تاریخ انتشار : ۱۷ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۸:۴۳  ، 
کد خبر : ۶۹۸۰۸
اعتراف آلبرایت به اشتباهات آمریکا؛

مردم خاورمیانه را نشناختیم


 احسان نراقی
اخیرا خانم مادلین آلبرایت کتاب مجموعه خاطرات خود را منتشر کرده است که از خیلی جهات، به خصوص برای ما، تازگی دارد.
این خانم که از اساتید معروف در علوم سیاسی آمریکاست از سال 1997 تا سال 2000 یعنی تا آخرین روزهای ریاست جمهوری بیل کلینتون در دولت او اولین بانویی بود که به وزارت خارجه منصوب شد اینک کتابی تحت عنوان <پروردگار، آمریکا و دنیا> منتشر کرده که بسیار مورد توجه علاقه مندان به مسائل سیاسی قرار گرفته است.بیل کلینتون در مقدمه ای که در این کتاب نوشته است می گوید: <کتاب حاضر از نظر صراحت لهجه و شجاعت در بیان مسائلی که معمولاسیاستمداران دنیا در پرده عنوان می کنند کتاب بی نظیری است. این شجاعت را همه در بیانات او مثلادر باب نکوهش کودتای 28 مرداد 1332 در ایران مشاهده می کنیم و من شک دارم از اینکه مثلااستادان علوم سیاسی آمریکایی با این صراحت عمل اقدام آمریکا را تاسف بار بیان کنند؛ همچنان که ایشان در مجمع عمومی سازمان ملل با صراحت کامل، عمل دولت آمریکا را عمل لغو و شماتت آمیزی جلوه دادند.>
آنچه در پی می آید خلاصه ای از این کتاب در مورد خطاهای آمریکا در ایران و افغانستان است.

محمدرضا شاه از سال 1953 خود را متحد تمام عیار آمریکا می دانست چراکه سازمان سیا در این تاریخ مصدق نخست وزیر قانونی کشور را به وسیله یک کودتا ساقط کرد و شاه را دوباره به تخت سلطنت نشاند. شاه با قدرتی کامل حکومت را در دست گرفت و در عین حال اصلاحاتی را دنبال کرد.
آمریکا هم در عوض به شاه وعده داد که به استثنای سلاح اتمی تمام احتیاجات نظامی ارتش ایران را تامین می کند ولی رفتار با ایران تقریباً خلاف سیاستی بود که کارتر مدعی برقراری آن شده بود زیرا کارتر از ابتدای ورودش به کاخ سفید ادعای حمایت از حقوق بشر را جزو برنامه های اساسی خود قرار داده بود اما از شاهی حمایت می کرد که پلیس سیاسی اش با شدت به اختناق و شکنجه ادامه می داد.
باید گفت از نظر حقوق بشر این رویه ناصحیح بود. کارتر و برژینسکی تصور می کردند در مورد ایران عملگرایی آنها مهمتر از ایده آلیسم سیاسی شان است.
در آمریکا در این زمان هیچ کس در این فکر نبود که یک روحانی به نام آیت الله خمینی که به خارج تبعید شده است رژیم ایران را رژیم خلافکار و ناصالحی قلمداد کرده بود. در آن زمان کسی هم متوجه نبود که این مرد روحانی به کمک نوار کاست سخنان و اعتراضات خود را از رفتار شاه برای هموطنانش می فرستاد و مردم با چه ذوق و شوقی گفته های این روحانی را به خاطر می سپردند و در گردهمایی های خصوصی آن را تکرار می کردند.
در این دوران روزی مردم به بهانه بزرگداشت یک روز مذهبی، ولی در حقیقت برای بیان مخالفت خود با رژیم شاه، به تظاهرات پرداختند. نظامیان مسلحانه با آنها روبه رو شدند و آن روز مذهبی تبدیل به روزی خونین شد.
بعد از این واقعه دولت آمریکا در عین حمایت از شاه برای آرام کردن مردم او را وادار به انجام یک سلسله اصلاحات کرد.
در این دوران نظر مقامات آمریکایی یکسان نبود. یعنی کاخ سفید، شورای امنیت ملی، وزارت خارجه و سفارت آمریکا در تهران هر کدام با یک منبع خبری متفاوت از دیگران راه خود را می پیمودند. مثلاسفیر ما معتقد بود که شاه می تواند به سلطنتش ادامه دهد، وزارت خارجه در آمریکا دنبال راه حل دیپلماتیک بود تا بتواند شاه را روانه خارج کند و به جای او یک مجموعه ای از کسانی روی کار بیایند که روش معتدل تری دارند و ضمنا پایبند به قانون هستند، در حالی که برژینسکی معتقد بود با حمایت نیروی نظامی، شاه را باید حفظ کرد.
در این مدت سیا کوچک ترین حرکتی را از خود نشان نمی داد زیرا شاه رسما از سفیر ما خواسته بود که سیا با مخالفانش تماس نگیرد لذا آمریکا هیچ راه نجاتی را نمی توانست در این دوران پرآشوب انتخاب کند و همه اقدامات انقلابیون برای ملاقات و مذاکرات با آمریکایی ها بی نتیجه ماند. اصولاباید گفت برای مقامات آمریکایی انقلابیون ایرانی همگی افراد ناشناسی بودند که آمریکایی ها فقط آنها را یک عده افراد مذهبی می دانستند که دنبال افکار ارتجاعی هستند.
آمریکایی ها برای اولین مرتبه در چنین چنبری افتاده بودند که برای آنها سابقه نداشت؛ یعنی در حالی که نظامی ها مردم را سرکوب می کردند تصور آمریکایی ها این بود که مردم در فکر بهبود وضع اقتصادیشان هستند و سخت به فکر تجدد و نوآوری اند.
کارشناسان ما هم قادر نبودند عمق نارضایتی مردم ایران را درک کنند سیاستمداران هم مرتکب یک اشتباه دیگری شدند. آنها خیال می کردند ایرانیان وقتی شاه، کشور را ترک کند و یک دولت دموکراتیک جای او را بگیرد دست از مبارزه خواهند کشید ولی برای ما به زودی روشن شد که قیام ایرانیان نه یک نوع کودتا و نه منحصرا تغییر رژیم بوده بلکه یک زمین لرزه واقعی شبیه انقلاب فرانسه یا انقلاب روسیه بوده است.
بعد از عزیمت شاه در ژانویه 1979 آیت الله خمینی تمام اختیارات را به دست گرفت. زندانیان و زندانبانان درست جای خودشان را عوض کردند. یک حقیقت جدیدی ظاهر شد و آن این بود که جنبش ایرانی ها نه رابطه ای با کمونیسم داشت و نه با لیبرالیسم بلکه یک جنبش مذهبی بود که حتی شماری از انقلابیون برجسته هم چنین تصوری از آن نداشتند.
آمریکایی ها تنها ابرقدرتی نبودند که مجبور باشند اهمیت سیاسی این جنبش مذهبی را درک کنند؛ رهبران شوروی هم خیال می کردند که اختلاف میان واشنگتن و تهران می تواند برای آنها مفید باشد به این جهت به فکر اشغال افغانستان افتادند.
این کاری بود که در دسامبر 1979 انجام دادند و به سرعت یک دولت مطیع خودشان را هم در کابل سر کار گذاشتند. ولی در عین حال آنها خشم مردم مسلمان را نه فقط در افغانستان که در آسیای جنوبی و در سراسر عربستان پیش بینی نکردند.
ما تصور کردیم که افغان ها از این به بعد در جبهه ما خواهند بود بی جهت نبود که برژینسکی در یک دیداری از مناطق جنگی افغانستان خطاب به سربازان افغانی گفت: <شما می دانید که خدا با شماست.> آمریکایی ها تصور می کردند برعکس ایران، افغان ها با آنها هم رزمند ولی 10 سال بعد آنها به تدریج جبهه خود را از آمریکایی ها جدا کردند و رسما آمریکایی ها را دشمن خود خواندند. اینها نمونه هایی است که ما مردم مسلمان را نشناختیم.
در سال 1977 یک کارشناس آمریکایی در دانشگاهی به نام برنارد لوئیس گفت دنیای غرب به غیر از چند مورد استثنائی به مساله مذهب اعتنایی ندارد. آنها نمی توانستند تصورکنند که افراد به خاطر عقایدشان حاضرند از جانشان بگذرند.
به دنبال همین استدلال بود که بعد از انقلاب ایران دولت کارتر تصمیم گرفت کارشناسانی که به مسائل اسلامی آشنایی داشتند را به کاخ سفید دعوت کند.
به خصوص بعد از اشغال سفارت آمریکا به وسیله دانشجویان و به گروگان گرفتن دیپلمات های آمریکایی این جلسات با شدت و حدت بیشتری دنبال شد ولی متاسفانه مذاکرات این گروه به نتیجه ای نرسید زیرا در این زمان محبوبیت کارتر رو به نزول گذاشت به همین دلیل بود که برای دوره 4ساله بعدی انتخاب نشد. ضمنا باید توجه کرد که شاه رهبری بود از یک طرف بسیار ترسو و بزدل و از طرف دیگر برای مقابله با مخالفانش به جز خشونت به هیچ روش دیگری اعتقاد نداشت.
از این رو روز به روز قدرتش را از دست می داد که در نتیجه مدافعان حقوق بشر کارتر را متهم به ریاکاری کردند.
خیلی از همکاران او که نگرانی های حقوق بشری داشتند از سقوط شاه استقبال کردند اما وقایع بعدی باعث شد آنها از انقلابیون حاکم هم به شدت انتقاد کنند.
جیمی کارتر و دیگر روسای جمهور آمریکا معتقد بودند که فضیلت و اخلاق باید بزرگ ترین وسواس ما در سیاست خارجی مان باشد. تعهد کارتر درخصوص حقوق بشر باعث سربلندی من است که با او سال ها همکاری داشته ام. به خاطر همین تعهدات ما به توسعه دموکراسی در کشورهای آسیایی، آفریقایی و در اروپای مرکزی که خود را از جهنم کمونیست نجات داده اند کمک کردیم. من به این سیاست افتخار می کنم.
این روش در همه حال به رهبری آمریکا اعتبار داده است و همه جا در سیاست خارجی حتی در ایران هم ما را هدایت می کرده است.
البته همین وسواس بود که باعث شد برای نجات از کمونیسم به خطر دیگری نزدیک شویم؛ یعنی اختناق زمان شاه. ما در اثر بی احتیاطی راه را برای خطاهای رژیم فعلی باز کردیم.
من در آن دوران در موضع قدرت نبودم ولی به یاد دارم تا چه میزان تصورات و انتظارات ما از رژیم فعلی واقع بینانه نبوده است.
انتقادات نسبت به ما زیاد است. عده ای معتقدند ما باید به ارزش های اخلاقی و دموکراتیک خودمان متکی می بودیم و نمی گذاشتیم که شاه با اختناق حکومت کند. عده ای دیگری معتقدند ما باید به منافع و مصالح امنیتی خودمان توجه داشته و در نتیجه شاه را ولو با قدرت نظامی حفظ می کردیم.
حال با گذشت زمان، خطاها را بهتر می شناسم. در این امور ما احتیاج شدید به مشورت داشتیم ولی انتخاب مشاور مطمئن و دانا در آن زمان کار آسانی نبود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات