تاریخ انتشار : ۲۹ دی ۱۳۸۷ - ۱۳:۰۵  ، 
کد خبر : ۷۱۹۳۲

اروپا در حصار بسته جنگ سرد


محسن مسرت/ ترجمه: احمد احقارى
غیرقابل تصور اما واقعى است که چگونه اروپا به عنوان بزرگ ترین قدرت تجارت جهانى، قاره روشنگرى، مهد دموکراسى، ادبیات، علوم و آثار برجسته هنرى کلاسیک و مدرن توسط زرادخانه هاى فکرى آن سوى آتلانتیک- با ساختارى مرموز و شبه مافیایى و عملکردى به شدت بى شرمانه _ اغفال شود. موضوع بر سر جنگ است و صلح که چیزى اساسى تر و مهم تر از آن موجود نیست. به راستى چه اتفاقى افتاده است؟
کشورهاى سه گانه اروپایى یعنى آلمان، فرانسه و انگلستان در اواسط ماه فوریه نقش خود را در سناریو نوشته شده توسط نو محافظه کاران آمریکایى به پایان رسانده و اعلام کردند که دیپلماسى آنها در نزاع اتمى ایران شکست خورده است. متعاقب آن شوراى حکام سازمان بین المللى انرژى اتمى تصمیم گرفت پرونده ایران را به شوراى امنیت سازمان ملل، یعنى به دست ایالات متحده آمریکا بسپارد. نومحافظه کاران از این راه به هدفى که از مدت ها پیش بر روى آن کار کرده بودند، بسیار نزدیک شدند. البته پیش فرض واشینگتن که ایران پیشنهاد روسیه را رد مى کند غلط از آب درآمد. از دید واشینگتن غیرممکن به نظر مى آمد که تهران وابستگى صنایع هسته اى خود را از غرب با وابستگى به روسیه جایگزین کند. واکنش تهران البته مطابق با نقشه ایالات متحده نبود و براى آن که جلوى بلند پروازى هاى جنگ طلبانه آمریکایى ها مانع ایجاد کند به طور کاملاً غافلگیرانه توافق خود را با طرح روسیه اعلام کرد. طرح روس ها از این قرار بود که:
الف- غنى سازى اورانیوم در چارچوب برنامه انرژى اتمى ایران اساساً در روسیه اجرا مى شود.
ب- تعدادى محدود از متخصصین ایرانى در مسئولیت سرپرستى این پروژه سهیم مى شوند.
ج- ایران تنها به خاطر هدف هاى تحقیقاتى و آزمایشگاهى مجاز است به میزانى محدود غنى سازى اورانیوم را زیر نظر کنترل شدید بین المللى در خاک خود انجام دهد.
آلمان و فرانسه به طور ضمنى موافقت خود را اعلام کردند و تنها موافقت واشینگتن با این طرح باقى مانده بود. بوش، چنى و رامسفلد هرگز در خواب هم نمى دیدند که تن به پیشنهادى باید دهند که پایه هاى مقبولیت رسالت خود را یعنى «دموکراتیزه کردن» خاورمیانه با جنگى جدید، سست کند. تمام تلاش هاى سرگئى لاوروف وزیر خارجه روسیه براى اثبات قابل قبول بودن طرح روسیه و این که ایران واقعاً از غنى سازى اورانیوم با چنین شرایطى صرف نظر مى کند، در ملاقاتى که با رهبرى ایالات متحده در ? مارس داشت، بى اثر ماند و بوش پیشنهاد روسیه را به شدت رد کرد. لاوروف در همان روز در حضور خبرنگاران حیرت زده گفت که طرحى پیشنهادى از سوى روسیه «وجود ندارد». همزمان دیک چنى ایران را به رغم تغییر موضع غیر قابل باورانه اش طى مراسمى علنى تهدید کرد که «جامعه جهانى آمادگى همه نوع» درگیرى سهمگین با ایران را دارد. ساعتى بعد هم احمدى نژاد که پس از مجادله هاى شدید با اصلاح طلبان از پذیرش پیشنهاد روسیه خبر داد، اعلام کرد که چنین طرحى «وجود ندارد» و به تهدیدات چنى چنین پاسخ داد: «کسى که سعى کند حقوق ایران را نقض کند، به طرز ناراحت کننده اى پشیمان خواهد شد.»
دست کم این جواب منفى واشینگتن به راه حلى که مى توانست به معضل اتمى ایران خاتمه دهد، مى بایستى چشم هاى دیپلمات هاى اروپایى را باز مى کرد، چرا که در این پاسخ منفى نشانه هاى صریح و بارزى از جنگ طلبى واشینگتن قابل مشاهده است. واشینگتن با موضع مخالف خود و گفتن نه به راه حلى که چه بسا مى توانست توسط خود جامعه اروپا هم عرضه شود، برهان آشکارى بر این واقعیت به دست داد که بوش و هم مسلکان نو محافظه کار او با فریب جامعه جهانى به دنبال هدف هایى کاملاً مغایر با جلوگیرى مسالمت آمیز از ساخت بمب هاى اتمى ایران است. در چنین شرایطى کشورهاى سه گانه اروپایى آلمان، فرانسه و انگلستان این امکان را داشتند که خود را از دام نو محافظه کاران ایالات متحده رها سازند، دامى که از حدود یک سال قبل تهیه شده بود و اروپایى ها با ساده لوحى تمام در آن افتادند. با این وجود آنها باز هم ترجیح دادند چشم هاى خود را همچنان بسته نگه دارند. سولانا، استراو و اشتاین مایر حتى پا را فراتر از این نهاده و همگام با نو محافظه کاران ایالات متحده تعجیل کردند که شکست طرح روسیه را هم به پاى ایران بنویسند.
سئوال اینجا است که آیا برداشت نویسنده این مقاله کمى انحرافى نیست؟ آیا نسبت دادن حماقتى اینچنین بزرگ به اروپایى ها، برآوردى اشتباه نیست؟ آیا برداشتى بر این پایه که تنها «احمق ترین آدم ها گور خود را به دست خود مى کنند» و افسار خود را به دست ایالات متحده مى سپارند و داوطلبانه از زیاده خواهى هاى هژمونى طلبانه واشینگتن که بار آن بر شانه خود اروپایى ها خواهد بود، پشتیبانى مى کنند، خطا است؟ پاسخ به این پرسش هاى برحق و مرکزى و اثبات صحت و استحکام پایه هاى تجزیه و تحلیل من از وقایع هفته هاى اخیر، قطعاً نیازمند استدلالى معقول و منطقى است.
باید اذعان کرد که خود اصلاح طلبان تحت رهبرى خاتمى از آغاز مذاکرات دیپلماتیک با کشورهاى سه گانه اروپایى در اکتبر 2003 از مخالفان سرسخت چشم پوشى درازمدت از غنى سازى اورانیوم و نیز از حقى بودند که بر طبق معاهده منع گسترش سلاح هاى هسته اى ان پى تى متعلق به تمام کشورها است. تندروهایى هم به طور قاطع ترى به مخالفت با این پیشنهاد غیر عملى غرب که ایران را به طور مجزا از حقوق مندرج در این معاهده مستثنى مى کند، برخاستند. با این وجود با حدسى قریب به یقین مى توان از این واقعیت که در اواخر فوریه در نظرات تهران تغییراتى به وجود آمده است، دفاع کرد. این تغییر نتیجه کار اقناعى رفسنجانى براى تائید گرفتن از اوایل ژانویه تا اواخر فوریه بوده است. صحبت ها و بحث هاى داخلى و قبل از همه سخنان حسن روحانى از پیروان رفسنجانى و مسئول شوراى امنیت ملى و رئیس هیات مذاکره کنندگان ایرانى در دولت خاتمى در این رابطه نقش اساسى و مهمى ایفا کرده است. او در سخنرانى اى در اواسط ماه فوریه چنین گفت: «اختلاف بین آمریکا هم در برخى موارد وجود دارد ضمن اینکه در کل در بحث هسته اى هدف واحدى دارند اما این سئوال که همه با چرخه سوخت ما مخالفند پس چه راهى وجود دارد؟ باید عرض کنم که ما به یک فرصت نیاز داریم تا بتوانیم این توانمندى خود را به فعلیت برسانیم. یعنى اگر ما یک روزى بتوانیم این چرخه را کامل کنیم و دنیا در برابر عمل انجام شده قرار بگیرد، در آن صورت قضیه فرق مى کند. دنیا نمى خواست پاکستان به بمب اتمى برسد و برزیل هم چرخه سوخت داشته باشد، ولى برزیل به چرخه سوخت و پاکستان هم به بمب رسیدند و بعد دنیا با آنها تعامل کرد. اشکال ما این است که به هیچ یک نرسیده ایم ولى در آستانه آن قرار داریم.» روحانى پس از توجه به خطاى لفظى خود، صحبت هاى خود را این گونه تصحیح کرد: «در مورد ساخت بمب اتمى که هیچ گاه نمى خواهیم به سمت آن حرکت کنیم ولى در مورد چرخه سوخت هم هنوز به طور کامل به آن دست پیدا نکرده ایم. اتفاقاً مشکل اصلى ما همین است. من فکر مى کنم نباید در این مسئله خیلى عجله کرد. ما باید یک مقدار حوصله به خرج دهیم و براى شکستن تعلیق مناسب ترین زمان را پیدا کنیم. اگر بخواهیم با مخالفت غرب فعالیت غنى سازى را آغاز کنیم باید بهترین زمان و بهترین شرایط را پیدا کنیم و اگر هم قصد داریم تعامل کنیم، باید همه توان و امکانات را براى این هدف به کار گیریم، نباید عجله کنیم و باید خیلى حساب شده حرکت کنیم.»
ظاهراً این استدلال روحانى تاثیر نهایى را در تغییر موضع ایران گذارده است. به بیانى روشن او مى خواهد به جناح هاى تندرو بفهماند که ایران همانند پاکستان یا برزیل قادر نیست از استراتژى دوگانه اى پیروى کند که براساس آن از راه هاى قانونى مندرج در قرارداد منع گسترش سلاح هاى هسته اى با تسلط بر تکنولوژى چرخه کامل سوخت اتمى از توانایى ساخت سلاح اتمى که در این معاهده منع شده است، بهره مند شود. از دید او این سیاست شکست خورده و باید ایران با این مسئله کنار بیاید. نو محافظه کاران ایالات متحده با استدلالاتى از این قبیل که «چرا باید به ایران اعتماد کنیم؟» و تکرار ماهرانه آن در هر موقعیتى، دیگر پرده ابهامى بر مقاصد خود باقى نگذاردند. همین طور مسلم شده است که سیاست آنها از همان ابتدا بر این پایه استوار بوده است که کلیه تلاش هاى دیپلماتیک مثلث اروپایى و دولت روسیه را بى ارزش و اعتبار بسازد.سام گاردین سرهنگ سابق نیروى هوایى ایالات متحده و کارشناس امور استراتژیک در آکادمى جنگ ایالات متحده در برنامه مونیتور که از شبکه ARD تلویزیون آلمان در 23 فوریه 2006 پخش شده بود، گفت: «مدت هاى مدیدى است که مقرر شده صداقت و راستى ایرانى ها انکار شود، حتى اگر آنها تن به تمام خواسته هاى واشینگتن بدهند.» نو محافظه کاران بلند مرتبه اى مانند جان بولتون نماینده ایالات متحده در سازمان ملل و ریچارد پرل طراح جنگ عراق به دفعات مکرر شکى در این واقعیت باقى نگذاشتند که «ایالات متحده آمریکا در صورت ضرورت، به تنهایى دست به اقدام خواهد زد.» این افراد با کمال تعجب کاملاً آشکار از مقاصد خود سخن مى گویند و به هر آنچه مى گویند، عمل هم مى کنند. اگر چشم ها و گوش هاى ما همانند زنان و مردان سیاستمدار آلمانى و اروپایى بسته نباشد، مى توانیم به دقت ببینیم و دقیق گوش کنیم که این ره به کدام سو مى رود.به اعتقاد طراحان دور نگر ایالات متحده سیاست هژمونى طلبانه آمریکا در ایران وارد بازى به مراتب مهم ترى نسبت به آنچه در عراق گذشته و مى گذرد شده است. تلاش هاى بوش براى انجام رسالت الهى خویش در ترکیب با منافع هژمونى طلبانه ایالات متحده آمریکا براى آن که رهبرى جهان را همچنان تا چند دهه دیگر در اختیار خود داشته باشد، تبدیل به یک معجون انفجار آمیز و خطرناک شده است.
سیاست بنیاد گرایان ایالات متحده براى فردى چون ساموئل هانتینگتون خالق فرضیه «جنگ تمدن ها» هم به تدریج حالتى ناراحت کننده به خود مى گیرد. مواضع او مبنى بر این که دموکراتیزه کردن کشورهاى اسلامى باید از درون خود این کشورها برخیزد، شنونده اى پیدا نمى کند. فرانسیس فوکویاما که پس از فروپاشى اتحاد شوروى پایان تاریخ را گمان زده بود نیز مدت هاى مدیدى است که با موضع گیرى صریح، از این بازى با آتش نو محافظه کاران با صداى بلند و شدید فاصله گرفته است. به نظر مى رسد که سیاستمداران برجسته اروپایى همچنان در حصار بسته فضاى جنگ سرد محبوس مانده اند. فضایى که در آن احزاب و دولت هاى اروپاى غربى از ترس بمب هاى اتمى اتحاد شوروى چشم و گوش بسته و بدون ایراد کوچک ترین انتقادى به سیاست هاى آمریکا به هر ساز ایالات متحده مى رقصیدند. آنها در این فضا منجمد شده اند و هنوز به درک این نکته دست نیافته اند که پایه هاى سیاست امنیتى اروپا مدت ها است نقش وابستگى خود به ایالات متحده را از دست داده و این که امکانات قائم به ذات و متکى به خود براى پیشبرد سیاست هایى براى حل نزاع هاى منطقه اى از راه دیپلماتیک و مسالمت جویانه بسیار افزایش یافته است. نخبگان سیاسى اروپا هنوز هم درک نکرده اند که نومحافظه کاران ایالات متحده براى سیاست ماجراجویانه تازه خود در ایران که به مراتب خطرناک تر از جنگ عراق است، تنها حداقلى 30درصدى از آراى آمریکایى ها را در داخل کشور خود دارند. آنها این را هم نفهمیدند که اروپا در مسئله ایران تنها نقش احمق هاى مفید را براى توجیه اخلاقى مقاصد نامشروع آمریکایى ها بازى مى کند، درست همان گونه که مورد نظر آمریکا بوده است. آمریکا برخلاف مورد عراق که یک جانبه و مجزا دست به عمل زده بود و کشورهاى غرب اروپا را که در این عمل همراهى نکرده بودند با دادن لقب اروپاى قدیمى به باد تمسخر گرفته بود، این بار دست به نمایش همراهى و همگامى زده است. تو، اى اروپاى بیچاره، چقدر از امکاناتى که براى تاثیرگذارى در سیاست جهان از راه هاى غیر زور مدارانه برخوردار بوده اى، عقب مانده اى؟ تصادفى نیست که ولادیمیر پوتین این احساس را داشته باشد که در نزاع اتمى با ایران جاى خالى یک نیروى جدى را که مستقل از منافع ایالات متحده عمل کند، ماهرانه پر کند. زبیگنوف برژینسکى در بحث علنى خود با یوشکا فیشر در اواخر فوریه در واشینگتن به درستى بر این نکته ایراد گرفت که «اروپا از فقدان قدرت رهبرى رنج مى برد»... «در حالى که آمریکا بیش از حد از آن بهره مند است.» ظاهراً سیاستمدارانى نظیر ویلى برانت و یا فرانسوا میتران در اروپا از زمره موارد نایاب شده اند. استعدادهایى نظیر یوشکا فیشر ترجیح داده اند هوش خود را جایگزین کلاه هاى دکتراى افتخارى از تل آویو و حیفا و تازگى ها از هاروارد کنند. به نظر مى رسد که استعدادهاى دیگر سیاسى هم معیارهاى اخلاقى را و هر آنچه در راستاى اهداف و علایق انسانیت و رفاه عمومى قرار مى گیرد، از روح نولیبرالیستى حاکم بر زمان مى زدایند. آیا امیدى مانده است که جامعه متمدن اینک با صداى بلند به سخن آید تا سیاستمداران اروپا را از خواب شیرین واقعیت گریزى و بى مسئولیتى بیدار کند، جریان حوادث را دگرگون سازد و از هر نوع حمایتى براى یک ماجراجویى جنگى تازه توسط زرادخانه هاى فکرى ایالات متحده اساساً دورى کند. آیا هنوز سیاستمداران شجاع و پر دلى پیدا مى شوند که همانند راهى که شرودر تنها تا نیمه آن را پیمود، نیاز زمانه را دریابند و با نه گفتن، قدرت ایالات متحده را که مدت ها است از نظر اخلاقى در کشور خود از اعتبار افتاده، همچون حباب هاى ترکیده از بین ببرد؟ این پرسش ها همچنان بى پاسخ مى‌مانند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات