دبیر شورای عالی امنیت ملی در همایش بینالمللی جهان عرب 2006 در کشور امارات متحده عربی به بیان دیدگاهها و استراتژی لازم در منطقه پرداخت و تاکید کرد: استراتژی آمریکا در منطقه شکست خورده است. قسمتهایی از سخنان لاریجانی در این همایش به شرح زیر است: آن قدر حوادث ماهها و سالهای اخیر سریع محقق میشود که در فرصت تحلیل یک واقعه حادثه یا حوادث دیگر شرایط را دگرگون میکنند. طبعا در این زمان کوتاه نمیتوان به تحلیل جامع این روند پرداخت. از طرفی از آنجا که این وقایع معلول استراتژی خاصی بوده است با کالبد شکافی یک واقعه به عنوان Case Study میتوان به تحلیل زنجیره حوادث نیز دست یافت لذا ابتدا نگاهی گذرا به آخرین واقعه در منطقه میاندازیم. ماجرای جنگ اسراییل بر علیه لبنان جنگ در لبنان در چه شرایطی رخ داد؟
1) آمریکا در عراق دچار مشکل جدی شده بود و نتوانست اوضاع عراق را آنطور که میخواست تغییر دهد و نتوانست از رفتار خود در عراق در سطح بینالمللی دفاع کند.
2) در فلسطین آمریکا تصور میکرد در نبود عرفات میتواند شکل و محتوای مدنظر خود را در متن جریان فلسطین ساری و جاری نماید. اما انتخابات و پیروزی حماس شرایط را عوض کرد.
3) پس از صدور قطعنامه 1559 آمریکا خلع سلاح مقاومت و حزبالله در لبنان را دنبال کرد تا مقاومت در برابر خود و اسراییل را از بین ببرد و موفق نشد.
4) پس از قطعنامه 1559 و خروج سوریه از لبنان سناریو آمریکا در مورد تغییرات در سوریه محقق نشد.
5) فشارهای آمریکا برای جلوگیری از فعالیت صلحآمیز هستهای ایران نتیجهای نداشت.
در چنین فضایی ـ جنگ اسراییل بر علیه لبنان طراحی گردید. چرا آمریکا نیاز به حرکتی جهت خروج از بنبست داشت معادلهای که شرایط را تغییر دهد در واقعه گزینه آمریکا معادلهای بود که از تغییر در لبنان آغاز میشد تا آن را به کل منطقه تعمیم دهد. لذا نبرد در لبنان نبردی برای ترسیم خاورمیانه مورد نظر آمریکا بود. از این جنگ تغییر معادله بحرانهای به بنبست رسیده منطقه بود. تحلیل حوادث سالهای اخیر شبیه به ماجراجویی اخیر در لبنان است که من به دلیل ضیق وقت بدان نمیپردازم. اما یک امر در پس پرده همه این ماجراها روشن میگردد و آن بنبست استراتژیک آمریکا در منطقه است. در حالت بنبست استراتژیک صرفا با تغییر استراتژی میتوان شراط را متعادل نمود اما اشکال کار در این است که هنوز نشانهای از چنین فهمی دیده نمیشود. در واقع در هر مرحلهای عاملی را وارد صحنه میکنند تا شاید این بنبست شکسته شود اما چون استراتژی تغییر نکرده این فرآیند بنبست استراتژیک سختتر و پیچیدهتر میشود.
سوال این است که با این پدیده چگونه باید مواجه شد طبعا پاسخ یکسانی ندارد اما برای نزدیک شدن به پاسخ دقیقتر باید ابتدا نگاهی گذرا به ریشههای تاریخی و فکری شرایط این بنبست بیندازیم. با خروج انگلیس از منطقه خلیجفارس در 1971 و واگذاری آن به دولت آمریکا شاه را به عنوان ژاندارم منطقه تعیین کرد. آمریکا با مجهز کردن شاه به سلاحهای پیشرفته تلاش نمود با هزینه ملت ایران هژمونی خود را حفظ کند. انقلاب اسلامی ایران ژاندارم منطقه را که حامی اسراییل بود از صحنه خارج کرد و موجب رفع نگرانی کشورهای منطقه از رفتار برتری جویانه شاه که از جانب آمریکا حمایت میشد گردید. هدف اصلی سیاست خارجی آمریکا این است که کشورها و سازمانهای بینالمللی را وادارد تا به کمک هم جهان را به مسیری متناسب با منافع و ارزشهای ایالات متحده سوق دهند.
در واقع سازمانهای بینالمللی جایگاه قصور و تقصیرهای سازمان یافته پیدا کردند برخی معتقدند خط مشی بوش در محور قرار دادن ارزشهای آمریکایی برای همه تعهدات بینالمللی ادامه همان خط مشی ویلسون است که معتقد بود: ترویج و گسترش ارزشهای آمریکایی وظیفه معنوی مقامات دولتی آمریکاست."! البته با یک تغییر خیلی خیلی مختصر که برای گسترش این ارزشها حالا نیروی نظامی بکار گرفته میشود! این یک سوتفاهم استراتژیک است در فهم مبانی فرهنگ ملل و نحوه تغییر آن که تصور شده است ارزشهای ملل را میتوان در زمانبندی طراحی شده با فشار نظامیگری و تبلیغات و فشار نهادهای بینالمللی و بکارگیری ابراز توسعه تجارت تغییر داد. چنین ایدئولوژی صلب آمریکایی عکسالعملهای تند و رادیکال را به وجود آورد که یک نمونه آن را در 11 سپتامبر ملاحظه نمودید. خطای محاسباتی این تصور ذهنی بسیط این است که مجددا تئوریپردازی نمود که خشم و نفرت و سرخوردگی در خاورمیانه صرف معلول گسترش فقر و پایین بودن سطح آموزش و سومدیریت دولتی است و با مدیریت جدید در خاورمیانه با بزک دموکراسی مساله حل میشود و تئوری خاورمیانه جدید را ارایه کردند و حال آنکه پارادوکس پنهان در تئوری آنها در مورد خاورمیانه نهفته است.
بوش رسالت و ماموریت خود را اینگونه توضیح میدهد: گسترش نظام دموکراسی در جهان در جهت تحقق اهداف و تامین منافع آمریکا. پارادوکس پنهان این است که گسترش نظام دموکراسی با تامین منافع آمریکا یکی نیست و در بیشترین موارد تباین دارد که نمونه آن را در پیروزی حماس در انتخابات و رفتار آمریکا ملاحظه کردید. نادیده انگاری این پارادوکس پنهان موج مبارزه با بیعدالتی را در جهان اسلام ایجاد نموده است به همین دلیل است که کسی مبارزه با تروریسم آمریکا را باور نمیکند چرا که با تئوری اقدام پیشدستانه عملا آمریکا بزرگترین بنگاه تروریستی را در جهان شکل داده است و عملا تروریستها سخن آن راهزن به اسکندر مقدونی را تکرار میکنند: که چطور من یک کشتی میدزدم راهزن نامیده میشوم اما تو که جهان را میدزدی امپراتور خوانده میشوی. رفتار خشونتبار و ماجراجویانه نظامی آمریکا با عنوان مبارزه با تروریسم بر این اصل استوار است که اگر میان دیوانگان به سر میبری پس خودت هم باید حتما دیوانه باشی"در حالیکه مساله تروریسم موضوعی چند ضلعی است بعدروانشناختی بعدسیاسی بعداقتصادی و بعدفرهنگی دارد و باید بر دادههای عینی متکی باشد نه بر اوهام و تخیلات.
اولین رکن در مبارزه با تروریسم رفتار عادلانه است. ناشیگری بیشتر آنست که تصور کردهاند با بکارگیری این اصطلاح در مواردی که مردم از عزت و شرف خود دفاع میکنند میتوانند براحتی از آن عبور کنند و صورت مساله را پاک نمایند و این امر نظیر رفتار آمریکا و غرب نسبت به حماس و مبارزان فلسطینی و حزبالله در لبنان است و کیست که نداند آنان مردان و زنان غیوری هستند که از سرزمین و کشور خود دفاع میکنند و هرگز متهم به این القاب نمیشوند. معیارهای چند دولت غربی برای ما مردم منطقه اهمیتی ندارد آنچه از نظر اسلام و مسلمانان به عنوان تروریسم محکوم است به کارگیری خشونت و زور علیه مردم مظلومی است که هیچ قدرت دفاعی ندارند. در این جا مسلمان و غیرمسلمان فرق نمیکند. اسلام طرفدار مظلومین است خواه مسلمان مسیحی یهودی و ... باشند تروریسم موجود در منطقه نتیجه حضور قدرتهای نظامی غربی و نتیجه تئوری یکجانبهگرایی آمریکا و بیعدالتی حاکم در برخی از کشورهاست و علاج آن هم بامسالهسازی جدید حل نخواهد شد مگر استراتژیهای غلط کنار گذاشته شود.