محمد نوری
از فروپاشی نظام کمونیسم تاکنون فکر برقراری یک دوستی استراتژیک با ایران، از نگاه ساکنان کرملین دور نمانده است، حتی چند صباحی که جناح موسوم به آتلانتیکگرایان سکان دیپلماسی را در دست داشتند، این چرخه دوستی قطع نشد. لیبرالهای روسیه نیز وقتی بحث از همکاری با غرب به میان میآمد، پیششرطشان ادامه خط رفاقت با تهران بود.
برای یافتن سند این ادعا، تاریخ 16 ساله سیاست خارجی روسیه پس از فروپاشی کمونیسم کافی است. در این آرشیو 16 ساله کمتر توافقنامه یا سندی را میتوان یافت که در آن دیپلماتهای روس پای یک ائتلاف سیاسی - نظامی با آمریکا و غرب علیه ایران را توشیح کرده باشند. راز این همسویی و میل پایدار به با هم بودن در چیست چه عوامل و عناصری ایران را به شریکی مطمئن در نگاه روسها تبدیل میکند؟ کدامین ویژگی از توانایی و قدرت مادی و معنوی جمهوری اسلامی، در ذهن سیاستگذاران مسکو، شوقانگیز بوده است؟
این سؤال مهم مدتهای مدید یک پاسخ کلیشهای داشت و آن این که تهران تنها شریک هستهای و استراتژیک تهران است و در ادامه گفته میشد که روسها در ازای طرحهای ساخت نیروگاه اتمی ایران به سود کلانی دست مییابند.
امروز کمتر ناظری میتوان سراغ داشت که برای تبیین میراث دوستی تهران و مسکو به کلیشه قراردادهای هستهای یا نظامی دو طرف استناد کند. همکاری با ایران از بدو تشکیل فدراسیون روسیه به صورت یک تفکر راهبردی در سیاست خارجی این جمهوری جا باز کرد، به نظر میآید ریشههای این تفکر را بیش از هر جا باید در ذهنیات و برداشتهای کارگزاران کرملین از شرایط سیاسی، منطقهای و بینالمللی جستوجو کرد. به عبارتی ارزشهای دوستی با ایران در ترازوی رقابت بینالمللی مسکو با حریفانش ارزیابی شده است.
این یک واقعیت غیرقابل انکار است که روسیه از جمله کشورهایی بوده که سیاست خارجی آن بالاخص در هزاره سوم در تقابل با اردوگاه غرب رقم خورده است. رهبران مسکو در ایام حاکمیت نومحافظهکاران بر کاخ سفید هیچ سالی را بدون مسأله با آمریکا و اروپا سپری نکردهاند. 2 نمونه حاد این چالشها اکنون تحت عنوان طرح گسترش ناتو به سوی شرق (که برنامه سپر دفاع موشکی آمریکا هم جزئی از آن است) و پدیده جنبش لیبرالی با انقلابهای رنگی، به واکنشهایی تند و تاریخی در سیاست خارجی روسها منجر شده است. شاید یکی از این واکنشهای تاریخی، تلاش روسه برای پایهریزی طرحی نو از همکاری راهبردی با قدرتهایی مانند چین و ایران باشد که زاویه نگاه مشترک با مسکو نسبت به پدیده «سیاست نفوذ و گسترشگرایی» آمریکا و ناتو دارند.
اما تفکر دوستی با ایران در کاخ کرملین دارای پایهها و اجزای دیگری هم هست که تجلیات و نشانههای آن را در جغرافیای سیاسی جمهوری شوروی سابق یا خاورمیانه میبینیم.
در گزارش حاضر بنا داریم، منحنی این همسویی استراتژیک را با ذکر مصادیق و مثالهای عینی آن ترسیم کنیم.
اما پیش از توصیف الگوی همکاری راهبردی ایران و روسیه، یک نکته شایان توجه است که دیپلماسی کرملین در نخستین سالهای شکلگیری جمهوری بزرگ فدراسیون روسیه، کانون یک بحث و مجادله جدی بر سر نحوه همکاری با تهران بود. این مجادله در واقع از یک رویارویی میان 3 جناح در سیاست خارجی آن روز روسیه ناشی میشد. در این مرحله که سالهای ریاست جمهوری بوریس یلتسین پس از 1992 را در بر میگیرد 3 گروه با 3 اندیشه متفاوت در دیپلماسی مسکو قد علم کردند.
نگاه 3 جریان حاکم بر دیپلماسی کرملین به ایران
گروه نخست که به غربگرایان با جناح ارو-آتلانتیکیها شهرت یافتند چارچوب یک طرح بزرگتر به نام لیبرالیزه کردن روسیه پشت سر شخص یلتسین، سیر دوستی و نزدیکی با غرب را پیش گرفتند. یعنی همزمان که دولت یلتسین برای آزادسازی اقتصادی و جلب کمکها و سرمایه گذاری اروپا و آمریکا تلاش میکرد. هستهای از دیپلماتهای این کشور با رهبری لیبرالهای سرشناس مانند آندری کوزیرف وزیر خارجه و سرگئی ستانگوویچ مشاور یلتسین سرگرم مذاکرهای راهبردی برای تغییر اولویتها و جهتگیریهای دیپلماسی این کشور بودند. ادعای آنها این بود که روسیه سالیان طولانی در لاک دوستی با مشرق فرو رفته است و در وضع فعلی تغییر این کفه موازنه همکاری به نحوی که غرب از جایگاه یک رقیب و دشمن به سطح شریک اول مسکو نقل مکان کند آینده درخشانی را برای روسیه به ارمغان خواهد آورد.
دوران حضور لیبرالها در سیاست خارجی روسیه چندان دوام نیاورد، گو اینکه زیر ساخت دیپلماسی کرملین در مراوده با سرزمینهای مشرقی چنان بود که تندبادهای غربگرایی عصر یلتسین نتوانست آن را دگرگون کند.
چنان که اشاره شد خط همکاری تهران و مسکو حتی در برهه حضور دوستداران غرب نیز متوقف شد. البته در این مقطع برخی اختلاف نظرها و ذهنیتهای بدبینانه نسبت به ایران در مسکو خودنمایی کرد. این ذهنیتهای منفی در 2 زمینه مشخص مطرح شد نخست تبلیغات سویی که متأثر از القائات دیپلماسی غرب در زمینه نفوذ مذهبی ایران در جمهوریهای شوروی سابق مطرح شد. حامیان این تبلیغات نوعی ایران هراسی با اعلام هراسی بود که برخی محافل دیپلماتیک و رسانهای آن زمان روسیه در ایام استقلالطلبی جمهوریها بدان دامن زدند.
دوم مقاومت آشکار و پنهان جناحی از مقامهای وقت روسیه در برابر طرحهای همکاری ایران با جمهوری های آسیای مرکزی و قفقاز بود. این سیاست نیز به شکلهای مختلف بروز کرد. از جمله این که دولتمردان آن روز پیشنهادهای تهران برای انتقال منابع انرژی آسیای مرکزی و قفقاز از خاک خویش را نوعی تلاش برای خلع ید مسکو تلقی میکردند با آنکه تفکر ایرانیها برای ایجاد اتحادیههای همکاری نوین با جمهوریهای شوروی سابق که دارای پیوندهای تمدنی با جمهوری اسلامی بودند را نوعی روسزدائی وانمود کردند. اما زمان چندانی نگذشت حتی دولت غربگرای یلتسین نیز متأثر از واقعیتهای ژئوپلیتیک منطقه باب همکاریةای نوین با تهران را گشود. در این برهه 3 عامل روی کارآمدن نیروی طالبان در افغانستان، آشوبهای قومی در جمهوریهای آسیای مرکزی و قفقاز و بالاخره حرکت مخرب آن روز ترکیه در ایجاد دولتهای شوونیستی و قومیتگرا در باکو و دیگر پایتختهای منطقه، از جمله عواملی بودند که به بازسازی و ترمیم روابط دوستانه ایران و روسیه کمک کردند.
گروه دوم ترکیبی از ناسیونالیستهای افراطی و کمونیستهای تندرو هستند که اندیشه و مواضع فکری آنها در نقطه مقابل طیف اول (لیبرالها)قرار دارد. این گروه نه تنها با جناح متمایل به غرب مرزبندی دارند حتی با جناح حاکم امروز نیز اختلاف نظر جدی دارند ترکیب اعضای این طیف را جمعی از نیروهای بازمانده از کادر حزبی کمونیسم و نیز نمایندگان احزاب تندرو تشکیل میدهند. درست است که افراطیون در حیات 16 ساله فدراسیون روسیه به کرملین راه نیافته و مجال مدیریت بر سیاست خارجی را نیافتهاند اما آنها در مجلس دوما و کمیسیونهای این نهاد به صورت یک فراکسیون،حضوری مؤثر دارند. آنها بیش از همه از تحقیر روسیه در دهه 90 بر سر هم پیمانی با غرب ناراضی هستند. لذا شعاد خود را احیای شکوه دوران امپراتوری قرار داده و از هر اقدام افراطی که به قطع نفوذ آمریکا و غرب و افزایش قدرت روسیه به ویژه در بعد نظامی و تسلیحاتی منجر شود حمایت میکنند. در همین راستا آنها خواهان از سرگیری روابط راهبردی روسیه با متحدان سابقش به ویژه ایران و عراق هستند. این گروه که مدتها آشناترین چهره آن ژیرینوفسکیبود همچنین از تز برقراری تسلط همه جانبه روسیه بر خارج نزدیک اصطلاحی که برای جمهوریهای اقمار روسیه بکار میبردند- دفاع میکنند. به جز ژیرینوفسکی اغلب رهبران چپگرای امروز دوما مانند گنادی ریوگانوف را میتوان در این حلقه به حساب آورد. دسته سوم، ناسیونالیستهای میانه رو و اورو آسیاییها هستند که با انتقال قدرت از یلتسین به پوتین در کرملین قدرت گرفتند- این طیف از ابتدا تفکر سیاسی خویش را بر بازسازی قدرت روسیه بحرانی و آشفته یا به قول پوتین ساختن روسیه نوین استقرار کرد. یوگنی پریماکف از نمایندگان شاخص این جریان است. واژه منافع ملی سرلوحه سیاست داخلی و خارجی آنان است و به ننحوی از تفکر رئالیسم و واقعگرایی هابزی الهام میگیرند.
حاصل غلبه این اندیشه در رفتار سیاسی این دسته از سیاستمداران روسیه این است که هر آنچه نفع روسیه اقتضا کند حکم میراند.
این جناح که اکنون نزدیک 7 سال است زمام امور روسیه را در دست دارد از هیچ سناریو پیش ساخته نظیر ایدئولوژی چپگرایان دوما یا جهان بینی لیبرالهای عصر یلتسین تبعیت نمیکند بلکه همه نگاه خویش را معطوف به فضای واقعاً موجود سیاست بینالملل کرده است.
این طیف در نزدیک یک دهه حضور خویش در عرصه دیپلماسی یک سیاست چند مرحلهای را طی کرده است مرحله نخست آنکه پس از اصلاح ساماندهی اوضاع نابسامان سیاسی و اقتصادی درون فدراسیون روسیه شروع میشود بازگشت به اورآسیا است. یعنی به دست آوردن احیای نفوذ و اعتبار روسیه در سرزمینهایی است که یک دهه پس از فروپاشی شوروی را در بلاتکلیفی یا اتاق انتظار اتحاد با غرب به سر کردهاند.
در مرحله نخست مردان اقدارگرای کرملین از تقابل با آمریکا و غرب پرهیز کردند آنها حتی نوعی رفاقت و همکاری محتاطانه را با برنامههای جهانی واشنگتن پیش گرفتند که مصداقهای بارز آن مواضع کرملین در حادثه 11 سپتامبر یا سکوت معنادار آ» در جریان جنگ افغانستان و استقرار ارتش آمریکا در پایگاه نظامی جمهوریهای مجاور روسیه بود.
این سیاست مصلحت اندیشانه و محافظهکاران بسیاری از محافل سیاسی غرب را به این گمان اشتباه انداخت که دولت پوتین عزم ورود در اردوگاه غرب را دارد. تحت تاثیر این محاسبات بود که آمریکا و ناتو سالهای اول زمامداری پوتین برنامه گسترش به شررق خویش را شدت بخشیدند و ضمن امضای چندین پیمان اقتصادی – سیاسی مهم با جمهوریهای شوروی سابق طرح جنجالی انقلابهای رنگی و گسترش جنبشهای لیبرالی را پیگیری کردند. پیشنهادهای مسکو برای عضویت در نهادها و اتحادیههای تحت نفوذ آمریکا مانند گروه 8 با گرمی پذیرفته شد و پوتین در ادبیات سیاسی رهبران آمریکا و شخص بوش عنوان شریک مورد اعتماد غرب را گرفت.
اما مرحله دوم که چرخش سیاست خارجی جناح ملیگرای روسیه از حالت همکاری به سوی رقابت و تنش با غرب است از نقطهای آغاز میشود که حاکمان کرملیت با سه نشانه امیدبخش در فضای سیاسی داخلی و خارج روبهرو میشوند. نخستین نشانه رونق اقتصادی و ثبات سیاسی خود روسیه و خارج شدن این کشور خسته از یک رکود و ناامنی مزمنی است که از آغاز دهه 90 تا پایان آن دامنگیر این کشور بوده است.
پوتین و یارانش موقعی به سوی کسب قلههای دیپلماسی خیز برداشتند که از احیای زیرساختهای آسیبدیده روسیه اطمینان یافتند. عبور روسیه از رکود اقتصادی و بیثباتی سیاسی دستاورد بسیار بزرگی برای مردان کرملین بود. آنها در کارزاری به پیروزی دست یافته بودند که دولت سابق و بسیاری از سیاستمداران روسیه در آن قربانی شده بودند. نشانه دوم ناکامی گروهی از دولتهای حاکم بر جمهوریهای شوروی سابق به ویژه اوکراین، گرجستان و جمهوریهای بالتیک در اداره امور اقتصادی و سیاسی کشورهایشان است که بالطبع نتیجه ناکامی جناح غربگرا در این جمهوریها فراهم شدن بستری برای بازگشت روسیه بود. به ویژه آنکه آمریکا و اروپا وعدههای بیشمار خویش برای اصلاح اوضاع اقتصادی این جمهوریها را اجرا نکرده و این کشورها برای تأمین نیازهای خویش از جمله مسأله حیاتی سوخت ناگزیر از توسل به روسیه بودند.
نشانه سوم بروز بن بست در چند طرح سیاسی-نظامی سهمی بود که نومحافظه کاران آمریکا در منطقه خاورمیانه و آسیای مرکزی همزمان طراحی کرده بودند. رهبران کرملین که با نگاه تیزبین روند عملکرد ماشین دیپلماسی و جنگی بوش در 2 جنگ عراق و افغانستان و نیز انقلابهای مخملی آسیای مرکزی و قفقاز را دنبال میکردند در بحبوحه سال 2006 نسبت به شکست این طرحها یقین پیدا کردند. از این مقطع است که آهنگ رفتار دیپلماسی کرملین نسبت به جهان و منطقه و ایران شکل و شمایل تازهای به خود میگیرد.
عبور از همکاری دو جانبه به روابط استراتژیک
مؤلفهها و تعریف که سیاست خارجی روسیه در عصر پوتین پیدا کرد لاجرم به سوی توسعه روابط با ایران میل پیدا میکرد. البته در اینجا نیز رد پای یک طرح چند مرحلهای در نزدیکی مسکو به تهران را شاهد هستیم. دیپلماتهای دولت پوتین فاز نخست فعالیت خویش در حوزه ایران را به گسترش مراودات دوجانبه به ویژه بستن چند قرارداد نظامی و انرژی معطوف میکنند.
از این برهه نیز میتوان بعنوان دوره حزم و احتیاط در سیاست نگاه به ایران پوتین یاد کرد. از آنجایی که ایران در کانون خصومت دولت بوش واقع شده بطور طبیعی کرملین در پیگیری این خط دوستی با فشارها و تنگنا قرار میگیرد. تا حدی که آمریکا از همه ابزارهای تشویق و تهدید برای منصرف ساختن روسها به ویژه در زمینه مراوده هستهای با ایران بهره میگیرد. این پروژه چانهزئی و فشار همه سالها و ماههای حضور نومحافظه:اران را در بر میگیرد. به نحوی که هیچ دیدار و ملاقات خصوصی و علنی میان مقامهای دو کشور نیست که در آن بحث القای قراردادهای هستهای یا موشکی روسیه با ایران مطرح نشود. نقاط اوج این رویارویی در اجلاسهای هستهای وین و نیویورک بروز میکند که در آن روسیه در کنار چین بعنوان دو شریک عمده تهران با جبهه متحد اروپا و آمریکا دست و پنجه نرم میکنند.
در این دوران که دوستی ایران و روسیه زیر سایهای از مصلح بینی و دوراندیشی پیش میرود. اما مردان کرملین از میانه سال گذشته موضع مصلح و مدارا در قبال آمریکا و غرب را کنار میگذارند. شاید شکست مذاکرات استراتژیک مسکو و واشنگتن و در بحث استقرار سپر موشکی و پس از آن اعلام دکترین تهاجمی پوتین در اجلاس امنیتی مونیخ نمادهای تاریخی این چرخش باشند.
پس از این آهنگ همکاری روسیه با ایران و همه قدرتهایی که به نحوی صاحب ظرفیتی از رقابت جویی برابر آمریکا بودند تغییر میکند. پوتین عازم پکن و پایتخت قدرتهای حریف آمریکا میشود و همزمان کاخ کرملین برای چهرههای مغضوب واشنگتن نظیر هوگوچاوز،خالد مشعل و .... فرش قرمز باز میکند.
تهران که تاکنون جدول مناسبات خود با مسکو را اغلب حول مسائل دو جانبه تنظیم میکرد پس از این با مجموعهای از پیشنهادها و سناریوهای استراتژیک برای همپیمانی منطقهای روبهرو میشود بالاترین این پروژهها آغاز همکاری سه جانبه روسیه و چین و ایران در قالب سازمان شانگهای است که اسناد آن تابستان امسال در سفر محمود احمدینژاد رئیس جمهوری ایران به بیشکک مبادله شد. اما اینها همه واقعیات مربوط به تحول جدید در مناسبات تهران و مسکو نیست. ناظران منطقه معتقدند که عوامل دیگری نیز در ترغیب پوتین به برداشتن گام نهایی برای تکمیل زنجیره همگرایی با تهران موثر بوده است.
به باور این ناظران، اعتمادی که امروز بر نگاه کرملین نسبت به شریک سنتیاش حاکم شده ریشه در عملکرد سیاست خارجی در تچند حادثه مهم دارد. این حوادث در واقع مجموعهای از بحرانهای منطقهای هستند که از یک سو به صورت آزمونی برای دیپلماسی تهران درآمدند و از سوی دیگر امنیت ملی و منافع روسیه را به چالش طلبیدند. اولین این بحرانها غائله بزرگ چچن و چند غائله قومی – ایدئولوژیک دیگر در حوالی مرزهای فدراسیون روسیه بود.
از این غائلهها،اروپا و آمریکا برای تضعیف موقعیت روسیه و بیثبات کردن این فدراسیون بهره گرفتند و برخی دولتهای عربی نیز با تقویت شبه نظامیان افراطی و گسیل عناصر طالبانی و سلفی از این بحرانها جهت گسترش نفوذشان در قلمرو شوروی سابق سود جستند. اما تهران نه در بحران چچن و نه در هیچ غائله دیگری به سمت تاکتیکهای فرصتطلبی نرفت.
در جریان بحران چچن،یک کارشناس روس گفت:برای کرملین امروز دوستی با ایران بیش از مسأله پول و سود اقتصادی ارزش دارد او اضافه کرد:اگر امروز تهران مانند دیگر طرفهای متخاصم بخواهد از شورشیان قفقازی با اسلحه،پول و شبه نظامی داوطلب حمایت کند چالشهای عظیمی برای روسیه ایجاد خواهد شد.
تهران، پوتین را در تثبیت اوضاع ناآرام کانونهای جداییطلب فدراسیون روسیه یاری کرد. پس از غائله قومی و مرزی جمهوریهای پیرامون روسیه، عملکرد دیپلماسی ایران در 2 بحران تاجیکستان و افغانستان، نقش زیادی در تغییر نگاه مردان کرملین داشت.
تهران در کشمکش خونین تاجیکستان که نزدیک یک دهه به طول انجامید با آنکه جبهه هوادار روسیه با گروههای ملی و اسلامی درگیر بودند راه میانه را پیمود و با برقراری پیمان آشتی و صلح نقش یک ناجی سیاسی را ایفا کرد.
به باور کارشناسان روسها چندی است که علاقه سیاسی خویش را به شروع یک رابطه نوین با تهران در 2 بحران عراق و افغانستان معطوف کردهاند. این کارشناسان معتقدند که مسکو با حساسیتی بیش از همه طرفهای بینالمللی عملکرد دیپلماسی ایران را در بحرانهای خاورمیانه به ویژه 2 جنگ عراق و افغانستان را رصد کردهاند. لذا هیچ چیزی به اندازه این سخن که تهران به وزنهای تعیین کننده در سزنوشت کشمکشهای منطقه تبدیل شده دیپلماتهای مسکو را به گشودن خط جدید همکاری استراتژیک با ایران ترغیب نمیسازد.
خاورمیانهای که در آن ایران یک بازیگر غیرقابل انکار شده است. در دور جدید رهبری پوتین کانون علاقه روسها شده است. کرملین اکنون برای ایفای هر نقش جدید در این منطقه تهران را یک پل مطمئن میبیند. رهبری روسیه در عملیاتی کردن هر 3 آرزو و اهداف خویش یعنی سهیم شدن در معادلات بحرانهای خاورمیانه دستیابی به بازارهای مصرف منطقه و بالاخره گشودن جبهه جدید رقابت مقابل آمریکا و غرب، سرانجام تهران را در کنار خود خواهد دید.