رضا خجسته رحیمی
تشکیل «جمعیت آبادگران جوان» در مقام یک حزب شناسنامهدار را به فال نیک گرفت؛ چه اصولگرایان مستقر در این حزب سیاسی بداند که قدم در چه مسیری گذاشتهاند و چه آنکه از مقتضیات این تصمیم و انتخاب بیخبر باشند. سیاستمداران آبادگر در سخن و حرف و حدیث آنچه میگویند از جنس اصولگرایی است. اصولگرایی نیز نه صرفاً اعتقاد به یک مجموعه از اصول مشخص است که چنین اعتقادی لازمه هرگونه مرزبندی با «نسبیگرایی مطلق» است و نسبیگرایی مطلق نیز در عرصه سیاست آنچنان که دیدهایم و میدانیم به بیاخلاقی سیاسی میانجامد. اصولگرایی به مثابه اعتقاد به اصولی مشخص و التزام به یک پرنسیب سیاسی نه تنها مفید که لازمه هر فعالیت سیاسی است. اما اصولگرایی اصولگرایان ایرانی از جنس دیگر است که در منظومه فکری این سیاستمدان، اصولگرایی نسبتی با همان «بازگشت به خویشتن» دارد و«بازگشت به اصل» بازگشتی که اساس آن پیاده شدن از قطار تجدد است و مدرنیته و حکایت از رویارویی با نسخه تجدد دارد و سرپیچی از قاعده زمان. آنچه اما این سنخ از سیاستمداران را به آزمون فرا میخواند و توفیقشان را به محک میگذارد، رویارویی آنان با واقعیتهای سیاست روزمره است، در دنیایی متجدد شده.
پایی که به درون تاریخ و عرصه واقعیت بگذاریم، آنگاه باید دید که دست تقدیر و تحمیل، بازی سیاست را به چه ترتیب سامان میبخشد. چه بسیار تصمیمهایی که به رغم نیت و خواست مطرحکنندگانشان، زمانی که به آزمون و عمل درآمدهاند رنگ و بویی دیگر گرفتهاند و چرخ تاریخ را در مسیری خلاف تصور آنان به چرخش درآوردهاند. ورود به یک حزب سیاسی و به تبع آن پذیرش قواعد تحزب به مفهوم قرارگیری در موقعیت و مرحلهای از تاریخ است که متجدد و مدرن مینامندش، اما طنز تاریخ آنجایی رخ مینماید که سیاستمدارانی با تاکید بر «بازگشت به اصل» و اصولگراییای از این دست اینچنین از «اصل» متعلق به گذشته فاصله میگیرند و خود را با واقعیتهای دنیای جدید رو به رو میسازند. بدینسان درگیری اصولگرایان با واقعیت پیش روی و ملازمات حکومت داری و سیاست ورزی مدرن، خودگویی بهترین داروی شفابخش در برابر «بازگشت به اصل» است و در چنین مواجههای است که «هر آنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود.» اصولگرایان با قرار گرفتن در موقعیت جدید و مواجهه با حکمرانی و سیاستورزی مدرن با ضرورتهای واقعگرایی و پراگماتیسم رو به رو خواهند شد و البته این نیز خود مرثیهای بر اصولگرایی است.
مبتنی بر چنین تحلیلی بود که برخی تحلیلگران آیندهنگر، پیروزی احمدینژاد در انتخابات ریاست جمهوری را نیز خالی از فایده برای تحولخواهی و اصلاحات در ایران ندانستند و از فایدههای این اتفاق سخن گفتند. چرا که احمدینژاد در مقام یک سیاستمدار اصولگرا، در مواجهه با سرد و گرمهای سیاست، سرانجام این پیام را به اردوگاه اصولگرایان مخابره خواهد کرد که حکومتداری در عصر مدرن چندان با مقتضیات «بازگشت به اصل» نمیخواند. اصولگرایان ایرانی در سخن، همچنان سودای دوران انقلاب را در سر دارند و در اندیشه گذشته از دست رفتهاند. آنچنان که از درون نشست خبری اعلام موجودیت حزب «جمعیت آبادگران» نیز هنوز سخنانی به گوش میرسد که از ترجیح رادیکالیسم انقلابی و اولویت فضای حاکم بر کشور در سالهای پس از انقلاب نسبت به فضای کنونی حکایت میکند. با این حال و اگر چه آنها همچنان از «گذشته از دست رفته» سخن میگویند اما از سوی دیگر مجبور به پذیرش قواعد حزبی در دنیای جدید میشوند. در اندیشه صدور اندیشه خود به جهان هستند و از دیگر سوی پذیرای قواعد جهانی هم میشوند و به نسخههای جهانی شده عمل میکنند.
از حکومت اسلامی سخن میگویند و مشروعیت از بالا اما بیش از پیش در اندیشه نو کردن خود و به کارگیری اصول تبلیغاتیاند تا که مقبولیتی مردمی را از آن خود کنند و از رای مردم غافل نمانده باشند. اصولگرایان ایرانی اما آخرین لایههای سیاسی در هسته قدرت جمهوری اسلامی هستند که بدینسان با شعار اصولگرایی – و البته آهسته و ترسان- پا در مسیر واقعگرایی و پراگماتیسم میگذارند. پیش از این دیدیم که چپاندیشان مذهبی آن گاهی که لباس اصلاحطلبی به تن کردند چگونه از اصول پیشینیشان فاصله گرفتند و انتخابهایشان- به اجبار- رنگ و بوی زمانه گرفت. آنها از اندیشه خودی و غیرخودی گذر کردند و شعار «ایران برای همه ایرانیان» را سردادند و سپس با چالشها و ضرورتهای طرح این شعار نیز روبهرو شدند و در گذر زمان، اندیشههای گذشته را، «دود» کردند و به «هوا» فرستادند. حالا نوبت به اصولگرایان مستقر در جبهه مقابل رسیده است که با تشکیل یک حزب سیاسی از مقام یک ناظر تبدیل به یک کنشگر سیاسی شوند و از بیرون تاریخ، پایی به درون تاریخ بگذارند. زمانه اما همچنان که گفته شد سرد و گرم خود را به این سیاستمداران اصولگرا نشان خواهد داد، همچنان که این روزها دولت منتسب به آنها نیز با هزینههای اعتقاد به اندیشه «بازگشت به اصل» در عرصه حکومتداری مدرن آشنا شده است.
سیاستمداران آبادگر، با پذیرش ورود به عرصه تحزب و تشکیل یک حزب سیاسی، خود را برای پذیرش بسیاری اصول دیگر نیز باید آماده سازند و چه بسا این بازی چندان مطابق با خواست آنها- اندیشههایی که سودای گذشته را دارند- میسر نیفتد. «حزب» ابرازی است در جهان جدید و آنان که لباس تحزب بر تن میکنند، به اجبار و تحمیل شرایط، باید که خود را در این شمایل جدید بیارایند. اصولگرایان ایرانی آن گاهی که از اندیشه تحزب سخن بگویند و حزبی را تشکیل دهند، انتخابات آزاد و رقابتی را هم باید بپذیرند. جالب اما آنجاست که آن لایههایی از اصولگرایان در اندیشه تشکل حزبی سیاسی به نام «جمعیت آبادگران» فرو رفتهاندکه پیش از این در محفلی و هیاتیترین شمایل ممکن به سیاستورزی مشغول بودهاند. حال اما آنان دیگر نمیتوانند در چارچوب گذشته به دنبال برگه رای باشند. باید در برابر هواداران خود پاسخگو باشند و دیگر نه به دنبال صرفاً مشروعیت قدسی که در اندیشه مستحکم کردن پایههای عرفی خود باشند. حزب سازی و رو به رو شدن با برگه رای ملازماتی دارد و بازگشت به اصل و مخالفت با جمهوریت مدرن، ملازماتی دیگر. قرار گرفتن در موقعیت سیاست ورزی و حکومت داری مدرن، هر آنچه سخت و استوار است را دود میکند و به هوا میفرستد. گویی پایان دوران اصولگرایی نزدیک است.