خدا محوری و انسان
قبل از پرداختن به اصل موضوع و پاسخ سؤال فوق، لازم است به منشأ این شبهه و اشکال وچگونگى شکلگیرى و طرح آن در جامعه اسلامى اشارهاى داشته باشیم. در فلسفه و اندیشهسیاسى غرب، خدامحورى با انسانمحورى و حکومت الهى با حکومت مردمى در تضاد وتقابل و غیر قابل جمع است چنانچه در تئوگراسی، خدا، محور است و انسان، تحقیرشده و فرمانبر و مکلّف به اطاعت کامل و بىچون و چراى خدا است و حق دخالت درحکومت و حاکمیت را ندارد. در چنین نظامى، استعدادها و توانمندىهاى انسان، سرکوب ونادیده گرفته شده و مردم حداکثر، مهمان و متمتع از حکومت دینى مىباشند نه متصّرف وسازنده و تأثیرگذار در آن. در مقابل، بعد از رنسانس و شکلگیرى مدرنیسم در نظام دموکراسى، انسان به جاى خدا، محور قرار گرفت و شخصیت، تکریم دخالت متصّرفانه، حاکمیت او بر سرنوشت خویش و اقتدار و پویایى و استکمال عالمانه و خردورزانه وى تنها در نفى حاکمیت و سلطه خدا معرفى شد.نتیجه این دو تفکر آن شد که در مهندسى حکومت، دو شیوه و مدل کاملاً متضاد بهوجودآید؛ یکى حذف خدا و دین و محور قرار گرفتن انسان در همه ابعاد [اومانیسم] آن گونه که سکولاریسم مىگوید و دیگرى، حذف دخالت خردورزانه، متصّرفانه و تأثیرگذار انسان و پذیرش و محوریت یافتن احکام دینى و حاکمیت اراده خدا که نتیجه آن، تذلیل، سرکوب، خردستیزى و نادیده گرفتن نقش و جایگاه مردم و انسانهاست آنگونه که تئوگراسى قرون وسطایى با جمود و خشونت مطرح مىکرد. بدیهى است که در دوران امر بین این دو و در سر چنین دو راهى، انسان خردورز و به خود آمدهای که در پرتو رنسانس تولدی جدید یافته و به توانمندى و ارادة شگفتآور و نقش سازندة خویش آگاه شده بود، سکولاریسم [تدبیر زندگى انسان بدون دخالت دین و خدا] و اومانیسم [انسان محورى به جاىخدامحورى] را انتخاب کند و با پذیرش حکومت مردمى و انسانى و باز نمودن زمینه و میدان براى دخالت عالمانه و عاقلانه خویش، حاضر نباشد ذلّت فرمانبردارى و بندگى وتکلیفگرایى مطلق را بپذیرد. بنابراین، تقابل حکومت الهى با حکومت مردمى از فرهنگغرب و تضاد تئوگراسى با دموکراسىِ مبتنى بر سکولاریسم نشئت گرفته و به حکومتاسلامى و نظام ولایى سرایت داده شده است و کسانى که شخصیت علمى و سیاسى آنانمتناسب با فرهنگ غالب بر غرب شکل گرفته و القایى از تمدن بعد از مدرنیسم است هر نوع حکومت و نظامى را که ماهیت دینى داشته باشد- و از جمله نظام ولایى و ولایت فقیه- نسخههایى از تئوگراسى قرون وسطایى و غیر مدرن و خروج از حکومتِ مردمى و دموکراسى دانسته و با صراحت، حکومت دینى و اسلامى را تنگ کنندة فرصت و زمینه براىحضور اراده و اقتدار انسانها معرفى مىکنند.
این در حالى است که اسلام هرگز خدامحورى را مستلزم تحقیر و نفىکنندة نقش ودخالت انسان نمىداند، بلکه یگانه راه تکریم شخصیت انسانى، شکوفایى استعداد و توانمندى او، میدان فعالیت یافتن اراده و عقل وى، گذر از مرتبه حیوانى و درک حیات طیبة انسانى و تصّرف مدبّرانه و سازنده انسان را در پرتو پذیرش ولایت و مدیریت آفریدگار انسان و تدبیر مبدء و مقصد همه آفرینش و هماهنگى حرکت انسان با حرکت استکمالى تمامپدیدهها و همراهى تشریع با تکوین معرفى کرده است. خدا و شریعت اسلام، انسان را اسیر واستعدادهایش را سرکوب نکرده و توانمندى و امتیازات او را نادیده نمىگیرند و هرگز از اواطاعت و فرمانبردارى غیر عقلانى و بدون آگاهى و معرفت را طلب نمىکنند، بلکه انسان و قوا و توانمندىهاى او را هدایت و شکوفا و بالنده کرده، وى را سازندة تاریخ، مبدء همه تحولات عظیم اجتماعى و به استخدام گیرنده همه پدیدهها و موجودات عالم آفرینشمىسازند و به هیچ وجه خداگرایى را موجب نفى مردم معرفى نمىکنند و آنها را در دو طرفجُوى و مقابل هم قرار نمىدهند. در مقابل، بریدن و فاصله گرفتن از خدا را سبب تنزّل بهمرتبه حیوانیت و بلکه پایینتر از آن، غفلت از حقیقت انسانى و ویژگىهاى او و سرکوبشدن توانمندیها و امتیازاتش دانستهاند. توانمندیها و استعدادهایى که در نظام آفرینشتنها انسان به لحاظ دارا بودن روح الهى، واجد آنهاست و همه پدیدههاى دیگر براى او و در خدمت او مىباشند.در جهانبینى و شریعت اسلامى، موضوع و محور همه قوانین و هدایتها و راهنمایىهاى الهى، انسان است و به این اعتبار، مىتوان گفت هیچ کتاب و شریعتى مانند قرآن و اسلام انسانمحور نیست. اسلام [برعکس آنچه به وسیله روشنفکران منفعل تبلیغشده] حکومت را براى مردم و در خدمت آنها مىداند، نه آنکه مردم را براى حکومت و از این بالاتر، اصل دین و اسلام را براى مردم و انسانها قرار داده است نه مردم را براى اسلام و دین. لذا حاکمان و کارگزاران را خدمتگزاران مردم دانسته و جهتگیرى همه تصمیمات واقدامات و موضعگیریهاى آنان را منافع و مصالح مردم؛ یعنى صاحبان حکومت معرفىمىکند.قرآن در آیة ولایت وقتى مىخواهد رهبر و سرپرست امت اسلامى را بعد از پیامبراعظم(ص) با کنایه و نشانه (نه با صراحت) بیان کند، از بین همه نشانهها و ویژگىهاىبرجسته و بىنظیر على علیهالسلام مانند تولد در کعبه، لیلة المبیت، جنگ خندق، ایستادگىعلى(ع) در احد و بدر و خیبر و...، به انفاق آن حضرت در حال نماز و رکوع اهتمام نموده ومىفرماید:إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ. (مائده، آیة 55)
چه پیامى دراین آیه و این نشانه وجود دارد؟آیا انفاق على(ع) در حال رکوع از کارها و ویژگىهاى ممتاز قبلى او بزرگتر و مهمتر است که قرآن کریم آن را مطرح کرده است؟! آن هم على(ع) وامامى که در نماز آن چنان غرق خدا بود که وقتى تیر از پاى او خارج مىکردند متوجه نشد! پس چگونه متوجه حضور این نیازمند در مسجد و درخواست او و بىتوجهى مسلمانان و درنتیجه یأس او میشود و او را به سوى خود مىخواند و انگشتر خویش را به او مىدهد و خداوند نیز همین اقدام را نشانه و علامت ولایت و امامت او معرفى مىکند؟آیا نمىتوان چنین استفاده کرد که خدا مىخواهد بگوید سکاندار جامعه اسلامى وقائممقام خدا در مدیریت کلان امت اسلامى و رهبر و ولىّ امر مردم باید کسى باشد که در اوج خلوت با خدا هم از خلق خدا غافل نیست و چون خدا را مىبیند لا محاله بندگان او راهم مىبیند؛چرا که خدا و خلقش مقابل هم نمىباشند! على(ع) در نماز، خود را نمىبیندو خدا را مىبیند؛ پس نمىتواندمردم و بندگان نیازمندخدا را نبیند. در حقیقت، او انگشتر در دست خدا گذاشت؛ چنانچه در متون دینى ما دست نیازمند دست خدا معرفى شده یا قرضالحسنه دادن به بندگان، قرضالحسنه دادن به خدا دانسته شده است.قرآن نمىفرماید سرپرست و ولى امر شما بعد از خدا و رسولش کسى است که تعبّد وعبودیت و فرمانبرداریاش از خدا در مسائل دینى (به معناى خاص و محدود و حداقلى آن)بیش از همه است و مثلاً در یک شب هزار رکعت نماز مىخواند، بلکه مىگوید کسى است کهدر خلوت با خدا و در متن ارتباط با معبود خویش، از مردم نبریده و به نیاز آنها توجه دارد و در همان حال، انفاق را همراه با نماز انجام مىدهد و البته هر دوى آنها با قصد قربت وبدون انتظار از مردم است و هرگز با مردم برخورد معاملهگونه ندارد.در نظام سیاسى اسلام علاوه بر اینکه جهتگیرى حکومت و مقصد نهایى همه موضعگیریها و اقدامات، هدایت و تأمین نیازمندیهاى مادى و معنوى مردم و عموم مؤمنیناست و حکومت را در خدمت نیازهاى انسانى مردم مىداند، گرچه ولایت و حاکمیت را بالاصاله مختص خدا مىداند و مقتضاى توحید ربوبى را نفى مشروعیت و حقانیت از هرقانون و حاکمیتى که به خدا منتهى نمىشود معرفى مىکند، لکن مردم و ارادة انسانها را درتأسیس و شکلگیرى حکومت و ولایت الهى و همینطور در استمرار و اقتدار حکومت و نظام، رکن اساسى دانسته است و براى آنان از جهات مختلف نقش و جایگاه تأثیرگذار قائلاست. این همان چیزى است که در سطور آینده به آن پرداخته خواهد شد و چنین نتیجهگرفته خواهد شد که نظام ولایى نمىتواند مردمى نباشد، همانطور که تنها راهکار دستیابىبه حکومت صد در صد مردمى و انسانى، تن دادن به استقرار نظام ولایى است.
کارکرد و نقش مردم در نظام سیاسى اسلام [نظام ولایى]
براى پاسخ به این سؤال که چگونه اسلام در نظام سیاسى خود بین خدامحورى و موضوعیت انسان جمع کرده و آنها را متلازم هم مىداند نه متضاد و در مقام تبیین تلازم بین ولایتو حاکمیت الهى با نقش و دخالت مردم بر آمده است، با استناد به آیات و روایات مىتوان اذعان کرد کهمردم علاوه بر نقش نظارتى و کنترلى، حدّاقل داراى دو نقش اساسى و محورى در نظام ولایىو حکومت دینى مىباشند که بدون آنها هرگز حکومت اسلامى به معناى واقعى خود تحققنمىیابد.
الف) پذیرش حاکمیت الهى
هدایت تشریعى خدا و حاکمیت و ولایت او ضامن سعادت و کمال حقیقى و جامع و فراگیر انسان و تأمین کنندة همه نیازها و پوشش دهندة تمام ابعاد وجودى وى است. لکن اینولایت و هدایت، جبرى و تحمیلى نبوده و جز با انتخاب و گزینش آگاهانه و خردورزانه انسان تحقق نمىیابد. در حقیقت، ولایت تشریعى خدا و رسولش مختص کسانى است که فرزانهوار با علم و عقل، ایمان و دین الهى را پذیرفتهاند. چنانچه خود فرمود: خدا ولى و سرپرست مؤمنین است و آنها را همواره از ظلمت به نور هدایت مىکند. یا فرمود: دین و شریعت الهى اکراه و اجبار بردار نمىباشد. هر مسلمانى و مؤمنىبا پذیرش مکتب اسلام و لبیک گفتن به دعوت پیامبر اکرم(ص)، در واقع به ولایت و حاکمیتالهى و تسلیم شدن در برابر قانون او رأى داده و آن را مشتاقانه و با عقلانیت خویش پذیرفته است و پیمانى را به این مضمون با خداى خویش منعقد مىکند که من از بین همه مکتبها و برنامههاو ولایتها، ولایت و رهبری خدا و رسولش (و همینطور جانشینان او) را پذیرفته وانتخاب مىکنم و تسلیم احکام و قوانین اسلام مىباشم تا متقابلاً خدا و رسولش با ولایت وشریعت و نسخههاى خویش مرا هدایت و راهنمایى کرده، به سرمنزل مقصودم و سعادتحقیقى برسانند. لذا قرآن کریم، ایمان به خدا و متّصف شدن به صفت مؤمن را مستلزم پذیرش ومتابعت و فرمانبردارى و اذن گرفتن در هر امرى از پیامبر اکرم(ص) (وبعد از او از جانشینانشایسته اش) و تسلیم بودن در برابر داورى آنها مىداند و مىفرماید:
وَأَطِیعُوا اللّهَ وَرَسُولَهُ إِن کُنتُم مُؤْمِنِینَ. (انفال، آیة 1)
إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا کَانُوا مَعَهُ عَلَى أَمْرٍ جَامِعٍ لَّمْ یَذْهَبُوا حَتَّى یَسْتَأْذِنُوهُ.(نور، آیة 62)
"فَلاَ وَرَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فِیَما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَوَیُسَلِّمُوا تَسْلِیماً." (نساء، آیة 65)
لذا ولایت پیامبر اکرم(ص) بر هر مؤمنى (یعنى کسى که دین الهى را پذیرفته) اولی و برتر است از ولایتى که او برخود دارد. "النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ " (احزاب، آیة 6) به بیان دیگر؛ برعکس ولایت تکوینى خدا که تخلفناپذیر بوده و از حوزه اختیار وانتخاب انسان خارج است، ولایت تشریعى خدا به وسیله انبیا و اولیای الهى به انسانهاىخردورز و با اراده ارائه شده است. مانند طبیب توانمند و دلسوزى که براى تأمین سلامت مردم،آنها را به نسخه شفابخش خویش فرا مىخواند. از کاروان انسانى دعوت شده است که اگر سعادت ابدى و هدایت حقیقى و رهایى ازهمه قیدها و بندگىهاى دروغین و آزادى از سلطه طاغوت را مىخواهید، تابع ارادة ولایتالهى بوده و برنامه و نسخه هدایتبخش او را برگزینید. اما به هر حال پذیرفتن و یا پشتکردن به آنچه خدا و رسولش به آن دعوت مىکنند با خود انسانها است.
" إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً." (انسان، آیة 3)
خدا خطاب به پیامبرش مىفرماید: به مردم بگو من حق را از طرف خدا به شما ارائه مىکنم، پس هر کس مىخواهد ایمان آورده و آن را بپذیرد و هر کس مىخواهد کفر ورزیده به آنپشت کند.
"قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُؤمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ." (کهف، آیة 29)
و وقتى طبیب دلسوز و برجسته الهى از اینکه مردم نسخه شفابخش و هدایتآفرین الهىرا نپذیرفته و به سمت هلاکت ابدى و شقاوت حرکت مىکردند، رنج برده و آنچنان اندوهناک میشد که به فرموده قرآن مىخواست از این غم جان بدهد:
"لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوامُؤْمِنِینَ" (شعراء، آیة 3)
خداوند به وى مىفرماید: تو تضمین کنندة ایمان آوردن و هدایت حتمى مردم نیستى، بلکه تو تنها آدرس و مقصد را باید بنمایى و آنها را دعوت و راهنمایى کنى؛
"فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَمُذَکِّرٌ لََّسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ" (غاشیه، آیات 22-21)
چرا که اگر بنا بود با ارادة قطعى و تکوینى و بدون اختیارانسان، آنان مؤمن گردند، خدا خود بهتر مىتوانست این کار را بکند. لکن این ایمان دیگرارزش نداشت و هدایتى نبود که موجب سعادت و پاداش شود:
"وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِکُلُّهُمْ جَمیعاً أَفَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّى یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ"(یونس، آیة 99)
بنابراین ولایت و رهبرى دینى متوقف و محدود است به کسانى که با قبول و پذیرشاسلام، مشتاقانه به ولایت و رهبرى خدا و خلیفه او رأى دادهاند. این در حقیقت اولین گام ومرحله ایفای نقش مردم در تحقق نظام سیاسى اسلام و نظام ولایى است. در جامعه دینىانسانها خردمندانه و براساس انتخاب بهترین برنامه زندگى و با اراده خویش، ولایت تشریعىخدا را پذیرفته، آن را یگانه راه تأمین همه نیازها و شکوفا و هدایتبخش تمام استعدادها و ابعاد وجودى خود مىدانند و به چنین ولایت و حاکمیتى عشق ورزیده و تمامحرکات و اعمال خود را براساس آن سامان مىدهند؛ ولایتى که براى آنان شوقانگیز ولذتبخش است. لذا رابطه مردم با رهبرى در حکومت اسلامى یک رابطه قراردادى و خشکو بىروح و زوالپذیر نیست، بلکه ارتباطى اعتقادى و همراه با محبت و عشق دو طرفه است. مردم اطاعت از رهبرى و پذیرش ولایت ابلاغى از طرف خدا را بهترین نعمت وهدایت الهى و ضامن سعادت و خوشبختى در دنیا و آخرت دانسته، انگیزه و گرایش لازم را براى دفاع از آن و مقاومت در برابر دشمنان و جهاد و تلاش براى رفع مشکلات پیدا مىکنند. چنانچه رهبرى نیز در عین ارتباط با خدا و گرفتن مشروعیت از بالا، نسبت به مردمپیوند و پیوستگى عمیق و محبتآمیز داشته، خدمت به آنان را عین بندگى و جلب رضایتخدا و انجام مأموریت الهى مىداند و حکومت و نهادهاى آن را براى مردم و در خدمت آنانقرار مىدهد.
ب) انتخابات مردمى
علاوه بر آنچه بیان شد در داخل حکومت دینى و بعد از پذیرش اصل ولایت الهى نیز اراده و انتخاب مردم داراى نقش و تأثیرگذارى است. هنگامی که رهبرى به هر وسیله از مردم بخواهد نسبت به موضوعى اظهار نظر و رأى کنند و مثلاً باشرکت در انتخابات نسبت به انتخاب و گزینش متصدیان و مدیران مختلف اقدام کنند، حضور مردم و انتخاب آنها کارساز و میزان و ملاک است. لذا حضرت امامخمینى(ره) بنیانگذار نظام ولایى در عصر جدید در عین اصرار بر مشروعیت الهى و وظیفهاى کهولى فقیه از طرف خدا و معصومین علیهمالسلام دارد، در داخل نظام و چارچوب قانون اساسى که به تأیید و تصویب رهبرى رسیده میزان را رأى ملت مىدانستند.قرآن یکى از کارکردها و وظایف پیامبر و خلیفه خود را شخصیت دادن به مردم و احترامبه نظرات و آرای آنان و مشورت با مسلمانان مىداند. در حقیقت، سفارش مردم را به جانشینخود مىکند و محبت و نرمخویى و دلسوزى آن حضرت و احترام به مردم را رمز موفقیتوى معرفى مىفرماید که به یک نمونه قرآنى آن اشاره مىکنیم.بعد از آنکه در جریان جنگ احد برخى از مسلمانان بدترین برخورد را نسبت به پیامبرانجام دادند و عدهاى با تخلّف از دستور و عدهاى هم با فرار از جبهه جنگ و تنها گذاشتن آن حضرت(ص) سبب زخمى شدن و شکست جبهه اسلامى و شهادت بیش از هفتاد تن از بهترینیاران پیامبر(ص) شدند و در موقعیتى که بعضى عامل شکست را مشورت پیامبر(ص) با مردم و پذیرش نظر آنها میدانستند،طبیعی بود که پیامبر(ص) از مسلمانان دلگیر شده، با آنها برخورد کند. اما خداوند خطاب به آن حضرت(ص) مىفرماید:"فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْلَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ" (آل عمران، آیه 159)(اى رسول ما) پس به خاطر رحمتى از جانب خدا (که شامل حال تو شده) با مردم مهربان گشتهاى و اگر خشن و سنگدل بودى (مردم) از دور تو پراکنده مىشدند. پس از (تقصیر ونافرمانى) آنان در گذر و براى آنها طلب آمرزش کن و در امور با آنان مشورت نما. پس هنگامى کهتصمیم گرفتى (قاطع باش و) بر خداوند توکل کن. به راستى که خداوند توکلکنندگان را دوستمىدارد.از این آیه شریفه که بعد از جنگ احد نازل شده، درسهاى فراوانى مىتوان گرفت که برخى از آنها را که مرتبط با موضوع این مقاله است، به اختصار بیان مىکنیم.
1. خوشخلقى، نرمش و مهربانى پیامبر اکرم(ص) نسبت به مردم یک هدیه الهى است کهبه رهبران جامعه دینى و قائممقامان خود داده و همین نرمش عامل موفقیت آنان بودهاست. پس درحقیقت خداوندآنها را درجهت مصالح مردم راهنمایى وهدایتمىکند.
2. در نظام اسلامى، اجتماع و وحدت و ولایتمحورى آنان (گرد آمدن بر محور رهبرى)عامل موفقیت و رشد و تعالى است و حتّى اگر رسول اعظم(ص) با همه عظمت خویش، مردم را درگرد خود نداشت نمىتوانست حکومت دینى را محقق سازد.
3. رهبرى الهى در برخورد با خطاها و اشتباهات و نافرمانىهاى امت اسلامى آنگاه کهخود نادم باشند، برخورد عطوفتآمیز و همراه با عفو و بخشش دارد. به علاوه، از خدا همبراى آنان طلب مغفرت مىکند؛ همانند پدرى دلسوز و بزرگوار که با فرزند متمرد خود برخورد مىکند.
4. مشورت رهبرى با مردم اصل مسلّم و قاطعى است که نباید مورد غفلت باشد وناکامىهاى موقت و موسمى نباید این اصل مبنایى و اسلامى را تعطیل کند.
5. بعد از مشورت، تصمیمگیرى بر محور مصالح مردم به عهده رهبرى است که با توکلبر خدا و با قاطعیت باید آن را انجام دهد؛ یعنى در عین شخصیت دادن به مردم و تلاش براىشکوفایى استعدادها و مشارکت دادن مردم در تصمیمات مهم، تمرکز حکومت و اقتدارمبتنى بر احکام الهى نادیده گرفته نشده است. به تعبیر دیگر، مشورت و دخالت دادن مردممنافاتى با توکل بر خدا و قاطعیت در تصمیمگیرى ندارد.
مشارکت عملى
از اصول اختصاصى حکومت دینى آن است که در عین اصرار بر اقتدار و توانمندى، قدرت واقتدار را در خدمت حقّ و هدایت مىداند. به دیگر سخن، اسلام سیاست را از مقوله هدایتکلى که دین متکفل آن شده است مىداند نه از مقوله قدرت. لذا براى قدرت، مطلوبیّت ذاتىو غایى قائل نیست و آن را نه مفهوم حقیقى و محتواى سیاست مىداند و نه موضوع سیاست؛ ولى در عین حال، قدرت و توانایى را براى استقرار حکومتِ هدایتگر و تأمین کننده نیازهاىانسانى، شرط لازم و ضرورى مىشمارد و ضامن اجراى احکام اجتماعى و مدیریت کلانجامعه و تحقق ولایت الهى را اقتدار و توانمندى کامل و همه جانبة حکومت و امت اسلامىمىداند. لذا قرآن خطاب به عموم مسلمانان تأکید مىکند که هر چه مىتوانید قوىتر شوید وابزار و مقدمات توانمندى خود را در تمام ابعاد فراهم کنید تا دشمنان طمع نکرده و امنیت واستقلال و منافع شما را مورد تعرّض قرار ندهند."وَأَعِدُّوا لَهُم مَااستَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَعَدُوَّکُمْ"(انفال،آیه60)اما آیا اقتدار و توانمندى کامل حکومت دینى و تضمین کننده ولایت الهى و پشتوانهاستقرار نظام ولایى و اجرا کننده احکام و شریعت اسلامى چگونه حاصل مىشود و اسلامبراى آن چه راهبرد و طرحى را ارائه کرده است؟با الهام از آیات قرآن و روایات معصومین علیهمالسلام و سیرة عملى آنبزرگواران، در پاسخ مىتوان گفت که جز با حضور آگاهانه و مشارکت شوقانگیز و حمایت و پشتوانه قاطعمردم و به تعبیر قرآن؛ جز با قیام مردمى، اقتدار حکومت دینى و اجراى عدالت اجتماعى،ضمانت اجرایى نمىیابد. اسلام نخواسته با قدرت غیبى خدا و اعمال ولایت تکوینى،حکومت دینى و احکام الهى تحقق یابد و حتى امدادهاى غیبى و نصرت الهى را مترتّب و متوقف بر حرکت و قیام و استقامت مردم مىداند.
"إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ" (محمد، آیه 7)
"اِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاَئِکَةُ أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا" (فصلت، آیه 30)
پیامبر اکرم(ص) و امامان تجلّىبخش ولایت الهى، زمانى مىتوانند حاکمیت و نظامسیاسى اسلام را عملاً مدیریت کرده، به آن وجود خارجى دهند و قوانین هدایتبخش خدارا اجرا کنند که علاوه بر پذیرش و مقبولیت مردمى، از حمایت و پشتیبانى و تلاش و جهادو همراهى آنان نیز برخوردار باشند. اسلام رأى و انقیاد و مقبولیت مردمى را براى شکلگیرىحاکمیت دینى لازم مىداند، ولى کافى نمىداند. بلکه مشارکت و حضور مقتدرانه و همراه باشوق و انگیزه و دفاع به جان و مال از مبانى و مواضع نظام دینى را رکن اساسى و مهمترینشرط تحقق حکومت و تحصیل مقاصد و اهداف آن مىداند. لذا اگر مردم نسبت به احکامالهى و رهبرى و ولایت خلفا و انسانهاى برگزیده خدا، ایمان و اعتقاد داشته باشند و درصحنه رأى آنان را برگزیده و نسبت به دیگران ترجیح بدهند، لکن در میدان عمل و آنجا کهنیاز به حضور و جهاد و فداکارى و پشتیبانى آنان باشد، صحنه را ترک کنند و حفظ منافعفردى و راحتطلبى خود را بر مصالح عمومى ترجیح بدهند، مطمئناً حکومت دینى شکلنمىگیرد چنانچه اگر ابتدا حمایت نموده با حضور و رأى خویش حاکمیت الهى را در رأسحکومت قرار داده و نظام سیاسى اسلام را ایجاد کنند، ولى در ادامه راه سست شده از حمایتعملى و استقامت بر اصول خسته گردیده، آن را رها کنند، حکومت استمرار و تداومنمىیابد گرچه در رأس آن شخصیتى بىنظیر و امامى معصوم مانند حضرت امام علىعلیهالسلام قرار داشته باشد.سخنان دردمندانه و انتقادات شدید و نکوهشهاى آن حضرت نسبت به مردمى که بعد از بیست و پنج سال انحراف به سوى او شتافته و با او بیعت کردند و پیمان وفادارى و استقامتبستند اما در عمل و در میدان پیکار و مجاهدت با دشمنان، با بهانهجویىهاى مختلف وتحتتأثیر وابستگى به دنیا، از همراهى و یارى آن حضرت کوتاهى کردند تاجایى کهعالىترین نمونه و مصداق نظام ولایى بعد از پیامبر اکرم(ص) و برجستهترین مُدل حکومتاسلامى، عمر چندانى نیافت و با شهادت حضرت على(ع) و خیانت یاران امام حسن(ع)، معاویه برامت اسلامى مسلط شد و آن کرد که کرد، گوشهاى و مصداقى از همین واقعیت استکه نظام ولایى و حکومت مبتنى بر معارف دینى جز با حرکت و قیام مردم ایجاد نمىشود.یکى از مهمترین اهداف حکومت دینى و مقاصد اساسى ارسال رسل و نزول کتب ومحور احکام الهى و شریعت اسلامى، عدالت اجتماعى و استقرار قسط و عدل بین همهطبقات و گروهها است. لکن این هدف مهم، ضمانت اجرا نیافته و به مرحله فعلیت نمىرسد ومردم از آن بهرهمند نمىگردند جز با مسئولیتپذیرى و تلاش و جهاد و به فرمودة قرآن؛ قیام(حرکت آگاهانه همراه با تلاش و فداکارى) مردم.
"لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ" (حدید، آیه 25)
همانا ما پیامبرانمان را با دلایل آشکار فرستادیم و همراه آنان کتاب (آسمانى) و وسیلهسنجش فرو فرستادیم تا مردم به دادگرى برخیزند و آهن را که در آن نیرویى شدید است ومنافعى براى مردم دارد فرو آوردیم (تا از آن بهره گیرند) و تا خداوند معلوم دارد چه کسى او وپیامبرانش را به نادیده یارى مىکند. آرى خداوند، قوى و شکستناپذیر است.از آیه فوق به خوبى استفاده مىشود که مردم بر سرنوشت خود حاکمند و گرچه خداوند با ارسال رسل و ارائه کتب و عالىترین برنامه زندگى، زمینه را براى استقرار عدالت و رشد وتعالى انسانها فراهم کرده است، لکن جز با مشارکت و همراهى مردم در مسیر تحققحکومت دینى و تلاش و جهاد و حرکت مشتاقانة همگانى، رسیدن به عدالت و حاکمیت حق،امکان ندارد. تعبیر "لیقوم" (قیام مردم) شاید اشاره باشد به اینکه علاقه و گرایش و حتّى رأى وپذیرش عدالت به وسیله مردم کافى نیست، بلکه حرکت و پیکار با جان و مال آنان است کهکارساز و فراهم کننده زمینه استقرار قسط و عدالت و حکومت دینى است؛ چرا که سنّتها وقانون لایتغیّر الهى آن است که تا امتى خود نخواهند و حرکت نکنند، خدا تحوّل و تغییرىایجاد نمىکند:
"إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ." (سوره رعد، آیه 11)
انبیا نیامدند تا عدالت را ایجاد و آن را بر بشر تحمیل کنند، بلکه آنان با هدایت فکرىو دعوت انسانها به دین، شوق حرکت و مجاهدت را در آنان ایجاد مىکنند تا خودشان براىاستقرار عدالت اجتماعى و حاکمیت حقّ و مبارزه با باطل اقدام و حفظ و استمرار آن را تضمین کنند. مفسّر بزرگ علامه طباطبایى ضمن اینکه تفسیر "میزان" را به خود دین شایستهتر مىداند از آنکه آن را به ترازوى مادى تفسیر کنیم؛ زیرا به وسیله دین، عقاید و ا عمال سنجیده و متعادل میشوند. ایشان غرض و هدف تشریع احکام الهى و شریعت اسلامى و فرستادنانبیا و نزول کتابهاى آسمانى را قیام مردم به عدالت و امتحان انسانها معرفى مىکند تا آنانکه خدا را یارى مىکنند از دیگران تمییز داده شوند.(طباطبایی، بیتا، ج 19، ص 173)البته استقرار عدالت و نظامى مردمی که در تمام ابعاد، حق و عدل محور باشد نیاز به ابزار و امکاناتى دارد که به وسیله آن با باطل و طاغوتها و موانع قسط مبارزه کنند. لذا فرمود: آهن را که داراى صعوبت و نیرویى شدید است در اختیار شما قرار دادیم و نیز نبایدغفلت کنیم که همه اینها در عین حال وسیلهاى است براى آزمایش مردم و اینکه طرفداران وسنگرنشینان عدالت از دنیاطلبان و طاغوتیان تمییز داده شوند و یاران و همراهان انبیای الهىاز سپاه شیطان و ملأ طاغوتیان بازشناخته شوند.قرآن کریم در جاى دیگر قیام به قسط را وظیفه عموم مؤمنان دانسته و شهادت و تلاش براى احقاقحق را گرچه در مقابل نزدیکان و بر ضرر خودشان باشد، واجب مىشمارد و مىفرماید:
"یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلّهِ وَلَوْ عَلَى أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوَالِدَیْنِ وَالْأَقْرَبِینَ" (نساء، آیة 135)
اى کسانى که ایمان آوردهاید همواره بر پا دارنده عدالت باشید و براى خدا گواهى دهید گرچهبه ضرر خودتان یا والدین و بستگانتان باشد.همین معنا به همراه تذکر به مراقبت از عوامل بازدارنده از عدالت از جمله حبّ و بغضها و مبارزه با هر نوع بىعدالتى در جاى دیگر این گونه مورد سفارش قرارگرفته است:"یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ لِلّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُواإِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ" (مائده، آیة 8)اى کسانى که ایمان آوردهاید براى خدا به قسط و عدل قیام کنید (و) به عدالت شهادت دهید والبته نباید دشمنى گروهى شما را بر آن دارد که به عدالت رفتار نکنید. عدالت را پیشه کنید که به تقوىنزدیکتر است و از خدا پروا دارید که خدا به آنچه انجام مىدهید آگاه است.شاید یکى از علل اینکه احکام و قوانینى که باید به وسیله حکومت و رهبران نظام سیاسىاجرا شود و در حقیقت از شئون نهادهاى حکومتى و سیاسى مىباشد، خداوند خطاب به مردمابلاغ میفرماید، به خاطر این باشد که در حقیقت آنانند که به حکومت و زمینهسازاناین احکام به وسیله رهبران الهى اقتدار میبخشند؛ نظیر آیات مربوط به جهاد با دشمنان، اجراىحدود و تعزیرات و....آرى اگر بشر در اوج اندیشه سیاسى خود به دموکراسى رسیده است که با قطع نظر از همه نقدهایش، اگر واقعاً میدان پیدا کند تنها رأى مردم را ملاک و معیار قرار مىدهد، اما اسلام علاوهبر رأى و پذیرش مردم، براى آنان نقش اجرایى و دخالت عملى هم قائل است و نه تنها آنان راصاحب حکومت، بلکه بر پا کننده آن هم مىداند. لذا اگر دل و زبان و رأى مردم با ولى خدا باشداما دست و قدرت آنها در اختیار او نباشد نمىتواند عدالت و حکومت الهى را در تمامابعادش عملى سازد گرچه آن ولىّ على علیهالسلام باشد که وقتى یارانش هزینه با على(ع)بودن و تحقق عدالت را نپرداختند از آنان دلتنگ شد و از خدا خواست که او را از آنانگرفته و رهبرى لایق حالشان نصیبشان گرداند؛ یعنى فردى مثل حجاج بن یوسف ثقفى.
خطابات دردمندانه آن حضرت(ع) خطاب به آنان که خود را شیعه و پیرو او مىدانستند اما باتمرّد از دستوراتش اقتدار لازم را براى او فراهم نمىکردند، نشان دهندة مظلومیت آن امام ودر عین حال بیان کننده این واقعیت است که چرا در طول دویست و پنجاه سال، مسلمین علىرغمبرخوردارى از قرآن و ولایت معصومین، از حکومت دینى بىبهره بودند. شایسته استبه برخى از درد دلهاى آن امام عزیز گوش دل سپرده و از خدا بخواهیم ما را مانند آنان قرارندهد.بعد از آنکه بر اثر سستى و تن به ذلت دادن شیعیانش، سپاه معاویه وارد شهر انبار شدند وفرماندار آن حضرت [حسّان بن حسان بکرى] را به قتل رساندند و به غارت مردم پرداختند، در خطبهاى دردمندانه، سستى و بهانههاى کودکانه آنان را شدیداً مورد انتقاد قرار داد و آنمردم بىوفا را نکوهش و مذمّت کرد و در پایان، مظلومیت و علت عدم توفیق خویش (باآن همه سوابق درخشان در جنگهاى قبلى) در سرکوب معاویه را چنین بیان فرمود:اى مردنمایان نامرد! اى کودکصفتان بىخرد که عقلهاى شما به عروسان حجلهآراى شباهتدارد، چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمىدیدم و هرگز نمىشناختم... خدا شما را بکشد!که دل من از دست شما پرخون و سینهام از خشم شما مالامال است. کاسههاى غم و اندوه راجرعه به جرعه به من نوشاندید و با نافرمانى و ذلتپذیرى رأى و تدبیرمرا تباه کردید تا آنجاکه قریش درحق من گفت: "بىتردید پسر ابوطالب مردى دلیر است، ولى دانش نظامى نمىداند." خدا پدرانشان را مزد دهد؛ آیا یکى از آنها تجربههاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد یا در پیکارتوانسته است از من پیشى بگیرد؟! هنوز بیست سال نداشتم که در میدان نبرد حاضر بودم. هم اکنونکه از شصت سال گذشتهام. اما دریغ! آن کس که فرمانش نبرند، رأى و تدبیرى نخواهد داشت.(نهج البلاغه، خطبه 27)اگر انقلاب اسلامى ایران با رهبرى فرزند و تربیت شده مکتب على(ع) توانستعلىرغم همه توطئهها و بسیج جهانى به صورت معجزهآسا حرکت پویا و پیروزمندانه خودرا ادامه دهد و سنگرهاى بزرگ را یکى پس از دیگرى فتح کند و مسئولان آن در تمامصحنهها با اقتدار و غرور ملّى حضور یافته و از مواضع انقلاب و نظام دفاع کنند و هرگز تهدیدها و فشارها و چنگ و دندان نشان دادن دشمنان آنها را منفعل نسازد، همه اینها به خاطرحضور و مشارکت مقتدرانه و استقامت امت اسلامى و مردم خردمند و مؤمن و شیعه واقعى است و به حق باید گفت این مردم در طول تاریخ بىنظیر بوده و با وجود آنها ماهرگز به سلاح اتمى و مانند آن نیاز نداریم.
ارکان حکومت دینى
حکومت دینى و نظام سیاسى اسلام الهى و مردمى است و با الهام از آیات قرآن وروایات معصومین علیهمالسلام مىتوان اذعان کرد که هم دین و هم مردم درشکلگیرى و استمرار حاکمیت دینى، دخالت و نقش دارند. در حقیقت، از چهار رکنحکومت دو مورد به خدا و دین برمىگردد و دو مورد به مردم. با وجود این چهار رکن،حکومت اسلامى و دینى با اقتدار و سلامت راه خود را ادامه مىدهد.
رکن اول: قانون و برنامه الهى؛ در حکومت دینى تنها اراده تشریعى و اراده خدا حاکم است، آن هم اراده و قانونى که براساس مصالح واقعى و در جهت هدایت و تأمین سعادت انسانها وشکوفاسازى توانمندىها و استعدادهاى آنان، تشریع و ابلاغ شده است. لذا اگر حکومتى برمحور قوانین و دستورات و دفترچه راهنمایى که خدا ارائه کرده است اداره نشود و تمایلاتو گرایشها، بینشها و فشارها، همرنگى با دیگران و انفعال نسبت به جوامع دیگر و منافعگروهى و اراده حاکمان در برنامهها و قوانین دخالت و تأثیر داشته باشد، چنین حکومتى هرگزدینى نخواهد بود: "ان الحکم الّا للَّه".
رکن دوم: امامت و رهبرى الهى؛ در نظام سیاسى اسلام به اقتضای توحید ربوبى نه تنها قانون، بلکه حاکمیت و ولایت و رهبرى نیز باید شأن ربوبى داشته و منصوب یا مأذون از طرف خدا باشد. هر حاکمیت و ولایتى که از طرف خدا نباشد طاغوت است. و نقش امامان و کسانى که بىواسطه (مانند پیامبر و ائمه معصومین علیهمالسلام) یا با واسطه (مانند فقهای عادل در عصر غیبت) از طرف خدا منصوب شدهاند آن است کهازطرف خدا اعمال کننده ولایت الهى و تجلىبخش نظام توحیدى باشند و این نقش و شأنآنان، درخصوص حکومت در سه محور خلاصه مىشود: تبیین و ارائه قانون و حکم الهىمتناسب با نیاز و اقتضائات زمان (لذا آنها از طرف خود حکمى نمىدهند و حکم آنان حکمخداست). زعامت و رهبرى و جهتدهى جامعه و سکاندارى حکومت دینى و بالاخرهداورى و قضاوت و رفع خصومت و اختلاف از بین مسلمانان.
رکن سوّم: پذیرش و ایمان مردمى؛ خدا مىخواهد مردم با اراده خویش مسیر هدایت وبرنامه زندگى خویش را گزینش کنند. لذا دو رکن قبلى را ارائه مىکند اما تحقق آنها رامختص کسانى مىداند که آگاهانه و مشتاقانه و با خردورزى دعوت الهى را پذیرفته، به برنامهو حاکمیت الهى ایمان آورده و آن را پذیرفته باشند و در حقیقت با رأى خویش آن را انتخابکرده باشند.
رکن چهارم: مشارکت عملى و اقتدار مردمى؛ سه رکن قبلى مقدمه هستند براى این مرحلهکه تحقق خارجى و عینیّت تحقق حکومت است و این جز با تلاش پیگیر و ایثار جان و مال مردم حاصل نمىشود. البته هر اقدام و تلاشى که مردم در این رابطه انجام دهند به عنوانعمل صالح براى آنان ثبت میشود (توبه، آیات 120 و 121) و آنچه از مال یا جان در این میدان ایثار کنند، معامله با خداوند و رنج و نتیجة آن، سعادت ابدى و بهشت مىباشد.(سوره صف، آیات 10 تا 12) در مقابل اگر قانون و رهبرى وایمان و پذیرش اعتقادى مردم وجود داشته باشد اما حمایت و مشارکت عملى مردمى تحققنداشته باشد، حکومت دینى شکل نگرفته و مردم از هدایتهاى اساسى دین بىبهره شده، ابدیت خود را تباه مىسازند.
جمعبندی و نتیجهگیری
1.ساختار کلی حکومت دینی و نظام سیاسی اسلام در شکل و مدل نظام ولایی تحقق و ظهور پیدا میکند.
2.در نظام ولایی، خدا و مردم مقابل هم قرار ندارند و خدا محوری به معنای نفی و تحقیر انسان نیست، بلکه موضوع همه احکام الهی انسان و سعادت و کمال اوست.
3.نظام ولایی هم با مبانی و اصول اعتقادی کاملاً انطباق دارد هم توانایی پاسخگویی به اعتقادات زمانی و مکانی ونیازهای مختلف و متنوع دوران مختلف را دارد.
4.در نظام ولایی و حکومت دینی علاوه بر اینکه جهت گیری، مصالح و منابع مردم است، آنان دارای دو نقش و جایگاه تأثیرگذار میباشند:
الف) مقبولیت و پذیرش ولایت تشریعی و حاکمیت الهی
ب) مشارکت عملی و اقتدار بخشی به حکومت دینی
5. اهداف حکومت دینی و شکل گیری نظام سیاسی اسلام جز در پرتو مشارکت و قیام و حرکت مردمی ضمانت اجرا پیدا نمی کند [لیقوم الناس بالقسط].
6. حکومت دینی دارای چهار رکن است که دو رکن آن [قانون و حاکمیت] الهی و دو رکن دیگر [مقبولیت و مشارکت عملی] مردمی هستند.