علیاکبر عالمیان
پیروزی قابل پیشبینی باراک حسین اوباما، سناتور 47 ساله ایالت ایلنویز و کاندیدای حزب دموکرات در انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده، با واکنشهای گستردهای در سطح جهان روبه رو شد. این واکنشها به سبب اصالت غیر آمریکایی اوباما نبود؛ چرا که پیش از او مارتین فانبورن- هشتمین رئیس جمهور ایالات متحده- اصالتی هلندی و جان فیتز جرالدکندی- سیو پنجمین رئیس جمهور آمریکا- ملیتی ایرلندی داشت. آنچه موجب توجه و واکنش جهانیان به این پیروزی شد، راهیابی یک سیاهپوست به کاخ سفید از یک سو، و چگونگی پیروزی اوباما در ماراتن نفسگیر این انتخابات از سوی دیگر است.
دلایل پیروزی باراک اوباما
میتوان 4 دلیل عمده را در اقبال مردم آمریکا به یک سیاهپوست کنیایی- آمریکایی مورد تأکید قرار دارد:
1. بیگمان اصلیترین علت پیروزی اوباما را میتوان در عملکردهای جنگ طلبانه و سیاستهای غیر اصولی جرج بوش- رئیس جمهور کنونی آمریکا - جستجو کرد. دوران هشت ساله ریاست جمهوری رئیسجمهور جنگ طلب این کشور را میتوان یکی از سیاهترین دوران حیات سیاسی و اجتماعی ایالات متحده به شمار آورد. به گزارش اشپیگل، در یک نظرسنجی از 197 مورخ، 107 نفر، دوران زمامداری بوش را ناکام دانستند و 61 نفر او را بدترین رئیس جمهور تاریخ ایالات متحده برشمردند پاسخ این نظر سنجی البته کاملاً قابل پیشبینی و منطقی به نظر میرسد. با نگاهی به سیاستهای جنگطلبانه بوش و نتایج این سیاستهای مخرب، میتوان به واقعیت فوق پی برد. او در دوران ریاست جمهوری خود، به بهانه مهار تروریسم، دو کشور مسلمان منطقه را مورد تهاجم نظامی خود قرار داد. وی ابتدا به افغانستان حمله کرد تا به زعم خود، ریشه گروهک افراطی و ضد اسلامی طالبان و جنبش القاعده را بخشکاند؛ اما نه تنها ریشه القاعده و طالبان خشکانده نشد بلکه به گزارش اشپیگل، براساس یکی از نظر سنجیها و به اعتقاد اکثر مردم جهان، عملکرد واشنگتن به تقویت سازمان تروریستی القاعده انجامیده است.
در سایه همین عملکرد، اکنون القاعده در پاکستان و مصر- دو کشوری که بیشترین حجم کمکهای بلاعوض خارجی آمریکا را دریافت میکنند- وجههای به مراتب بهتر از ایالات متحده دارد! آنچه به عنوان نتیجه اقدام نظامی بوش درافغانستان میتوان ذکر کرد، کشتار هزاران افغانی و اشغال چندین ساله این کشور است. در عراق نیز، نئو محافظهکاران کاخ سفید، به بهانه محو تروریسم و نابودی سلاحهای کشتار جمعی، تصمیم به اشغال این کشور گرفتند؛ اما آنچه تاکنون نصیب ملت عراق شده، نه دموکراسی ادعایی جرج بوش بلکه قتل 100 هزار شهروند غیر نظامی، آوارگی بیش از 4 میلیون زن و مرد و کودک و افزایش موج ترور و کشتار در این کشور است. از این رو بیجهت نیست که دولت آمریکا با افزایش رویگردانی و نفرت ملتهای جهان مواجه شده است.
براساس آماری که نشریه معتبر اشپیگل مطرح کرد، غیر از کشورهای آسیایی و آفریقایی که بیشترین خسارتها را از سیاستهای ماجراجویانه بوش دیدهاند، مردم اروپای غربی، ترکیه، و حتی شهروندان کانادا و مکزیک و همسایههای شمالی و جنوبی آمریکا هم او را فردی منفور میدانند. افزایش تنفر ملل جهان از بوش و سیاستهایش موجب شد تا با کاندیدا شدن شخصی که از دو عنصر جذاب بهره میبرد- یکی «رنگ چهره» که به نوعی نماد مظلومیت و همنوایی با افراد رنجدیده جهان است و دیگری «شعارهایی صلحجویانه» - نه تنها بسیاری از مردم جهان به سمت این کاندیدای سیهچهره گرایش یابند، بلکه مردم آمریکا و سیاستمداران و تئوریسینهای پشت پرده کاخ سفید مجاب شدند تا برای جلوگیری از افزایش تنفر ملتها از ایالات متحده، اوباما را برگزینند.
براین علت باید سیاستهای داخلی و غلط بوش را نیز افزود. بدهیهای ملی آمریکا در دوره 8 ساله زمامداری او دو برابر شد و به 10 هزار میلیارد دلار رسید. تعداد آمریکاییهای فاقد بیمه تأمین اجتماعی از 8 میلیون به 47 میلیون نفر افزایش یافت و آمار کسانی که زیر خط فقر زندگی میکنند برای اولین بار از مرز 6 میلیون نفر گذشت. معافیتهای مالیاتی بوش برای ثروتمندترین اقشار جامعه آمریکا موجب شده شکاف طبقاتی در ایالات متحده به سطحی بیسابقه برسد. هر هفته یک درصد از جمعیت آمریکا که بالاترین سطح درآمد را دارند هزار دلار ثروتمندتر میشوند؛ در حالی که 20 درصد از آمریکاییها که در زمره اقشار متوسط دستهبندی میشوند، تنها قادر به پسانداز 5/1 دلار در هر هفته هستند. بر این نابسامانیها باید به بحران بیسابقه اقتصادی آمریکا هم اشاره کرد که چند وقتی است گریبان مردم این کشور را گرفته است. این بحران بیش از هر چیز معلول سیاستهای نادرست بوش و همکاران وی میباشد. کسریهای پیاپی بودجه و کسری تراز تجاری دولت وی در سالهای اخیر که رکورد بیسابقهای را پس از جنگ جهانی دوم به ثبت رساند و همینطور فروریختن ساخص سهام در وال استریت، بحران سخت اقتصادی را برای ایالات متحده رقم زده است.
2. دلیل دیگر پیروزی اوباما را میتوان زیرکی وی در رقابتهای انتخاباتی و استفاده بهینه از تمام فاکتورهای جلب آرا دانست. او نشان داد که به خوبی با جنگ روانی آشنا است و میتواند با ایجاد جوی حساب شده، نظرها را به خود جلب کند، این سیاست در مناظره با مککین و بعدها حمله لفظی و نژادپرستانه وی و خویشتنداری اوباما مشاهده شد. مککین، سعی در ادامه سیاست رندانه جمهوری خواهان در مناظرههای انتخاباتی با رقبای دموکرات خود داشت؛ سیاستی که اینبار با زیرکی اوباما به نفع وی تمام شد رویه کاندیداهای جمهوریخواهان در مواجهه با دموکراتها، تحقیر و تمسخر رقیب بود؛ شیوهای که تا پیش از انتخابات اخیر، همواره با ثمرات مثبت برای آنان همراه بود. در سال 1980 میلادی رونالد ریگان، جیمیکارتر را رئیس جمهوری معرفی کرد که آنقدر درگیر جزئیات و آمار و اطلاعات مختلف است که نمیتواند بحرانهای اقتصادی و سیاسی را به خوبی پشت سر بگذارد. در مناظره معروفی که ریگان و کارتر در سال 1980 میلادی داشتند، ریگان پس از شنیدن استدلال کارتر در مورد مشکلات بخش درمانی کشور، اول لبخند و بعد قهقهه زد و سرانجام با لحن تمسخرآمیزی گفت: «باز که شروع کردی» و با این جمله، ضربه سختی بر اعتبار کارتر زد. این سنت آمیخته با تمسخر، بعدها توسط سایر جمهوریخواهان هم ادامه یافت. در سال 1988 نیز بوش پدر برای حمله به مایکل دوکاکیس، به این سنت آمیخته به تمسخر متوسل شد و او را با لحنی تحقیرآمیز، یک «نخبه گرای لیبرال کمبریجی» معرفی کرد که اصلاً نمیتواند مردم آمریکا را تحمل کند. بوش پسر نیز همین سیاست را در برابر رقیب دموکراتش، الگور، اجرا کرد. بوش با لهجه تگزاسی خود، الگور را مردی مغرور و سرد معرفی کرد که آمار و اطلاعات زیادی در ذهن دارد؛ ولی حتی به اندازه یک نشست هم برای مردم عادی قابل تحمل نیست. توجه به نتیجه مثبتی که جمهوریخواهان از ایجاد این جنگ روانی بر ضد دموکراتها به دست آورده بودند، مککین را مجاب نمود تا با استفاده از حربه «تحقیر» و «تمسخر» آرای مردم را به سمت خود جلب کرده، اوباما را به انفعال بکشاند. اما اینبار او ناشیانه عمل کرد و دقیقاً پاشنه آشیل سردمداران نژادپرست آمریکا را هدف قرار داد. کین و معاونش سارا پیلین، حملات سخت نژادپرستانهای را بر ضد اوبامای سیاهپوست انجام دادند. اما اوباما به جای انفعال و عقبنشینی، با مهارت تمام، یک جنگ روانی حساب شده را راه انداخت و با خونسردی کامل گفت: «مککین به دلیل عدم اقبال عمومی مردم به او در نظرسنجیها عصبانی است» این اظهار نظر به مثابه آب سردی بر پیکره کین و طرفدارانش بود به گونهای که بر خلاف انتظار، به رقم خوردن چهرهای مظلوم از اوباما در منظر مردم آمریکا منتج شد. البته اوباما پیش از این نیز، با استفاده از الفاظ حساب شده، نشان داد که در جلب نظر مردم، مهارت ویژهای دارد. او یکبار در سال 2004 میلادی گفته بود: «نه آمریکای لیبرال داریم و نه آمریکای محافظهکار. ما فقط ایالات متحده آمریکا داریم» این سخن وی بیش از هر چیز بر عرق ملی یک سیاهپوست دو ملیتی صحه میگذاشت تا آنجا که نیویورک تایمز در جولای 2004 در خصوص این سخنرانی اوباما نوشت: «این سخنان، اوباما را به یک شخصیت سیاسی در سطح ملی بدل کرد...» فعالیتهای او در مجلس سنا در طول حدود چهار سال فعالیت، باعث شد تا هفتهنامه cq، او را یک دموکرات وفادار بنامد و نشریه nationl او را لیبرالترین سناتور نام نهد. از این جهت است که میتوان یکی از دلایل پیروزی وی در انتخابات اخیر را مهارت او در استفاده و خلق فرصتهای حساب شده دانست.
3. از جمله عوامل پیروزی اوباما را میتوان «شعار انتخاباتی» وی دانست. «شعار تغییر» هر چند با استقبال مردم آمریکا مواجه شد، اما هیچگاه برای آنان تازگی نداشت؛ چه آنکه تا پیش از این نیز، همواره این شعار مورد استفاده کاندیداهای ریاست جمهوری ایالات متحده واقع شده بود. اولین بار آندرهجکسون در جریان مبارزات انتخاباتی بعد از جنگ 1812 با طرح این شعار به پیروزی دست یافت. این شعار همچنین در سالهای پایانی قرن نوزدهم و در قالب « دوران پیشروی» -- projessive نمود یافت. فرانکلین روزولت نیز در انتخابات 1933 از عزم جدی خود برای تغییر و تحول در ساختار دولت سخن گفت. در انتخابات سال 1960 هم جان افکندی مدعی ایجاد تغییر شد. اوباما نیز در این دوره انتخابات با طرح کردن این شعار که همواره با استقبال مردم آمریکا مواجه شده بود، توانست برگ برندهای را در برابر رقیب خود رو کند. با این همه آنچه این روزها ذهن بسیاری از انسانها بهویژه مردم آمریکا را به خود مشغول کرده، پاسخ به این پرسش اساسی است که اصولاً اوباما در صدد کدام تغییر است و چه برنامههایی را در سر میپروراند؟! آندره جکسون، ساختار دموکراسی آمریکا را تغییر داد. در «دوران پیشروی» روِسای جمهور آمریکا شامل ویلیام مک کینیلی، تئودور روزولت، ویلیام هوارد تافت و دروویلسون که از 1896 تا 1920 بر مصدر قدرت بودند، تغییراتی در ساختار بازار آزاد آمریکا ایجاد کردند و با وضع قوانینی از قبیل قانون ضد کارتل شرمن--shermananti trustact بازار آزاد را از انحصار طلبی عدهای سود جو نجات دادند. فرانکلین رزولت نیز پس از انتخاب شدن به ریاستجمهوری آمریکا جهت مبارزه با رکود بزرگ، یک برنامه اصلاحی به نام «معامله بزرگ- newdel-» تهیه و اجرا کرد. کندی هم برنامههای خود بر محور شعار تغییرات را در قالب «مرزهای نو» new frontiers اجرا کرد. اکنون باید منتظر ماند و دید که شعار تغییر اوباما در قالب کدام برنامه اجرا خواهد شد؟ او اکنون با دو معضل بسیار بزرگ که معلول بیتدبیریهای جرج بوش است، مواجه میباشد. معضل اول، بحران مقبولیت ایالات متحده در میان ملل جهان است که امروزه با توجه به سیاستهای نادرست بوش به ویژه در منطقه خاورمیانه بر شدت تنفر ملتها از این دولت افزوده است. آیا منظور اوباما از ایجاد تغییر، تغییر در سیاستهای کلان ایالات متحده در جهان که شاکله آن در هژمونی سلطهطلبی سران کاخ سفید نمایان شده است، میباشد؟ پاسخ این سؤال کاملاً مشخص است. نمیتوان خوی استکباری را از سران ایالات متحده جدا کرد. شاید رئیس جمهور جدید آمریکا جهت عمل به شعارش دست به یک تبلیغات نمایشی زده و بخشی از نیروهایش را از عراق و افغانستان و... خارج کند ولی قطعاً نخواهد توانست سیطره آمریکاییها بر اقصی نقاط جهان را پایان دهد. معضل دوم، بحران شدید اقتصادی است که به نظر میرسد اوباما مجبور خواهد شد برای حل این بحران، اجرای سیاستهای انبساطی را به جای سیاستهای انقباضی که بسیار مورد علاقه وی است، برگزیند. با این همه بعید به نظر میرسد که این دو بحران بزرگ علیرغم وعده اوباما مبنی بر «تغییر» در سیاستهای کلان آمریکا، سرانجام مثبتی داشته باشد. هر چند او با تبلیغات فراوان و پر هزینه و حتی با استفاده از آرم تبلیغات انتخاباتی خود که نشانگر طلوع خورشید در یک افق به معنای فرا رسیدن روز جدید و خوب برای مردم آمریکا بود، توانست نظر مردم آمریکا را به سمت خویش جلب نماید، ولی بعید به نظر میرسد توانایی انجام این شعار را در مرحله عمل داشته باشد.
4. شاید بتوان یکی از عوامل- هر چند کوچک- پیروزی اوباما را انتخاب تیم قوی انتخاباتی وی قلمداد کرد؛ مسأله مهمی که مککین از آن غفلت ورزید. اوج این مسأله را میتوان در انتخاب معاونان این دو کاندیدا مشاهده نمود. اوباما، جوزف بایدن را به معاونت خود برگزید. بایدن طی 36 سال گذشته همواره در زمره اعضای فعال سنا و از سال 1992 به بعد در کمیته روابط خارجی آمریکا، جایگاه ویژهای داشت. به نوعی میتوان جوزف بایدن را یک سیاستمدار کار کشته در امور سیاسی دانست؛ در حالی که در نقطه مقابل او، معاون مککین، یک خانم بی تجربه بود که تنها مزیت او جوانیاش بود تا به نوعی پیری مککین را پوشش دهد. بایدن توانست با استفاده از فرصتها، فضای انتخاباتی را به نفع اوباما تغییر دهد، در حالی که خانم سارا پیلین بیش از آنکه درگیر مسائل سیاسی و ارائه تز و برنامه باشد، به فضای پوپولیستی و هالیوودی وارد شد و میدان را به رقیب با تجربهاش واگذار کرد. به همین تناسب، ستاد انتخاباتی اوباما و مککین هم تفاوتهای آشکاری با هم داشتند، بهگونهای که وجود مردان کار کشتهتر و با تجربهتر در کنار اوباما برتری و وزن مخصوصی را به حلقه مشاوران او افزوده بود.
آیا «او» میتواند؟
تا حدود 70 روز دیگر کلید کاخ سفید به اوبامای جوان سپرده خواهد شد. بسیاری منتظرند تا ببینند این سیاهپوست فارغالتحصیل دانشگاه هاروارد آیا خواهد توانست به شعارهای خود عمل کند؟ آیا او که طعم تلخ نژادپرستی را چشیده، خواهد توانست از ادامه نژادپرستی جلوگیری کند؟ آیا او به سلطه آمریکاییها در اقصی نقاط جهان پایان خواهد داد؟ آیا او داراییهای بلوکه شده ایران را پس خواهد داد؟ آیا دوران ریاست جمهوری اوباما به دورانی بدل خواهدشد که در آن کشورهای دنیا و به ویژه کشورهای اسلامی از شر دخالتها و لشکر کشیهای ارتش آمریکا رهایی یابند؟ پاسخ به این پرسشها را برژینسکی -مشاور امنیت ملی کارتر و یکی از بزرگترین تئوریسینهای سیاسی ایالات متحده- داده است: «جهان از اوباما انتظار تغییر نداشته باشد» این جمله کوتاه، پاسخ به تمام پرسشهایی است که امروزه ذهن جهانیان را به خود معطوف داشته است. استدلال برژینسکی نیز کاملاً درست است. او معتقد است که: «سیاست خارجی آمریکا مانند یک کشتی بزرگ باری روی آبهای دنیا است که سالها در یک جهت حرکت میکند و خیلی سریع، آنگونه که یک قایق موتوری در حال حرکت است، نمیتوان مسیر آن را تغییر داد». واقعیت آن است که استراتژی کلان آمریکا به ویژه در سیاست خارجی، هیچگاه توسط رئیس جمهور طراحی نمیشود بلکه روِسای جمهور آمریکا مجری سیاستهایی هستند که نهادها و شخصیتهای تصمیمساز آن را طراحی میکنند و در راس این گروه تصمیمساز لابی تندروی صهیونیسم است. خامفکری است اگر گمان شود با آمدن اوبامای سیاهپوست، سیاستهای کلان ایالات متحده به ویژه در مورد جمهوری اسلامی تغییر کند، از این رو باید برای افرادی که با انتخاب رئیس جمهور جدید ایالات متحده به شدت ذوق زده شده و برای او کف و سوت زدهاند و آیندهای درخشان)!( را برای روابط دو کشور نوید دادهاند، تأسف فراوان خورد. اوباما چه پدرش مسلمان باشد و چه خود رنجدیده و ستمدیده باشد اما همچنان مجری سیاستهایی است که دیگران به او دیکته میکنند. از اینرو نباید به هیچ عنوان خواستار تغییرات شگرف در سیاست کلان آمریکاییها بود. به تعبیر روزنامه انگلیسی دیلی تلگراف: «همه روِسای جمهور آمریکا با دستان خون آلود، قدرت را ترک میکنند.» این طبیعت غیر قابل تغییر همه روِسای جمهور آمریکاست.
«او» چه «باما» چه علیه «ما» یک مهره صهیونیستی است
«اوباما» یک مهره مطیع برای صهیونیستهاست؛ چرا که اقتضای سیاست آمریکاییها همین مسأله را میطلبد. انتخاب اوبامای سیاهپوست آن هم در کشوری که مهد نژادپرستی است، حکایت از جریانات پشت پرده مخوف صهیونیستها دارد. هیأت حاکمه ایالات متحده- همانگونه که پیشتر نیز گفته شد -با انتخاب فردی سیاهپوست، در واقع بهدنبال کسب مقبولیت در میان ملل جهان است. به تعبیر پروفسور حمید مولانا: «اوبا نیامده که انقلاب کند، بلکه او را آوردهاند که از انقلاب و عصیان جلوگیری کند. محبوبیت او در اروپا و سایر قارهها تا حدی حیثیت و پرستیژ از دست رفته آمریکا را حفظ میکند» غیر از نفوذ و سیطره لابی صهیونیسم در تمام ارکان حکومت، مواضع اوباما نیز دلالت بر حمایت بیچون و چرا و سرسپردگی وی به صهیونیستها دارد. او بارها حمایت قاطع خود را از رژیم صهیونیستی اعلام کرده است. غیر از این، به گزارش خبرگزاریها، بیش از 80 درصد نامزدهای عضویت در کابینه اوباما وابسته به لابی صهیونیستی «ایپک» هستند. ابراز مودت و بندگی اوباما به صهیونیستها به حدی است که وزارت خارجه رژیم صهیونیستی او را دوست خود خواند و ایهود اولمرت نیز به صراحت اعلام کرد: «یقین دارم اوباما دوستی قوی و مستحکم با اسرائیل خواهد داشت»! اوباما باید مطیع صهیونیستها باشد؛ چرا که در غیر این صورت به سرنوشت رئیس جمهور هم حزب و هم دانشگاهیاش یعنی جان اف کندی دچار خواهد شد. برخی اما معتقدند او موضعی دوستانه با ایران خواهد داشت که با توجه به مواضع وی در قبال ایران این گمانه، اشتباه بهنظر میرسد. اوباما در زمان تبلیغات انتخاباتی خود در اجلاس انجمن روابط عمومی آمریکا و اسرائیل تهدید کرد که: «ایران خطر کاملاً جدی است و هدف من این خواهد بود که این خطر را از پیش پا بردارم». او پس از پیروزی در انتخابات اخیر نیز در جمع خبرنگاران، ضمن تکرار ادعاهای جرج بوش، خواهان توقف فعالیتهای هستهای ایران شد و جمهوری اسلامی را به حمایت از تروریسم متهم کرد. وی البته چندی قبل نیز در واکنش به آزمایش موشک شهاب 3 هشدار داده بود:«ایران بهواسطه برنامه هستهای، دخالت در عراق،حمایت از تروریسم و تهدیداتش علیه اسرائیل، اکنون بزرگترین چالش استراتژیک برای آمریکا در منطقه به حساب میآید.» بهنظر میرسد او هم مانند اسلاف خود موضعی خصمانه بر ضد جمهوری اسلامی اتخاذ کند. از اینرو چه بنا بر تحلیل عدهای، او را دارای مواضع منعطفانهتر در برابر ایران بدانیم -که البته کاملاَ بعید بهنظر میرسد- و چه وی را دشمن شماره یک ملت ایران بدانیم، هرچه باشد او مهره صهیونیستها است.