سلیمان حیدرپور
اجلاس تهران یک ناظر پشت صحنه دارد که با حساسیت تمام گردهمایی 5 قدرت ساحلی حوزه خزر را تعقیب میکند. قدرتی که گر چه ناوگان نظامی خویش را برای تسلط بر حوزه غرب آسیا و خاورمیانه گسیل کرده است اما هنوز آسیای مرکزی و قفقاز در کانون علاقه آن قرار دارد و همه بازوهای اقتصادی و سیاسی آن هنوز در حوالی خزر درگیر رقابتی سخت برای گرفتن سهم از انرژی و اقتصاد منطقه هستند.
اجلاس تهران از منظر آنهایی که تاریخ 2 دهه این منطقه را روی صفحه شطرنج رقابت قدرتهای جهانی تعقیب کردهاند یک مفهوم آشنا دارد و آن اینکه حضور سران منطقه پای سفره ضیافت تهران نشانهای از تغییر آرایش سیاسی در این منطقه است.
منطقه آسیای مرکزی و قفقاز پس از فروپاشی شوروی به بزرگترین میدان رقابت قدرتهای سیاسی – اقتصادی منطقه و جهان تبدیل شد. رقابتی که به درستی بازی بزرگ و یا پروژه قرن نام گرفت. بنابراین اکنون هر اتفاقی در جغرافیای سیاسی این منطقه با عیار سود و زیان بازیگران و سرمایهگذاران این پروژه سنجیده خواهد شد. از این نگاه مسأله اصلی ناظران آمریکایی در ارزیابی اجلاس تهران این نیست که ساحل نشینان خزر چه طرح و نظام حقوقی با اقتصادی را برای این حوزه آبی میریزند. بلکه آنها جملگی به این پیامد سیاسی اجلاس میاندیشند که این نشست در سطحی فراتر کدام بخش از ترتیبات سیاسی مطلوب آمریکا در این منطقه را بر هم خواهد زد.
اجلاس تهران از این نظر دارای یک ویژگی ژئوپلیتیک است و به دلیل این خصلت نمادیناش در کنار سلسله اجلاسهای مهمی قابل تحلیل است که با حضور سران و بلندپایگان این منطقه در ماههای اخیر در 2 پایتخت آسیای مرکزی یعنی بیشکک (اجلاس گروه شانگهای با حضور 3 قدرت ایران و چین و روسیه) و اجلاس سه گانه در شهر دوشنبه (باحضور پوتین و رهبران جمهوریهای شوروی سابق) برگزار شد.
این گردهماییهای پیاپی که هر کدام به مجموعهای از پیمانها و معاهدات اقتصادی و سیاسی میان دولتهای منطقه منجر میشود باب یک پرسش بزرگ را میگشاید که چه اسباب و عللی سران منطقه را به ورود در این ترتیبات نوین همکاری منطقهای مصمم کرده است؟
این سؤال از آن جهت شایسته تأمل است که پایه استراتژی آمریکا در بازی قرن بر به هم زدن توافقهای دو جانبه و چندجانبه کشورهای این منطقه استوار شد و دیپلماسی واشنگتن توانست در یک دهه دوران خلأ و بلاتکلیفی جمهوریها بسیاری از سازمانها و ائتلافهای منطقهای را از حیز انتفاع ساقط سازد و برخی از آنها را تا مرز انحلال پیش ببرد.
بنابراین حتی اگر میهمانان بلندپایه تهران به زبان نیاورند اجلاس اکنون خزر نشانه یک رویکرد تازه در دیپلماسی این منطقه را در بردارد و سرفصلی تازه در رقابتهای راهبردی قدرتها و بازیگران بزرگ این منطقه میگشاید. نکتهای که در توصیف این رویکرد تحلیلگران غربی نیز این روزها با صراحت بیان میکنند آن است که پدیده موج نوین همگرایی منطقهای محصول و نتیجه مجموعهای از حوادثی است که این سالها در روابط این جمهوریها با طرفهای اروپایی و آمریکایی رخ داده است. حتی شتاب و شدت تلاش این دولتةا در تحکیم حلقههای دوستی دوجانبه و چند جانبه را با ضرباهنگ ناامیدی این کشورها از شرکای آتلانتیکی ارزیابی کرد.
بنابراین منطقه آسیای مرکزی و قفقاز آبستن حوادث است حوادثی که با وجود اهمیت تاریخیشان متأسفانه زیر غبار بحرانیهایی مانند جنگ عراق و افغانستان هنوز چنان که شایسته است مورد توجه محافل سیاسی واقع نشدهاند. برای رؤیت درست سیمای در حال دگرگونی این منطقه باید تأملی دوباره در پروژه قرن داشت و موج رقابت بزرگی که از فروپاشی شوروی تاکنون بر سر منابع عظیم اقتصادی این منطقه در گرفت را محل کاوش قرار داد.
گسیل کاروان اقتصادی غرب به شرق
سرگذشت 16 سال روزهای پر از التهاب منطقه آسیای مرکزی را فقط میتوان با افسانه جویندگان طلا به یاد آورد. امپراتوری که دومین گنجینه عظیم ثروت و انرژی جهان را در چنگ داشت از هم پاشیده بود و ارثیه بی حد و حصر او در سرزمینهای ماوراءالنهر صاحبان ثروت و صنعت را از چهار گوشه جهان به این منطقه کشانده بود.
در فردای فروپاشی شوروی منطقه آسیای مرکزی و قفقاز به قلب ژئوپلیتیک جهان تبدیل شد. این مفهوم پایه و اساس نگاه مردان غرب به این منطقه را شکل داد. آمریکاییها درست به همان اندازه که متفکر پرآوازهشان،مکیندر در نظریه hartland با نقاط قلب جهان توصیه کرده بود همه ابزارهای قدرت تکنولوژیک و مالی و سیاس خویش را وارد این منطقه کردند. آنها در میدانی بیرقیب و سرشار از منابع هیدروکربن جهان وارد شدند که 153 میلیارد بشکه نفت و 2688 تریلیون فوت گاز جهان را در خود جای داده بود. در میان جمهوریها بیش از همه 2 جمهوری قزاقستان و آذربایجان میدان آزمون این سیاست واقع شدند. این 2 جمهوری که بیشترین سهم را مواهب انرژی بده بودند با کنسرسیونی از سرمایهگذاران از همه کشورهای اروپا و آمریکا روبهرو شدند. با نگاه به لیست بلند شرکتهایی که آن روز در صف امضای قراردادهای طلایی با قزافستان یا باکو قرار گرفتند میتوان دریافت که هیچ شرکت و کمپانی نفتی با سرمایهگذاری در غرب نبوده که سوار قطار پروژه قرن نشده باشد. در اینجا به یادآوری 2 نمونه بسنده میکنیم:
در قزاقستان با 9 میلیارد بشکه نفت خام و 65 تریلیون فوت مکعب گاز شرکت آمریکایی شورون در منطقه نفتی تنگیز 1/5 میلیارد دلار شرکت بریتیش گاز و اجیپ ایتالیا با 5 قرارداد به ارزش 5 میلیارد دلار و در منطقه زرخیر کارا شاگاناک و شرکت الف و نفت و گاز فرانسه به کشف واکتشاف نفتی پرداختند.
دومین فاز پروژه قرن در حوالی خزر یعنی باکو کلید زده شد. جمهوری آذربایجان چنان که سیاستگذاران خود آمریکا گفتهاند دارای ارزش فوقالعاده سیاسی و اقتصادی برای آمریکا و غرب بود اغلب غولهای اقتصادی و سرمایهگذاران اروپایی و آمریکایی در میادین نفتی آذربایجان اردو زدند. در نظر بازیگران بزرگی همچون بریتیش پترولیوم،اکسون موبیل، شورون یا کونوکو و ... در واقع این جمهوری قفقاز و پایتخت نامی آن به دریچه ورود به دنیای ناشناخته دومین مرکز هیدروکربن جهان تبدیل شد.
به این ترتیب بزرگترین قراردادهای انرژی در کنار قزاقستان با جمهوری آذربایجان به امضاءرسید که در رأس این قراردادها طرح خط لوله باکو-جیهان نشسته است. طرحی که نام طرح قرن بر پیشانی آن ثبت گردید. این طرحی بود که در واقع بزرگترین تغییر را در مسیر تحولات انرژی و ژئوپلیتیک منطقه و جهان پدید آورد. قرارداد مذکور غرب را به یکی از آرزوهایش در محدود کردن دامنه نفوذ ایران وروسیه نزدیک ساخت. همه تلاش آمریکا و اروپا در این برهه معطوف به این شد که در ایامی که روسیه درگیر بحرانهای داخلی بود و کشورهای نوپدید آسیای مرکزی و قفقاز در پی یافتن منابع تأمین نیازهای مالی و تکنولوژیک بودند سیطره خویش را بر این کانون ثروت وانرژی حکمفرما سازد.
پروژه لیبرالیزه کردن آسیای مرکزی و قفقاز
ترکیب کاروان اعزامی غرب به آسیای مرکزی فقط شرکتها یا کمپانیهای اقتصادی نبودند. این گروه غولهای صنعتی و تکنولوژی را مجموعهای از نیروها و نهادهای سیاسی برخوردار از طرح و تئوریهایی ویژه برای ساختار فرهنگی-سیاسی این منطقه همراهی میکردند.
فضای بکر و خلأ تاریخی که در سرزمینهای طلایی ماوراءالنهر پدید آمد در چشم سیاستمداران مغرب زمین به اندازه مخازن و انرژی و نفت آن وسوسه انگیز بود. از طرفی محافل غرب با تجربه فروپاشی اروپای شرقی دریافته بودند که فقط در صورت دگرگونی ساختار سیاسی منطقه و ایجاد نظامهای حکومتی همسو میتوانند راه بهرهبرداری از ثروت انرژی این منطقه را برای خویش تضمین کنند. هیأت حاکمه آمریکا در دوره جورج بوش این طرح را با قدرت تعقیب کرد آن هم در قالب یک تئوری آشنا به نام 1 طرح در سپتامبر سال 2000 طرح برای یک قرن جدید آمریکایی PNAC(Project for a New American Century) این طرح حاصل مجموعهای از مطالعات و بررسیهای تیم سیاستگذاران آمریکا بود که زیر عنوان بازسازی دفاع آمریکا: استراتژیها، نیروها و منابع برای یک قرن جدید، سیاست تهاجم به شرق را طراحی کردند.
این نظریه با استناد به شرایط جهان پس از فروپاشی شوروی و موقعیت نظامی بلامنازع آمریکا آشکارا از نظریه گشودن حوزههای نفوذ تازه در نقاط مهم جهان دفاع میکرد. در لیست طراحان این سیاست علاوه بر نامهای آشنایی مانند دیک چنی، همسرش لین چنی، لوئیس لیبی مشاور نومحافظهکار چنی، دونالد رامسفلد، پل ولفوویتس، الیوت آبرامز سرپرست بخش خاورمیانه شورای امنیت ملی، جان بولتون،ریچارد پرل نام چهرههای پشت پردهای مانند ویلیام کریستول و بروس جکسون معاون سابق لاکهید- مارتین دیده میشود طراحان تفکر گسترش نفوذ آمریکا در آسیای مرکزی البته هستهای از کارشناسان و خبرگان امور شوروی سابق بودند که از بدو فروپاشی شوروی به یاری بازوهای اطلاعاتی این کشور در کانون مهم سیاسی منطقه حضور پیدا کردند.
حرکت این تیم برای پیشبرد طرحهای سیاسی آمریکا در روسیه و جمهوریهای مجاور با موفقیت پیش رفت به گونهای که آنها توانستند نخستین گروه از کادر دیپلماسی روسیه را همراه خویش سازند و در کنار آن برخی از مهرههای غربگرا را در پایتختهای منطقه به قدرت رسانند.
سناریوی سیاست خارجی آمریکا در این مرحله یعنی دورهای که واشنگتن برای لیبرالیزه کردن فضای سیاسی منطقه تلاش میکند 3 هدف مشخص را دنبال میکند اول جلوگیری از نفوذ ایران در حوزه آسیای مرکزی دوم روس زدایی و کاهش اقتدار بازماندگان روس در ساختار اداری سیاسی جمهوریها و سوم بدست آوردن تضمینهای سیاسی برای انبوه سرمایه گذاری که در مناطق نفتی بوجود آورده بود. ورود ترکیه به حوزه قفقاز و آسیای مرکزی حاصل یک تصمیم راهبردی در جبهه اروپا و غرب بود. جبههای که ترکیه را خاکریز اصلی خود در کشمکشهای قفقاز قرار داد. دولت وقت آنکارا مأموریت یافت تا الگوی جدید سیاست موسوم به سد نفوذ جدید را مقابل 2 رقیب ایران و روسیه پیاده کند.
در سالهای پس از فروپاشی شوروی این طراحی آمریکاییها با موفقیت پیش رفت. جناح دیپلماتهای لیبرال روسیه در این برهه که آندری کوزیرف در رأس آنها بود برای کاهش پیوندهای روسیه و جمهوریها با کشورهای جنوب به ویژه ایران تلاش کردند تا حدی که افرادی چون سرگئی شاکرای مسئول امور ملیتها در دولت یلتسین پس از پیوستن جمهوریهای شوروی سابق به سازمان اکو تهید کرد که آنها میان روسیه و همسایگان جنوب یکی را باید انتخاب کنند یا آنکه خود کوزیرف ضمن دفاع از الحاق روسیه و جمهوریها به ناتو و اتحادیههای غربی گورباچف و سیاستمداران روسیه را که با سیاست جنگی آمریکا در عراق بهمخالفت برخاسته بودند مورد سرزنش قرار داد. از تدوین کنندگان مانیفست تاریخی نومحافظهکاران در حوزه آسیای مرکزی و قفقاز،بوریس جکسون بود که همراه جورج سوروس 2 مرد متنفذی بوند که همه سالهای پس از فروپاشی شوروی را به طراحی و پیشبرد الگوی حرکت لیبرالی در اقلیمهای شوروی سابق سپری کردند. جکسون در چندین سخنرانی خود در همایشهای آسیای مرکزی و قفقاز به صراحت اعلام میکند که پروسه انتگراسیون یا همگرایی این جمهوریها با ساختارهای اروپایی و پیوستن این کشورها به گفتوگوهای ترانس آتلانتیک (ماورای اطلس) برای آمریکا یک موفقیت تاریخی است. جکسون و دوستانش این بخش از مأموریت جهانی خود در کرانه خزر را با کمک چندین کمیته و بنیاد پیش بردند که از قبل برای تحقیق و کاوش در امور اقتصادی و سیاسی این منطقه تدارک دیده بودند. جکسون که در صدر این بنیادها قرار داشت بارها نام و تصویرش در جریان انقلابهای رنگی در پایتختهای آسیای مرکزی و قفقاز بر نگاهها نشست. هر کدام از این موسسات حکم یکی از بازوهای سیاستگذاری و تصمیم سازی ایالات متحده را در جماهیر تازه استقلال یافته بر عهده داشتند. در برگیری و سطح پوشش این نهادها به گونهای بود که هیچ موضوعی از موضوعات این سرزمین از صلح و جنگ گرفته تا انرژی و نفت و از امور ارتش گرفته تازمامداری از نگاه آنان دور نماند.
آمریکاییها در پیشبرد جمله دولتها و حاکمان جدید این منطقه از ساکاشویلی در تفلیس تا یوشچنگو در کییف را زیر چتر حمایت جهان لیبرال قرار دادند با این همه، طرحهای سیاسی آمریکا که جکسون از آن با عنوان انتگراسیون یا ادغام جمهوریها در ساختارهای غربی یاد میکرد اکنون متوقف شده است. نقطه اوج این ناکامیها در شکست انقلابهای رنگی نمایان شد. انقلابهایی که پایهای از بیاعتمادی رهبران جمهوریها نسبت به آمریکا را بنیان نهاد تا حدی که از علیاف در باکو تا نظربایف در آستانه و کریماف در تاشکند پس از این در سیاست خارجی خویش نسبت به آمریکا و غرب تجدیدنظر کردند. توقف انقلابهای رنگی در سرزمینهای شوروی سابق بخشی از یک حادثه عمیق است. عمق این رویداد را فقط کسانی دریافتند که اوضاع این منطقه را تاکنون ردیابی کردهاند. در این سلسله حوادث، فقط دولتهای پوتین و بوش نیستند که به یک زورآزمایی جدید دست زدهاند که زیر پوستین نزاع خاندان قرقیز و گرجی و روسی، کشمکشی بزرگ جریان دارد، کشمکشی که ردپای همه کمپانیها و کانونهای قدرت اقتصادی و سیاسی در لابهلای آن نمایان است. حتی پیش از آنکه پوتین و احمدینژاد در قالب اتحادیههای جدید منطقهای، رهبران نگران این جمهوریها را سازمان دهند خود راهبران پروژه لیبرالیزاسیون آمریکا زنگ ناکامی را به صدا درآوردند. چنان که بوریس جکسون در سخنان تازه خویش آشکارا یک کیفرخواست تاریخی بر ضد سیاستمدارانشان به جرم فرصتسوزی و تضییع اعتبار غرب در این خطه اقامه کردهاند. او برای توصیف وضع سیاست خارجی دولت بوش و دیپلماتهای اروپایی در این عرصه از واژه سردرگمی و گامهای نابجا و بلندپروازی استفاده میکند و در نهایت میگوید: «همه غرب در این سالها شاهد سردرگمی دموکراسی در آسیای مرکزی بودهاند؛ چرا که ایالات متحده آمریکا قدم نابجا گذاشت و پایگاههای نظامی را بر پایه دموکراسی برتری داد».
اکنون همه آنها که 2 دهه پیش کاروان سرمایه و تکنولوژی خویش را روانه کرانه خزر و ماوراءالنهر کردند در شکلگیری بلوکهای نوین همکاری منطقهای جمهوریها با ایران و روسیه نشانههای یک توفیق تاریخی را برای تهران و مسکو میبینند.
عمق نگرانی اروپا و آمریکا نسبت به آن چه اکنون در جمهوریهای آشوبزده میگذرد را فقط با عیار علاقه تاریخ و امیدهایی که به این کانون هیدروکربن جهان دوخته بودند میتوان سنجید.