معصومه طاهری
اخیراً فیدل کاسترو رهبر کوبا اعلام کرده که حاظر است به فقرای ایالات متحده کمک کند و رئیسجمهور ونزوئلا نیز اظهار داشته «مصمم است به مردم فقیر آمریکایی یک وعده غذای گرم و مجانی هدیه نماید.» این پیشنهادها حتی اگر به قصد تمسخر و جبران سالها تحمل حقارت و تحمیل مشی و اندیشه بیان شده باشند باز هم نشان از وقوع تحولاتی غیرقابل باور در جهان به خصوص در کشورهای در حال رشد دارند. فراموش نکنیم این جملات خطاب به کشوری گفته میشود که پس از جنگ دوم جهانی یکهتاز عرصه بینالملل به شمار میرفت و تنها پیروز میدان بود.
«هری ترومن» رئیسجمهور وقت آمریکا در اجلاس مشترک کنگره در 12 مارس 1947 (اندکی پس از اختتام جنگ دوم جهانی) در یک سخنرانی مهیج اعلام کرد: «سیاست ایالات متحده بایستی حمایت از مردم آزادهای باشد که در برابر سلطهجویی اقلیتهای مسلح یا فشارهای خارجی مقاومت میکنند.» بنابراین کنگره آمریکا اعتباری حدود 400 میلیون دلار تصویب کرد تا درخواست ترومن به مرحله عمل نزدیک شود. از این مقطع ایالات متحده با اتخاذ دکترین «تحدید نفوذ» (Com taimment) نقش جدید خود را در رابطه با مسائل نظامی و اقتصادی در مناطق حساس و ژئوئوپولتیک دنیا آغاز کرد و عملاً از دکترین سنتی مونرو1(1823) فاصله گرفت.
تهدید نفوذ سیاستی بود در مقابل فشار کمونیسم در جهان به خصوص در مدیترانه شرقی، جنوبشرق آسیا، حوزه دریای کارائیب، جنوب آفریقا، شرق اروپا و... مناطقی که انگلستان به دلیل ضعف اقتصادی ناشی از خرابیهای جنگ قادر به حضور نبود و چشمپوشی کرده بود. با توجه به بهرهگیری از دکترین ترومن به جهانیان ثابت شد که چگونه رئیسجمهور میتواند سیاست خارجی کشور را در مسیری قرار دهد که کنگره عملاً و اخلاقاً قدرت مخالفت با آن را نداشته باشد.
دوران جنگ سرد از 1947 آغاز میشود و عملاً جهان به دو نیمکره ژئواستراتژیک غرب و شرق تقسیم میشود. بسیاری از کشورهای جهان به خصوص کشورهای منطقه حاشیه پرده آهنین نظیر خاورمیانه و هلال خارجی همانند شرق آسیا، جنوب اقیانوس هند، آمریکای مرکزی و... به سمت یکی از اردوگاهها متمایل شدند و در حلقه آنها جای گرفتند. به عنوان مثال در خاورمیانه، ایران و عربستان به اردوگاه غرب پیوستند و عراق و سوریه به اردوگاه شرق جذب شدند. مورتون کاپلان دوران جنگ سرد را به دو قطبی سخت (تا 1955) و دو قطبی سست (انعطافپذیر) تقسیمبندی میکند و معتقد است سیاست مهارسازی یا تحدید نفوذ ایالات متحده به تدریج به سوی سستی و تعامل گرایش یافته.
محتملاً میتوان اظهارنظر کاپلان را با توجه به رویدادهایی همانند بحران موشکی کوبا 1962، جنگ ویتنام 1969، اشغال افغانستان توسط شوروی 1979 که به درگیری ابرقدرتها نینجامید تایید کرد. آنچه مسلم است در دوران جنگ سرد دنیا در نوعی توازن قوا به سر میبرد و دیدگاههای سیاسی با ابزار نظامی گره خورده بود. سال 1989 در واقع پایان قرن بیستم از دیدگاه ژئوئوپولتیک به شمار میآید. از این تاریخ (اوایل دهه 1990) دیدگاههای انسانی با ابزار اقتصادی و در یک فضای جهانی پیوند یافتند و به تدریج رویکردها متحول شدند.
اولین گام در این رابطه تخریب دیوار برلین بود که نشانی سمبلیک از جداسازی دو اردوگاه شرق و غرب به شمار میرفت و با فاصلهای اندک فروپاشی شوروی سوسیالیستی موجب شد کشورهای اقماری بلوک شرق استقلال یابند و از این مجموعه عظیم تنها سرزمین روسیه باقی بماند. بعضی از دانشمندان اعتقاد دارند همانگونه که غرب قطار انقلاب سوسیالیسم را با سرنشینی شخص لنین و اندک طرفدارانش به شرق روانه کرد و انقلاب اکتبر 1917 را انسجام و توالی بخشید خود با مشاهده رشد و توسعه ارضی و نشر افکار و ایدئولوژی کمونیسم آن را متوقف کرد و تبدیل به سرزمینی محدود با مشکلات بیشمار ساخت.
«شائول بیکوهن» 1973 در کتاب خود با عنوان «جغرافیا و سیاست در دنیای از هم گسیخته» جهان را تقسیمبندی و پیشبندی کرد به زودی قدرتهای درجه دوم و سوم از نظام جهانی پدیدار خواهند شد، کشورهایی مانند ایران، هند، برزیل، نیجریه، مصر به همراه 24 کشور دیگر در این تقسیمبندی قرار گرفتند. آنچه ایالات متحده را پس از فروپاشی شوروی شگفتزده کرد بر هم خوردن معادلات سیاسی این کشور مبنی بر جهان تکقطبی بود. با وجود احتمالات زیاد و متکی بر تمرکز قدرت جهانی در محدوده ایالات متحده آمریکا، این تفکر عملی نشد و قدرتهای درجه 2 و 3 در جهان آغاز به رشد و نشو و نما کردند.
تصور ایالات متحده بر این پایه بود که یک بار دیگر دکترین ترومن در عرصه نظام بینالمللی تکرار خواهد شد و دایره کمکهای اقتصادی ایالات متحده ضمن گستردگی به سوی شرق و اوراسیا به هارتلند (قلب جهان، مکیندر) راه خواهد یافت و این بار آسیای مرکزی و قفقاز، ورشکستگان اقتصادی و سیاسی جایگزین اروپای غربی شکستخورده، سال 1947 خواهند شد لیکن واقعیات به گونهای متفاوت خود را عرضه کردند. روسیه توانست با سرعت خود را با وضعیت جدید انتطباق دهد و از باقی مانده نفوذ خود در کشورهای نو استقلال مشترکالمنافع (CIS) بهرهگیری و نقصانها را تا حدودی ترمیم و جبران کند.
در شرق آسیا، جنوب اقیانوس هند و جنوبشرق آسیا حضور کشورهایی با متغیرهای ژئوپولتیک ممتاز در عرصه بینالمللی مطرح شدند. چین، هند، ژاپن به عنوان قدرتهای منطقه به سمت و سویی گرایش یافتند که آمریکا به آن صورت انتظار نداشت. در مجموع میتوان اذعان کرد ایالات متحده در دو بعد سیاسی و اقتصادی با مشکلاتی مواجه شد، حتی عربستان صعودی به عنوان تأمین کننده نیازهای مالی دهه 1970 غرب (پس از خروج انگلستان از خلیج فارس) فاکتورهای اعتمادسازی را کمرنگ کرد و انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 به نقش ژاندارمی و نظامی ایران در منطقه پایان بخشید و استراتژی دو ستونی، موازنه قوا و مهار دوجانبه ایالات متحده در مرحله گذار به تغییرات بنیادین در منطقه نینجامید.
مطمئناً حمله ایالات متحده به افغانستان (7 اکتبر 2001) و به عراق (20 مارس 2003) در همین راستا صورت گرفت لکن به دلیل تسلط تدریجی جو جدید در فضای جهانی، ایالات متحده به اهداف مورد نظر خود در این رابطه تا امروز دست نیافته و حضور نظامی اهداف مورد نظر را در مناطق فوق در پی نداشت. آنچه ژئواستراتژیستهای آمریکایی را به تفکر واداشته انطباقناپذیری سیاستگزاریهای این کشور با عرصههای جهانی است. آیا دلیل این ناهماهنگی را میتوان در ناکامی تفکرات اقتصادگرایانه با ابزارهای نظامی ذکر کرد؟ آیا در حاکمیت ژئواکونومیک نیاز به ابزارهایی از جنس خودش وجود دارد؟
آنچه مسلم است در فضای موجود جهانی ابزار نظامی، زنگ زده و کم برش به نظر میرسد. تجربه سالهای اخیر ثابت کرد که چین پرجمعیت و ظاهراً پرمعضل میتواند از طریق صادرات البسه و پوشاک بازار غرب به خصوص آمریکا را تحت تأثیر قرار دهد و مطمئناً ایالات متحده با ابزار نظامی قادر به مقابله با تهدیدات جدی در این رابطه نخواهد بود. آنچه امروز کشورهای در حال رشد میتواند بهگونهای مطمئن کمک کند حس اعتماد به نفسی است که در سایه نیاز غرب به منابع اقتصادی و متغیرهای ژئوپولتیکی موجود در این کشورها سبب میشود.
پایداری ایران در استفاده صلحآمیز از فناوری هستهای و پافشاری بر روی مواضع برحق خود، پیروزی جنبش حماس در همه پرسی سرزمین فلسطین، مواضع قابل اعتنای سوریه در رابطه با فشارهای سیاسی غرب، استواری رئیسجمهور ونزوئلا در مواجهه با دکترین غرب و در رأس آن ایالات متحده حاکی از تحولاتی شگرف و باورنکردنی است که در جهان در حال وقوع است. با توجه به روندی که بر این تحولات حاکم گشته میتوان امیدوار بود در سالهای آتی مسائل به نفع سرزمینهای تولید کننده منابع اقتصادی تغییر جهت دهند و پتانسیلهای بالقوه و قابل توجه این کشورها در راستای منافع مردم این سرزمینها به صورت بالفعل درآمده و با ترکیبی منصفانه منابع اقتصادی آنها مورد معامله قرار گیرند.
به عنوان مثال در حال حاضر 65 درصد ذخایر نفتی و 40 درصد ذخایر گازی جهان در خلیجفارس است. به تعبیر دیگر کشورهای منطقه خلیجفارس تنها کشورهایی هستند که به طور متوسط تا 80 سال دیگر نفت دارند. مصرف روزانه نفت در جهان نیز در حال حاضر حدود 75 میلیون بشکه در روز است. این احتمال وجود دارد که بعد از سال 2020 م هشتاد درصد کشورهای تولید کننده فعلی نفتی برای عرضه نداشته باشند. با این وجود عربستان، ایران، امارات متحده عربی، عراق و کویت تا سال 2080 نفت دارند.
پیشبینی شده نفت ایالات متحده تا سال 2015 به اتمام میرسد، بریتانیا پنج سال و نروژ 9 سال دیگر نفت دارند، بنابراین تحلیلگران نفتی از هماکنون احتمال میدهند که در سال 2030م هفتاد درصد نفت دنیا توسط خاورمیانه تامین خواهد شدو منطقهای به وسعیت شش میلیون کیلومتر مربع سرنوشت 12 میلیارد نفر جمعیت آینده جهان را رقم خواهد زد. بدینترتیب «خاورمیانه قلب تپنده جهان خواهد بود و مالک این نقطه از جهان مالک کل جهان است.»
علاوه بر نفت وجود چهل درصد گازجهان درمحدودهای که بخش اعظم آن در اختیار ایران است (دومین پس از روسیه) به جذابیت منطقه میافزاید. بنابراین خلیج فارس منطقهای مهم برای ثبات اقتصاد جهانی است و هر گونه تغییری در آن بر امنیت جهان تاثیرگذار خواهد بود. چنانچه منابع اقتصادی دیگر کشورهای در حال رشد را هم مطالعه کنیم به این نکته مهم پی خواهیم برد که این کشورها مالک بخش قابل توجهی از منابع اقتصادی جهان هستند و میتوانند با اتخاذ سیاستگزاریهای صحیح و مبتنی بر منافع ملی سکان بسیاری از مسائل را در جهان در اختیار داشته باشند و اجازه ندهند حاکمیت و مالکیتشان به خطر افتد.
مهمترین نکته بهرهگیری از فرصت محوری است، میتوان با درایت و تدابیر دوراندیشانه بسیاری از تهدیدها را نیز به فرصت تبدیل کرد. شرایط امروز دنیا بهگونه ای است که برگهای برنده در دست کشورهایی است که منابع مورد نیاز غرب را در اختیار خود دارند و با اتحاد و همبستگی نباید اجازه دهند قدرتهای غربی تصمیمگیرندگان نهایی باشند. آنچه مسلم است روند فضای جهانی به نفع کشورهای در حال رشد و قدرتهای درجه 2 و 3 پیش میرود و اقتدار و تواناییهایی که سالهای متمادی سرکوب و یا در نطفه و آغاز نشو و نما از بین رفتهاند با بهرهگیری از شرایط جدید میتوانند رشد کنند و خود تصمیمگیرنده باشند.
چنانچه استراتژیستهای آمریکایی، جامعهشناسی سیاسی و فرهنگشناسانهای حتی متوسط داشته باشند به خوبی درمییابند که اظهارنظرهای فیدل کاسترو رهبر کوبا و رئیسجمهور ونزوئلا آنچنان هم دور از ذهن و محال نیست و با روند کنونی جهان و نیاز روزافزون غرب به منابع اقتصادی کشورهای در حال رشد همچنین معضلات پیچیده اجتماعی آنها از جمله بیکاری، فقر، شکاف عمیق طبقاتی، اعتراضهای مردمی، مشکلات عدیده اجتماعی و اخلاقی و... که همواره توانایی و پیشرفت را در غرب تهدید میکنند پیشنهاد کمکرسانی کشورهای در حال رشد به ایالات متحده آمریکا و پذیرفتن آن کاملاً غیرمحتمل به شمار نمیآید.