امینه ار چاداری
ترجمه: سپیده جدیری
* می خواهم گفت وگو را با سوالی کلی درباره کتاب تان <جنگ تمدن ها> آغاز کنم. شما در نظریه جنگ تمدن ها به طرح این مبحث پرداخته اید که <سیاست های اخیر جهان را باید نتیجه ناسازگاری های عمیقی دانست که بین فرهنگ ها و مذاهب بزرگ جهان وجود دارد.> این بحث در نتیجه حادثه 11 سپتامبر، داغتر شد و هم اکنون نیز جنگ علیه تروریسم اغلب به مبارزه غرب علیه اسلام و به عنوان جنگی بنیادین بین این دو تمدن تعبیر می شود. آیا استفاده از نظریه شما برای توصیف جنگ علیه تروریسم و مبارزه غرب علیه اسلام، استفاده صحیحی است؟ اگر چنین نیست، چه تدبیری را در اصلاح این کاربرد اشتباه نظریه تان اندیشیده اید ؟
** بحثی که کتاب من درباره جنگ تمدن ها مطرح کرده، در این نقل قول کوتاه، به خوبی بازتاب یافته بود که روابط بین کشورها در 10 سال آینده بیشتر بازتابی از تعهدات فرهنگی، تقیدات و ناسازگاری های فرهنگی کشورهای مختلف خواهد بود. مسلما قدرت همچنان و مانند همیشه، نقش محوری خود را در سیاست های جهانی ادامه خواهد داد اما معمولاچیز دیگری نیز در این سیاست ها نقش دارد. در قرن هجدهم، این سیاست ها پیامد زیر سوال بردن حکومت سلطنتی در اروپا و قرار گرفتن رژیم سلطنتی در مقابل جنبش های جمهوریخواهانه ای بود که ابتدا از آمریکا و سپس از فرانسه آغاز شد. در قرن نوزدهم این سیاست ها بیشتر زاده ملی گرایی مردمی بود که سعی داشتند رویکردهای ملی گرایانه خود را به شکلی تعریف کنند و حکومت هایی را به وجود بیاورند که بازتاب رویکردهای ملی گرایانه آنها باشد. در قرن بیستم، ایدئولوژی در گستره ای وسیع و البته نه به طور انحصاری، حرف اول را در سیاست های جهانی می زد و نتیجه آن را می توان انقلاب روسیه و رقابت فاشیسم، کمونیسم و لیبرال دموکراسی با یکدیگر دانست. به هر حال همه اینها تمام شد و البته فاشیسم و کمونیسم هنوز کاملاناپدید نشده اند اما به نوعی از عرصه رقابت خارج شده اند و لیبرال دموکراسی در سراسر جهان دست کم از نظر تئوریک پذیرفته شده است. بنابراین سوال اساسی می تواند این باشد که در دهه های آینده، تمرکز سیاست های جهانی بر چه چیزی خواهد بود و بحثی که من در <جنگ تمدن ها> طرح کرده ام این است که هویت های فرهنگی و ناسازگاری ها و وابستگی های فرهنگی در سیاست های جهانی نقشی اساسی خواهد داشت. کشورها با یکدیگر همکاری خواهند کرد و بیشتر چنین به نظر می رسد کشورهایی که ریشه های فرهنگی مشترک دارند با یکدیگر به همکاری بپردازند، همچنان که کشورهای عضو اتحادیه اروپا با یکدیگر همکاری می کنند. هم اکنون دسته بندی های دیگری نیز برای کشورها در شرق آسیا و آمریکای جنوبی به چشم می خورد. به هر حال همان طور که گفتم، این سیاست ها جهان را هدایت خواهد کرد؛ سیاست هایی که ریشه در اشتراکات و اختلاف فرهنگی کشورها دارد.
* اگر قرار باشد نظریه شما را برای توجیه نوع روابط کشورها بعد از حادثه 11 سپتامبر به کار ببریم، چگونه می توانید بین کشوری مثل پاکستان و آمریکا در جنگ علیه کشوری مثل افغانستان، اتحاد یا رابطه ای مشابه را تعریف کنید؟
** خب، مسلما پاکستان و آمریکا با یکدیگر تفاوت زیادی دارند اما بین آنها علاقه مندی های مشترک سیاسی برای جلوگیری از سلطه کمونیسم بر افغانستان وجود دارد و بنابراین، حالاکه پاکستان دولتی دارد که ما می توانیم با آن همکاری کنیم، هرچند که این دولت، یک دولت نظامی است، می بینید که ما با پاکستان برای دستیابی به علاقه مندی های مشترکمان همکاری می کنیم. اما مسلما در مواردی هم با پاکستان اختلاف داریم.
* در کتابتان نوشته اید: <به مدت 45 سال، پرده آهنین مرز اصلی تقسیم بندی اروپا بود. این مرز هم اکنون صدها مایل به سمت شرق جا به جا شده است. هم اکنون در یک طرف این مرز، مسیحیان غربی و در طرف دیگر آن مسلمانان و سنتی ها قرار گرفته اند. برخی پژوهشگران به چنین تحلیلی اینچنین واکنش نشان داده اند که دو بخشی کردن جهان به غرب و اسلام به این معنا است که هر کدام از این دو بخش به عنوان واحدی یکپارچه و یکسان در نظر گرفته شده اند. در ضمن، برخی نیز معتقدند که چنین تقسیم بندی ای به این معناست که اسلام در جهان غرب وجود ندارد. می دانم که این انتقادی است که دیگر به آن عادت کرده اید اما در کل می خواهم بدانم چگونه به چنین تحلیل هایی پاسخ می دهید؟
** استدلالی که شما می گویید برخی از پژوهشگران مطرح کرده اند، کاملااشتباه است. منظور من این نبوده که غرب یکپارچه است، به چنین چیزی هم عقیده ندارم. مسلما تقسیم بندی هایی در غرب و تقسیم بندی هایی نیز در جهان اسلام وجود دارد؛ مثلافرقه های مذهبی مختلف، جوامع مختلف و کشورهای مختلف در آنها وجود دارد. بنابراین، هیچ کدام از آنها در مجموع نمی توانند یکپارچه باشند. اما در آنها وجه مشترک هایی نیز وجود دارد. هم اکنون در همه جا صحبت از اسلام و غرب است. احتمالااین صحبت ها ارتباطی هم با واقعیت دارد، یعنی هویت هر کدام از این دو مفهوم معنایی دارد که برایش صدق می کند. واقعیت، این تفاوت های مذهبی است.
* آیا نقطه همگرایی یا صلحی نیز میان دو طرف <پرده آهنین> وجود دارد؟
** اول اینکه شما می گویید <دو طرف>، حال آنکه همان طور که گفتم هر دو طرف خود به بخش هایی تقسیم شده اند و کشورهای غربی با کشورهای مسلمان همکاری می کنند و بالعکس. به نظر من به کار بردن عبارت <دو طرف> اشتباه است، تکرار می کنم که به نظر من اینکه فکر کنیم دو بخش یکدست و یکپارچه در مواجهه با یکدیگر قرار گرفته اند، اشتباه است. سیاست های جهانی بسیار پیچیده هستند و کشورها نیز علاقه مندی های مختلفی دارند، که حتی ممکن است آنها را به دوستان و متحدانی که به ظاهر با یکدیگر جور در نمی آیند، تبدیل کند. آمریکا هنوز هم با دیکتاتوری های نظامی مختلفی در سراسر جهان همکاری می کند. مسلما ما ترجیح می دادیم که آن کشورها هم به دموکراسی روی بیاورند اما این همکاری را به خاطر علاقه مندی های ملی مان انجام می دهیم و این می تواند همکاری با پاکستان در افغانستان یا هر چیز دیگری باشد.
* اخیرا در جایی گفته بودید که کمونیسم به این خاطر فروپاشید که برای پیوستن جوامع به یکدیگر، بر ایدئولوژی ضدمذهب و فرهنگ تکیه کرده بود. بنابراین، وقتی مردم از آن ایدئولوژی رهایی یافتند، کشورها هم از یکدیگر جدا شدند. در عین حال، شما گفته اید که با تغییر تمدن در آمریکا، این کشور با تکیه بر لیبرال دموکراسی به عنوان یک ایدئولوژی پیش رفته است.
** این همیشه به عنوان ایدئولوژی آمریکایی مطرح بوده است.
* درست است. حال، نظر شما درباره توسعه این روند در آمریکا چیست؟ آیا می توان ارتباطی بین این روند و سقوط شوروی که بر کمونیسم به عنوان یک ایدئولوژی تکیه کرده بود، پیدا کرد؟ به نظر شما آمریکا چه درس هایی می تواند از سقوط شوروی بگیرد؟
** سوال بسیار جالبی است. همان طور که گفتم، از زمان انقلاب قرن هجدهم، آمریکا به ایدئولوژی لیبرال دموکراسی و قانون اساسی دست یافته است. به هر حال، من در آثار دیگرم سعی کرده ام از به کار بردن اصطلاح ایدئولوژی برای این عبارت خودداری کنم. سخن من به عقاید و ارزش گذاری های آمریکایی ها برمی گردد. وقتی شما واژه ایدئولوژی را به کار می برید، همه ذهن ها به کمونیسم برمی گردد، که یک ایدئولوژی بسیار قاعده مند بوده است. حتما مانیفست کمونیسم را خوانده اید و می دانید که اساس آن را چه چیزی تشکیل می دهد. به هر حال، آنچه ما در دست داریم، مجموعه بی قاعده تری از ارزش ها و عقاید است که دو قرن و نیم یا چیزی در این حدود دوام آورده است. مسلما تغییرات و مناسباتی که در این مجموعه پیش آمده است، به خاطر توسعه اقتصادی، صنعتی شدن، موج های عظیم مهاجرت به این کشور، بحران های اقتصادی، رکود و جنگ های جهانی روی داده است. همه اینها تاثیر داشته اند. اما اساس این مجموعه عقاید آمریکایی کاملادست نخورده باقی مانده است. اگر یکی از نویسندگان <بیانیه استقلال> دوباره زنده شود، از آنچه آمریکایی ها می گویند و به آن معتقدند و در بیانیه هایشان می نویسند، شگفت زده نخواهد شد. حال آنکه کشورهای دیگر دچار تغییرات بزرگ تری شده اند، تغییراتی نظیر فروپاشی سلطنت ها و جایگزین شدن آنها با رژیم جمهوری یا رژیم کمونیستی در نقاط مختلف اروپا و آسیا. ملی گرایی، ایدئولوژی اصلی ملت هایی است که سعی دارند حکومتی را به وجود بیاورند که در آن بتوانند نقش عمده ای را داشته باشند. بنابراین، تا زمانی که ایدئولوژی با عقاید سیاسی، اصل قرار گرفته است، کشورها با یکدیگر تفاوت های فاحشی دارند. علاوه بر این، مسلماً دو رویداد مهمی که در این زمینه در دهه های قبل رخ داده؛ فروپاشی کمونیسم به عنوان یک ایدئولوژی و اقبال عمومی لیبرال دموکراسی، هرچند بیشتر از نظر تئوری و نه به صورت عملی، بوده است.