نادر کریمی جونی
در آستانه دومین سال زمامداری از دومین دوره ریاست جمهوری، جورج بوش رفتاری مبتنی بر تجارب گذشته را به اجرا گذشته است. رئیس جمهوری ایالات متحده در دوره نخست زمامداریاش دو تجربه گرانقدر دولتسازی را پشت سر گذاشته بود و اگر چه ایالات متحده یک بار و در زمان حکومت دموکراتها در بوسنی هرزگوین دولتسازی را به صورت نیم بند آزموده بود اما تقریباً هیچ تردیدی وجود ندارد که رویدادهای حادث شده در افغانستان و عراق به طور کامل- هم از نظر ماهیت و هم از نظر شکل- با آنچه که در یوگوسلاوی سابق اتفاق افتاد تفاوت دارد. از این رو شاید براساس تجربههای پیش گفته، نخستین تجربههای دولتسازی از سوی یک دولت- و نه نهاد بینالمللی- در بروز جنگ جهانی دوم باشد. از این رو کاملاً قابل فهم است که فرآیند دولتسازی تجربههای گران قیمتی برای واشینگتن و نیز همکارانش به همراه داشته باشد. از اظهارات هفتههای گذشته جورج بوش و علاوه بر آن مواضعی که از سوی دستگاه دیپلماسی ایالات متحده اتخاذ شده، چنین استناد میشود که راهبران کاخ سفید ممکن است تصمیم گرفته باشند به جای جبههگیری در برابر تجربیات از آن سود ببرند و مسیر را برای خویش هموارتر از گذشته بنمایند. از جمله این تجربیات آن است که گاهی رفتار یک سرباز دون پایه، حتی یک ابرقدرت را هم نمیتواند با دشواری مواجه سازد و سیاستهای از پیش تدوین شده قدرتها را به هم بریزد. بعد از حوادث زندان ابوغریب و انتشار عکسهایی از بدرفتاری سربازان آمریکایی با زندانیان عراقی، ایالات متحده دریافت که همین رفتارهای به ظاهر ساده، تأثیر منفی جبران ناپذیری بر وجهه و محبوبیت آمریکا داشته است و اگر ایالات متحده برای نفوذ پایدار در جهان برنامهریزی میکند، ناچار است که به این حوادث به ظاهر ساده توجه بیشتری کند. بوش خود و در مصاحبه با شبکه CBS به این نکته مهم اعتراف و تصریح کرده است که نه تنها رویدادهای ابوغریب واشینگتن را شرمنده ساخت بلکه باعث شد تا بسیاری کسانی که میخواستند آمریکا را دوست داشته باشند دچار تردید شوند. مهمتر از آن این بود که این موضوع حربهای مشروع برای مخالفان آمریکا پدید آورد تا با استفاده از آن علیه واشینگتن تبلیغات کنند. اهمیت این اظهارات بوش زمانی بهتر روشن میشود که توجه شود وقتی مطبوعات غربی رفتار سربازان آمریکایی با اسرای القاعده در گوانتانامو را به باد انتقاد گرفته بودند، رهبران آمریکا از رفتار نامناسب سربازانشان ابراز شرمندگی نکرده بودند.
علاوه بر این ایالات متحده اکنون به خوبی دریافته که اگر چه پیگیری اهداف از طریق مجامع و نهاد بینالمللی با صرف هزینه و در مدتی نه چندان کوتاه امکان پذیر است اما اگر قرار است آمریکا قدرت ارشد جهانی باشد و این ارشدیت از سوی رهبران سایر قدرتها تمکین شود، لاجرم آمریکا باید پایبندی خویش به معیارهای بینالمللی را ثبات کند و از دامن زدن به بینظمی بینالمللی احتراز جوید. مثلاً در ماجرای سوریه، واشینگتن تا پایان نتایج اولیه تحقق دتلو مهلیس صبر کرد و از اتخاذ تصمیمهای یک جانبه احتراز جست. درهمین رابطه البته رهبران آمریکا اکنون به اهمیت افزایش همکاران بینالمللی و قرار گرفتن در کنار ملتهای دیگر به خوبی واقف شدهاند. علاوه بر تلاش آمریکا برای ایجاد اتحاد در محور واشینگتن- پاریس در خصوص پرونده سوریه اظهارات اخیر بوش که از همکاری 90 کشور با ایالات متحده درموضوع مبارزه با تروریسم خبر داده بود به روشنی توجه آمریکا را در بهرهگیری از مقبولیت جهانی برای انجام یک اقدام به تصویر میکشد. در این باره اگر چه برخی تحلیلگران تصمیمگیران کاخ سفید را به بهرهگیری از حربههای تبلیغاتی برای در اختیار گرفتن افکار عمومی متهم میسازند اما حتی در صورت صحت این مدعا، چنین حالتی با رفتار ایالات متحده پیش از اشغال عراق که مبتنی بر بیتوجهی به اعتراض ملتها ودولتها بود، تفاوتی اسیاسی دارد. دیگر تجربه ارزشمند برای واشینگتن که از دولت سازی در دو کشور عراق و افغانستان ناشی شده آن است که تحریمهای اقتصادی، آن هم به شیوه سنتی دیگر سلاح اطمینان بخشی محسوب نمیشود. تحریمهای اقتصادی که سلاحی بر جای مانده از جنگ سرد است نه فقط به خاطر بروز فساد در تمهیداتی مانند برنامه نفت در برابر غذا بلکه بدان علت که تحریمها در بهترین حالت تنها به فقیرتر شدن شهروندان میانجامد و تاثیری در مورد پیگیری برنامههای حکومتی در بر ندارد مورد انتقاد شدید قرار گرفته است. در این باره استراتژیستها میگویند که تحریمهای اقتصادی در بهترین حالت تنها اقتصاد اجتماعی را مورد هدف قرار میدهد و تجربه اقتصاد اجتماعی را مورد هدف قرار میدهد و تجربه عراق نشان میدهد که با گسترش فقر در جامعه و در میان شهروندان مهمترین مسئولیت ایالات متحده بعد از فروپاشی دولت هدف به جای دولتسازی سیر کردن و شاغل نمودن جمعیت فقیر و گرسنه کشور اشغال شده است.
افزون بر این تنشهای خطرناک قیمت نفت و تاثیر مخربی که این تنشها بر اقتصاد آمریکا باقی میگذارد، رهبران کاخ سفید را برای کاهش میزان وابستگی آمریکا از طلای سیاه تحت فشار گذاشته چنان که اکنون حتی آژانس بینالمللی انرژی که دور از تنشهای نفتی دهه، هفتاد به وجود آمده نیز کارایی خویش را از دست داده است. به این دلیل تصمیمگیران آمریکایی همان طور که بوش در سخنرانی سالانه خود در کنگره تاکید کرد، میخواهند تا سال 2025، 75 درصد از میزان فعلی سوختهای فسیلی در آمریکا را کاهش دهند. بدینترتیب واشینگتن اراده کرده است که خود را از اعتیاد به نفت خلاص کند تا قدرت مانورش در چانهزنیهای بینالمللی و نیز تواناییاش برای تغییر ساختار مناطق جغرافیایی به ویژه در خاورمیانه افزایش یابد. اظهارات مقامات آمریکایی مبین آن است که هراس شهروندان آمریکایی از افزایش جهشی قیمتهای نفت به سلاحی علیه سیاستهای کاخ سفید تبدیل شده و اگر آمریکا درصدد پیاده کردن اهداف استراتژیک خود در جهان است میباید این سلاح را تا حدامکان بیاثر سازد. با این همه رفتار آمریکا در یک نقطه حیاتی دچار اشکال است؛ در واقع از اصرار واشینگتن برای اجرای طرح خاورمیانه برزگ، اعمال فشار برای ترویج دموکراسی مدل آمریکایی و یک جانبهگرایی کاخ سفید در تدوین راهبردهای جهانی میتوان دریافت که نومحافظهکاران آمریکایی هنوز این باور را نپذیرفتهاند که تعیین سرنوشت جزء حقوق ذاتی و لاینفک یک جامعه است و هیچ قدرت یا ابرقدرتی نباید آن را نادیده بگیرد.