* بسیارى معتقدند ایران یا به راه افراط مىرود، یا تفریط چرا؟
** گرایش افراط و یا تفریط، مشخصاً و بیشتر در رفتار جامعه سیاسى، نخبگان سیاسى و روشنفکران مشاهده مى شود؛ که آن نیز معلول دو عامل مرتبط به هم است. اول خصلت شتابزدگى که از ابتداى تکوین جامعه سیاسى و روشنفکرى ایران از یک قرن پیش بر رفتار این جامعه حاکم شد و همچنان ادامه دارد. شتابزدگى قطعاً موجب موضع گیرىها و تصمیم گیرى هاى نسنجیده اى مى شود که بعد از مدت کوتاهى، نادرستى آنها در آزمون عملى به اثبات مى رسد. آن وقت همان تصمیم گیرندگان و عمل کنندگان، باز هم عجولانه، بى آنکه به خود فرصت بررسى و نقد علمى و عملى تصمیمات قبلى را بدهند و شرایط را به درستى تحلیل و ارزیابى کنند، تصمیماتى کاملاً عکس تصمیمات قبلى و باز هم عجولانه اتخاذ مى کنند. بعد از چندى نیز و به دنبال روبه رو شدن سیاست هاى جدید با ناکامى، همین سیاست ها به صورت واکنشى به طرف دیگر منتقل مى شود. اگر دقت کنید مى بینید در تاریخ جامعه معاصر ما همیشه تناقضى میان رویکرد افراطى، مثلاً به سنت گرایى و بعد از چندى گریز از آن به طور افراطى، و رویکرد به مدرنیته وجود داشته است.
* ریشه این شتابزدگى در کجاست؟
** شرایط تکوین جامعه مدرن در عصر بیدارى ایرانیان، در واقع در عرصه رویارویى جامعه سنتى ما با فرهنگ و تمدن غرب آغاز شد. یعنى جنبش بیدارى ایرانیان معلول برخورد این نظام فکرى، سیاسى، دینى، اجتماعى ایران با مظاهر مختلف غرب بوده است. در این مواجهه، ناگهان جامعه اى که بیش از هفتصد سال در نوعى رکود فکرى و فقدان نظام عقلانى و فلسفى به سر مى برد و نظامات عموماً طایفه اى بر آن حکومت مى کردند با نظامى کاملاً متفاوت رو به رو شد. در این جامعه خفته، قدرت در دست روساى طوایف بود و فرهنگى مبتنى بر سنت دینى کاملاً قشرى، بر جامعه غلبه داشت. آن مردمان شناخت شان را از گذشته تاریخى خود از دست داده بودند؛ و چون کار فکرى و فلسفى تداوم پیدا نکرده بود - برخلاف آنچه در قرون سوم تا پنجم هجرى در ایران شاهدیم که اوج اعتلاى فکرى بود- ملت و جامعه ایران، تحلیل و شناخت درستى از گذشته خود نداشت. در واقع با گذشته خود قطع ارتباط کرده بود. تاریخ فقط نام شاهان بود و سلسله ها، بى آنکه مردم با تمدن و فرهنگ ایران که میراثش را به طور ناخودآگاه حمل مى کردند و با مکانیسم تغییرات و تحولات آشنا باشند و شناخت درستى از موقعیت خود در جهان داشته باشند. یک نوع غفلت از محیط پیرامونى و به خصوص دنیاى نویى که در حال شکفتن بود، وجود داشت. در چنین وضعیتى رویارویى با فرهنگ غرب، موجب شکست هاى جدى و ناکامى هاى دردآورى در همه عرصه ها - نظامى، اقتصادى، فکرى و...-شد. ذهن هاى خفته بیدار شدند، تکان خوردند و تا چشم باز کردند متوجه شدند با پدیده نویى رو به رو هستند. پدیده اى که تمام خوش خیالى هاى آنها را در زمینه این سرزمین و این فرهنگ و این موقعیت، که فکر مى کردند همیشه حفظ خواهد شد، متزلزل کرد. حتى دیدند تکه هایى از خاک میهن دارد جدا مى شود، استقلال در حال از بین رفتن بود و امنیتى که فکر مى کردند همیشه حافظ آنها است، سست است. این وضعیت، طبیعتاً اول از همه نخبگان جامعه را به فکر انداخت تا ببینند چه اتفاقى افتاده و چگونه مىشود از میراثى که در اختیارشان است، دفاع کنند.
از اینجا بیدارى شروع شد. مشکل اصلى هم از همین جا خود را نشان داد، زیرا در نبود آن پشتوانه فکرى، فلسفى و فرهنگى و نبود یک عقلانیت راهنماى عمل، همچنین فقدان روش تحقیق علمى در مسائل اجتماعى، تاریخى و سنتى متوجه شدند دست شان از ابزار و روش هاى کار فعال و خلاق، خالى است و ذهن شان براى تجزیه و تحلیل و تبیین آنچه که پیش آمده بود، آمادگى ندارد. آنها نمى توانستند از آنچه رخ مى داد ارزیابى درستى داشته باشند و به دلیل از دست دادن تمرین فکرى، نمى دانستند با کشورى که دارد در آتش آشوب مى سوزد، چه کنند. تنها مى دانستند که باید کارى کرد. به عبارت دیگر به انحاى مختلف در آنها مسئولیتى به وجود آمده بود و همچنین با انگیزه هاى مختلف از جمله حفظ آب و خاک - به خصوص که ایرانى ها از گذشته دور زهر تجاوز بیگانه را چشیده و به شدت در برابر هر هجوم و حضور خارجى حساس بودند- به این نتیجه رسیدند که نمىتوانند این پدیده جدید را که آرام آرام اما به صورتى فوق العاده نیرومند، خود را بر آنان تحمیل مى کند، نادیده بگیرند. در این راستا ابتدا با همان ابزار و روش هاى کهن، که ریشه در میراث و قدرت کهن ایران داشت، شروع به مقابله کردند. اما آن میراث در همان چند آزمون اول نشان داد که توانایى مقابله با این قدرت موهوم را ندارد و شکست هاى جدى پدید آمد. از هر وسیله اى هم استفاده شد، از اندیشه هاى بومى تا سلاح و ابزار جنگ بومى؛ ولى هیچ یک نتیجه نداد. در اینجا بود که در ذهن برخى از جمله عباس میرزا این سئوال پیش آمد که ماجرا چیست؟ ما که همه جور فداکارى مى کنیم، همه نیروهایمان را هم که به میدان آورده ایم، ولى چرا شکست مى خوریم؟ در پاسخ به این سئوال ابتدا به اینجا رسیدند که آنها نظم جدیدى در سلاح و قشون دارند و اگر ما بخواهیم با آنها مقابله کنیم باید به همان سلاح و ابزار دست یابیم؛ و از اینجا اقتباس شروع شد. اما نکته اینجاست که ایرانیان وقتى متوجه موقعیت بسیار مخاطرهآمیز خود شدند و چشم به دنیاى جدید باز کردند که در میانه آتش بودند و فرصت اندیشیدن به عمق قضایا را نداشتند. شاید هم بتوان گفت که این فرصت را به خود ندادند. تنها عجولانه و فقط براى اینکه مملکت بیش از این از دست نرود دست به کار شدند و اقتباس را از ظاهرى ترین وجوه آن قدرت آغاز کردند. به طور مثال دیدند آنها ابزار جنگى بهتر دارند. تلگراف دارند...پس به جاى کار مرحله اى و باز بدون محاسبه و بدون تحلیل و مطالعه درست، کوشیدند برآن مظاهر برترى غرب دست یابند، آنها را در اختیار بگیرند، اقتباس کنند، وارد کنند و به کمک این کارها از موجودیت و استقلال خود دفاع به عمل آورند. این وضعیت سال ها ادامه پیدا کرد. چرا؟ به دو دلیل. یکى آشوب ها، اغتشاشات، مداخلات خارجى و جنگ ها که همیشه ضربه هاى سختى بر پیکره اقتصادى، سیاسى و فکرى جامعه وارد آورده است؛ و دیگر نبود یک پشتوانه فکرى؛ که همواره باعث مى شود بدون اندیشیدن، دست به عمل بزنیم. در واقع این اصل اساسى که اول تفکر، حتى ده میزان تفکر، براى یک درجه عمل همواره در ایران نادیده گرفته شده است. خب، این علت شتابزدگى است. آنها عجولانه آنچه را که به ظاهر مفید تشخیص مى دادند و در عینیت تجربى و در فاصله کوتاه، بدون اینکه مبانى و مراحل شکل گیرى آن را بررسى کنند و یا پیامدها و آثار دورتر و نیز تغییرات آینده را پیش بینى نمایند، به کار مى گرفتند. البته در آن شرایط نه دوراندیشى امکان پذیر بود و نه مى شد تجزیه و تحلیل درستى از مبانى فلسفى پدیده ها داشت، لذا تنها به نمادهاى ظاهرى توجه مىشد.