1. علم در اندیشه امام خمینى(ره)
در ادبیات اسلامى و کلام نقل شده از معصومین(ع)، مفهوم علم به تعبیرهاى گوناگون مورد ستایش قرار گرفته است؛ چنانکه از آن با عناوینى چون ودیعه خدا در زمین(4)، گنج(5) گمشده مؤمن(6)، سلاح در برابر دشمنان(7)، برترین مایه عزت(8)، سبب معرفت و توحید خدا(9) یاد شده است. در امر تقسیم علوم؛ علوم مختلف در دو شاخه طبیعى و انسانى تقسیمبندى شده است که عبارتند از: علوم نرم(10) و علوم سخت(11) و از نظرگاهى دیگر مىتوان از آن به عنوان علوم الهى و علوم بشرى نیز نام برد که هر کدام ویژگیهاى خود را دارند. اما در اندیشه امامخمینى علم به چه معناست و چگونه تقسیمبندى مىشود؟ عنایت آن به چیست و به چه منظور شایسته توجه است؟ پاسخ به این سؤالات نه تنها به منظور فتح بابى است براى ورود به بحث حاضر؛ بلکه کشف میزان ضرورت توجه به تولید علم در اندیشه امامخمینى است. در قلمرو شناخت، اندیشهپردازى امامخمینى در سایه جهانبینى الهى، ایشان را در چارچوب حس صرف و عقل صرف محصور نکرده است؛ بلکه دیدگان ایشان را به ماورا گشوده است و از اینروست که دو معنا به شکلى توأم، در مجارى شناختى ایشان مورد توجه است و حاصل آن نیز، خلق گونهاى اعتقاد به تکثر علمى است. در سایه این بینش وسیع در عرصه شناخت، پیشرفتهاى علمى بشر مشروعیت مىیابد و شایسته ستایش و استقبال مىگردد. ادعاى آنکه اسلام با نوآوریها مخالف است؛ همان سان که محمدرضا پهلوى مىگفت: اینها مىخواهند با چهارپایان در این عصر سفر کنند، اتهامى ابلهانه است؛ زیرا اگر مراد از مظاهر تمدن و نوآورى، اختراعات و ابتکارات و صنعتهاى پیشرفته است ـ که در پیشرفت وتمدن بشر دخالت دارد ـ هیچگاه اسلام و سایر مذاهب توحیدى با آن مخالفت نکرده و نخواهند کرد؛ بلکه علم و صنعت، مورد علاقه، تأکید و تأیید اسلام و قرآن مجید است. (12) بنابراین مطلق علم مفید، در اندیشه امام مشروع شناخته شده است. در امر تقسیمبندى، امامخمینى تقسیم علم به دو معناى اسلامى و غیراسلامى ـ که ثمره آن طرد علوم غیراسلامى باشد ـ را مردود مىشمارد؛ چنانکه ایشان در دفاع از انقلاب فرهنگى در سال 1359، این امر را مورد تأیید قرار داده و فرمودهاند: بعضى گمان کردهاند که کسانى که اصلاح دانشگاهها را مىخواهند و مىخواهند دانشگاهها اسلامى باشد...، این اشخاص توهم کردند که علوم دو قسم است. هر علمى دو قسم است، علم هندسه؛ یکى اسلامى است، یکى غیراسلامى. علم فیزیک؛ یکى اسلامى و یکى غیراسلامى. از این جهت اعتراض کردهاند به اینکه، علم، اسلامى و غیراسلامى ندارد و بعضى توهم کردهاند که اینها قائلند به اینکه دانشگاهها باید اسلامى بشود؛ یعنى فقط علم فقه و تفسیر و اصول در آنجا باشد... اینها اشتباهى است که بعضیها مىکنند یا خودشان را به اشتباه مىاندازند... مىگوییم باید دانشگاهها از بنیان تغییر بکند و تغییرات بنیادى داشته باشد و اسلامى باشد؛ نه این است که فقط علوم اسلامى را در آنجا تدریس کنند نه اینکه علوم دو قسمند. هر علمى دو قسم است؛ یکى اسلامى، یکى غیراسلامى... ما مىگوییم در این پنجاه سال یا بیشتر... جوانهاى ما اگر علم هم پیدا کرده باشند، تربیت نشدهاند. (13) تأمل در کلام فوق آشکار مىسازد که امام در قالب یک تقسیمبندى، علوم اسلامى متداول و مضمون به این عنوان، نظیر فقه، کلام، تفسیر، فلسفه و... را از غیر آن جدا مىسازد؛ اما در خصوص سایر علوم، تقسیم آنها به علوم اسلامى و غیراسلامى را برنمىتابد.
با توضیحات فوق سؤال اساسى این است که در خصوص سایر علوم غیراسلامى ملاک مشروعیت علم از نظرگاه امام چیست؟ یا علوم ـ غیر از علوماسلامى ـ به مجرد عدم ورود به دایره اسلام چه وجهى پیدا مىکند؟ در اینجا تأملى در کلام امام، حکایت از آن دارد که در منظومه اندیشه ایشان این امر کاملاً ملحوظ نظر قرار گرفته است و مفهوم «علم جهت دار» مورد نظر ایشان است که پاسخگوى چنین مسئلهاى نیز مىباشد. اما علم جهتدار کدام است؟ علم جهتدار علمى است که بزعم امام و در یک بیان به اسم «رب» باشد و قرائت آن نیز به اسم رب باشد، دیدن آن؛ یعنى ابزار مشاهده و سنجش آن به اسم رب باشد، شنیدن آن به اسم رب باشد، گفتن آن به اسم رب باشد و در همه مواردش نام رب باشد و در مجموع، از ابتدا تا انتها برنامههاى آن در قالب اسم رب صورت پذیرد. (14) بنابراین ملاک در مطلق علم اعم از؛ طبیعى و غیرطبیعى، اتصاف آن به صفت «جهت الوهیت داشتن» است و غیر از این در شمار علوم غیرمفید و غیرمطلوب قرار خواهد گرفت «آن چیزى که اسلام مىخواهد؛ تمام علوم، چه علوم طبیعى باشد و چه علوم غیرطبیعى، این است که تمام اینها مهار بشود به علوم الهى و برگشت به توحید بکند؛ این است مقصد اسلام. هر علمى که جنبهالوهیت در آن باشد؛ یعنى انسان طبیعت را که مىبیند خدا را در آن ببیند، ماده را که مىبیند خدا را در آن ببیند، سایر موجودات را که مىبیند خدا را در آن ببیند. آن که اسلام براى آن آمده است براى برگردان تمام موجودات طبیعى به الهیت و تمام علوم طبیعى به علم الهى است... علوم طبیعى هم باید باشد، معالجات بدنى هم باید باشد لکن مهم آن مرکز ثقل است که مرکز توحید است، تمام اینها باید برگردند به جهتالوهیت. نباید ما خیال کنیم که مثلاً اگر علوم در اسلام هم باشد مثل علومى است که سایر مردم یا سایر رژیمها دارند.» (15) در اندیشه امام، علم با جهتالوهیت قطعا تعیناتى در عالم خارج دارد که در دو مقوله اساسى تربیت انسان و خدمت به او خلاصه مىگردد و به بیان دیگر، مساعد او در رسیدن به سعادت ـ که همانا غایت علم مطلوب است ـ خلاصه مىگردد. «در قرآن کریم وقتى که ظاهر اول آیهاى که بر پیغمبر وارد شده است هم قرائت را توصیه کرده است، هم آن جهتى را که باید قرائت در خدمت او باشد بیان فرموده است، فرموده است: «إقرأ باسم ربک»، قرائت مطلقا، علم مطلقا، دانش مطلقا مطلوب نیست، چه بسا دانشى که برضد انسانیت انسان و برضد کرامت انسان است. بنابراین، دانشى که جهت داشته باشد، براى خدمت بشر باشد، به اسم رب باشد، توجه به ربوبیت الهى داشته باشد، توجه به اسم خدا داشته باشد؛ آن قرائت و آن علم و آن مسلسل، همه در خدمت انسان است. عمده، آن جهت و غایاتى است که در افعال انسان و در آلاتى که انسان درست مىکند و در علم و دانش و سایر چیزهایى که افعال انسان است، آن چیزى را که جهت مىدهد آن غایات است (16) » امام خمینى با تأکید بر اینکه مهمترین وظیفه و رسالت انبیا، انسانسازى، و موضوع علم جملگى ایشان انسان است، دایره تعلیم پیامبران را متوجه تربیت انسان نموده (17) و علم ایشان را معطوف به تربیت بشر معرفى کرده است، امرى که عبارت اخراى آن تأیید مشروعیت مطلق علمى در دیدگاه امام است؛ که تربیت انسان را ملحوظ نظر قرار داده باشد «آن علمى میزان است و آن علمى براى بشر سعادت است که تربیت در آن باشد و از کسى که تربیت الهى شده است القا بشود به بشر. آن اگر در همه مدارس ما ـ چه مدارس علوم اسلامى و چه مدارس علوم دیگر ـ اگر در همه آنها این معنا باشد و انحراف در کار نباشد و استقامت باشد، چندى نمىگذرد که همه جوانهاى ما که امید آینده این مملکت هستند؛ همگى اصلاح مىشوند و همه نه شرقى و نه غربى بار مىآیند و همه بر صراطمستقیم واقع مىشوند» (18) بنابر آنچه گذشت، روشن مىشود که ملاک علم مطلوب در اندیشه امامخمینى غایتمندى و جهتدار بودن آن است و با دو خصیصه کارآمدى در تربیت انسان و خدمترسانى به او معرفى مىگردد. اما ملزومات تولید علمى با این مشخصات چیست و چنین ملزوماتى از چه بسترهایى سر برون مىآورد؟ و در عین حال براى رخنمایى محتاج حذف چه موانع و بسترهایى است؟
2. ملزومات تولید علم
چنانکه توماس اسپرینگن روش پژوهش اندیشمندان و در عین حال، چگونگى شکلگیرى اندیشه ایشان را در سه قالب 1. مشاهده بىنظمى 2. تشخیص علل و 3. ارائه راهحل معرفى مىکند (19) امام خمینى نیزاگرچه به شهادت تاریخ در سال 1324 و با نگارش کتاب کشفاسرار که پاسخى بر شبهات اسرار هزارساله بود در سپهر علمى کشور ظهور کرد اما تا رفع محذوراتى چون الزام نفس امام به رعایت سلسله مراتب مرجعیت شیعى، پس از فوت مرحوم بروجردى در سال 1340 از اعلام حضور رسمى در سپهر سیاسى کشور پرهیز نمود و پس از این اتفاق و عطف به روحیه تکلیفگراى خویش، اولین صفآرایى را در سال 1341 در عرصه سیاست و عمل در قبال رژیم پهلوى محقق ساخت و از این تاریخ تا پایان عمر، با ظرافت خاص به شناخت مشکلات فراروى ملت و مبارزه جهت رفع آن کمر همت بست بر این اساس، چنانکه خود ایشان نیز به صراحت بیان مىدارد، منتهاى همت خود را مصروف این امر ساخت که «اول هر کار این است که انسان مرض را تشخیص دهد و به فکر علاج بیفتد» (20) بر اساس این منطق، امام خمینى در باب تولید علم، در دهههاى چهل و پنجاه شمسى با جامعهاى مورد هجوم از سوى ایسمها و مکاتب مختلف شرقى و غربى و بویژه کمونیسم، مواجه بوده و علىرغم اعتقاد به کمال و جامعیت دین، در پاسخگویى به مسائل فراروى انسان مدرن، دردمندانه، غفلت از اسلام و مهجور ماندن اصول آن را نظارهگر بود و همواره تأکید مىکرد «این را پیوسته گفتم که ما یک متاع خیلى ارزشمندى داریم و داشتیم عُرضه عَرضهاش را نداشتیم مثل یک کسى که یک متاع بسیار خوبى دارد توى انبار، نمىتواند بیرونش بیاورد و تا عرضه نکند مشترى پیدا نمىکند» (21) اما این عُرضه عَرضه، مستلزم تمهید شرایطى بود که از یک سو، به اصلاح بسترهاى منحرف حاکم بر فکر و اندیشه مسلمین بینجامد و از دیگر سو، خلق بسترهاى جدیدى را موجب شود که در پناه آن با برگرفتن غبار غفلت از چهره اسلام، مجال تولید علم و حصول سعادت فراهم آید. بنابراین در دهههاى چهل و پنجاه و نیز پس از پیروزى انقلاب، تا زمان رحلت امام، جهد بلیغ ایشان متوجه دو رویکرد اساسى اصلاح بسترهاى فکرى منحرف تولید علم از یک طرف و خلق بسترهاى جدید جهت تحقق این امر از سویى دیگر گردید. در ذیل هر یک از این دو رویکرد، مقولاتى خاص به عنوان ملزومات اصلى این امر قابل توجه مىنمایند.
الف) اصلاح بسترهاى فکرى منحرف
به شهادت تمامى خمینى پژوهان، دغدغه اصلى امامخمینى در خلال حیات مبارکشان در اسلام خلاصه مىگردید، اسلامى که از منظر ایشان پاسخگوى کلیه نیازهاى انسان در همه اعصار است. اما اسلام موردنظر، در شرایط معهود غبارهایى از غفلت و زنگارههایى از انحراف را متوجه خود مىدید، بنابراین سزاوار اصلاح مىنمود، اصلاح به معناى «سامان دادن آرام، تدریجى و غیربنیادى» (22) البته بدیهى است که مراد از انحراف مورد توجه این بحث، انحراف در دین نیست؛ بلکه چنانکه شهید مطهرى هم خاطرنشان مىسازد: «تأکید بر انحراف تفکر دینى و نه خود دین است.» (23) تفکرى که تصور احیاى آن مرادف تصدیق تولید علم بود و بسترهاى مطلوب تحقق چنین امرى را دربرداشت و از این روست که امام در این مرحله کوشید تا تفکر ناب اسلامى را اصلاح نماید و دامان آن را از حشوها و زوائد حمل شده بر آن پیراسته نماید.
1. اصلاح رابطه دیانت و سیاست
در سایه هجوم مکاتب مختلف غربى و شرقى و حاکمیت استبداد، رفتهرفته سمت و سوى حرکت جوامع اسلامى ناخواسته متوجه فروکاستن نقش دین از حیات اجتماعى مسلمانان شده بود و حاصل آن بىمحتوا معرفى شدن دین در پاسخگویى به مسائل جوامع از یکسو و تقویت مراتب حاکمیت توأمان استبداد و استعمار بر این جوامع از دیگر سو بود. امام خمینى ضمن مهم شمردن این مشکل؛ یعنى جدایى دین از سیاست و نیز قلمداد کردن آن به عنوان اساسىترین معضل فرا روى جوامع اسلامى و نیز با عنایت به این اعتقاد که در تمدنسازى، تشکیل حکومت و حصول قدرت مقدم بر دیگر امور است (24)، کوشید تا اهداف پیدا و پنهان استعمارى جدایى دین از سیاست را آشکار کند و در عین حال، با عطف عنایت به آیات، روایات و تاریخ اسلام، پیوند فراموش شده میان این دو مقوله را ـ بر پایه آنچه شایسته است ـ بازخوانى کند. در تبیین اهداف طرح این مسئله، امام صراحتا آن را نوعى تئورى استعمارى و با هدف مسخ کردن اسلام معرفى کرد (25)، ایشان در بیان مستندات پیوند مذکور، از یک طرف آیات و روایات متعددى را مورد توجه قرار دادند و اشعار این مستندات را بر صدق مدعاى خود گواه گرفتند؛ چنانکه در جایى مىفرمایند: «آنقدر آیه و روایت که در سیاست وارد شده، در عبادت وارد نشده است؛ شما در پنجاه و چند کتاب فقه ملاحظه کنید هفت، هشت عددش کتابهایى است مربوط به عبادات است و باقیش مربوط به سیاست و اجتماع و معاشرت و این قبیل چیزهاست».(26) از طرف دیگر ایشان در مقام یک مرجع تقلید جامعالشرایط مقبول ملت، بر ضرورت پرداختن به سیاست اسلامى و تشکیل حکومت تأکید کرد «هرکس اظهار کند که تشکیل حکومت اسلامى ضرورت ندارد، منکر ضرورت اجراى احکام اسلام شده و جامعیت احکام و جاودانگى دین مبین اسلام را انکار کرده است»(27) امام همچنین تاریخ اسلام و سنت و سیره معصومین(ع) را مورد توجه قرارداده و بر پیوند میان سیاست و دیانت در سیره عملى معصومین چنین استدلال کردهاند «روش پیامبر اسلام نسبت به امور داخلى مسلمین و امور خارجى آنها نشان مىدهد که یکى از مسئولیتهاى بزرگ شخص نبىاکرم مبارزات سیاسى آن حضرت است. شهادت امیرالمؤمنین(ع) و نیز حسین(ع) و نیز شکنجه و تبعید و مسمومیتهاى ائمه(ع)، همه در جهت مبارزات سیاسى شیعیان علیه ستمگریها بوده است و در یک کلمه مبارزه و فعالیتهاى سیاسى، بخش مهمى از مسئولیتهاى مذهبى».(28)
در راستاى تلاش جهت اصلاح فکر دینى امام خمینى، آموزههاى شیعى معطوف به اسلام سیاسى را نیز که دچار غبار غفلت و یا زنگاره انحراف شده بود، مورد توجه قرارداد و به بازخوانى آنها مبادرت کرد چنانکه از گریه براى امام حسین(ع) به عنوان گریهاى سیاسى یاد کرد(29) و یا در خصوص اندیشه مهدویت، به جاى انتظار منفى، انتظارى مثبت را در دهههاى چهل و پنجاه در انظار خلق قرار داد و مرحوم عنایت، چه زیبا این تلاش امام را معرفى کرده است: «خمینى بدون اینکه عقیده به مهدویت را وانهد، مىکوشد آن را از محتواى منفىاش تهى و خلع کند، یعنى شیعیان را به تشکیل دولت اسلامى فرامىخواند و آشکارا این عقیده عامه را سخیف مىخواند که عدالت حضرت مهدى، هنگامى فائق مىشود که سراسر جهان مملو از ظلم و جور باشد.» (30) بنابر آنچه گذشت، امام با اعتقاد به جامعیت دین و ایمان به این امر که «فقه، تئورى واقعى و کامل اداره انسان از گهواره تا گور است» (31) و خلاصه به ثمر نشاندن آن در قالب ارائه تئورى حکومت اسلامى مبتنى بر ولایت فقیه، کوشید تا از یک سو جهات مغفول در اسلام را احیا و افکار التقاطى بار شده بر آن را اصلاح کند و از دیگر سو، بسترى مناسب جهت تولید علم فراهم آورد. نکته پایانى و قابل تأمل دراین باب اینکه ؛ امام جزو نوادر مصلحان اسلامى است که ضمن تئورىپردازى، دایره ذهنیت را در نوردیده و با حضور در صحنه عمل، به عینیت بخشى آمال و دیدگاههاى خویش مبادرت ورزیده است؛ امرى که نه تنها خود عامل به آن بود که خلق را نیز بدان تحریز مىنمود: «همه مسلمانان تکلیفشان این است که هم عمل بکنند، هم علم پیدا کنند.»(32) در کنار نکات پیش گفته جزماندیشى، تحجر و جمود از دیگر غبارهاى فرونشسته بر چهره تفکر دینى در نظرگاه امام است و ایشان نه تنها پیامدهاى آن را بر وجود خود و سایر همفکران خود به وضوح مشاهده کرده بود، بلکه خطر آن را بر پیکره دین و تفکر دینى به جدّ مشاهده مىکرد. البته تأمل در کلام امام نشانگر آن است که مسئله تحجر و جزماندیشى در ادبیات ایشان دو دسته از افراد و گروهها را شامل مىشود. دسته اول، کسانى بودهاند که با تأکید بر وجهى از اسلام، سایر وجوه آن را مغفول گذاشته و در حقیقت از وراى عینکى خاص به اسلام مىنگریستند: «من کرارا این مطلب را در نجف هم گفته و اینجا هم گاهى گفتهام که ما در یک مدتى گرفتار بودیم به یک نفر از مردم و قشرى از اهل علم که اینها اسلام را از آن طرف نگاه مىکردند، عرفا اسلام را قبول داشتند، لکن تمام مسائل را برمىگرداندند به آن معانى عرفانى، به مسائل روز قائل نبودند؛ حتى اگر روایتى یا آیهاى در جهاد مىآمد، اینها همان جهاد نفس را مىگفتند هست و اسلام را با یک صورت دیگرى غیر از آن صورت واقعى که جامع است، جامع همه اطراف است نگاه مىکردند.»(33) اما گروه دوم که امام از آنها با عنوان مقدسین نافهم و سادهلوحان بیسواد یاد مىکند گروهى هستند که در عین جزماندیشى، خطر تکرار فجایع قرون وسطى و کلیساهاى این زمان را در مقابل اسلام قرار مىدادند؛ «یاد گرفتن زبان خاص، کفر و فلسفه و عرفان گناه و شرک به شمار مىرفت. در مدرسه فیضیه، فرزند خردسالم مرحوم مصطفى از کوزهاى آب نوشید، کوزه را آب کشیدند چرا که من فلسفه مىگفتم، تردیدى ندارم اگر همین روند ادامه مىیافت، وضع روحانیت و حوزهها، وضع کلیساهاى قرون وسطى مىشد» (34) امام خمینى ضمن تبیین خطرات ناشى از جزماندیشى هر دو گروه، ضربه دریافتى اسلام از این جماعت را سنگینتر از دیگر ضربات وارده به اسلام ارزیابى مىکرد و نسبت به استمرار آن همواره هشدار مىداد.(35) به نظر مىرسد یکى از راهکارهاى اصلى در اندیشه امام در قبال حاکمیت جزماندیش و متحجر بر حوزه تولید علم و بویژه در سطح حوزههاى علمیه، تأکید ایشان بر ضرورت پویایى فقه و همچنین لحاظ نمودن عنصر شناخت زمان و مکان به عنوان ضرورىترین لازمه اجتهاد باشد، امرى که قابلیت توزیع در سایر علوم را نیز با بیانى خاص پیدا مىکند. کلام آخر در این باب آنکه، بىگمان تقسیم مطلق علوم به علوم اسلامى و غیراسلامى، اصرار بر بعدى از ابعاد نگرش جامع اسلام به علم و بالاخره تقلیل علوم به علم یا علمهایى خاص و موضعگیرى در برابر علوم جدید و تمدننوین بشرى به شکلى افراطى، از دستاویزهاى جماعت متحجر موردنظر امام است که حاکمیت آن بر جامعه، از نشو و نماى علمى و تولید علم در ابعاد مختلف جلوگیرى مىنماید و به همینخاطر است که امام امر اصلاح بسترهاى فکرى منحرف، توجه به آن و ضرورت مقابله با آن را در صدر توجهات خویش قرار داده و به رفع آن با تولید علم، تاکید کرده است.
2. ستیز با استعمار
اگرچه از پگاه تاریخ مبارزات امام خمینى، مبارزه با استبداد و استعمار به شکلى توأمان تعقیب شده است و شواهد تاریخى متعددى (مخالفت با انقلاب سفید، کاپیتولاسیون و...)(36) گویاى این امر است، اما در باب مسئله تولید علم، مبارزه با استعمار به عنوان بسترى از بسترهاى فکرى منحرف جایگاهى ویژه دارد، چه آنکه از سویى وجود استعمار در ادبیات سیاسى امام راحل و قاموس اندیشگى ایشان، به عنوان مانعى اساسى فراروى تولید علم بومى و فاصله گرفتن مسلمین از تمدن باشکوه اسلامى پیشین معرفى شده و از دیگر سو پیامدهاى حاکمیت استعمار بر کشورهاى اسلامى در قالب ترویج فرهنگ استعمارى به عنوان مانع اساسى فراروى رجوع مسلمین به خویشتن خویش و احیاى هویت اسلامى پیشینشان معرفى شده است؛ و مسئله اخیر گاه در قالب خودباختگى در برابر فرهنگ بیگانه و گاه در قامت حاکمیت روح تقلید و اقتباس کورکورانه رخنمایى کرده است و در هر یک از حالات مذکور، حاصلى جز ایجاد فاصله میان عالم واقعى علمى مسلمین و آنچه بر آنها در سایه حاکمیت استعمار مىگذشته است، نداشته و به همینخاطر امام راحل مکررا بر ضرورت دفع استعمار، به ویژه در عرصه فکر و فرهنگ و همچنین بر ضرورت جایگزین ساختن مغزى استقلالى بر مغزهاى استعمارى تأکید کرده و بالاخره از فرهنگ به عنوان ضرورىترین مقوله مستحق تحول یاد کرده است: «بزرگترین تحولى که باید بشود، در فرهنگ باید بشود براى اینکه فرهنگ بزرگترین مؤسسهاى است که ملت را یا به تباهى مىکشد، یا به اوج عظمت و قدرت»(37) و یا مىفرماید: «رأس اصلاحات اصلاح فرهنگ است و نجات جوانهاى ما از این وابستگى به غرب» (38).
امام خمینى ضمن نقد فرهنگ استعمارى در خوش بینانهترین حالت، علم صادره از دنیاى استعمار به جهان سوم و جهان اسلام را غیر از آن چیزى معرفى مىکند که به عنوان علم نزد خود دارند و حاصل چنین امرى را وابستگى همه چیز و بویژه افکار اقشار مختلف ملت اعم از جوان، پیر، تحصیلکرده و روشنفکر به علم صادراتى از غرب معرفى مىکند.(39) در نگاه امام خمینى استقبال از چنین علومى با چنان اهدافى به معناى استقبال از حاکمیت روحیه انفعال بر جهان سوم و جهان اسلام خواهد بود، امرى که هیچگونه فضایى را جهت تولید علم، مجال گشایش نمىدهد و فکر تولید علم را از خطور به اذهان باز مىدارد. از جمله مسائلى که به مسلمانان و مستضعفان جهان اجازه هیچگونه فعالیت براى خروج از قید و بند استعمارگران را نمىدهد و آنان را به حال رکود و عقبافتادگى نگاه مىدارد، تبلیغات همه جانبهاى است که غربزدگان و شرقزدگان یا به امر ابرقدرتها و یا با کوتاه نظرى خود، در سراسر کشورهاى اسلامى و مستضعف به راه انداختهاند و مىاندازند و آن است که علم، تمدن و پیشرفت، مختص به دو جناح امپریالیسم و کمونیسم است و آنان خصوصا غربیها و اخیرا آمریکائیها نژاد برتر هستند و دیگران نژاد پست و ناقص هستند. بنابراین ترقى آنان در اثر والا نژادى آنان است و عقبافتادگى اینان در اثر نقص نژادى است و به تعبیر دیگر؛ آنان انسانهاى تکامل یافته هستند و اینان در حال تکامل که پس از میلیونها سال به تکامل نسبى مىرسند. پس کوشش براى پیشرفت بىفایده است و آزادگان یا باید وابسته به سرمایهدارى غرب باشند و یا کمونیسم شرق. به بیان دیگر ما از خود هیچ نداریم و باید همه چیز را از ابرقدرتهاى غرب یا شرق بگیریم، علم را، تمدن را، قانون را و پیشرفت را».(40) ایجاد و تقویت فرایند عدم اطمینان به ظرفیتهاى بومى در اندیشه امام خمینى، اولین قدم استعمار در جهت وابسته ساختن ملتهاى تحتاستعمار است و این امر در زمانى رخنمایى مضاعف مىکند که کانون توجهات استعمار، متوجه فکر و اندیشه ملل تحت استعمار باشد، بر این اساس، اولین قدم و مهمترین آن در برخورد با استعمار تلاش به منظور گسست وابستگیها و به ویژه وابستگى فکرى و روحى و گریز از خودباختگى است: «مردم را جورى بار آوردهاند که سلب اطمینان کردند از خودشان، استقلال فکرى را از ما گرفتند، ما در فکر و در اندیشه و در روح وابسته شدیم. این وابستگى بسیار اسفناک است. وابستگى نظامى را در یک روز و یا یک ماه، مىشود درست کرد، بیرونشان کرد. وابستگى اقتصادى قابل جبران است، زود مىشود جبران کرد، اما وابستگى روحى و انسانى است که بسیار مشکل است... همه باید دست بدست هم بدهیم براى ترمیم این جهت، که وابستگى از بین برود».(41)
امام، جهت غلبه بر وابستگیهاى مختلف و بویژه وابستگى فکرى و علمى راهکارهایى را ارائه مىکنند که از آن جمله دعوت از اهل علم و تحقیق به مطالعه اصالتهاى اسلامى و امتیازاتى است که اسلام را از دیگر مکاتب جدا مىسازد(42) در کنار این دعوت امام بر پرهیز از تقلید کورکورانه از غرب و دنیاى استعمار تاکید مىکند. توضیح آنکه در اندیشه امام، چنانکه گذشت از دستاوردهاى تمدن بشرى استقبال شده است، اما تقلید کورکورانه از غرب از هیچ جایگاهى برخوردار نیست. به نظر مىرسد از این حیث در دستهبندى رایج از نحوه تعامل اندیشمندان با غرب ـ که برخى در شمار استقبالکنندگان بىچونوچراى فرهنگ و تمدن غربى، برخى نفى و طردکنندگان مطلق آن و خلاصه بعضى در شمار معتقدین به تغلیظ فرهنگى معرفى مىگردند ـ امام خمینى را بتوان در شمار گروه سوم قرار داد. با این توضیح، امام تقلید کورکورانه از غرب و اصرار بر آن را ناشى از خودباختگى در مقابل تمدن و فرهنگ غرب معرفى مىکند.(43) و در عین حال، القاى ضرورت تقلید از سوى غرب را در راستاى منافع دنیاى استعمار معرفى مىنماید و بالاخره موفقیت غرب در القاى این مقوله را تا بدان حدّ جدّى، اثرگذار و مثمر ثمر براى دنیاى استعمار معرفى مىکند که بیان مىدارد: «ما خودمان را باختهایم در مقابل غرب، شرق خودش را در مقابل غرب باخته است، تا از این خودباختگى بیرون نیاید و تا محتواى خودش را پیدا نکند، نمىتواند مستقل باشد، استقلال نظامى یک مسئله است. استقلال فکرى، استقلال روحى، مغز خود آدم مال خودش باشد و توى آن غرب نباشد هرچه مىخواهد بگوید غرب، کى گفته؟ فلان فیلسوف گفته...» (44) قاعده کلى موردنظر امام در خصوص نحوه تعامل با غرب، مسئله ترجمه آثار و متون این دنیا را نیز شامل مىشود و در اینجا نیز خط قرمز امام در برخورد با متون ترجمهاى همچنان متوجه مسئله تقلید کورکورانه است «نویسندههاى ما، نویسندگان ما همه حرفهایشان غربى است از این اگر دست برندارند، امید نداشته باشند که ملتشان مستقل بشود.» (45) در مجموع، در امر اصلاح بستر فکرى منحرف استعمارى، امام امر اصلاح این فرهنگ را سر لوحه اقدامات خویش قرار داده و با برنامهریزى دقیق، پرحوصله و در عین حال دامنهدار و طولانى، خود را مصمم به مبارزه و تلاش در این راه نمودهاند و بدین شیوه فرایند تولید علم را به انتظار نشستند. «ان شاءالله ما بتوانیم [عمل کنیم] البته با یک برنامه طولانى این فرهنگ را به یک فرهنگ صحیح متحول کنیم اگر علمش هست، یک علم صحیح باشد.» (46)
ب) خلق بسترهاى جدید
چنانکه گذشت، در اندیشه امام خمینى تولید علم نیازمند بسترهایى خاص است که در دو قالب سلبى و ایجابى مورد توجه ایشان قرار گرفته است. در بعد سلبى که متوجه پیرایهزدایى، غفلتزایى و زنگار برگیرى از چهره اسلام است، ایشان متوجه اصلاح بسترهاى فکرى موجود گشته ولازمه اصلاح این بستر را در اصلاح فکر دینى در قالب باز تفسیر پیوند میان دیانت و سیاست و بازخوانى آموزههاى دینى، نفى استعمار و ملزومات آن، رفع خودباختگى، تقلید کورکورانه، تحجر و اصلاح فرهنگ دانسته، و پیگیرى کرده است. اما در بعد ایجابى نیز، تولید علم در نظرگاه ایشان مستلزم ایجاد و خلق بسترهاى جدیدى معرفى شده که در سایه مطالعه و بررسى سیره علمى و عملى ایشان قابل احصا مىنماید و مواردى چون خلق هویتى جدید براى مسلمانان، حاکم گرداندن قانون بر شئونات ملت، تاکید بر آزادیهاى مختلف. ایجاد پیوند میان علم و اخلاق و بالاخره فراهمسازى محیطى آرام جهت تولید علم را شامل مىشود.
1. هویت
هویت مقولهاى است که به حیات افراد معنا مىدهد و در عین حال بیانگر برداشت و تلقى هر فرد، گروه و ملت از خویش است و بدیهى است که برداشتهاى هر فرد، گروه یا ملتى از خود رفتار او را متاثر مىسازد و نحوه تعامل او با دیگران و در عین حال کنشهاى وى را معین مىکند. مبتنى بر این توضیح در اندیشه امام خمینى توسل به هویت و ضرورت توجه به آن روى دیگر سکهاى است که از خودباختگى و فقدان استقلال را بر روى دیگر خود منقوش و حک شده مىیابد و این امر بدان معناست که امامخمینى ضمن بازشناسى مشکلات فراروى جامعه از حیث غربزدگى، شرقزدگى و سقوط در ورطه خودباختگى، به تبیین هویت و به معنایى ترسیم ابعاد خویشتن خویش جامعه پرداخته و راهکار اعتماد جامعه به خویش، بویژه جهت تولید علم و احیاى تمدن اسلامى را در توجه مجدد دادن آن به هویت فرهنگیش معرفى کرده است؛ کلید معمایى که بر انفعال حاکم بر خلق خط بطلان مىکشید و ضمن بازگرداندن روحیه خود باورى به ایشان موجبات تولید علم و رجعت به اسلاف اندیشمند، نظریهپرداز و تمدنساز مسلمانان را فراهم مىآورد. بر این اساس، ابتدایىترین اقدام امام از این حیث معرفى اسلام به عنوان دینى است که نه سرمایهدارى و نه سوسیالیسم؛ بلکه بهرهمند از راه و روشى متفاوت و در عین حال پاسخگو به سوالات نسل امروز است.(47) دیگر اقدام امام در این راه توجه دادن ملل مسلمان و بویژه ملت ایران به آثار و مفاخر گذشته ایشان است «دانشمندان و نویسندگان غیرمسلمان با شواهد زنده ثابت کردهاند که تمدن و علم از اسلام به اروپا رفته و مسلمانان در این امر پیشقدم بودهاند».(48) نکته جالب توجه در اندیشه امام آن است که ایشان جهت هویت سازى، صرفا با بیان ظرفیتهاى بومى جوامع اسلامى و بویژه ایران، تنها سیر در گذشته تاریخى و افتخار صرف به چنین گذشتهاى را مطرح نکردهاند، بلکه این امر را دستاویزى براى تحریز و تشویق ملت جهت خروج از لاک انفعال و حضور در عرصه فعالیت هرچه بیشتر، جهت احیاى تمدن پیشین اسلامى معرفى نمودهاند امرى که بدون اهتمام ایشان به حضور مؤثر در عرصههاى علمى و اندیشگى و صحنههاى تولید علم میسور نبوده است. شما داراى همه چیز هستید، بر فرهنگ اسلام تکیه بزنید و با غرب و غربزدگى مبارزه کنید و روى پاى خودتان بایستید و بر روشنفکران غربزده و شرقزده بتازید و هویت خویش را دریابید و بدانید که روشنفکران اجیر شده بلایى بر سر ملت و مملکتشان آوردهاند، که تا متحد نشوید و دقیقا به اسلام راستین تکیه ننمایید بر شما آن خواهد گذشت که تاکنون گذشته است. امروز زمانى است که ملتها چراغ راه روشنفکرانشان شوند و آن را از خودباختگى و زبونى در مقابل شرق و غرب نجات دهند؛ که امروز روز حرکت ملتهاست و آنان هادى هدایتکنندگان تاکنونند. بدانید که قدرت معنوى شما بر همه قدرتها چیره خواهد شد»(49)
2. قانون ـ آزادى
از لوازم اساسى تولید علم در هر جامعه، حاکمیت قانون بر اندیشهپردازان و تولیدکنندگان علم است و شاید دلیل اینکه جهان سوم را معمولاً در تقسیمبندى رایج ریمون آرون ـ که در علم برخى را تولید کننده، برخى را توزیعکننده و بالاخره گروه سوم را مصرف کننده معرفى مىکند ـ(50) در گروه سوم قرار مىدهند، حاکمیت استبداد و فقدان قانون در این کشورها باشد. با این توضیح، اگر حرکت فکرى و علمى امام خمینى را در بعدى از ابعادش متوجه مبارزه با استبداد و دیکتاتورى بدانیم، روى دیگر این سکه تلاش ایشان جهت حاکم گرداندن قانون بر سرنوشت ملت است، قانونى که بزعم ایشان از هرگونه دیکتاتورى مبرا است و منشاء آن به الوهیت باز مىگردد. بدیهى است که در پناه چنین قانونى انسان مورد توجه اسلام به واسطه برخوردارى از فطرتى آزاد، مستحق بهرهمندى از آزادى در ابعاد مختلف اندیشه، فکر و بیان خواهد بود و فراهم آوردن چنین بسترى به معناى ایجاد تمهیدى جدید براى تولید علم است «حکومت اسلام حکومت قانون است در این طرز حکومت حاکمیت منحصر به خداست و قانون فرمان و حکم خداست. قانون اسلام با فرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامى حکومت تام دارد».(51) بنابراین، چنانکه از اندیشه امام بوضوح قابل استخراج است، حاکمیت قانون از سویى مانع بروز دیکتاتورى، خودسرى و استبداد به عنوان مانع جدّى فراروى تولید علم است و از دیگر سو، تامین کننده آزادیهاى مشروع و مقبول موردنظر اسلام نظیر آنکه امام فرمودهاند: «آزادى بیان و قلم و عقیده براى همگان آزاد است»(52)، مىباشد. اما آزادى مشروع و مقبول چیست و خطوط قرمز آن کدام است؟ تأملى در اندیشه امام حکایت از آن دارد که آزادى موردنظر ایشان در باب قلم، اندیشه، فکر و بیان از یکسو با پشتگرمى به استحکام حجتها، براهین و استدلالهاى اسلامى و استظهار دین و حکومت اسلامى به براهین و دلایل مستدل مجال عرضه مىیابد: «کسى که حجت دارد از آزادى بیان نمىترسد»(53) و از دیگر سو، به زیور محدودههایى عقلانى و منطقى نظیر؛ عدم مخالفت با قانون(54)، عدم مبادرت به توطئه(55)، عدم خیانت(56)، عدم افساد در جامعه (57)، عدم مباینت با مصالح جامعه (58) و... آراسته مىگردد.
3. علم و اخلاق
هنگام بحث از مفهوم علم در اندیشه امام خمینى، مفهوم علم جهتدار با سویه الو هیت را مورد توجه قرار دادیم و به این جمعبندى رسیدیم که علم مطلوب امام علمى است که از یکسو غایتى الهى داشته باشد و متوجه سعادت بشر باشد و از دیگر سو، به دو مشخصه خدمت به خلق و تربیت انسان متصف باشد؛ بنابراین روشن مىگردد که امام خمینى بر آن است که تولید علمى را در صدر توجهات قرار دهد که یا بر مبناى اخلاق باشد و یا آنکه یافتههاى آن علم کاربرد اخلاقى داشته باشند.(59) بر این اساس تولید علم مبتنى بر اخلاق، بیش و پیش از تولید، جهت خود را مشخص مىسازد و از همین روست که توصیه مدام ایشان به پژوهشگران، محققین، علما و اندیشهورزان کرارا این است که متخلق به اخلاق گردند و بزعم ایشان، تزکیه را بر تعلیم مقدم دارند: «اگر تزکیه نشده باشد و وارد شود علم در قلبى که مزکّى نیست، این فساد ایجاد مىکند» (60) البته استخدام مفهوم تزکیه در ادبیات امام، به نظر مىرسد با معناى تربیت به معناى عمومى آن که متوجه پشتگرمى علم به اخلاق و بهرهمندى آن از سویهاى الهى است قرابت داشته، و اگرچه در مواردى خاص معناى عالى تزکیه معهود در عرفان اسلامى را طلب مىکند، اما در مطلق تولید علم با مسئله تربیت و سویهالهى داشتن قابل تفسیر مىنماید. به هرحال جمله تاکیدات امام بر پیوند علم و اخلاق و ضرورت آن، در شرایطى صورت تحقق به خود مىگیرد که انسان و جهان مدرن در زمانه مذکور، بیش از هر زمانى قربانى دانش علماى بىبهره از اصول اخلاقى گردیده است.
ج) دیگر ملزومات
مطالعه آثار امام حکایت از جامعنگرى ایشان در باب ایجاد بسترى مناسب براى تولید علم دارد؛ چنانکه ایشان بر ضرورت آزادى محیط علم که از جمله اساسىترین ملزومات تولید علم است تأکید ورزیده و به صراحت اعلام مىدارند: «محیط علم باید محیط آزاد باشد» (61) همچنین دأب ایشان در برخورد با مستشکلین در کلاسهاى درسى و استماع اشکالات و تلاش جهت پاسخگویى متین، منطقى و مستدل به آنها، که از جاى جاى خاطرات شاگردان ایشان قابل درک است، مؤید اعتقاد امام به این امر است. افزون بر این امور، ایشان بر ضرورت تامین آرامش محیط علمى و پرهیز از ایجاد تنش در چنین محیطهایى تاکید بلیغ داشتهاند: «تحصیل و دانش وقت مىخواهد وقت آرام مىخواهد. محیط آرام مىخواهد، محیطى که هر روز به جان هم بیفتند و به هم بکوبند، نمىتواند محیط علم باشد» (62) و خلاصه ضرورت پاسخگویى به شبهات، از دیگر مقولاتى است که فضاى جامعه را براى تولید علم فراهم مىکند و بسترى مناسب جهت رخنمایى و بالندگى آن فراهم مىسازد. امرى که رجوع به جاىجاى اندیشه امام جایگاه آن را در اندیشه ایشان تأیید مىکند و به شکل مصداقىتر، نسبت به سایر مسائل در مسئله ولایت فقیه عرض اندام مىکند، جایى که امام به عنوان اندیشهپردازى صاحب حجت، با متانت و منطق پاسخگوى شبهات مطرح در این خصوص است و مىکوشد تا شبهه یا شبیه حقیقتها را با استدلالهاى متقن و صائب، دوباره به حقیقت نزدیک سازد.
نتیجه:
بنابر آنچه گذشت، امامخمینى با اتخاذ دو راهکار «اصلاح بسترهاى فکرى منحرف» و «خلق بسترهاى جدید» مهمه تولید علم را در صدر توجهات خویش قرار داد ودر خلال دوران تدارک انقلاباسلامى و سپس تحقق آن، کوشید تا از یکسو موارد انحرافى را اصلاح و از دیگر سو موارد موردنیاز جهت تولید علم را معرفى و ایجاد نماید. بنابراین حرکت امام در این باب، در سه قالب نقد و تخریب موانع فراروى تولید علم، ارائه الگوى مطلوب و بالاخره تلاش جهت تحقق الگوى موردنظرشان صورت تحقق به خود گرفت و از این حیث، امام در زمره معدود مصلحاتى قرار گرفت که فاصله میان عرصه ذهن و عین را در نوردیده و ثمرات تلاشهاى خویش را نظارهگر شدهاند. نکته اساسى در این مجال، توجه به این امر است که در هر مقطعى رجوع به اندیشه امام همواره راهگشا بوده است. در خصوص مقوله مورد بحث نیز تأملى در نامه جمعى از فضلا به مقام معظم رهبرى (63) در خصوص ضرورت توجه به جنبش نرمافزارى و تولید علم، و در عین حال استقبال ایشان ازاین امر و نیز تأیید آن(64)؛ از سویى نشانگر فروزندگى چراغ اندیشه امام فراروى ملت و نخبگان و از دیگر سو، بیانى دیگر از زلال آن اندیشه است که به صورت دستهبندى شده ارائه گردیده و شایسته اهتمامى جدید و جدى قرار گرفته است. کلام آخر آنکه بیان ملزومات علم بویژه در بعد سلبى از سوى امام در شرایطى تحقق پذیرفته که اساسىترین عامل فراروى تولید علم؛ یعنى حاکمیت توأمان استبداد و استعمار بر کشور، هرگونه فضایى را براى تحقق آن با دشواریهاى بسیار خاص، از بین برده بود، اما در عین حال و در سایه چنین شرایطى، امام به عنوان یک تولیدگر علم در عرضه اندیشه سیاسى، موفق به خلق اندیشههاى ناب گردید و این در حالیست که در شرایط کنونى و در سایه مجاهدات آن عزیز سفر کرده از سویى موانع فراروى تولید علم در سایه حکومت اسلامى مفقود شده و همچنین شرایط تولید علم فراهم است. بنابراین، هرگونه غفلت از آن، قطعا به هیچ وجه پذیرفته نیست؛ و مسئولیت خطیر آن، بیش از هر زمانى متوجه اصحاب علم و اندیشه است.