فمینیسم معمولا در وهله نخست یک جنبش اجتماعی تلقی میشود. جنبشهای اجتماعی تلاش جمعی برای دگرگون ساختن ساختار اجتماعی قلمداد میشود. با وجود این که در وهله نخست به نظر میرسد دغدغه اصلی جنبشهای اجتماعی ایجاد تغییر در مناسبات اجتماعی و توزیع قدرت سیاسی و اقتصادی است، این باور به تدریج نزد بسیاری از رهبران و هواداران جنبشهای اجتماعی پذیرفته شده که ایجاد تغییر در ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی باید همراه با دگرگونیهایی در عرصهها و ساختارهای فرهنگی شناختی نیز باشد.
به نظر میرسد که جنبشهای اجتماعی مدرن از سده هجدهم به بعد، به شکلی فزاینده در تولید شناخت و معرفت نقش داشتهاند. این نقش به طور خاص از دهه 1960 به بعد از جنبشهای جدید اجتماعی (new social movements) جنبه نمادین و فرهنگی در آنها قوی است و نظامهای معنایی مسلط را به چالش میکشند، پر رنگتر میشود و جنبه کاملا آگاهانهای پیدا کنند.
بر همین اساس گفته میشود که میتوان اساسا جنبش اجتماعی را به عنوان رویدادی شناختی (cognlive pracice)تعریف کرد. هواداران جنبشهای زنان در غرب نیز به ویژه در دو دهه اخیر به این باور رسیدهاند که مسئله شناخت مسئلهای سیاسی است زیرا با قدرت در ارتباط است و فمینیسم در حقیقت عملی است سیاسی. به عبارت دیگر فمینیستها معتقدند که مطالعات در حوزههای مختلف علمی از پزشکی تا رورانشناسی، جامعهشناسی، علمسیاست و... به گونهای هدایت شده که یا زنان در آنها نادیده گرفته شدهاند و میشوند و به مشکلات و مسائل خاص آنها مثل بیماریهای خاص نان، فقر، بزهکاری و... توجهی نمیشود و آنها در حاشیه قرار میگیرند یا تصویری از زن ارائه میشود که گویی شکل تحریف شدهای از مرد به عنوان نمونه آرمانی انسان است. دامنه اختلافات درونی فمینیسم اساسا اجازه شکلگیری قرائت یا تقریری واحد از فمینیسم را نمیدهد. در نتیجه باید به برداشتهای عامتری که در درون جریانهای اصلی فمینیسم وجود دارد به طور جداگانه پرداخت در عین حال توجه داشت که هیچ مقولهبندی (calegoization) خاص از فمینیسم نیز به معنای یکپارچگی درونی در داخل مقولات نیست.
جریانهای اصلی فمینیسم و روابط بینالملل
در این بخش با عنایت به مطالب فوقالذکر به بررسی برداشتها و دیدگاههای اصلی در شاخههای عمده اندیشه و عمل فمینیستی میپردازیم. پس از اشارهای کوتاه به برداشتهای اصلی از مشکلات زنان، برخورد آن با مبانی معرفتشناختی علوم و برداشتها و مسائل مورد توجه آن در عرصه روابط بینالملل را به اجمال معرفی میکنیم.
1- فمینیسم لیبرال
فمینیسم لبیرال را معمولا نزدیکترین جریان به جریان اصلی حاکم بر جوامع غربی میدانند. این گروه از فمینیستها در کل به دنبال آن بوده و هستند که الگوهای رفتاری، نقشها برداشتها، حقوق، تکالیف، امتیازات و مردان را به عنوان یک گروه اجتماعی مسلط به زنان بسط دهند و حضور زنان را در عرصههایی که نسبتا متعلق به مردان شناخته میشد (به اصطلاح عرصه یا سپهر عمومی) بر مبنایی مشابه با مردان امکانپذیر سازند. به عنوان نمونه آنان خواهان برخورداری زنان از امکانات آموزشی، کاری و اقتصادی، رفاهی، حقوق شهروندی و سیاسی، حقوق مدنی و... «به شکل مشابه» با مردانند.
فمینیستهای لیبرال معمولا در حوزه آکادمیک فمینیستهای تجربهگرا (empitcist feminist) یا ادغامگرا (integrativist) خوانده میشوند. این فمینیستها مبانی اصول حاکم بر واقعگرایی فلسفی را پذیرفتهاند و در عین حال، لیبرالها بر آنند که جنسگرایی (sexism) به معنای جانبداری جنسیتی به نفع مردان یکی از موانع نیل به شناخت عینی عملی است.
به این ترتیب میتوان انتظار داشت که فمینیستهای لیبرال نیز که به بررسی موضوع زنان و سیاست جهانی یا روابط بینالمللی میپردازند بیشتر دل مشغول ملاحظاتی از این دست باشند. فمینیستهای لیبرال در این حوزه دو راهبرد را دنبال میکردهاند:
اولا، آنها به دنبال نشاندادن این مساله بودهاند که نمایندگان زنان در کل در حوزه سنتی روابط بینالملل کمتر از حدی بوده که میبایست باشد. میتوان گفت: این نقدی است از وضعیت موجود حاکم بر روابط بینالملل در عمل و در عین حال خواستهاند موانع این محدودیت در مشارکت را تبیین کنند. این دغدغه ناشی از دغدغه عمومی فمینیسم لیبرال به وارد کردن زنان (bring women in) به عرصههای مردانه از آن جمله در روابط بینالملل است.
با توجه به اهمیتی که فمینیسم لیبرال برای جامعهپذیری به معنای انتقال ارزشها، و هنجارها و قواعد اجتماعی و فرهنگی به هر نسل از طریق سازوکارهای خانوادگی، آموزش، رسانهای و... قائل است، در تبیین عدم مشارکت زنان در عرصه روابط بینالملل در بسیاری از موارد به آثار جامعهپذیری متفاوت دختران و پسران اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه از کودکی در پسران روحیات بلند پروازانه توجه به مسائل عمومی و سیاسی و... تقویت و در دختران تضعیف میگردد و در نتیجه حضور زنان در عرصههای مختلف حیات بینالمللی تا حدی به دلیل عدم علاقه و تمایل خود آنها کمتر از مردان میشود.
راهبرد دوم برخی از فمینیستهای لیبرال که به نوعی مغایر متضاد دیدگاه نخست مینماید، نشان دادن این نکته است که زنان واقعا در همه این فعالیتها حضور داشتهاند اما این حضور به انحاء مختلف کمرنگ شده است.
به بیان دیگر درست است که زنان در خیلی از جنگها مشارکت داشتهاند و بسیاری نیز در پشت جبهه نقش فعال و تعیینکننده ایفا کردهاند، آنها در بسیاری از اقدامات و جنبشهای صلحطلبانه مجدانه مشارکت داشتهاند و نقش غیرقابل انکار در امور مربوط به توسعه در جوامع خود ایفا کردهاند.
این نگرش فمینیستی باعث توجه به وضعیت زنان در روابط بینالملل شده است. مطالعات نشان میدهند که زنان بیش از 50 درصد جمعیت جهان را تشکیل میدهند، بیشتر آوارگان، بیسوادان و فقیران جهاناند و در عین حال وجود آنها برای بقای اجتماعی و مادی خانوادهها و اجتماعات اهمیت حیاتی دارد.
2- فمینیسم رادیکال
فمینیسم رادیکال که مشخصا از اوایل دهه 1970 میلادی در ایالات متحده آمریکا اهمیت یافت، برخلاف دیدگاه لیبرالها به نوعی به تفاوتی جوهری میان زنان و مردان باور دارد. این فمینیستها آنچه را «ستم جنسی» تلقی میکنند، مهمترین و پایدارترین شکل ستم در جوامع بشری میدانند هدفشان برانداختن نظام طبقاتی جنسی (sex class system) است. از نظر آنها زنان و مردان دو طبقه متضاد با منافع متضاداند و در طول تاریخ مردان با استفاده از همه ابزارها، رویهها، نهادها، قوانین سنن و... بر زنان ستم کردهاند. تاریخ از دید فمینیستها تاریخ ستم مردان بر زنان است و تنها با برانداختن پدرسالاری (patriarchy) است که زنان رهایی خواهند یافت.
فمینیسم رادیکال به منزله چشماندازی برای شکل دادن به علوم فمینیستی نیز بوده است روابط بینالملل را مانند سایر حوزههای شناخت علمی و تحت نفوذ و سلطه جهانبینی و اندیشههای مردمدارانه میداند. فمینیستهای رادیکال معمولا این ادعا را مطرح میکنند که پرخاشجویی و تجاوزگری خصلتی عمیقا مردانه است و در مقابل صلحطلبی ذاتی زنان بر اساس طبیعت مادرانه و خصلت پرورشدهنده (nurturing) زنان قرار میگیرد.
3- فمینیسم پساتجددگرا
بیشترین انتقاداتی که طی دو دهه اخیر از فمینیسم شده است با تکیه بر اندیشههای پسا تجددگرایان بوده است. در این میان برخی از خود فمینیستها نیز به شدت تحت تاثیر این گفتمان انتقادی جدید به انتقاد از خود پرداختهاند و در نتیجه گروهی از فمینیستها که با عنوان فمینیستهای بسا تجددگرا یا حتی پسا فمینیستها (faminists- post) شناخته میشوند شکل گرفته است. فمینیسم مجموعهای است از روایات مختلف است که زنان بیان میکنند و به بیانی، چیزی نیست جز مجموعهای از آثار نویسندگان مختلف (anthology) و آن هم مجموعهای است از گزارشها و روایات کاملا فردی- فمینیسم پساتجددگرا توانسته تا حد زیادی از تحمیل روایات خاصی از فمینیسم (روایات زنان مرفه سفیدپوست جهان اولی) به عنوان روایت معتبر و موثق (aufhentic) جلوگیری کند.
فمینیستها بر آنند که ویژگی جهان عبارت است از وجود سلسله مراتب جنستی که به زیان زنان است و این وضعیت باید زیر سوال برود، ریشههای تاریخی و وضعیت باید زیر سوال برود، ریشههای تاریخی و وضعیت موقتی مشروط و به اعتقاد آنان نه طبیعی آن نشان داده شود و راه برای تغییر آن همواره گردد. بر این اساس همه نظریهها و مفهوم بندیهای فمینیستی اعم از لیبرال، رادیکال پساتجددگرایانه به نوعی در خدمت واژگونسازی (subvaersion) است.
نقد فمینیستها از واقعگرایی
در نقد اصول واقعگرایانه هانس مورگنتا چند اصل بنیادین نظریه او زیر سوال میرود:
1- قوانین عینی مفروض در نظریه واقعگرایانه در مورد سرشت بشر مبتنی بر برداشت نسبی و مردانه از سرشت انسانیاند. اما سرشت انسانی هم مردانه است و هم زنانه.
2- منافع ملی چند بعدی و مشروط به شرایط خاص است.
بنابراین نمیتوان آن را صرفا براساس قدرت تعریف کرد. در جهان معاصر منافع ملی برای مشکلات جهانی به هم وابسته - از جمله جنگ هستهای، رفاه اقتصادی و زوال زیستمحیطی – مستلزم راهحلهای مبتنی بر همکاری است و نه راهحلهای مبتنی بر فرض روابط حاصل جمع صفر.
3- چشمانداز فمینیستی امکان جداساختن اوامر اخلاقی از کنش سیاسی را رد میکند همه کنشهای سیاسی واجد اهمیت اخلاقیاند. دستور کار واقعگرایانه برای به حداکثر رساندن نظم از طریق کنترل، اولویت را به نظم از نظر خود میدهند و نه عدالت و ارضای نیازهای اساسی که برای تضمین باز تولید اجتماعی ضرورت دارد.
در ادامه به برخی از مهمترین مفاهیم حوزههای بحث در روابط بینالملل که فمینیستها به آنها پرداختهاند یعنی قدرت دولت، امنیت، توسعه و عدالت میپردازیم.
قدرت
یکی از مفاهیم پایه در روابط بینالملل، قدرت است. گفته میشود که موضوع سیاست و سیاست بینالملل قدرت است. از نظر فمینیستها، قدرت، مفهومی جنسیتی است. قدرت معمولا در روابط بینالملل به عنوان رابطه سلطه درک میشود و اعمال قدرت معمولا فعالیتی مردانه است و زنان به قدرت در عرصه عمومی به شکل مشروعیت یافته اعمال قدرت کردهاند.
دولت
نقد فمینیسم بر دولت حملهای به کانون اصلی روابط بینالملل محسوب میشود. نقش دولت در بازار تولید روابط جنسیتی از موضوعات مورد توجه فمینیستها است. آنها برآنند که فرایند شکلگیری دولت به گونهای روابط اجتماعی را باز سامان میدهد که استثمار جنسیتی و طبقاتی تحکیم میشود.
امنیت، جنگ و صلح
فمینیستها برخلاف برداشت تکبعدی واقعگرایانه از امنیت، برداشتی چند بعدی ارائه میکنند. امنیت در این جا به معنای کاهش همه انواع خشونت، از جمله فیزیکی، ساختاری و زیستمحیطی است.
فقر هم برای فمینیستها از اشکال ناامنی در بعد اقتصادی آن است که بنابر آمار بینالمللی بیشترین قربانیان آن زناناند. آنها نشان میدهند که چگونه عملکرد دولتها با اتخاذ سیاستهای توسعه و همچنین عملکرد اقتصاد جهانی و نهادهای بینالمللی آن (مانند بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول و برنامههای تعدیل ساختاری آنها) باعث فقر زنان شده است.
توسعه
در مباحث مربوط به توسعه، فمینیستهای لیبرال نشان میدهند که چگونه در برنامهریزی برای توسعه علیه زنان در تبعیض قرار میگیرند و میکوشند زنان را در درون پروژه نوسازی و فرآیندهای توسعه ادغام کنند. آنچه تحت عنوان حوزه مطالعاتی زنان در توسعه (womenin development) در دهه 1970 و 1980 میلادی شکل گرفت به آشکار ساختن نقش زنان و اهمیت آنا در توسعه بوده است.
حتی در مواردی که به زنان در برنامهریزیهای توسعه توجه میشود، بیشتر براساس مسئولیت آنها در بهداشت، تنظیم خانواده، تغذیه و بچهداری است و به آنها در این زمینهها کمک میشود. اما معمولا تلاشی برای انتقال مهارتهایی به آنان که بتوانند از طریق آنها نظامهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی موجود را بشناسند و آنها را تحت تاثیر قرار دهند صورت نمیگیرد.
فمینیستهای پسا تجددگرا با انتقاد از مفهوم غربی توسعه و نگاههای جنسیتی خاص آن و تفاوت در وضعیت زنان در جوامع مختلف برآنند که باید زنان متفاوت صداهای متفاوت خود را داشته باشند و از گرایشهای جوهرگرایانه فمینیستهای غربی که با تاکید بر تضاد میان زنان و مردان تفاوتهای درونی را نادیده میگیرند انتقاد میکنند.
عدالت
یکی از حوزههای نظریه سیاسی بینالمللی که معمولا از سوی جریان اصلی علمگرا در روابط بینالمللی بحثی غیرعلمی تلقی میشود اما برای نظریهپردازی سیاسی یا هنجارهای بینالمللی حائز اهمیت زیادی است، بحث عدالت است.
یکی از دلمشغولیهای مهم نظریهپردازان سیاسی این است که عدالت به چه معنا باید در حوزه روابط بینالملل مدنظر قرار گیرد؟ با توجه به وجود تفاوتهای فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در سطح بینالمللی چگونه میتوان به مفهومی از عدالت رسید که جنبه جهان شمول داشته باشد؟ به هر تقدیر نظریه فمینیستی در روابط بینالملل و تحقیقات مبتنی بر آن در پی توضیح و جوهی از روابط بینالملل است که در سایر نظریهها به آنها بیاعتنایی شده است.