تاریخ انتشار : ۱۰ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۹:۳۲  ، 
کد خبر : ۶۹۸۲۳
گفت‌وگو با مازیار بهروز درباره موانع تاریخی مدرنیزاسیون در ایران

ما عقب نیفتادیم، اروپا جلو افتاد

یوحنا نجدی اشاره: یکصدودو سال بعد از انقلاب مشروطه، ایرانیان اما هنوز در چالش میان سنت و مدرنیته روزگار می گذرانند. ناکارآمدی دستگاه قاجاریه در کنار شتاب دنیای غرب در توسعه و مدرنیزاسیون عملاآمیزه ای از شوق و حسرت را در ایران زمان قاجاریه فراهم آورد تا با پیشگامی محصلان اعزامی بازگشته از فرنگ و روحانیون پرنفوذ، انقلاب مشروطه در قامت یکی از ماندگارترین کوشش های دموکراسی خواهانه ایرانیان صورت پذیرد. علل عقب ماندگی، موانع ساختاری و چالش های تاریخی در بحث مدرنیزاسیون در ایران، موضوع گفت وگو با دکتر مازیار بهروز، دانشیار گروه تاریخ دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو است. نویسنده کتاب پرسروصدای <شورشیان آرمانخواه؛ ناکامی چپ در ایران> معتقد است که طرح سوال و آسیب شناسی علل عقب ماندگی ایران، دقت و باریک بینی بیشتری را می طلبد که تاکنون از آن غفلت شده است.

* طی چند دور جنگ میان ایران و روس در عصر قاجاریه و فتحعلی شاه، صدمات جبران ناپذیری بر ایران وارد شد. به نظر شما علت اصلی این امر چه بود و چه عاملی را می توان دلیل اصلی مجموعه شکست های ایران دانست؟
** در بررسی تاریخ کمتر می توان به یک <عامل اصلی> در توضیح پدیده های تاریخی اشاره کرد و بهتر این است که به <دلیل ها> و <عوامل> توجه داشته باشیم. در مورد سوال بالاشاید باید بررسی را با طرح سوال آغاز کرد، چراکه این فقط ایران قاجاریه نبود که مورد یورش استعمار ناشی از تحولات دنیای غرب قرار گرفت؛ در شرق ایران امپراتوری چین و در غرب ایران امپراتوری عثمانی (که هر دو قدمت حکومت هایشان بیشتر از حکومت تازه تاسیس قاجار بود) به سرنوشتی مشابه دچار شدند. باید توجه داشت که تمامی جهان به سرنوشت ایران دچار شدند. بنابراین پاسخ سوال به عواملی بر می گردد که ریشه در تحولات خارج از ایران داشت و به تحولات دنیای غرب بازمی گردد. این تحولات به صورت اجمالی و به ترتیب تاریخی عبارتند از رنسانـس (1300میلادی به بعد)، اصلاح در دین مسیحیت یا قیام پروتستان (رفورماسیون 1500 میلادی به بعد)، کشف قاره آمریکا (1492)، تحولات فکری در غرب متجلی در یافته های جدید علمی و دوران روشنگری (1700-1600 میلادی)، تحولات سیاسی ناشی از انقلاب های انگلستان (1640)، آمریکا (1776) و فرانسه (1789) و بالاخره آغاز روند انقلاب صنعتی 17800 به بعد.) این تحولات جوامع غرب را از دوران قرون وسطی به دوران جدید سوق دادند و سپس نظام سرمایه داری را جایگزین نظام فئودالی کردند. اینها دلایل عمده شکست قاجاریه در جنگ های ایران و روس بودند.
* در اغلب منابع تاریخی، فتحعلی شاه را مقصر اصلی این شکست ها و وضعیت نابسامان ایران آن روزها می دانند. آیا شما هم با این نظر هم عقیده هستید و در مجموع چه عواملی را از جمله دلایل بنیادی عقب ماندگی ایران عصر قاجاریه می دانید؟
** از آنچه در بالاآمد مشخص است که من با این نظر موافق نیستم و از پایه آن را ساده انگارانه می دانم. برای مشخص شدن ابعاد مساله باید کمی به عقب بازگردیم. با سقوط حکومت صفویه 1722 میلادی) ایرانی که ما امروز می شناسیم وارد یک دوران سخت و خسارت باری شد که شامل جنگ های داخلی و خارجی و از هم پاشیدگی اقتصادی بود. اتحاد ایران در دوران نادرشاه افشار (1737-1747 میلادی) مشکل بالارا حل نکرد. نادرشاه، با سیاست های نظامی و جهانگشایی هایش ایران را ورشکسته کرد و بلافاصله پس از قتل وی امپراتوری افشار از هم پاشید و ایران وارد یک دوران جدید جنگ داخلی شد. (1747-1759) حکومت کریمخان زند( 1759-1779) اگر چه به شکل نسبی دورانی آرام و با ثبات بود، اما باید توجه داشت زندیه بر تمامی ایران آن روز (و حتی امروز) حکومت نمی کرد و به هرحال با مرگ کریمخان دور جدیدی از جنگ داخلی آغاز شد که با تسلط ایل قاجار و با رهبری آغامحمدخان (محمدشاه اول) در 1796 به پایان رسید. از نکات بالاچند نتیجه گیری کلی می توان گرفت؛ اول اینکه ایران در قرن 18 میلادی دوران از هم پاشیدگی، بحران اقتصادی و نابودی منابع و حتی نزول جمعیت را شاهد بود. این مساله درست زمانی اتفاق می افتد که اروپا <چهار نعل> در حال پیشرفت بود. دوم، اینکه باید توجه داشت که نه صفویه و نه افشاریه در اوج قدرت خویش با هیچ ارتش اروپایی نبرد نکردند. (برخورد نظامی بین ایران و پرتغال در خلیج فارس و در زمان شاه عباس صفوی را باید یک استثنا به حساب آورد) بنابراین، اولین برخورد جدی نظامی بین ایران و یک ارتش اروپایی در زمان قاجار و آن هم دوران سلطنت فتحعلی شاه (باباخان جهانبانی) صورت گرفت. از این منظر، دومین شاه قاجار نمی تواند مسوول تمامی مشکلاتی باشد که حکومت جوان و بی تجربه قاجار با آن روبه رو شد. حکومت هایی با تجربه ای به مراتب بیشتر در این دوران (چین و عثمانی) در این برخورد چندان متفاوت عمل نکردند. اما در همین حال نمی توان و نباید اشتباه های هیات حاکمه آن دوران را نادیده گرفت. برای نمونه فرماندهان نظامی آن دوران در کنار ولیعهد عباس میرزا و قائم مقام فراهانی مخالف جنگ دوم ایران و روس بودند. این جنگ به اصرار دربار تهران در سال 1826 از سوی ایران آغاز شد و منجر به شکست و عهدنامه ترکمنچای گشت.
* به نظر می رسد اساسا تلقی درست و واقع بینانه ای از مناسبات بین المللی و سیاست خارجی در دربار فتحعلی شاه وجود نداشت و هیچ کوششی در این باره صورت نمی گرفت. به طوری که برقراری صلح و آتش بس میان روس و ناپلئون بناپارت، عملاایران را از حمایت های فرانسه در برابر تهدید همیشگی روس محروم کرد. ایران نیز بار دیگر به دولت بریتانیا روی آورد و به عهدنامه گلستان تن داد. دیپلماسی از چه زمانی در دربار قاجار و فتحعلی شاه مورد توجه قرار گرفت؟
** در این برداشت و سوال نکات درستی وجود دارد. ببینید، در سال 1796 ایل قاجار با دشواری و جنگ های داخلی سخت و به رهبری آغامحمدخان ایران را بار دیگر یکپارچه کرد. حقیقت این است که این یکپارچگی به همت تیغ آغامحمدخان و ایل قاجار و با قساوت بسیار صورت گرفت. آغامحمدخان در سال بعد، هنگامی که به مصاف ارتش روسیه می شتافت، در قلعه شوشه (شوشا) به قتل رسید و جنگ ایران و روس تا سال 1801 به تعویق افتاد. ایل قاجار تا قبل از این تاریخ سابقه حکومتی نداشت چه رسد به آگاهی از دیپلماسی پیچیده جهانی. فتحعلی شاه یک رهبر ایلاتی بود که تازه می خواست خانواده خود را تبدیل به یک سلسله سلطنتی کند که به توفان رقابت های بین المللی ناشی از انقلاب کبیر فرانسه برخورد کرد. دیپلماسی در ایران سابقه طولانی دارد ولی شکل بین المللی آن، آن هم در رابطه با استعمار اروپایی از همین زمان در ایران آغاز شد و از همین دوران بود که برای درک مسائل و تحولات غرب (همچون دوران شاه عباس< )ایلچی> یا <سفیر> به فرنگستان گسیل شد. از این منظر، ایران اوایل دوران قاجار و دربار تهران (دارالخلافه طهران) باید بسیاری مسائل را از نو فرا می گرفتند.
* عباس میرزا را شخصیت اصلی دوران فتحعلی شاه می دانند به گونه ای که در اسناد دولت وقت بریتانیا، از او به عنوان مرد همه کاره و ولیعهد فتحعلی شاه نام برده شده بود. لطفا درباره جایگاه و عملکرد عباس میرزا برای خوانندگان ما توضیح دهید.
** شاهزاده عباس میرزا قاجار (1833-1789 میلادی) ولیعهد را باید اولین اصلاح طلب دوران معاصر ایران به حساب آورد. وی در هشت سالگی به ولایتعهدی منصوب شد و حاکم آذربایجان و قفقاز گشت و در دارالخلافه تبریز مستقر شد. مشخص است که یک کودک هشت ساله نمی تواند چندان اصلاح طلب باشد. از این جهت در بررسی اصلاحات در این دوران باید به نقش وزرای ولیعهد یعنی دو قائم مقام پدر و پسر توجه داشت. همکاری، همراهی و همت این گروه و همکارانشان اصلاحات اوایل دوران قاجار را به وجود آورد. دارالخلافه تبریز به دو دلیل مرکز کوشش های اصلاحی در این دوره شد. اول اینکه، آذربایجان و قفقاز به دلیل نزدیکی به روسیه و عثمانی (چه به خاطر تجارت و چه به لحاظ مراوده های سیاسی) و دارا بودن اقلیت مهم مسیحی، <اروپایی ترین> خطه ایران به حساب می آمدند. دلیل دوم، اینکه چون امر دفاع از قفقاز بر عهده ولیعهد بود، کمبودهای نظامی و فنی ایران آن دوره بر دارالخلافه تبریز مشخص تر بود. بنابراین اقدام آنان در یافتن راه حل طبیعی و منطقی می نماید. این اصلاحات به طور کلی بر محور سازماندهی یک ارتش جدید به شکل اروپایی سازمان یافت و هرگونه مشتقات دیگر اصلاحات برای تامین <نظام جدید( >نام ارتش جدید) برنامه ریزی شد. فکر نظام جدید نیز از عثمانی به ایران آمد و در آنجا نیز نامش همین بود. نیروی نظامی جدید در اختیار ولیعهد قرار داشت و در کنار قشون ایلاتی (ارتش قدیم) که تحت رهبری شاه بود اقدام به جنگ با روسیه کرد.
* با توجه به نفوذ عباس میرزا بر شاه و همچنین جایگاه وی در دربار، آیا می توان او را مرد شماره یک و تصمیم گیرنده اصلی دانست؟ رابطه ارتش با شاه و عباس میرزا چگونه بود؟ اساسا ارتش و قوای نظامی چه جایگاهی در مختصات سیاسی- اجتماعی داشت؟
** در مورد سوال اول باید گفت خیر، اگر بتوان از فردی به نام <مرد اول> در اوایل قرن 19 در ایران نام برد، آن شخص همان فتحعلی شاه است. ولیعهد و گروه تبریز سعی در مدیریت دربار تهران داشتند. مدیریت از آن جهت لازم بود که، در وهله اول، دو گروه درک مساوی و مشترک از وخامت اوضاع و نیاز به اصلاح نداشتند. از این منظر، تبریز از دربار تهران جلوتر بود. دوم، شاه باید از لحاظ مالی حمایت می کرد و تعهد درازمدت به اصلاحات می داد در حالی که ایران در این دوران کشور فقیری بود. سوم، بودند نیروهای محافظه کاری در دربار که حتی با اصلاحات محدود پیشنهادی تبریز مخالفت می کردند. از این منظر رابطه همکاری میان شاه و ولیعهد بسیار مهم بود و وجود حقیقی داشت. در مورد سوال دوم، در این دوران قشون (چه جدید و چه قدیم) در اختیار شاه بود. ولیعهد به عنوان نماینده شاه اقدام به تاسیس قشون نظام جدید کرد. این نیرو اگر چه در نهایت قادر به جلوگیری از روس ها نشد، اما به فرمان شاه و با استفاده از قدرت آتش مدرن موفق به شکست ترکمن ها و بعدها افغان ها در جنگ های خراسان شد. اما بعد از فوت عباس میرزا اصلاحات نظامی در ایران رو به زوال رفت و به جز 4 سال دوران امیرکبیر نمی توان از ارتش واحد با کاربرد عملی سخن گفت.
* در زمان پهلوی اول نیز تیمورتاش، عملامرد شماره یک و تصمیم گیرنده اصلی بود.
هرچند سرانجام رضاخان آنقدر به تیمورتاش بی اعتماد شد که این داستان به حذف تیمورتاش انجامید. آیا می توان از این منظر به مقایسه تطبیقی عباس میرزا و تیمورتاش پرداخت؟ چرا ساختار سیاسی ایران تا این اندازه مستعد پرورش افراد در سایه و تصمیم گیرندگان پنهان است؟
** نه عباس میرزا از چنان قدرتی برخوردار بود و نه تیمورتاش. مقایسه این دو نیز کمکی به درک تاریخ ایران نمی کند. عباس میرزا فرزند و ولیعهد فتحعلی شاه بود و مورد اطمینان وی. او هرگز اقدامی که این حس اطمینان را خدشه دار کند علیه پدر انجام نداد. برعکس، وی با استفاده از این اطمینان در راه پیشبرد اصلاحات کوشش کرد. از همین رو نیز پس از مرگ ولیعهد، فتحعلی شاه فرزند وی را ولیعهد کرد که از 1834 با نام محمدشاه دوم به سلطنت رسید. تیمورتاش اگرچه شخصیت مقتدری در دربار پهلوی اول بود اما به سختی می توان وی را اصلاح طلبی جدی به حساب آورد. به هر حال او با جاسوسی برای شوروی به ولی نعمت خود خیانت کرد بنابراین مقایسه این دو شاید کمی بی انصافی نسبت به عباس میرزا باشد.
* امضای عهدنامه گلستان در حالی صورت گرفت که دنیای غرب، گام های مهمی را در مسیر مدرنیزاسیون بر می داشت. چقدر طول کشید تا ایرانیان با این تحولات گسترده روبه رو شوند؟
** آغاز رویارویی ایرانیان و تاثیرپذیری عمیق آنان از سیر تجدد در اروپا از همین دوران شروع شد و به گمان من تا امروز ادامه داشته است. در پایان اجازه دهید برای درک بهتر مسائل تاریخ معاصر کشورمان چند راهکار به علاقه مندان پیشنهاد کنم: اول اینکه شاید بهتر باشد در ریشه یابی مسائل دقت بیشتری شود، چراکه اگر ریشه یابی برمبنای ناصحیح باشد نتیجه دلخواه به دست نخواهد آمد. در این راستا، پیشنهاد می کنم سوال های اساسی [مربوط به عقب ماندگی ایران] را به دو بخش <چه شد عقب افتادیم؟> و <چه شد نتوانستیم یا چرا نمی توانیم برسیم؟> تقسیم کنیم. لازمه و حسن این تقسیم در این است که سوال اول کمتر به <ما> مربوط می شود و در اساس پرسش غلطی است. هر چه زودتر به این مساله واقف شویم، وقت کمتری تلف شده است. این ما نبودیم که <عقب افتادیم> بلکه اروپا و غرب بود که از تمامی جهان جلو افتاد. بسیاری از تمدن های جهان که مشکلات ایران در قرن های 18 و 19 را نداشتند (یا کمتر داشتند) به سرنوشت مشابهی دچار شدند. از این منظر، روند تجدد در غرب درواقع در گوشه کوچکی از جهان شکل گرفت و سپس دنیا را تحت تاثیر قرار داد. حسن این سوال در این است که در کنار بررسی <خویش> ناچاریم به بررسی <دیگری> نیز بپردازیم. همچنین، کوشش در یافتن پاسخ برای بخش دوم پرسش، یعنی <چرا نمی توانیم برسیم؟> خود چالشی بزرگ است و نیاز به دقت زیاد دارد. هرچه جلوی ساده انگاری (مانند تقبیح یک گروه خاص برای تمامی ناکامی های تاریخی) زودتر و کامل تر گرفته شود زمان و نیروی بیشتری را می توان صرف این چالش کرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات