و همچنین غیرغربیان، رنگینپوستان، کودکان، اقشار فقیر و....) را هم در برگرفت. پس لزوم طرح و ترویج مبانی مشترک یا همسو میتواند یکی از عوامل ارتباط و همکاری جدی بین او دو جنبش باشد.
بخش قابل توجهی از مطالبات جدی زنان فراتر از سقف تحمل نظری- عملی نظم مستقر در جامعه است. تلاش برای ایجاد اصلاح و تحول و تغییر در این نظم برای اهداف همسو، خود زمینهی جدی دیگری برای ارتباط و همکاری تنگاتنگ این دو جنبش میباشد. مانع مشترک نیز همانند مبانی مشترک، زمینهی دیگری برای اشتراک عمل و همپوشانی این دو جنبش میباشد.
یک موضوع مهم و قابل توجه، به لحاظ سیاسی و استراتژیک و تشکیلاتی، در موضوع مورد بحث مسالهی استقلال جنبش زنان از احزاب فعال در حوزهی سیاست و معطوف به اصلاح و تغییر در نظم مستقر میباشد. نگارنده در این رابطه نیز به «استقلال و ارتباط» معتقد است (همانند نسبت و جایگاهی که جنبش دانشجویی، البته با مقولات خاص و متفاوت خود، باید با احزاب داشته باشد). احزاب نیز میتواند کمیته، شاخه و نهاد زنان داشته باشند (که مستقلا قابل ارزیابی موافقانه و مخالفانه است)، اما بر فرض وجود چنین کمیتههایی نیز، احزاب و فعالان زن آنها نباید به شکل تملک و از موضع بالا به جنبش زنان بنگرند؛ آنها باید خود را در این رابطه پشت جبهه و حامی -موید جنبش زنان بدانند، نه بانی- متولی آن. و فعالین زن در احزاب در رابطه با مطالبات زنان میتوانند سازمانگر باشند تا سازمانگرا و این امر مستلزم به رسمیت شناختن استقلال هویتی- تشکیلاتی جنبش زنان و به ویژه مقاومت در برابر سران حزبی برای برخورد ابزاری با جنبش زنان در راستای اهداف سیاسی خود میباشد.
اما از سوی دیگر علاوه بر «استقلال»، باید بر «ارتباط» جنبش زنان با دیگر جنبشهای سیاسی- اجتماعی به منظور اثرگذاری و اثرپذیری و همه جانبه شدن و تعمیق دیدگاه نظری -استراتژیک- تشکیلاتی طرفین و نیز کسب حمایتهای اجتماعی متقابل در مواقع ضروری میباشد. در غیر این صورت ارتباط احزاب با نیمی از جامعه قطع میشود و با جنبش زنان به حرکتی ایزوله، بسته، در خود و گاه تنها مانده در عرصهی عمل، تبدیل میشود. این ارتباط مستلزم به رسمیت شناختن استقلال، اما براساس همکاری تئوریک- استراتژی براساس منافع مشترک و یا منافع متقابل است.
بنابراین باز میتوان تصریح کرد که جنبش زنان حرکتی موازی، مستقل، مرتبط و با محدوده و حوزهای مشترک با فعالان سیاسی و جنبش عام دموکراسیخواهی است که در حوزهی سیاسی معطوف به قدرت (و همچنین حوزهی عمومی معطوف به مفاهمه، گفتگو و همکاری رویاروی) اتفاق میافتد.
یکی از آفتهایی که جنبش زنان در حالت بسته و محدود و غیرمرتبط با عرصهی عمومی، عرصهی سیاست و..... و نیز غیرمرتبط با دیگر جنبشهای سیاسی، اجتماعی، طبقاتی، قومی و... میتواند بدان دچار شود رادیکالیسم عوامانه و برخوردهای احساسی و افراطی -در نظر و عمل- میباشد. در این رویکرد نوعی احساسات ضدمرد تقویت میشود، نه ضد تبعیض و همچنین برخوردهای احساسی و نفرتآلود با فرهنگ کهن جامعه- که متاسفانه در ناخودآگاه برخی از این فعالان نیز همچنان فعال است!- صورت میگیرد و ضمنا در عرصهی عملی - استراتژیک نیز مرحلهسوزی میشود و مطالباتی یک جا، یک بار و برای همیشه طلب میگردد.
در مقابل این رادیکالیسم افراطی و عامیانه میتوان از نوعی رادیکالیسم معتدل نام برد که با حساسیت و پافشاری بر مقولهای استقلال جنبش زنان و با سماجت و پیگیری مطالبات خاص زنان در مقابل نفی استقلال این جنبش، فرعی تلقی کردن آن و تقلیل و تحلیل مطالباتش در مطالبات عام، حذف یا تقلیل برخی مطالبات، برخورد متولیانه و یا ابزاری با جنبش زنان از سوی برخی فعالان دیگر جنبشها و مقولات و پدیدههایی از این دست مقاومت میکند، اما از سوی دیگر نه اهداف را (ضدیت با مردم به جای ضدیت با تبعیض)، نه راه را گم میکند (مرحله سوزی) و نه راه را اشتباه میرود (مقابلهجویی تضادی با فرهنگ جامعه به جای برخورد استعلایی ولو شالودهشکنانه با آن).
علیرغم تحولات جدی و ساختاری عینی که در اعماق جامعهی ایرانی، به سان یک انقلاب نامرئی اتفاق افتاده است، و در حوزهی زنان نیز از جمله در رشد محسوس میزان تحصیلات عالیه در زنان و فزونی گرفتن تعداد دانشجویان دختر در دانشگاهها خود را نشان میدهد و باز علیرغم تحولات جدی فرهنگی (به ویژه در حوزهی مذهب) که در اقشار وسیعی از جوامع شهری ما اتفاق افتاده است، اما فرهنگ سنتی و عقبمانده از تحولات عینی جامعهی ایران (که از سوی ساخت قدرت نیز به شدت حمایت میشود)، به ویژه در حوزهی زنان، نفوذ و تاثیری شگرف و دیرپا دارد. برخورد با برج و باروهای این فرهنگ، دقت و ظرافت و صبر و حوصلهی خاصی را میطلبد که از برخوردهای احساسی و شتابزده و سطحی و کمآشنای برخی فعالان جنبش زنان فاصلهی زیادی دارد. به طور عام روشنفکران عمیق و آشنا با این فرهنگ و به طور خاص نواندیشان مذهبی (اعم از زن و مرد) در این راستا وظیفهی تاریخی مهمی را به عهده دارند.
در همین رابطه به زعم نگارنده اینک نواندیشان مذهبی میبایست به تعیین نسبت با متن مذهب- نه مذهب تاریخی که تاکنون عمدتا به آن توجه کردهاند- بپردازند.
به نظر میرسد تحلیل و تدقیق و تعیین نسبت با فقه و روحانیت و اسلام و تشیع تاریخی، اینک به یک سرفصل و سرآمد تاریخی رسیده است (همان گونه که اصلاحات به یک سرفصل و سرآمد تاریخی رسیده!) و برخورد فراپیش در این مسیر تعیین نسبت با «متون مقدس» و «مذهب متن» نه «مذهب تاریخی» است. نواندیشان مذهبی اگر به طور روشمند و پژوهشگرانه بر این چالش غلبه کنند، میتوانند مومنانه بر مذهب خویش بمانند و ضمن توضیحات و تبیینهایی منطقی و باورپذیر هم تفاوت خود را با برخی تفکرات غیرمذهبی و لائیک مشخص نمایند و هم تفاوت خویش را با بعضی بنیادگرایان و اصولگراهای مذهبی که از قضا هر دو بر موارد و عناصر مشترکی از مذهب متن (نه مذهب تاریخی) برای اثبات دیدگاه خود بهره میگیرند. نواندیشان مذهبی نمیتوانند با برخورد گزینشگرانه با متن از توضیح و تبیین موارد مورد استناد برخی لائیکها و بنیادگراها، ولو با اهداف مثبت و مترقی (از جمله به نفع زنان) پرهیز داشته باشند یا طفره بروند. در درون متون مقدس تمامی ادیان که در بستر تاریخی متفاوت با دوران جدید شکل گرفتهاند، عناصری وجود دارد و صداهایی به گوش میرسد که نه تنها نمیتواند به نفع زنان باشد، بلکه مانعی برای کسب حقوق و مطالبات آنان میباشد، همچنان که عناصر دیگری وجود دارد و صداهای متفاوتی نیز به گوش میرسد که کاملاً به نفع زنان است. در بستر تاریخ بسط مذهب نیز این دو صدا چالش جدی در همهی حوزهها (از جمله حوزهی زنان) داشته و دارند. ریشهی تمامی این چالش را نمیتوان به توطئه با انحراف تقلیل داد. اگر نواندیشان مذهبی به این مقوله بپردازند هم خود گامی جدی فراپیش نهادهاند، هم به جنبش عام یاری رساندهاند و هم به طور خاص خدمتی تاریخی و رو به پیش به جنبش زنان کردهاند. فعالین جنبش زنان میتوانند دوستانه اما با سماجت تبیین این چالش را از نواندیشان مذهبی طلب کنند.
به نظر میرسد چه در حوزهی زنان و چه در حوزههای عامتر حقوق بشر، دموکراسی، آزادی، عدالت و... اگر نواندیشان مذهبی رویکرد تاریخی- الهامی (و به عبارتی پارادایمی- الهامی) را جایگزین رویکرد اجتهادی- تاویلی نمایند، فرهنگ خود و فرهنگ جامعهی ما را با برخوردی استعلایی و گسستی- پیوستی نه گسستی صرف در سیری برگشتناپذیر و نه در معرض واپسگرایی و یا عوارض گاه به گاه بنیادگرایانه قرار میدهند. این خود مقولهی دیگری است که بحثی مستقل را میطلبد.
سخن پایانی این که جنبش زنان در ایران نیازمند یک نقد اخلاقی- منشی از خود نیز میباشد. روشنفکران و فعالان سیاسی با این جنبش و تحرک اجتماعی نباید به صورت رمانتیک و غیرانتقادی، برخورد نمایند. همانگونه که در چند دههی گذشته با طبقهی کارگر و جنبش کارگری (جدا از تعیین یا عدم تعیین آن) در ایران برخوردی رمانیتک صورت میگرفت و دفاع از حقوق کارگران به مثابهی دفاع از تکتک افراد کارگر تلقی میشد و برخی از فعالان سیاسی و به ویژه چپ وقتی در طیفهای کارگری با انسانها انضمامی و واقعی کارگر (نه مفهوم انتزاعی طبقهی کارگر) مواجه میشدند، در برخورد با برخی افراد از این طبقه و خصایص فردی منفی که همچون هر انسان دیگری داشتند سرخورده میشدند! آری همان گونه که در میان طبقهی کارگر افراد فرصتطلب، دروغگو، حیلهگر و دو به هم زدن، اعتصابشکن، پیمانشکن نسبت به دیگر دوستان، بیپرنسیب در زندگی فردی و اجتماعی و..... وجود دارد (و البته برعکسش نیز فراوانند) و دفاع از حقوق کارگران به معنای دفاع از تکتک افراد کارگر نیست، در مورد زنان نیز همین مساله مصداق دارد. متاسفانه کوتهبینی، خودمحوری، خودبزرگبینی ، حسادت و رقابت غیراخلاقی، دو به همزنی، دروغگویی و... در بین فعالان جنبش زنان (و به همان شکل در میان مردان روشنفکر و فعال سیاسی و فکری و..) نیز به طور طبیعی و غیرطبیعی وجود دارد. و نباید با هیچ یک از این مقولات رمانتیک و غیرانتقادی برخورد کرد. دفاع از حقوق زنان به معنای دفاع از فردفرد زنان نیست! نقد اخلاقی- رفتاری فعالان جنبش زنان از خود و فضای اخلاقی- رفتاری حاکم بر این جنبش (که البته در مجموع مثبت و سازنده و پیشبرنده اما دارای کاستیهای جدی است)، همانند نقد اخلاقی- رفتاری فعالان جنبش عام دموکراسیخواهی (اعم از مرد و زن) از خود و فضای اخلاقی- رفتاری حاکم بر این جنبش (که باز در مجموع مثبت و سازنده و پیشبرنده اما دارای کاستیهای جدیتری! است) خود میتواند یکی از عوامل رشد این جنبشها، از طریق آسیبزدایی از آن باشد.
اما هر آنچه هست در هر دو جنبش، باید به هر حال با همین آدمها و با همین خصایص زمینی و اجتماعی که داریم، پیش برود. آیا چارهی دیگری هم هست؟ اما شاید اگر به چند نکتهی مطرح شده دقت بیشتری کنیم بتوانیم به آینده نگاه امیدوارانهتری داشته باشیم.