تاریخ انتشار : ۱۴ دی ۱۳۸۷ - ۱۱:۰۲  ، 
کد خبر : ۷۱۴۷۰

مارکسیسم و اندیشه خداناگرایی


سیدعبدالحمید ضیایی

در قرون نوزدهم و بیستم، تئوری‌های متعددی در باب عوامل اجتماعی و روانی دخیل در تکوین دین، مطرح گردیده است؛ از جمله مهم‌ترین این ایده‌ها می‌توان به سه نظریه یا روایت کلان اشاره کرد. نخستین ایده، تئوری مارکسیستی است که دین را از جمله بازتاب‌های ایدئولوژیک وضع موجود روابط متقابل اقتصادی در جامعه برمی‌شمارد. دومین ایده، تئوری فروید است که بر طبق آن منشأ اعتقاد دینی فرافکنی‌هایی است که به قصد تسکین گونه‌هایی خاص از کشمکش آگاهانه صورت می‌گیرد. سومین ایده مهم و روایت مطروحه در این باب، رأی زیرکانه امیل دورکهایم جامعه‌شناس است که اعتقاد دینی را عبارت از فرافکنی ساختار جامعه می‌دهند. این سه ایده، تبیین‌هایی عالمانه‌اند که دین را به عواملی که کلٌاً درون جهان طبیعت قرار دارند ارجاع می‌کنند و بر همین مبنا، قابل آزمون تجربی می‌باشند.

مارکس، علی‌رغم این که کمتر از فوئرباخ و نیچه و فروید و... درباره دین سخن رانده است اما بیش از همه هدف طعن و دشنام متألهان واقع گردیده است.

به طور خلاصه می‌توان گفت که مارکس مهم‌ترین ایرادها و تعرضات خود را در ذیل مباحثی مانند از خود بیگانگی، روبنا و زیربنا بیان کرده است. مارکس افکار طبقه حاکم در هر زمانی را افکار حاکم بر آن جامعه می‌داند و معتقد است که «طبقه‌ای که قوای مادی تسلط بر جامعه و حفظ وضع موجود را در دست دارد نیروی فکری توجیه کننده و پشتیبان آن را نیز پدید می‌آورد، به عبارت دیگر، نیرویی که ابزارهای تولید مادی را در اختیار دارد، بر ابزارهای تولید ذهنی نیز تسلط خواهد داشت.»

این ابزارهای ذهنی توجیه‌گر در مکتب فکری مارکس، ایدئولوژی نامیده شد و دین نیز در نظرگاه مارکس، یکی از رایج‌ترین ایدئولوژی‌های حامی طبقه سلطه‌گر و تخدیر کننده طبقه فرو دست در ادوار گذشته بوده است.

مارکس، دین را بر خلاف سایر ایدئولوژی‌ها، واجد نقشی دو گانه و مکمّل می‌داند که مورد قبول دو طبقه اصلی است، اما نهایتاً به سود طبقه مسلط تمام می‌شود و کارکرد و وظیفه آن تبیین و توجیه‌ ماورایی اوضاع غیرعادلانه و نابرابر و مناسبات تبعیض‌آلود و نیز اقناع روانی و نظری گروه‌های ستم کشیده و بینوا در ادراک و پذیرفتن وضع موجود به مثابه تقدیر محتوم و غیرقابل تقدیر می‌باشد.

در نگاه مارکس، از جمله کارکردهای دین، سرپوش نهادن بر روی گسل‌های عمیق و تضادهای فاحش موجود در درون جوامع و به نمایش گذاشتن گونه‌ای از همبستگی و وفاق کاذب بوده است.

مارکس، هیچ اصالت و جوهری برای دین قابل نبوده و ظهور و افول آن را همچون سایر پدیده‌های ذهنی و غیرمادی، تابع مناسبات اقتصادی حاکم و زیر ساخت‌های اقتصادی جامعه می‌داند، و نتیجه این نگرش آن است که در مرام مارکس، خاستگاه طبقاتی یک ایدئولوژی، عنصر تعیین کننده صحت و خطای یک ایدئولوژی _ و دین _ است نه مبنای استدلالی و فحوای منطقی و برهان آن.

آن چه که محرز و بدیهی است این نکته مهم می‌باشد که مارکس، اندیشه‌های خود در باب دین را از فوئرباخ گرفته و به شدت متأثر از تئوری وی است که؛ «اعتقاد دینی و پرستش ذوات ماوراء‌الطبیعی، بارزترین جلوه از خود بیگانگی انسان است.» و ریشه‌های خداشناسی را باید در انسان‌شناسی، جستجو کرد؛ چرا که برخلاف پندار شایع، انسان‌ها خود را مطیع و تابع آفریده خود و نه آفریدگار خود قرار داده‌اند.

لودویگ فوئرباخ، نخستین متفکر ماتریالیست قرن نوزدهم بود که مفهوم از خود بیگانگی انسان در برابر خدا را مطرح کرد و این اصل، اساس تمام مکاتب ماتریالیستیک و الحادی پس از وی (نظیر مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم‌ الحادی و روانکاوی فرویدی) گردید.

فوئرباخ در کتاب «تفکراتی درباره مسیحیت»، خدا را ساخته و آفریده بشر و غفلت وی از استعدادها و تواناییهای خود دانست. چکیده و عصاره تئوری فوئرباخ بعدها به خمیر مایه اصلی ماتریالیسم اقتصادی و مارکسیسم بدل شد.

مارکس برای حل این مشکل راه حلی را به نام برتر شدگی و تعالی مجدد بشر، یعنی بازگشت به همان چیزی که باخ دوری از آن را مایه از خود بیگانگی انسان می‌دانست پیشنهاد می‌کند و این همان تعبیری است که «شلی» درباره مارکس آن را چنین توصیف کرده است؛ «پادشاه بر خود و معاف و بر کنار از ترس، از پرستش و مرتبه.»

از طرف دیگر مارکس با حمله به دیدگاههای سوسیالیستی _ دینی که افرادی مثل ویلهلم وایتینگ آن را مطرح می‌کردند، آرمان خود را سوسیالیسم عملی نامید. به نظر وایتینگ، ستیزه‌جویی کارگران برای برقراری سوسیالیسم، عشق احیاء مسیحیت اصلی است. مارکس نظر او را احساس‌گرایی خواند و در مورد عمل مستقیم توده‌ای با تعالیم وایتینگ مخالفت نمود. ولی با تمام این اوصاف، مارکس مبانی نظریات خود را از این مسیحیت رادیکال اخذ کرد.

انگیزه سودجویی طبقه استثمارگر موجب می‌شود تا مفاهیمی چون خدا و مذاهب پیدا شوند و از آن جا که طبقه محروم بر اثر سودجویی سرمایه‌داران منافع خود را از دست می‌دهند، در آن‌ها احساس نومیدی پیدا می‌شود که همین احساس نومیدی آن‌ها را بر آن می‌دارد تا برای تسلی دردها و رنج‌های خود به خداوند مذهب پناه ببرند.

تفکر مارکس به جنبش روشنگری، هگل و هگلیان دست چپی مدیون است. مارکس که در سنت روشنگری تعلیم دیده بود، در جوانی به چنین یقینی رسید، کشمکش دیالکتیکی بین انسان و الهیت برای رسیدن به خودشناسی در تاریخ ظاهر می‌شود. یعنی نخست از خود بیگانگی پیش می‌آید (که در استضعاف و رنج انسانی و نهایتاً در به صلیب کشیده شدن مسیح نمود پیدا می‌کند) و سپس سازگاری مجدد (که اثر فعل روح‌القدس از طریق قدرت انسانی برای برقراری نظم اخلاقی در جامعه بشری است). مرحله سوم که متعلق است به هگلیان دست چپی، از جمله در کتاب ذات مسیحیت (1848) از فوئرباخ، تجسم می‌یابد. بنابراین مکتب، الهیت نیز از خود بیگانگی است چرا که فرافکنی انسان آرمانی است به آسمان‌ها و تمامی تعالیم و آداب کلیسای مسیحی نخستین کیفیت حقیقی نوع انسان است، کیفیتی که در عشق یک فرد به فرد دیگر متحقق می‌شود.

دین، محصول فرعی روابط اقتصادی

مارکس در جایی می‌نویسد: «به طول کلی تمام ادیان چیزی جز بازتاب خیال نیروهای خارجی که بر زندگی روزانه انسان‌ها فرمانروایی می‌کنند، نیست، بازتابی که در آن نیروهای ناسوتی چهره نیروهای لاهوتی را به خود می‌گیرند. این فرآیند لااقل در مورد اقوام هند و اروپایی به وسیله اسطوره‌شناسی تطبیقی، تا منشأ آن در رده‌های هندی تعقیب شده و جزئیات آن در تطور بعدیش نزد هندی‌ها، ایرانی‌ها، یونانی‌‌ها، رومی‌ها و ژرمن‌ها و تا آنجا که مدارک موجود است نزد کلدانی‌ها و لیتوانی‌ها و اسلاوها نشان داده شده است. ولی در کنار نیروهای طبیعی نیروهای اجتماعی نیز فعال می‌شوند؛ نیروهایی که در برابر انسان‌ها همانقدر بیگانه، و در آغاز همانقدر غیرقابل توضیحند و انسان‌ها را با همان ضرورت ظاهراً طبیعی، تحت اقتدار خود در می‌آورند که قبلاً خود نیروهای طبیعت در می‌آورند. بدین وسیله پیکره‌های خیالی، خصالی اجتماعی کسب می‌کنند.

مارکس در ایدئولوژی آلمانی می‌گوید:‌ «ساختار اجتماع و حکومت بر اثر فرآیند حیاتی افراد پیوسته تحول می‌یابد ولی افراد نه آن گونه که در مخیله خودشان یا دیگران ظاهر می‌شوند، بلکه آن گونه که واقعاً هستند یعنی چنانکه عمل می‌کنند حیات مادی خود را تولید می‌نمایند و در محدوده اوضاع و احوال و شرایط مادی که مستقل از اراده آن‌ها هستند به زندگی مشغولند. ایجاد اندیشه‌ها، مفهوم‌ها و آگاهی ابتدائاً با فعالیت مادی و مراوده مادی آدمیان در هم پیچیده شده است.

پیرو همین اندیشه است که مارکس در دست نوشته‌های اقتصادی و فلسفی، دین را نتیجه صورت‌های ناهنجار تولیدی می‌خواند که با ریشه کن شدن آن‌ها، دین نیز محمل وجودی خود را از دست می‌دهد.

به نظر مارکس تقسیم کار، یکی از نیروهای اصلی تاریخی تا زمان جدید است و تقسیم کار، مقتضی تقسیم کار ذهنی و مادی نیز هست.

در فلسفه مارکس دین، اخلاق، ایدئولوژی و این قبیل امور، وجودی مستقل ندارند. آن‌ها از انسان ناشی شده‌اند و لذا به زندگی آدمی و تولید مادی او وابستگی دارند.

پیرو این اندیشه مارکس در مقدمه بر «نقادی فلسفه حق هگل» به نماد و شعار معروف خود (دین افیون توده‌هاست) می‌رسد.

سرانجام مارکس در کتاب معروف خود «سرمایه» می‌نویسد: «به طور کلی، پرتو دینی جهان واقعی فقط هنگامی ممکن است ناپدید شود که شرایط کار و زندگی معمولی، مناسباتی شفاف و عقلانی به انسان در رابطه‌اش با همنوعان خویش و طبیعت بدهد. زندگانی اجتماعی که تولید مادی و مناسبات ناشی از آن پایه و اساسش را تشکیل می‌دهند، فقط هنگامی از این ابهام عرفانی که بر چهره‌اش روبند زده است، خلاص خواهد شد که به صورت شرکت آزادانه انسان‌هایی در آید که آگاهانه و حاکم بر جنبش اجتماعی خویش عمل کنند.»

مارکس که به شدت از هگل و به تبع آن فوئرباخ اثر پذیرفته به جای تفسیر مجدد دین، آن را به عنوان دشمن هر نوع پیشرفتی رد می‌کند. و تا موقعی که انسان جای خود را در کائنات پیدا نکرده است، دین به انسان خود آگاهی می‌دهد. راسل که از متفکران معروف چپ‌گرا در امور سیاسی است، چنین خرده می‌گیرد: «مارکس خودرش را ملحد نامید اما نوعی خوش‌بینی جهانی را پذیرفت که فقط از مکتب‌هایی که خدا را قبول دارند انتظار می‌رود، به طورکلی تمام اصول فلسفه مارکس که از هگل اقتباس شده، غیرعلمی است، یعنی دلیلی برای اثبات آن وجود ندارد.»

نحوه اعتراض وی به دین، یادآور بعضی متون در کتاب عهد قدیم است چرا که بعضی انبیاء بنی‌اسرائیل نیز به همین ترتیب به کیش، پرستش شعائر و آداب مذهبی، به جای علاقه به برقراری عدل، حمله می‌کردند.

با مقدمات مذکور و تحلیل وضعیت اجتماعی، مارکس ادعا می‌کند که دین محصول اقتصاد است. درباره نابرابری اجتماعی در اقتصاد سرمایه‌داری و تضاد طبقاتی در نوشته‌ها و حرف‌های مارکس و انگلس و دیگر نزدیکان به آن‌ها مطالب فراوانی وجود دارد. مثلاً سن‌سیمون  و پیروان او متن‌های زیادی در مضار سرمایه‌داری مالکیت خصوصی و حق ارث نوشتند و با نکوهش استثمار از مالکیت و نظارت حکومت بر تولید اقتصادی در جهت منافع عمومی جانبداری کردند. در جایی دیگر شارل‌فوریه این مطلب را مطرح کرد که در اقتصاد سرمایه‌داری، در واقع تنها یک‌سوم مردم کار اجتماعی انجام می‌دهند و دوسوم دیگر به علت فساد و اختلالی که در نظام بازار وجود دارد در جهت مشاغل بی‌ثمر هدایت می‌شوند، یا به صورت انگل‌های ثروتمند در می‌آیند.

در نظر مارکس، انتقاد از دین باید انتقاد از جامعه‌ای باشد که دین را ایجاد می‌کند. مفصل‌ترین عبارت مارکس درباره دین در کتاب «نقد فلسفه حق هگل»‌ آمده است. او در این اثر رهیافت کلی‌اش را در مرود تحلیل دین به گونه‌ای بسیار فشرده بیان می‌کند. مبنای نقد غیرمذهبی این است که انسان دین را می‌سازد، نه دین انسان را، به سخن دیگر، دین همان خودآگاهی انسانی است که یا هنوز خود را نیافته یا بعد از یافتن گم کرده است. اما انسان موجودی انتزاعی نیست که خارج از جهان متصور باشد. انسان همان جهان انسانی، دولت و جامعه است. همین دولت و جامعه است که دین را به صورت یک آگاهی جهانی واژگونه ایجاد می‌کند. دین مایه ذوق و شوق این جهان است. دین تحقق خیالی ذات بشری است. پس مبارزه با دین چیزی جز مبارزه با جهان دیگر نیست که دین بر اثر آن رنگ و بوی روحانی یافته، دین آه ستمدیدگان و قلب جهان سنگدل است. لغو دین که موجب شادابی موهوم مردم است برای ایجاد شادمانی واقعی آن‌ها مورد نیاز است. رهایی از این توهمات به عنوان شرایط ایجاد شادمانی واقعی است. نقد دین نطفه نقد جهان اندوهبار است که دین هاله‌ای بر آن می‌کشد. نقد دین انسان را از توهم در می‌آورد و وادارش می‌سازد که سر عقل آمده بیاندیشد و عمل کند و واقعیت زندگی‌اش را شکل ببخشد و بر مدار ذات خودش و یا در واقع دور خورشید راستینش گردش کند. تا زمانی که انسان بر مدار ذات خودش نمی‌چرخد، دین بسان یک خورشید موهوم پیرامون انسان چرخ خواهد زد.

بنابراین به طور خلاصه باید گفت که انسان ملحد مارکسیست نه یک فرد، بلکه یک طبقه، گروه و حزب است، مهم‌ترین شاخصه الحاد مارکسیتسی را می‌توان در تفاوت ماهوی نگرش فیلسوفان مارکسیست با فلاسفه پیش از خود یافت. فلاسفه پیش از مارکس معتقد به توصیف و تبیین جهان بودند لیکن مارکسیسم در صدد تغییر جهان بر آمد. مقصود از جهان نیز طبیعت به مفهوم کل نظم تولید مادی، جهان صنعتی و به تعبیری دیگر «بدن غیراندامی» (inorgonic body) وی قلمداد می‌شود. نظر به وحدت طبیعت با انسان و خاصیت آینگی طبیعت در مواجهه با انسان، فرد مارکسیست، خواهان تغییر طبیعت انسان است تغییری که نه تنها بدون خدا بلکه در اوج دشمنی و کینه نسبت به وی انجام می‌گیرد.

در اندیشه مارکسیسم، خداستیزی و سرکوب خدا، جنبه‌ای کاملاً متمایز از دیدگاه فلاسفه عصر روشنگری فرانسه داشته و ابتناء عقلانی (به مفهوم خردگرایی محض و عقل‌پرستی) در آن دیده نمی‌شود. واقعیت‌های اجتماعی و نارضایتی انسان از وضعیت تاریخی خود در عصر پس از رنسانس، عمده‌ترین منشأ و بن‌مایه‌های الحاد مارکسیستی به شمار می‌رود.

در این نوع‌الحاد، خداوند به مفهوم صاحب اقتدار مطلق، دشمن و معارض بنیادین و اصلی آزادی قلمداد شده و خدا آگاهی، منشأ اصلی بیگانگی انسان از خویشتن (به تعبیر فوئرباخ) به شمار می‌رود. قایل به خداوند، اسیر موهومات است و خداوند چیزی فراتر و بیشتر از مخلوق آدمیان نیست، هم چنان که مارکس، خدا را «آه ستمدیده» و انعکاس قدرتی موهوم در ملکوتی تخیلی به وسیله وی می‌خواند. راه حل فوئرباخ برای رهایی از این خود بیگانگی نفی مذهب از طریق گسترش شناخت انسان و بازگشت به انسان است.

در نگاه فوئرباخ ویژگی‌های خدایان همان ویژگی‌های انسانی است که به صورتی فرافکنده در قلمروی تخیلی و دور از دسترس آدمیان قرار دارد. ویژگی‌های انسانی، که تعالی یافته وردای اغراق و مبالغه پوشیده‌اند و انسان همین ویژگی‌ها را از سر توهم منحصر در وجودی مستقل از خویش، تصور می‌کند.

باشگاه اندیشه

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات