تاریخ انتشار : ۱۹ دی ۱۳۸۷ - ۰۸:۰۵  ، 
کد خبر : ۷۱۸۹۴

توتالیتریسم، تعریف حقیقت و دروغ را عوض می‌کند

اشاره: در واپسین روزهاى سال گذشته انتشارات آگاه کتاب بسیار مهم «جریان هاى اصلى در مارکسیسم» نوشته لشک کولاکوفسکى را با ترجمه خوب دکتر عباس میلانى روانه بازار نشر کرد. دو جلد اول این کتاب به بنیانگذاران مارکسیسم و عصر طلایى آن مى پردازد و در کتابفروشى ها قابل دسترسى است. جلد سوم نیز که به افول مارکسیسم اختصاص دارد به زودى منتشر خواهد شد. بسیارى از خوانندگان و خریداران «جریان هاى اصلى در مارکسیسم» تصور مى کردند کتاب مقدمه اى از عباس میلانى در خود دارد که احتمالاً براى بعضى جذاب تر از متن اصلى کتاب خواهد بود. این مقدمه اما در دو جلد اول نیامده بود و قرار است در ابتداى جلد سوم به چاپ برسد. به لطف دکتر عباس میلانى و مرحمت مدیر نشر آگاه، حسین حسین خانى، یادداشت امروز در صفحه کتاب شرق منتشر مى شود.

در سال، 1956 یک مجله دانشجویى لهستان از لشک کولاکوفسکى که در آن زمان از برجسته ترین متفکران مارکسیست اروپاى شرقى بود، دعوت کرد مقاله اى در باب «معناى سوسیالیسم» براى آن نشریه بنویسد.1 کولاکوفسکى این دعوت را پذیرفت ولى بر آن شد که معناى سوسیالیسم را به سیاقى سلبى تبیین کند. به دیگر سخن، مى خواست به جاى وصف خصوصیات یک جامعه سوسیالیستى، صفاتى را که سوسیالیست نبودن جامعه را نشان مى دهد شرح دهد. تصمیمش هم نوعى مزاح با نظم حاکم بود و هم شاید اشاره تلویحى به این واقعیت تاریخى داشت که مارکس و انگلس هیچ کدام وصف چندان دقیقى از سوسیالیسم به جا نگذاشتند. نزدشان سوسیالیسم بیشتر مجموعه اى از احکام اخلاقى بود. کولاکوفسکى هم همین احکام و آمال را مبناى مقاله خود قرار داد. بالاخره اینکه شاید مى خواست از این راه خود را از گزند سانسورچیان وارهاند.
در هر حال، در مقاله اش مى گفت سوسیالیسم جامعه اى نیست که در آن «بى گناهان شب ها در خانه نگران آمدن پلیس اند... در آن انسان ها را به دروغگویى وامى دارند... مجیزگویان رهبران را برمى کشند... شیادان بى استعداد را جایزه ادبى مى دهند... دولت حق مردم را تعیین مى کند، نه مردم حق و حد دولت را... اکثریت مردم با دولت مخالف اند... دولت دست نژادپرستان را باز مى گذارد... نوعى خاص از جهان بینى در آن اجبارى است... اطاعت از دولت در آنجا عین آزادى است... دولت خود را منجى منحصر به فرد بشریت مى داند... تاریخ در خدمت سیاست است... حق انتقاد از دولت تنها دراختیار کسانى است که دولت خود تعیین مى کند.»2
مقاله البته هرگز به چاپ نرسید. حتى مجله را هم تعطیل کردند. براى کولاکوفسکى نگارشش نقطه عطفى بود. سرآغاز شکافى شد که هر روز فاصله اش را با حزب کمونیست لهستان ژرف تر مى کرد. پس از گذشت ده سال پرتنش، سرانجام نخست از حزب و سپس از کرسى اش در دانشگاه و بالاخره از مملکت اخراج شد. اما دوران تبعیدش سخت پرثمر بود. شاید مهمترین پیامد ناخواسته آن تدوین کتاب سه جلدى «جریان هاى اصلى در مارکسیسم» بود. بسیارند صاحب نظرانى که این کتاب را برجسته ترین و جامع ترین تاریخ اندیشه مارکسیسم دانسته اند.3 ترجمه این اثر به فارسى هم پیامد ناخواسته انقلاب فرهنگى اى بود که در سال هاى بعد از پیروزى انقلاب اسلامى در دانشگاه هاى ایران به راه افتاد.
در آن سال ها من افتخار تدریس در دانشکده حقوق و علوم سیاسى دانشگاه تهران را داشتم اما در نتیجه انقلاب فرهنگى من نیز مانند بیش و کم همه اساتید دیگر دانشکده «پاکسازى» و براى یک سال از تدریس محروم شدم. چون ممر درآمد دیگرى نداشتم، به اضطراب و استیصال در پى یافتن کارى برآمدم. بخش هایى کوچک از جلد دوم و سوم کتاب «جریان هاى اصلى در مارکسیسم» را به فارسى برگردانده بودم و قرار بود انتشارات آگاه آن را به عنوان کتابى در نقد استالینیسم منتشر کند.به محض آنکه آقاى حسین خانى مسئول انتشارات آگاه، از وضعیت کارم خبردار شد پیشنهاد کرد دوران اخراج یک ساله را به فرصتى براى ترجمه کامل سه جلدى کتاب کولاکوفسکى بدل سازم. مى گفت انتشارات آگاه هم به عنوان پیش پرداخت حق الترجمه، ماهانه مبلغى برابر حقوقم در دانشگاه در اختیارم خواهد گذاشت. با اشتیاق تمام پیشنهادش را پذیرفتم و مشغول به کار شدم.
سال 1359 و بخش اعظم سال بعد را به ترجمه باقى مانده سه جلدى کتاب «جریان هاى اصلى در مارکسیسم» تخصیص دادم. در واقع کل کار ترجمه سه سال طول کشید. وقتى در سال 1986 از ایران خارج شدم، متن دستنویس بیش و کم دو هزار و پانصد صفحه اى کتاب را تحویل انتشارات آگاه دادم.به هزار و یک دلیل که برخى از آنها بدیهى اند، کار چاپ کتاب پانزده سالى به تاخیر افتاد. به علاوه، وقتى کار ویرایش و حروفچینى متن آغاز شد، نزدیک هفتاد صفحه از ترجمه جلد دوم و حدود صد و پنجاه صفحه از ترجمه جلد سوم مفقود شده بود. متاسفانه من هم نسخه اى از ترجمه را در اختیار نداشتم. چاره اى جز ترجمه دوباره صفحات گم شده نبود. چند ماهى در سال 1383 مشغول این کار شدم. در همه این مراحل، آقاى حسین خانى و نیز آقاى مرتضوى که کار ویرایش متن را به عهده داشتند از هیچ گونه کمک و همکارى دریغ نکردند.
با آنکه اصل سه جلدى انگلیسى کتاب، از 1477 صفحه (و چیزى در حدود نیم میلیون کلمه) تشکیل شده، با این حال ایجاز را از ویژگى هاى سبک نگارش کولاکوفسکى دانسته اند.4 سواى ایجاز و اختصار کلام، زبان کتاب در عین حال دقیق و عارى از پیچیدگى هاى تصنعى است و هرگز در آن از نوع زبان ساده اى که در خود نوعى تحقیر و فرض ساده انگارى ذهنى خواننده را مستتر دارد نشانى نیست. در یک کلام، او خواننده را ناتوان از فهم مسائل و معضلات پیچیده فلسفى نمى داند. مفاهیم پیچیده را به اقتضاى پیچیدگى مبحث، به زبانى مناسب شرح و وصف مى کند. به علاوه یکى از خصوصیات بارز شخصیت کولاکوفسکى را روح پرمزاح و طنز ملیح اش دانسته اند. گرچه مباحث این کتاب همواره سخت جدى اند و گاه با مرگ و زندگى انسان ها سر و کار دارند با این حال او گاه تک ضربى از طنز معروف خویش را چاشنى روایت مى کند.گاه این طنز اغلب پرمغز را در مورد خویش هم به کار مى گیرد. براى مثال، به رغم عمرى تحقیق و تفحص و تفلسف... شاید دقیقاً به خاطر آن _ یکى از واپسین آثار خود را با این عبارت مى آغازد که «اگر فیلسوف مدرنى دست کم یک بار به خود ظن شارلاتانى نبرده باشد، آنگاه باید نتیجه گرفت که فکرش چنان سطحى است که کارش ارزش خواندن ندارد.5
ناگفته پیداست که این نوع شک و تردید حتى در مورد کار ترجمه هم مصداق پیدا مى کند.در متنى مفصل و پرملاط چون «جریان اصلى در مارکسیسم» و در مباحث پیچیده و چندلایه اى چون ساخت اندیشه و بافت کردار نحله هاى مختلف مارکسیسم _ از یلخانف و لنین و تروتسکى تا مکتب فرانکفورت و مارکسیسم اتریش و اندیشه هاى مائو _ هزارتویى از تفاسیر و تعابیر مختلف سراغ مى توان کرد. وقتى کار ترجمه این اثر را آغازیدم، نیک مى دانستم که با همه تعبیرها و تفسیرهاى کولاکوفسکى الزاماً موافق نیستم. در همین حال، تردیدى هم نداشتم که در همه موارد، راوى روشى متکى بر انصاف و استقصا به کار برده است. در مطالعه کتاب دیده بودم که داد همه کس را مى دهد.استدلال هایشان را پیش از نقد و حلاجى، به بهترین وجه خلاصه و صورت بندى مى کند. هرگز به دام این وسوسه رایج نمى افتد که روایتى معیوب از نظرات دیگران ارائه کند و سپس با سهولتى ساختگى، پرونده مکتب شان را ببندد. مهمتر از همه اینکه مى دانستم که در فارسى جاى متنى جامع یا به عبارت دیگر «یک کتاب راهنما» که «همه واقعیت هاى عمده مورد نیاز»6 مشتاقان شناخت تاریخ مارکسیسم را دربرگیرد سخت خالى است. به علاوه گمانم این بود و هست که کمتر کسى به اندازه لشک کولاکوفسکى ساخته این کار است و صلاحیت تدوین چنین روایتى را داراست.
در عین حال گمانم این بود که شناخت جدى جریان هاى اصلى مارکسیسم همه حکم پادزهرى علیه یقین کاذب اندیشه هاى توتالیتر است. انسان ها به شناخت و تبیین جهان و هستى پیچیده اجتماعى و انسانى نیازمندند و همین نیاز و اضطراب همزادش، ریشه نفوذ و رواج اندیشه هاى توتالیتر است. کولاکوفسکى نه تنها در مقام فیلسوف بلکه به اعتبار زندگى اش در لهستانى توتالیتر و بالاخره به اقتضاى مطالعات عمیقش در تاریخ مارکسیسم و کاوش هاى ژرف و پردامنه اش در زمینه تاریخ فلسفه غرب و الهیات مسیحى، هم وسوسه توتالیتریسم را نیک مى شناسد، هم اندیشه هایى را که کوشیده اند خود را به عنوان مرهم و التیام اضطراب معرفتى انسان ارائه کنند.
کولاکوفسکى را یکى از برجسته ترین متفکران و مورخان این روزگار دانسته اند. بیش از سى کتاب و چهارصد مقاله، در زمینه هاى مختلف نوشته است. در داستان و نمایش هم دستى دارد و چند اثر در این عرصه به چاپ رسانده است7 محور و مایه اصلى آثارش سنت و تجدد، الهیات و ادبیات، خدا و شیطان، دموکراسى و استبداد و شاید هم مهم تر از همه بنیادهاى فلسفى، سازوکارهاى عملى، نهادهاى اجتماعى و پیامدهاى انسانى رژیم هاى توتالیتر است. مى گوید استبداد توتالیتریستى، به شکل ماهوى با همه اشکال استبداد پیشین تباین دارد. حکام مستبد مألوف دروغ هاى عادى مى گفتند و اجحاف و ارعابشان از جنس مالوف و متعارف بود. داغ و درفش را هم صرفاً براى تثبیت قدرت خود به کار مى بردند.
از رعایا یا حتى شهروندان هم صرفاً مى خواستند که به صف مخالفان نپیوندند. در مقابل با رفتار و کردار غیرسیاسى رعایا کارى نداشتند. وقتى هم که حاکم مستبدى دروغ مى گفت، دروغش صرفاً از جنس متعارف بود، یعنى تنها جزئیات، یا حتى کلیات، رخدادى را پس و پیش یا تحریف و تعدیل مى کرد. اما توتالیتریسم به گفته کولاکوفسکى، تعریف حقیقت و دروغ را عوض مى کند. حقیقت در این رژیم ها تنها آن چیزى است که در هر لحظه حزب یا رهبر مى گوید. منشاء کلام، نه ماهیتش و یا چندوچون انطباقش با واقعیت، نسخه حقیقت است. به علاوه رژیم هاى توتالیتر به انفعال سیاسى شهروندان کفایت نمى کنند. این رژیم ها همه در پى بازسازى «روح» انسان اند. بالمآل انسانى نو مى خواهند. ذهن و زبان، خلوت و جلوتش را به انحصار مى گیرند و در کار «معمارى روح» اند. در یک کلام، وصف نقاد کولاکوفسکى از شالوده هاى فلسفى توتالیتریسم را یکى از مهم ترین دستاوردهاى نظرى او دانسته اند8 ولى در واقع نقد او بر توتالیتریسم بخشى از جهان بینى فلسفى او است.
به گمانش در روزگار ما، تجدد و خردگرایى همزادش، به دو شکل عمده تجلى پیدا کرده اند. یکى آن دسته از روایات مارکسیستى اند که این خردگرایى را ویژه برخى طبقات اجتماعى مى دانند و در عین حال، خود را مصداق منحصربه فرد «علم» و تنها نظریه علمى اجتماعى مى دانند. دوم روایات متعدد از لیبرالیسم عرفى مسلک اند که انسان را ماشینى خردگرا و خرافه گریز مى پندارند. هر دو روایت برآنند که اگر آب خرد نهال اندیشه انسان را سیراب کند، آن گاه دیگر جایى براى خرافه و اسطوره و در یک کلام، براى عرصه قدسى باقى نیست.9
کولاکوفسکى منتقد هر دو روایت است، به تاسى از کلام مسیح که گفته بود انسان تنها به نان زنده نیست، او نیز مى گوید: «انسان تنها به خرد زنده نیست.»10 هم منتقد جدى کلیساى رسمى کاتولیک است، هم معاندت احزاب کمونیستى با مذاهب را برنمى تابد. تاکید مى کند که شرط اساسى تجدد واقعى، استقلال عقل نقاد و همزادش، رشد تکنولوژى است. کار فلسفه را بیش از هر چیز نه «نقل حقیقت که نقل روحیه حقیقت جویى» مى داند.11 اگر فلسفه را آنچنانکه منادیان گونه گون یقین کاذب مى خواهند، به مشتى احکام تقلیل دهیم، آن را از سرشت اصلى اش که همان روح شک و جست وجوى دائم است بیگانه کرده ایم. به طریق اولى اگر خرد را نقاد اصول و پیشینى بدانیم- آنچنان که همه متولیان اندیشه هاى توتالیتر مى خواهند- آن را یکسره با ذات حقیقت جو و همواره جست وجوگرش بیگانه ساخته ایم.
به گمان کولاکوفسکى، خرد نقاد و رشد تکنولوژى لازم و ملزوم یکدیگرند. مى گوید کشورهایى که تکنولوژى تجدد را مى پسندند ولى خرد نقادش را برنمى تابند در واقع گره بر باد مى زنند. کاربرد تکنولوژى دیر یا زود به کاربرد خرد نقادى مى انجامد. زیرا هر دو در واقع دو روى سکه اى واحد و بالمآل تجزیه ناپذیرند. به علاوه کولاکوفسکى گمان دارد که انسان ها به عرصه اى قدسى نیازمندند، عرصه اى متعالى و وراى دون صفتى هاى عالم متغیر. مى گوید اصل آزادى را باید به آزادى مذهب نیز تسرى داد.12گرچه منادى این باور است که انسان ها هر یک به عالمى قدسى نیازمندند... و در این زمینه نظراتش سخت شبیه یونگ اند... در همین حال تاکید مى کند که هیچ کس نمى تواند و نمى باید، روایت قدسى خود را بر دیگران تحمیل کند.13 روایت خود او از مسیحیت بیش از هر چیز به اندیشه هاى پاسکال نزدیک است. در واقع کولاکوفسکى همچون پاسکال به نوعى اندیشه تراژیک باور داشت ولى تراژدى مراد او مترادف غم و افسوس نیست برعکس او سیستمى مى خواهد که در آن شادى جاى غم، امید جاى یاس، سلوک معنوى فردى جاى سیادت نمادین کلیسا مى نشیند.14
در یکى از مقالات پرآوازه اش از جدال کشیشان و دلقکان مى نویسد که یکى منادى غم است و آن دیگرى خنده را بر مى گزیند و کولاکوفسکى بر آن است که اگر باید یکى از این دو را برگزینیم خنده بیشتر از گریه مایه رستگارى تواند شد.15 به گمانش تنها جرایمى که در آن عرصه قدسى را محترم مى شمارند و در عین حال خرد نقاد را هم ارج مى شناسند انسان هایى شادکام و نیک فرجام زندگى مى توانند کرد. در عین حال رژیم هایى که سوداى تغییر انسان را در سر دارند و خرد را منقاد مى کنند و خنده را مذموم مى شمارند خطرناک ترین نوع استبداد توتالیتریستى را پى مى ریزند. نقد فلسفى او بر توتالیتریسم هم در این اصول اندیشه و هم در زندگى شخصى او ریشه دارند.لشک کولاکوفسکى در سال 1925 در شهر کوچکى در لهستان به دنیا آمد، پدر و مادرش کاتولیک بودند. جوانى او در لهستانى گذشت که تجربیات تلخ جنگ جهانى دوم و کشتارهاى جمعى یهودیان را شاهد بود. به خاطر همین خطرات او به مدرسه معمولى نرفت و تنها از طریق امتحان آزاد دیپلم دبیرستان گرفت و بلافاصله به دانشگاه راه یافت.
در جوانى به سوسیالیسم گروید و پس از چندى به حزب کمونیست پیوست. مى گفت در آن روزها «شجاع ترین و متعمدترین انسان ها» جملگى در صف جنبش چپ بودند. در دانشگاه فلسفه خواند و پس از چندى در همانجا به تدریس در این رشته پرداخت. در سال 1950براى گذراندن دوره اى مختص روشنفکران برگزیده حزب به مسکو رفت. همانجا بود که به گفته خودش براى نخستین بار «به واقعیت سترونى استالینیسم»16 پى برد. پس از بازگشت از شوروى به تدریج و به زبانى سخت محتاط به نقد مارکسیسم- لنینیسم رایج آغازید. او را یکى از برجسته ترین نظریه پردازان مکتب «سوسیالیسم با چهره اى انسانى» دانسته اند. همین مکتب بالمآل راه را براى تجدیدنظرطلبى و دموکراسى اجتماعى باز کرد.
با گذشت زمان به خصوص پس از سرکوب جنبش کارگرى لهستان در سال 1956 اختلافات کولاکوفسکى با حزب هر روز بیشتر و ژرف تر شد. در سال 1966 از حزب و در سال 1968 از دانشگاه و کشور اخراجش کردند. بعد از چند سالى تدریس در دانشگاه هاى معروف آمریکا و کانادا - از جمله برکلى و ییل17 -سرانجام به هیات علمى دو مرکز برجسته تحقیقاتى دانشگاهى اولى در آکسفورد و دومى در شیکاگو پیوست و بالاخره هم چند سال پیش در آکسفورد بازنشسته شد. در سال 1971مقاله پرآوازه اى تحت عنوان «تزهایى درباره امید و نومیدى» نوشت. آنجا بود که براى نخستین بار مفهوم «دانشگاه زیرزمینى»18 را تبیین کرد و «کمیته دفاع از کارگران » لهستان را پایه گذاشت. او را یکى از مهمترین و از اولین مدافعان جنبش همبستگى در لهستان دانسته اند. یکى از رهبران جنبش همبستگى او را «شاگرد شکاک اندیشه روشنگرى و خصم وهمیات رمانتیک خواند»19 و محققى دیگر او را نخستین نظریه پردازى دانست که مارکس را پرومته زمان ما خواند.20
کولاکوفسکى مى گفت حال که دانشگاه ها تخته بند جزمیات حزبى هستند، باید دانشگاه هایى آزاد و لاجرم زیرزمینى به راه انداخت که در آنها استادان و روشنفکران مغضوب در آپارتمان ها و منازل خصوصى، فارغ از جزمیات رسمى، به جوانان درس مى توانند داد. بیش از هر چیز باید به دانشجویان بیاموزند که چگونه مستقل بیندیشند و حقیقت را بجویند.
کولاکوفسکى به روایتى انسانى به راستى صوفى صفت است. جیفه هاى دنیوى را انگار به راستى به هیچ مى گیرد. در خانه اى نسبتاً محقر در شهر آکسفورد با همسرش که روانپزشکى لهستانى و سخت فرهیخته است زندگى مى کند در دو سه سال اخیر که توان بینایى اش را عملاً از دست داده جز مداقه و مطالعه و گهگاه نگارش مقاله یا جزوه اى آن هم به کمک همسر یا دخترش کارى نمى کند ولى در همین حال به رغم کهولت و نابینایى هنوز نسبت به هر آنچه در جهان اندیشه مى گذرد کنجکاوى شورانگیزى نشان مى دهد.21 سه سال پیش نخستین برنده جایزه یک میلیون دلارى کلوگى22 شد. این جایزه را نوبل عرصه علوم انسانى و اجتماعى خوانده اند. اما به رغم این ثروت ناگهانى او و همسرش کماکان به همان زندگى ساده مالوف خود ادامه مى دهند.
یکى از خوش ترین تجربیات زندگى اش را بازگشت به لهستان مى داند. حکام توتالیتر در سال1968 او را به جرم ترویج اندیشه هاى مخرب و به زور از دیارش بیرون راندند. مطبوعات رسمى از مدت ها پیش او را به عنوان «نوکر اجنبى» و «تجدیدنظرطلب» و «مرتد» مورد حمله قرار داده بودند اما حدود بیست سال بعد مردم به ویژه کارگران همبستگى به قیامى پرشکوه آن حکام بى کفایت و بى مشروعیت را از قدرت راندند و فرزندان شریف خود چون کولاکوفسکى را بسان قهرمان ملى خوشامد گفتند. در آن زمان بالاخره بعد از سال ها تاخیر روایت لهستانى جریان هاى اصلى در مارکسیسم هم به شکلى علنى در لهستان چاپ و منتشر شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات