رسول نمازی
1- این نوشته اولین مطلبی که به چشم میخورد بحث از دغدغه سیاسی روشنفکران دینی بصورت کلی و عبدالکریم سروش بصورت خاص با تاکید بر انتقاد به آن است. اگر نویسنده با تاکید بر خصلت فراسیاسی نوشته خود میگوید که قصد ندارد از نظر سیاسی به انتقاد بپردازد اما واقعیت اینجاست که خصلت سیاسی نوشته آشکارتر از آن است که بتوان از کنار آن به سادگی گذشت. تاکید نظری نویسنده هم بر دو سمینار مشهور ماکس وبر با عنوانهای «علم به مثابه حرفه» و «سیاست به مثابه حرفه» است. بنظر میرسد که نگارنده به اشتباه عنوان سمینار «سیاست به عنوان حرفه» را آورده است و منظور او همان «علم به مثابه حرفه» بوده است زیرا ماکس وبر تنها در این سمینار است که به تفکیک علم و سیاست میپردازد و سمینار دیگر تنها بحث از بعضی تفکیکها در جامعهشناسی سیاسی مثل انواع اقتدار است. حال حتی اگر این اشاره نگارنده را با تسامح بپذیریم، به اینجا میرسیم که بحث ماکس وبر اصلا شامل روشنفکران دینی نمیشود. ماکس وبر در مقاله خود به تفکیک ارزش و واقعیت میپردازد و علم [Science] را حوزه واقعیتهای میداند. با همین تقسیمبندی او منکر آن است که یک عالم علوم اجتماعی یا طبیعی بتواند در حوزه سیاسی رهنمودی ارائه دهد. برنامهها و اهداف سیاسی در حوزه ارزشها هستند و نباید برای آنها خصلت علمی قائل بود. اما باز هم توجه کنید که ماکس وبر از فلاسفه و روشنفکران سخن نمیگوید و اتفاقا روشنفکران را به صورت مستقیم مورد اشاره قرار میدهد و از توجیهپذیر بودن عملکرد سیاسی آنها سخن میگوید. او روی سخنش با دانشمندان علوم اجتماعی و طبیعی است. او سعی دارد حوزه علوم را از ارزشها تفکیک کند. با اینکه نظر وبر مورد انتقادهای فراوانی قرار گرفته است و ایده علم فارغ از ارزش زیر سئوال رفته است اما میتوان گفت بسیاری از محققین این تفکیک را پذیرفتهاند. دانشمندان علوم اجتماعی بخصوص جامعهشناسی امروز ادعای هنجاری ندارند و تنها به بررسی حقایق اجتماعی و بقول وبر روابط منطقی بین آنها میپردازند. حوزه ارزشها امروز تنها حوزه خاص فلسفه سیاست و اخلاق است. برای مثال آیزایا برلین در سمینار مشهور خود با عنوان «آیا نظریه سیاست هنوز وجود دارد؟» تنها حوزه فلسفه سیاست را مسئله اخلاق معرفی میکند. بخشهای دیگر فلسفه تماما به دو حوزه تقسیم شدهاند که یا فلسفه علم است و یا فلسفه سیاست و اخلاق. بنابراین حوزه ارزشها که مستقیما با حوزه سیاست مرتبط است وظیفه خاص فیلسوف به شمار میرود. بنابراین فیلسوف با روشنفکر دینی در یک چیز که همان بحث ارزشها و به تبع آن برنامههای سیاسی است مشترک هستند.
اما باید به تفکیک میان فیلسوف و روشنفکر دینی نیز توجه کنیم. من مدعی نیستم که روشنفکر دینی به معنای کامل آن یک فیلسوف است. روشنفکری دینی تلاشی است برای نوعی آشتی میان فلسفه و دین. البته این تلاش بسیار مدرن است زیرا فلاسفه دینی پیش از مدرنیته تصور میکردند که میتوان نوعی توجیه فلسفی برای دین دستوپا کرد اما به نظر میرسد که بعد از تفکیک کانت میان فلسفه و دین که خود او نیز یک فیلسوف دینی بود و ناممکن بودن اثبات فلسفی گذارههای دینی این پروژه دیگر جایگاهی در دنیای مدرن ندارد. بنابراین وظیفه روشنفکر دینی چیست؟ فکر میکنم تابحال تجربه نشان داده است که دین پدیده قابل حذفی نیست. نمیتوان دین را از حوزه فرهنگ بشری نابود کرد. همیشه افرادی هستند که به گذارههای دینی اعتقاد دارند و حتی اگر راهی برای رد کردن فلسفی این گذارهها هم وجود داشته باشد آنها نمیپذیرند. بنابراین اولین وظیفه مدرنیته تلاش در همزیستی و تساهل نسبت به ادیان است. میتوان گفت این پروژه همزیستی با ادیان مدت زیادی است که در غرب جریان دارد و میتوان گفت امروز دیگر بحثی از سرکوب گرایشهای دینی و عدم تساهل وجود ندارد. اما از طرف دیگر بنظر میرسد که بعضی از تعبیرهای مذهبی با مدرنیته سر سازش ندارند. یعنی بیش از همه بجای آنکه خطری از جانب مدرنیته متوجه ادیان باشد، این ادیان هستند که مدرنیته را با خطر مواجه کردهاند. بحث از ازدواجهای اجباری، تروریسم، جهاد، حجاب اجباری، منع شراب بصورت اجباری و بسیاری مسائل دیگر که یکسره در تقابل با فردباری و آزادیهای مدرنیته است در همین دسته قرار میگیرد. بنابراین مسئله اساسی همزیستی با بعضی گرایشهای دینی و مدرنیته است. اما این مشکل تنها از سوی غرب تشخیص داده نشده است. جوامع دینی نیز این مسئله را به خوبی احساس کردهاند. از یکسو این جوامع مایل هستند از امکانات مدرنیته مثل دموکراسی، آزادی، تکنولوژی و رشد اقتصادی استفاده کنند و هم از سوی دیگر به مذهب خود احساس وابستگی دارند. روشنفکران دینی دقیقا در چنین شکافی شکل گرفتهاند. توجه کنید که اشاره من دقیقا به نوشته مورد اشاره در بالا است. روشنفکری دینی پدیدهای در شکاف سنت و مدرنیته نیست. پدیدهای است میان بعضی قرائتهای دینی و مدرنیته. اما سنت چیست؟ مدرنیته چیست؟ بحث از این دو تنها باید مبتنی بر این پیشفرض باشد ایندو تنها دو مفهوم هستند که میتوان آنها را به گونههای مختلف تعریف کرد. بحث از سنت و مدرنیته نباید به صورتی درآید که انگار ما با دو ابژه کاملا مشخص و متجسم سروکار داریم. بنابراین باید سنت و مدرنیته مورد تعبیر قرار گیرند. سنت از نظر من یک سبک زندگی است که پیش از ظهور مدرنیته وجود داشته است. مشخصه آنهم نوعی سبک زندگی است که در آن علم و تکنولوژی مدرن و دموکراسی و لیبرالیسم وجود خارجی ندارد. دین سنتی هم بخشی از این سبک زندگی بشمار میرود. دین سنتی نقش فلسفه و علم مدرن را در دنیای سنت ایفا میکند. دین سنتی از یکسو به ما ارزشهای زندگی را میآموخته است و هم از سوی دیگر نوعی تعبیر پیشا علمی از دنیا و چگونگی عملکرد آن ارائه میداده است. سنت سبک خاصی از زندگی است که میتوان گفت دیگر وجود خارجی ندارد. حتی مذهبیترین افراد هم دیگر سنتی زندگی نمیکنند. استفاده از تلفن، اتومبیل و پدیدههای مدرنیته خارج از چهارچوب سنت است. اما نقش ارزشی دین در دنیای مدرنیته چه میشود؟
باید پیش از همه به تعبیر خود از مدرنیته هم اشاره کنیم. مدرنیته هم مانند سنت دارای دو عنصر ارزشی و جهاننگری است. جهاننگری مدرنیته همان علم است. علم به ما میگوید که ساختار جهان چگونه است و چگونه میتوان آنرا به کنترل خود درآورد. سیستم ارزشی مدرنیته بر مبنای حقوق طبیعی است که در مجموع لیبرالیسم و دموکراسی را میسازد. لیبرالیسم مدعی ارزشهای ازلی و ابدی برای فرد مثل آزادی بیان و حق انتخاب و حقوق بنیادین قائل است. این حقوق با علم هیچ ارتباطی ندارند. این ارزشها نوع خاصی از حکومت را میطلبد که همان دموکراسی است. در واقع علم هیچچیز در مورد لیبرالیسم و دموکراسی نمیگوید. علم در حوزه ارزشها ساکت است. بنابراین دو پایه مدرنیته علم و لیبرالیسم- دموکراسی هستند.
حال بازگردیم به سئوال پیشین. نقش دین در دنیای مدرن چیست؟ دین در دنیای مدرن نمیتواند نقش جهانبینی را ایفا کند چون مدعیات علم مستحکمتر از هرگونه ادعای مذهبی در مورد عملکرد و ساختار جهان است. در عین حال دنیای مدرن بر روی اصول ارزشی ساخته شده است که بعنوان بدیهی مورد قبول قرار گرفته است. اینکه انسانها حق انتخاب دارند، مسئولیت اخلاقی آنها در زندگی شخصی با خود آنهاست، دارای حقوق غیرقابل عزلی هستند که نمیتوان آنها را با هیچ توجیهی نفی کرد. دین سنتی با بعضی از این حقوق در تضاد قرار دارد. برای مثال اصل حجاب، تحریم آزادی جنسی، بحث از ارتداد و اعتقاد همه مخالف ارزشهای لیبرال مدرن است. بنابراین در هرصورت دین سنتی مانند زندگی به سبک سنتی نمیتواند در دنیای مدرن به صورت صلحآمیز ادامه حیات دهد.
حال نقش روشنفکر دینی در اینجا آشکار است. روشنفکر دینی به اصول دنیای مدرن مثل علم و لیبرالیسم- دموکراسی معتقد است. در عین حال میخواهد مذهب را نیز در دنیای مدرن حفظ کند. روشنفکر دینی سعی دارد تعبیری از دین ارائه دهد که با اصول دنیای مدرن در تضاد نباشد. اما آیا این امر ممکن است؟
باید توجه کنید که دین دارای منابع خاصی است. برای مثال منبع اساسی اسلام قرآن است. البته احادیث هم جزو منابع اسلام به شمار میروند اما نکته مثبت احادیث در اینجاست که در تکتک آنها میتوان در مورد اصالت آنها بحث کرد. در واقع یک بحث بیپایان در مورد اصالت احادیث وجود دارد که به نظر نمیرسد بتوان در مورد آنها به اطمینان قطعی دست پیدا کرد. بنابراین هرکدام از احادیث که با اصول مدرنیته در تضاد باشد را میتوان با استدلال عدم اطمینان در مورد اصالت آنها رد کرد. اما در مورد قرآن مسئله به این سادگی نیست. اصالت قرآن تقریبا مورد پذیرش تمامی مسلمانان است. نمیتوان گفت که قرآن اصالت ندارد و کلام خدا نیست. بنابراین باید با آیاتی از قرآن که با مدرنیته متضاد است چگونه برخورد کرد؟
این بحث بسیار دقیقتر از آن است که بتوان به سادگی آنرا حل کرد و در عینحال من محقق دینی نیستم که بتوانم نمونههای خاصی را مورد اشاره قرار دهم. اما من سعی میکنم به چند مطلب که از تعبیر متون فلسفه سیاسی آموختهام و به نظرم در تعبیر هر متن اصلی تاریخی کاربرد دارد اشاره کنم. درباره تعبیر متون فلسفه سیاسی بحث بسیار گستردهای جریان دارد. با اینکه خاصیت اصلی فلسفه استدلال منظم و بدون تناقض است اما چیزی که به وفور در آثار فلسفی مشاهده میشود تناقض و ناهمخوانی بین مدعیات است. این ناهمخوانیها باعث شده است که در تعبیر اندیشه یک فیلسوف تعابیر بسیار متفاوت و متعدد باشد. هر تاریخنگار اندیشه به یک صورت خاص به تعبیر آثار یک فیلسوف میپردازد. برای مثال مورد افلاطون به خوبی نشاندهنده مشکلات تعبیر آثار فلسفی است. تعبیر آثار افلاطون از توتالیتاریسم خالص در نزد پوپر تا بهترین فیلسوف سیاسی در نزد لئو اشتراوس نوسان دارد. حتی بعضی از تاریخنگاران اندیشه معاصر، ریشههای اولین دولت مدرن را در آثار افلاطون تشخیص دادهاند. در مورد ماکیاولی هم آنقدر تناقض میان کتاب شهریار و گفتارها وجود دارد که بعید است بتوان یک تعبیر منسجم از او ارائه داد. در عینحال هر کدام از تاریخنگاران مدعیات بنظر موجهی برای تعابیر خود ارائه میدهند. حال ببینید یک فیلسوف که خاصیت او استدلال منظم و منسجم است با چنین مشکلاتی مواجه میشود وضعیت قرآن از این پیچیدهتر است. قرآن یک متن فلسفی نیست. یعنی از استدلال منظم و ساختار بدون تناقض پیروی نمیکند. بعضی جملات آن آنقدر دو پهلو است که اصولا توافق در مورد معنای آن ممکن نیست. بحث از چند معنا بودن بعضی از کلمات هم خود اهمیت بسیاری دارد. حال بگذریم از آیاتی که کاملا با یکدیگر در تضاد و مخالفت هستند. اگر یک مفسر بعضی از آیات را مورد تاکید قرار دهد میتواند از دل آن یک نظام اخلاقی سیاسی کاملا ضد مدرن استخراج کند و مفسر دیگر با تاکید بر بعضی دیگر میتواند یک نظام اخلاقی سیاسی لیبرال ارائه دهد. بنابراین همانطور که یک تعبیر از آثار برجسته فلسفی ممکن نیست، یک تعبیر از قرآن هم امکان ندارد. تمام وظیفه یک روشنفکر دینی استفاده از همین تعابیر متعدد برای تطبیق دادن اسلام با مدرنیته است. بنابراین میتوان تعبیری از اسلام ارائه داد که به همان اندازه سایر تعابیر قانعکننده باشد و در عینحال با مدرنیته سازگاری کامل داشته باشد.
2- نگارنده اشاره کرده است که بعضی تعابیر در تضاد کامل با ذات دین است. نمیدانم ذات دین از نظر ایشان چیست. همانطور که گفتم ما حتی نمیتوانیم از ذات اندیشه ماکیاولی نام ببریم چه برسد به یک اندیشه هزار پهلویی مثل دین. بعد هم این سنت اجتماعی که از آن نام میبرید چیست که ارزش آن از همهچیز بیشتر است؟ همانطور که در بالا گفتم ما باید از تعابیر به قول پوپر ذاتگرایانه [essentialst] در معنا کردن مفاهیم پرهیز کنیم. همانطور که خود شما هم گفتید دین و سنت اجتماعی و مدرنیته مفاهیمی هستند که نیاز به تعریف دارند ولی شما آنها را مانند تعابیر کاملا بدیهی استفاده کردهاید و هیچ تعریفی هم ارائه ندادید. برای مثال از عقل فطری سخن گفتهاید و آنرا یک آموزه مدرن نامیدهاید. اصلا این اولین بار است که من با مفهوم عقل فطری برخورد کردهام. بنابراین به نظر نمیرسد معنای آن آنقدر بدیهی باشد که بدون توضیح بتوان از آن استفاده کرد. در ضمن این بدین معنا است که به نظر شما مدرنیته بر بنیاد عقل فطری ساخته شده است؟ از علم بگذریم که خود بحثش بسیار مفصل است اما شما میتوانید هیچ تعبیر عقلانی از حقوق طبیعی ارائه دهید؟ کدام گزاره منطقی موید حقوق طبیعی است؟ حتی بنیانگذاران فلسفه لیبرال و حقوق طبیعی مثل جان لاک هیچ استدلال عقلانی برای حقوق طبیعی ارائه ندادند! حتی هابز هم در انتها به شهود اشاره میکند. عقل هیچ قضاوت ارزشی نمیتواند انجام دهد. خود شما که سمینار ماکس وبر را خواندهاید و میدانید که او ارزشها را حوزه عقلانیت خارج میداند. عقلانیت اصولا نمیتواند به ارزشها حکم کند. همانطور که گفتیم یکی از دو پایه مدرنیته ارزشهای لیبرال است بنابراین نیمی از آن بر استدلال عقلانی استوار نیست.
3- اشاره کردهاید که برای روشنفکر دینی دین اصل است و مدرنیته و سنت فرع است. با اینکه اینهمه به انتقاد از دوگانههای کلیشهای سنت و مدرنیته سخن گفتهاید اما نگفتید سنت و مدرنیته و دین چیست که یکی اصل است و یکی فرع. اصلا چرا باید بین دین و مدرنیته باید اصل و فرع باشند. مثلا برای شما هوا اصل است یا غذا؟ مدرنیته فضایی است که همه ما ناچار در آن زندگی میکنیم. دین هم اعتقاد ماست که میخواهیم آنرا در دنیای مدرن حفظ کنیم. باید سعی کنیم دیندار بمانیم و با مدرنیته ستیز نکنیم. اینجا اصل و فرعی در کار نیست! همانطور که گفتیم مدرنیته دو بنیاد دارد که یکی علم است و دیگری لیبرالیسم- دموکراسی. اگر این دو نباشد مدرنیتهای در کار نیست. شاید شما بگویید بنیاد دین بر اعتقاد است. همانطور که گفتم بنیاد لیبرالیسم و حقوق طبیعی هم بر اعتقاد است و هیچ استدلال عقلانی برای آنها هم وجود ندارد. در عین حال اعتقاد یک اصل شکلی است. اعتقاد به چه؟ به خداوند؟ خداوند که با مدرنیته تضادی ندارد. بسیاری از مدرنهای دوآتشه به خداوند اعتقاد دارند. اعتقاد به معاد؟ اینهم با مدرنیته تضادی ندارد. اعتقاد به اخلاق دینی؟ کدام اخلاق دینی؟ مگر نمیتوان اخلاق دینی داشت که با اخلاق مدرن تضادی نداشته باشد؟
4- در بعضی نقاط بسیار حساس نوشته شما بسیار نامفهوم میشود. شما که به کارل پوپر علاقهمند هستید دیگر باید اینرا به خوبی بدانید که پیچیدگی یک استدلال نشاندهنده عمق آن نیست بلکه نشاندهنده ضعف آن است. استدلال قوی باید بسیار ساده و قابل فهم باشد. برای مثال من هیچچیز از این جمله شما دستگیرم نشد: «لیکن ادغام کلیت مفهومی دین در گستره معناشناختی سنت، در یک نگرش الاهیاتی و استعلایی محلی از اعراب نمییابد. چهبسا سنت و مدلولات آن با معرفت دینی از ستیز برآید یا بکوشد به مدد گردیدن دین شرعیت کسب کند. کل سنت را نمیتوان امر دینی تام دانست. اساسا دین باید ورای اوامر سنتی فهم شود. چه در این امر از سر انذار به حضیض عقبی و عدم فلاح در دنیا است، اما در سنت، امر و نهی از باب بداهت حضور سنت است، که نکند سنت خدشهایی بردارد و به اقتدارش انقلتی وارد شود. اگر فرایند ادغام تام سنت و دینی نضج گیرد، سنت میکوشد در مصاف با تخالف ورزیدن با خویش، از منظر دینی امر کند و مجازات عقبی را در صورت لزوم در دنیا اجرا کند. امری که در تعارض با آموزههای الهی است.»
5- شما اشاره کردهاید که روشنفکر دینی باید به نقد مدرنیته و سنت بپردازد. همانطور که گفتم روشنفکر دینی سعی دارد میان دین و مدرنیته آشتی برقرار کند. نقد سنت و مدرنیته وظیفه روشنفکر دینی نیست! و اگرنه چه تفاوتی است میان یک فیلسوف و روشنفکر! نقد مدرنیته وظیفه فیلسوف است. کسانی مثل هایدگر و نیچه به نقد مدرنیته میپرداختند و اسپینوزا و هابز نقاد سنت بودند. نقد نیازمند نظام فلسفی است. روشنفکر دینی فیلسوف نیست. باید میان کسانی مثل سیدحسین نصر و فردید و شایگان که فلسفه میپردازند و کسانی مثل سروش و کدیور که روشنفکر دینی هستند تفکیک قائل شوید. فیلسوف در بنیاد روششناسی به کاوش میپردازد. سروش چه نقدی بر روششناسی داشته است! اما نصر به بنیادهای روشی مدرنیته انتقاد دارد. هایدگر از کل شناختشناسی مدرن انتقاد میکند. اینها فیلسوف هستند. اما سروش در بهترین حالت ناقل اندیشه بعضی فلاسفه علم است. نباید بر روی روشنفکر بار اضافی قرار داد. سازمان فکری روشنفکر بیش از این توانایی ندارد. در بهترین حالت وظیفه روشنفکر دینی آشتی میان دین و مدرنیته است. البته من شخصا معتقدم وظیفه روشنفکران دینی بسیار مهمتر از فیلسوفانی مثل سیدحسین نصر است. نقد مدرنیته و بنیادهای آن امری است که نمونه آن بصورت کاملتر و جامعتر در نزد فلاسفه غربی موجود است. اما سعی در آشتی دین و مدرنیته امری است که اگر به سرانجام برسد سرنوشت بخش بزرگی از جهان را متحول خواهد کرد.
6- شما در نوشته خود به سیاستزدگی روشنفکران دینی اشاره کردهاید. همانطور که گفتم روشنفکر دینی دانشمند علوم اجتماعی نیست. وظیفهاش با ارزش مرتبط است. سیاست حوزه ارزشها است. بنابراین حوزه اندیشه او ایجاب میکند که به نقد سیاسی بپردازد.
7- شما اشاره کردهاید که سروش گفته است از دین مدرنیته استخراج نمیشود. بعد هم بحث مدرنیتهها را به میان کشیدهاید. اینکه مدرنیتههای چیست باید خود توضیح بدهید. من تعریف خود را از مدرنیته دادهام و در عین حال همانطور که اشاره کردم از دین که هیچ، از فلاسفه بسیار منظم هم هرچه بخواهید درمیآید. مدرنیتهای که من به آن اشاره کردم به نظر آنچنان با دین در تضاد نیست. البته من هم موافقم که علم جدید بعنوان یکی از دوپایه مدرنیته به هیچوجه از دین استخراج نمیشود. بنابراین علم دینی اصلا معنا ندارد. بعد شما یک تفکیک بسیار عجیب میان عقل فطری و عقل ابزاری آوردهاید که من از آن هیچچیز تابحال نشنیدهام. در مکتب فرانکفورت میان عقلانیت ابزاری و عقلانیت انتقادی تفکیکهایی انجام شده است که بحث خود را دارد که اصولا عقلانیت گفتمانی هابرماس عقلانیت است یا چیز دیگری است. اما عقل فطری را تابحال نشنیدهام. از نظر من عقلانیت تنها یک چیز است و آنهم عقلانیت ابزاری است یعنی تنظیم وسایل برای رسیدن به هدف. هدف هم که در حوزه ارزشها است بحث عقلانی ندارد. بنابراین عقلانیت غیرابزاری اصولا وجود ندارد. مگر آنکه با تساهل نوعی از داوری میان ارزشها را با نام عقلانیت معرفی کنیم. شما اشاره کردهاید که خرد ابزاری با دین در تضاد است. همانطور که میدانید بنیاد علم تجربی بر خرد ابزاری است بنابراین دین در نگاه شما با علم تجربی در تضاد است؟ یا برای مثال به نظر شما پیامبر اسلام عقلانیت ابزاری نداشته است؟ عقلانیت ابزاری قدمتش به اندازه عمر بشر است. بعد هم شما عقل ابزاری را در کنار خرد فایدهگرایانه قرار دادهاید. نمیدانم منظور شما از خرد فایدهگرایانه چیست اما اگر منظور همان استوارت میل و بنتام است که بنیاد فایدهگرایی بر عقلانیت نیست بر احساس لذت و درد است. در بنیاد آن به نوعی فلسفه روانشناسی تبدیل میشود که هیچ ارتباطی به عقلانیت ندارد. حال نمیدانم دیگر ارتباط اینها با دین چیست اما باید مسئلهای با این اهمیت را در بیشتر از چند خط توضیح دهید.
8- شما انتقاد کردهاید که چرا سروش برج عاجنشین شده است. تصور میکنم اگر قرار بود روشنفکر از مردم خط و دستور بگیرد دیگر تفاوتی با مردم نداشت! اصولا مفهوم روشنفکر زاییده مارکسیسم است و توصیه آن به هدایت مردم. تصور نمیکنم شما برای رشته تخصصی خود از فلان انسان عادی راهنمایی بخواهید. روشنفکری تخصص است مثل پزشکی و مهندسی. هدف آنهم هدایت کسانی است که این تخصصها را ندارند همانطور که پزشک نسخه میدهد. در ضمن من جایی ندیدم که سروش از سنت بعنوان فحش استفاده کند. اما آنگونه که من سنت را تعریف کردم یعنی سبک زندگی پیشامدرن مثل عدم استفاده از تکنولوژی، عدم اعتقاد به حقوق طبیعی و دموکراسی، فکر میکنم شما هم موافق باشید که میتواند برای همه ما فحش باشد مگر اینکه بگویید آن سبک زندگی هم خوب بود که دیگر اینجا بحثی نیست. تنها میتوان پرسید شما چرا به ده و صحرا نمیروید تا سنتی زندگی کنید.
9- میتوان بصورت کلی گفت که انتهای نوشته شما بسیار سیاسی است و من نه در جایگاه دفاع از گروه سیاسی هستم و نه میخواهم در این مورد قضاوتی کنم. اما در هر صورت انتهای نوشته شما کاملا غیرنظری است برخلاف آنچه خودتان در ابتدای نوشته نقد کردید.
10- شما به این اشاره کردید که مسلمان چگونه میتواند سکولار باشد. از شما که اینهمه نسبت به تفکیک معنای لیبرالیسم و مدرنیته حساس هستید بعید است از کنار سکولاریسم به این سادگی بگذرید. سکولاریسم در هر حوزه معنای خاصی دارد. سکولاریسم سیاس یعنی دولت بر بنیاد مذهب نباشد. قوانین مدنی براساس دین تنظیم نشده باشند بلکه ناشی از حاکمیت و رای مردم باشند. اگر مسلمانی معتقد باشد قوانین مدنی در حوزه دین نیست و دین در این حوزه ادعایی ندارد و میتواند سکولار باشد. حال بحث همان است که در بالا گفتم. کدام قرائت دینی. سروش معتقد به قرائتی است که دین در آن نقش اجتماعی ندارد. بنابراین هم مسلمان است و هم سکولار. البته همواره میتوان برای قوانین مدنی توجیه دینی نیز پیدا کرد. برای مثال در یک دولت سکولار دزدی جرم است و در دین اسلام هم گناه است. قتل جرم است در اسلام هم گناه است. باید دید تعبیر ما از دین به چه چیز اشاره میکند.
11- در مورد تعریف لیبرالیسم من هم معتقدم که گرایشهای متفاوتی در لیبرالیسم وجود دارد. البته نه این گرایشهایی که شما از آن نام بردید. برای مثال پسالیبرالیسم یا لیبرالیسم نهادگرا را تا بحال نشنیدهام و اصلا نمیدانم کدام اندیشمندی نمونه آنها انگاشته میشود. بهتر است برای تقسیم لیبرالیسم به متفکرین دینی اشاره کنیم تا این مفاهیم. این مفاهیم بیشتری قراردادی است که در مورد آنها توافقی هم وجود ندارد. تنها چند نوع لیبرالیسم خاص مثل نئولیبرالیسم دارای توافق عام است. لیبرالیسم کلاسیک هم یک دوران تاریخی است و نه یک گرایش. برای مثال هابز و لاک لیبرال کلاسیک هستند اما توافق بین آنها چیست! یا برای مثال لیبرالیسم ضدقدرت چیست؟ کدام قدرت؟ اما تمامی گرایشهای لیبرالیسم دارای اصول نسبتاً مشخصی هستند که شامل فردگرایی، تساوی حقوقی، عامگرایی [universalism] و بهبودگرایی هستند. اگر شما یک اندیشمند لیبرال پیدا کردید که شامل این اصول نمیشد من تعریف خود را پس میگیرم.
امیدوارم این بحث ادامه پیدا کند.
روشنفکری دینی، یعنی التزام به ذات دین
سجاد نوروزی: دوست اندیشمند «رسول نمازی» پاسخی بر نقد من در باب آراء دکتر سروش درباره «روشنفکری دینی» نوشته است که بیشک فتح بابی مبارک در جهت تبادل آراء و افکار است.
در بادی امر، به شخصه برای من بسیار جالب توجه است، که نسل ما که از سوی سنتمداران به تهی بودن از فکر و از سوی متجدیدن به بیپرنسیبی متهم است، بهتر از هر روی این قشر اجتماعی- سیاسی، به اصول دموکراتیک تبادل آراء و اندیشه ملتزم است و اتفاقا در بحث و اندیشه تئوریک بسیار غنیتر از آنها جلوه یافته است، شاهد این مدعا، همین مجادلات نظری است.
برخلاف آنچه که برخی سکولاریستهای ایرانی معتقدند، اصولا دیندار و فرد مذهبی همیشه از بحث و مناظره- حتی درباره محکمات دین- استقبال میکند در روش و منش امامان شیعه و پیامبر اسلام نیز این امر به وفور دیده میشود، بنابراین هر فرد دیندار اگر ادعای مسلمانی دارد، باید به این پرنسیب بنیادین معتقد باشد.
من به عنوان یک دانشآموخته جامعهشناسی و کسی که خود را یک «اسلامگرای متجدد» میداند، به «روشنفکری دینی» به عنوان اصلی مینگرم که در مواجهه با هیمنه خانمانبرانداز «سنتهای ارتجاعی» و وجوه نیهیلیسم آنارشیک مدرن، راهگشا و دورانساز است. بنابراین روشنفکری دینی امروزه امری است که تواما در برابر بنیادگرایی و سکولاریسم دگماتیک قدعلم میکند و برای جوامع اسلامی، یگانه راه فلاح است، اما پاسخ من به رسول نمازی؛
1- نمازی،سنت را یک «سبک زندگی» به شمار آورده است که دیگر وجود خارجی ندارد و مذهبیون هم از آن سبک زندگی گریزان و روی گرداناند. از سوی دیگر او مدرنیته را استوار بر دو اصل «ارزشی» که ایدههای لیبرال است و «جهاننگری» که علم است، میداند، در نقد همین تلقیها میتوان به وفور ادله ارائه داد.
نمازی سنت و معنای گسترده معناشناختی آن را در ظواهر سنتی خلاصه کرده است. بله! در غرب چنان تعریفی از سنت موضوعیت مییابد که سنت در غرب در «اجمال» ابراز وجود میکند نه در «تفصیل.» اما در ایران ما با حجم متون و آراء و عقاید فلسفی مواجه هستیم که هستیشناسی سنتی را تبلیغ میکند. «زندگی سنتی» در غرب معنای خاص خود را دارد و در ایران نیز همینطور. فیالمثل حجم آثار فلسفی مانند کتب ملاصدرا، میرداماد، شیخ اشراق یا تا همین اواخر مانند هانری کربن و علامه طباطبایی، سطل چاه آب نیست که با آمدن آبرسانی مدرن بتوان یکسره از آنان گسست. تعریف نمازی از مدرنیته نیز نارسا جلوه میکند. من در بسیاری از نوشتههایم تاکید کردهام ما با مدرنیته مواجه نیستیم بلکه با «مدرنیتهها» سروکار داریم.
نمازی لیبرالیزم دموکراتیک را با مدرنیته در یک وجه قرار میدهد و به یک تلازم معنایی میان آنها معتقد است. در اینجا بحث ابعاد مختلفی میکند.
1- مدرنیتهها نه مدرنیته 2- تفکیک مدرنیته و مدرنیسم.
ببینید ایراد کار اکثر متجددین ایرانی این است که «مدرنیته» را یک کلیت طاهر و مجموعه والا و بینقص میبینند. اما با تاکید بر همان سویه نظری که شرح دادم، یعنی وجود «مدرنیتهها» نه «مدرنیته» میتوان گفت، که فاشیسم، انواع و اقسام توتالیتاریسمهای حکومتی و فکری، شوونیسم و استبداد مارکسیستی هم «مدرناند.» سئوال اینجاست، مارکس متجدد بود یا نبود؟ هیتلر و موسیلینی یا حتی کلیت جریان مستبدانه حاکم بر شوروی خود را سنتی میپنداشتند؟ خیر، برخی از صور مدرنیته که عمدتا محصول خرد یوتیلیتاریست هستند، سویه ضدانسانی و خشن دارند. بنابراین لیبرالیسم دموکراتیک شکلی از مدرنیته است و نه کلیت مفهومی آن از سوی دیگر ما در باب جنبههای تئوریک و فلسفی مدرنیته سخن میگوییم نه ظواهر آن مانند تلفن، و اینترنت و ...
2- نمازی معتقد است، دین در دنیای مدرن توان ایفای نقشی به مثابه یک «جهانبینی» را ندارد، چون مدعیات علم مستحکم از هرگونه ادعای مذهبی است. این سنخ جهتگیری تئوریک، بیگمان رویکردی پوزیتیویستی است که با اغماض میتوان گفت دورهاش تمام شده است. پوزیتیویسم و نفی ماوراءالطبیعه، ناکارآمدی تئوریک و پراتیک خود را در سامان بخشیدن به زیست انسانی به وجه کاملی به نمایش گذارد. مثلا پوزیتیوستها میخواستند تمام شئون ماوراءالطبیعه و مدلولات آن را حذف کنند که بیتردید این کنش نظری اثرات سوئی برجای نهاد.
3- نمازی بر تباین اصل حجاب، آزادی جنسی و آموزههای مدرن با دین تاکید دارد و آنها را مشخصات «دین سنتی» دانسته است. در واقع به بنبست رسیدن پروسه مدرنیزاسیون ایران معلول همین امر است. در ایران مدرنیته به عنوان مشوق کفر و الحاد و فساد و ... معرفی شد و متجددین ما نوعا همین وجوه را به عنوان امر مدرن به ما شناساندند. پس بدیهی است در یک جامعه دینی مانند ایران، این پروسه به مشکل برخورد و در مقابل آن مقابله تام صورت گرفت. در باب رویکرد روشنفکری دینی به این پدیدهها جای سخن فراوان است. در همان نقدی که بر آراء دکتر سروش نوشتم، توضیح دادم که روشنفکری دینی در برابر ادغام دین و سنت موضوعیت مییابد. در اینجا نگرش من یک نگاه دین و الهیاتی است. برای من به عنوان یک مسلمان دین اصل است نه سنت یا مدرنیته. شما گفتهاید که وظیفه روشنفکری دینی، آشتی دادن مدرنیته با دین است، فیالواقع من جدل تمام عیاری میان ذات مفهوم دینی با مدرنیته نمیبینیم که قرار باشد آشتی صورت گیرد. روشنفکری دینی میکوشد که «دین-» نه سنت شبهدینی- استوار باقیبماند، این استواری به چه بهایی است؟ نقد توام سنت و مدرنیته. فیالواقع روشنفکری دینی به ذات دین که وجوه متونی دین مانند قرآن و حدیث، سیره ائمه و پیامبر دلبستگی دارد نه «دین تاریخی.» در طول زمان بسیاری از سنتها برای آنکه حضورشان در عرصه جامعه بیمه شود، رنگ و لعاب دینی به خود میگیرند تا حذف نشوند. اصلیترین وظیفه روشنفکری دینی زدودن همین پیرایهها و خرافههاست. زیستدینی در نظر یک روشنفکر دیندار، همانا «عقیده و مبارزه» است. در اینجا روشنفکری دینی با اصولی چون دموکراسی به مثابه روش نه ارزش، آزادی بیان، آزادی فکر، حقوق مدنی و شهروندی سر سازش دارد نه ستیز، ستیز روشنفکری دینی با برخی از صور مدرنیته، مانند انحرافات اجتماعی، ایدئولوژیهای خودکامه نظیر مارکسیسم و فاشیسم و اباحهگری است.
4- نمازی میگوید، قرآن چند پهلو و فاقد استدلال منظم است. بیتردید عدم آشنایی با مفهومات دینی چنین خطایی را موجب میشود. قرآن محکمات و متشبهات دارد. و دارای یک انسجام معناگرایانه است و متشبهات آن هم با مدد گرفتن از محکمات قابل فهم است. خود قرآن به ما میگوید «فبشر عبادیالذین یستمعونالقول و یتبعون احسنه.» سخنان را گوش کنید و بهترین آنها را به کار گیرید. و یا «قل هاتو برهانکم ان کنتمالصادقین.» اگر صادقید دلیل و برهان بیاورید، بنابراین قرآن اصولا مشوق بحث و فحص و تبادل آراء و افکار است.
5- نمازی اشاره کرده است که از یکی استدلالهای من به دلیل غامض بودن آن چیزی دستگیرش نشده. این نقد او به پیچیدگی مفهومی استدلال وارد است. اما باید گفت اصل داستان در همان استدلال نهفته است. منظور من آن بود که کلیت دین منطبق با مفهومات سنتی نیست. یعنی قطعا سنت و سوگیریهای منبعت از آن با معرفت دینی تطابقی ندارد. من گفتم دین باید ورای اوامر سنتی فهم شود. در سنت امر و نهی از سر این است که اقتدار سنتی حفظ شود تا موجودیتش نقصان نیابد، اما دین از این منظر امر و نهی میکند که سعادت انسان در دنیا و آخرت تضمین شود و اگر انسان گوش فرا نداد به تصریح خود قرآن «لااکراه فیالدین» و یا «لکم دینکم ولیالدین»، اما اگر سنت و دین ادغام شود، سنت هر مخالفتی با خود را مخالفت با دین میداند. به نظر من اصلا فلسفه نزول دین از سوی خدا، این است که برخی از سنتها کنار زده شوند. اصولا به نظر من اسلام دینی است که با برخی از معرفتهای سنتی ارتجاعی سر ستیز دارد.
6- به نظر من روشنفکر دینی قبل از آنکه فلسفه بداند باید جامعهشناس باشد. فلسفه در اکثر موارد به قول ریسمون آرون، چیزی جز یک ورزش فکری و یک وقتگذرانی روشنفکرانه و تفریح متجددانه نیست. اما جامعهشناسی با عینیات سروکار دارد و خود «جامعهشناسی دین» حلال بسیاری از مشکلات است.
در باب عقل فطری، من عقل منبعث از فطرت انسان و ذات خداگرایانه و موحدگرایی او مدنظرم است. به نظر من انسان دوساحتی است. خداوند این امکان را به او داده که خیر و شر را خود انتخاب کند. عقل فطری، عقلی است که مبتنی بر ذات پاک انسان و برآمده از روحیه خداگرایانه و دینی او است.
7- در باب انتقاد من به سروش که چرا برج عاجنشین شده، پاسخ نمازی برایم تعجبآور بود. روشنفکر چیست؟ اصلا به چه کار میآید؟
آیا برای این ساخته شده که در اوهام خود غوطهور باشد و مردم را هیچ به حساب آرد؟ روشنفکر و رسالت اجتماعی مبتنی بر هدایت و هشدار و انذار و همدلی با مردم است. روشنفکر برج عاجنشین برای توسعه زیستاجتماعی و ارتقای فرهنگ عامه مزاحم است! اصلا به کار نمیآید. برخی روشنفکران ایرانی گمان میکنند از آسمان نازل شدهاند و بهتر از آنها دیگر به وجود نیامده. بحث در این باب بسیار زیاد است و ترجیح میدهم در فرصتی دیگر به آن بپردازم.
8- سؤال کردهاید که چگونه معتقدم مسلمان نمیتواند سکولار باشد. ببینید، اسلام برخلاف مسیحیت، آموزههایش مبتنی بر تلاش بر اصلاح سیاسی است. در انجیل گفته شده که «کار خدا را به خدا بسپارید و کار قیصر را به قیصر»، بنابراین میبینیم که نمیتوان به جمع «دین و سیاست» در مسیحیت امید بست، مارکس میگوید که دولتی که بر بنیانهای مسیحیت استوار شده، یک تناقض و دروغ عظیم است. این سخن با توجه به خصایص غیرسیاسی مسیحیت، کاملا صحیح است. اما در اسلام، مسلمان به قیام علیه ظلم و استبداد دعوت شده است و نمیتواند در برابر روندهای سیاسی بینظر باشد. از سوی دیگر در اسلام قوانین مدنی و اجتماعی وجود دارد و نمیتوان به عنوان یک مسلمان از آنها چشم پوشید.
در آخر، من نوشته خود را یک نقد تئوریک برآمیخته شدن تئوریهای کلامی با سیاستورزی کاسبکارانه که سروش آن را تبلیغ میکند، میدانم.
برای هر کسی که در ایران زندگی میکند، ماهیت غیردموکراتیک گروههایی که سروش از آنها حمایت میکند، واضح و آشکار است. سروش را اصولا من «روشنفکر دینی» به شمار نمیآورم. روشنفکری دینی در نظر من دل به سنت یا مدرنیته نمیبندد. و مسلمانیاش چه در عرصه عبادی و چه اجتماعی و سیاسی در اعلا مرتبه قرار دارد. روشنفکر دینی به قدرت نمیاندیشد و اما در پس اصلاح قدرت است، روشنفکر دینی در گریز از سنتهای ارتجاعی و ستیز با دینزدایی مدرنیته موضوعیت دارد. روشنفکر دینی، الگویش نه پوپر، رورتی و گنون و هانری کربن، بلکه «علی» است.