حضور نیروى خارجى قدرتمند براى تحقق دموکراسى و عدالت خواهى
تجربه آلمان و ژاپن بعد از جنگ جهانى دوم نشان دهنده تجربه مزبور است. دو کشورى که با وجود داشتن شرایط بنیادین رشد و توسعه به دموکراسى پایدار نرسیده بودند. فاشیست اروپایى و فاشیست آسیایى به عنوان پدیده اى که مى توانستند دموکراسى را محدود سازند در دو کشور پا گرفتند و دموکراسى مستمر در این جوامع را به تعویق انداختند. با اشغال نیروهاى خارجى، آلمان و ژاپن به دلیل داشتن زیرساخت هاى بنیادین توانستند به کمک نظمى که خارجیان برقرار کردند به مدل هاى بومى دموکراسى نزدیک شوند اما این نگاه ظاهرى به این قضیه است، چرا که آلمان و ژاپن زیرساخت هاى اقتصادى قدرتمند توسعه یافته در اختیار داشتند و فرهنگ پذیرا براى تحقق دموکراسى در جامعه وجود داشت. باید توجه کرد که بخشى از ساختارهاى اجتماعى مانند طبقه اشراف و نظامیان و سرمایه دارى بدون سازمان و کارگران بدون قدرت لازم، مانع تحقق دموکراسى بودند، ولى با ورود عنصر خارجى، نیروهاى اشراف و نظامیان که جریانات قبل از دموکراسى بودند، تضعیف شدند و زمینه تحقق دموکراسى از طریق غلبه بر حاکمیت توتالیتر و ایجاد شرایط فرهنگى و ساختارى مناسب براى تحقق دموکراسى فراهم شد. به عبارتى عنصر خارجى قدرتمند به عنوان کاتالیزور وارد عمل شد و به تحقق دموکراسى در این دو کشور یارى رساند. بى تردید مداخله خارجى در بعضى جوامع امکانى براى گشایش فضاى سیاسى بوده، اما در همه جوامع منجر به تحقق دموکراسى نشده است.
اشغال نظامى افغانستان و عراق به قصد تحقق دموکراسى یا حداقل با سر دادن این شعار انجام گرفته است اما به گفته برژینسکى مشاور امنیت ملى دولت جیمى کارتر، آمریکا تجربه دولت - ملت سازى موفق نداشته است. وى به تجربه تشکیل حکومت هاى آمریکاى جنوبى و لاتین که با کمک آمریکا در مبارزات ضداستعمارى علیه اسپانیا شکل گرفته، اشاره مى کند که حکومت هاى ملى این کشورها مستبد و خودکامه از کار درآمدند. از همین روى اشغال نظامى عراق و افغانستان با توجه به فقدان ساختارهاى لازم براى دموکراسى به توافق ملى میان طبقات اجتماعى آن نیاز دارد، در غیر این صورت آمریکا بایستى روزگارى این سرزمین را ترک کند. اگر کشمکش قدرت میان اقوام عراقى یا اقوام افغانى ادامه یابد، آمریکا مى باید با حمایت از یک طرف قدرتمند صورت مسئله را به نفع یک طرف حل کند تا مسئله خاتمه یابد. در شهریور 1320هجرى شمسى متفقین ایران را اشغال و رضاشاه را تبعید کردند و فضاى سیاسى کشور به واسطه اشغال خارجى باز شد اما تا سال ها کشمکش جریانات سیاسى امکان استقرار دموکراسى را منتفى کرد و با وجود ایجاد نهضت ملى، اختلافات میان جریانات بسیار زود خود را نمایان کرد و نهضت ملى از ادامه راه بازماند و کم دستاوردتر از انتظار جامعه جلوه کرد و کامیابى نیافت. به عبارتى حتى با وجود دخالت عنصر خارجى به نیت تحقق دموکراسى در جوامع فاقد ساختار مناسب و فرهنگ پذیراى دموکراسى، نیاز به توافق هاى بنیادین میان نیروهاى جامعه براى استفاده از شرایط ایجاد شده است که باید به زمینه ایجاد این توافق بنیادین پرداخت.
نقش کاریزما
کاریزما در جوامع کارکردهاى مختلف داشته است. در جوامع در حال گذار که ساختارهاى جدید شکل نگرفته و ساختارهاى گذشته نیز کارایى لازم را ندارند، نیاز به افراد یا جریان فراگیر وجود دارد تا جوامع مرحله اى را به وسیله ایشان سپرى کنند. چنین شرایطى با هدایت مصلحى به شکل گیرى دوران جدید ختم مى شود. مانند رهبرى پیامبر در ملت سازى و حکومت سازى براى اعراب تازه آیین. اما اگر در دوران مدرن سخن بگوییم دو نوع کاریزما را خواهیم یافت. در تاریخ صدساله ما چهره هاى کاریزماتیک ملى به طرف یک قشر سمت گیرى کرده یا اینکه در میانه راه کاریزماى آنان خدشه برداشته است. مانند کاریزماى دکتر مصدق که بعد از 30تیر 1331هجرى شمسى دچار خدشه و اختلاف شد و آیت الله کاشانى نیز در رقابت با مصدق جانب جریان خاصى را گرفت. از سویى در جامعه کاریزماى جریانى یا سازمانى یا افراد فرهمند در میان محافل به کشمکش با یکدیگر رفته و توان رهایى بخشى خود را تقلیل داده اند. جالب آن است که در میان این کاریزماى محفلى یا سازمانى، افراد اصولى و معتقد که درد مردم و دموکراسى داشته اند، منزوى شده یا کمتر مورد اعتنا قرار گرفته اند. باید توجه داشت که کاریزما شدن امرى ساختگى نیست و به ضرورت شکل مى گیرد.
هماهنگى نیروهاى طرفدار دموکراسى و توسعه و رفاه
در یک جامعه که بر روى روال است، هر جریانى به اقتضاى منافع و موقعیت خود اقدام مى کند. نتیجه حاصله به دلیل بر روى ریل بودن جامعه، برآیندى قابل تحمل مى شود. جوامع غربى معاصر این سان هستند. تمدن ایرانى - اسلامى قرون سوم تا ششم هجرى قمرى نیز این گونه بوده است. جوامع جهان سومى که به شکلى کپى بردارى از جوامع غربى مى کنند، چنین نیستند. در چنین جوامعى جریانات، اقشار، طبقات صنفى و اقتصادى به خیال خود نقش واقعى بازى مى کنند. اما در پایان کار مشخص مى شود که این روال کار بر وفق مراد نبوده، به عبارتى این جوامع بر روى ریل مطلوب پیشرفت قرار ندارند. پس لازم مى آید که تدبیر دیگرى تدارک دید تا بتوان جامعه را وارد مدار و ریل مناسب کرد. در جوامعى که در وضعیت مطلوب به سر مى برند، لیبرال ها، دموکرات ها و رادیکال ها از منافع خود دفاع مى کنند و در چهارچوب دولت- ملت مدرن با یکدیگر کشمکش و تعامل دارند، اما در همین جوامع زمانى علیه نیروهاى غیردموکرات و براى شکست آنان، میان لیبرال ها، سوسیالیست ها توافق صورت مى گیرد که این توافق به دلیل پذیرش نظام حاکم مورد قبول افکار عمومى قرار مى گیرد. اما در جوامع جهان سومى هم اعتبار و آبروى سیاسى نیروهاى دموکرات و لیبرال مهم است و هم این جریانات نیازمند درک شرایط جامعه خود هستند. یعنى این جریانات نمى توانند همانند جوامع پیشرفته با یکدیگر کشمکش و منازعه داشته باشند، چرا که در آن جوامع دولت - ملت مدرن تحقق یافته و ساختار قدرت سیاسى، ساختار اجتماعى و باورهاى فرهنگى جامعه، بر اساس تکثر و تنوع شکل گرفته و جریانات سیاسى طبقات و اقشار معینى را نمایندگى مى کنند و در حوزه عمومى نهادهاى مدنى قوى وجود دارند که با احزاب تعامل مى کنند.
اما در جوامع جهان سومى یا پیرامونى نیروهاى محافظه کار مخالف دموکراسى قدرتمند وجود دارند که به قاعده دموکراسى تن نداده. بخشى از این نیروهاى قبل از دموکراسى یا مخالف دموکراسى مانند نظامیان، بخشى از سنتى ها گرایش صاحب قدرت در جامعه هستند. در نتیجه اگر نیروهاى طرفدار دموکراسى به قصد تحقق اهداف خود که بدون رعایت دید کلان تر یعنى تحقق دولت - ملت مدرن باشد با یکدیگر رقابت حذفى کنند در نهایت فضا را براى نیروهاى قبل از دموکراسى و مخالف دموکراسى فراهم مى کنند. نیروهاى قبل از دموکراسى و مخالف دموکراسى داراى تفاوت بینشى هستند، اما به دموکراسى تمایل و تعهد ندارند (به عنوان نمونه نظامیان و اشراف مخالف دموکراسى) اما نیروهاى قبل از دموکراسى مانند سنتى ها و دربار و سلطنتى هاى سنت گرا با دموکراسى میانه اى ندارند. در کشمکش هاى میان آزادیخواهان دموکرات ها در صدر مشروطه، برنده اصلى رضاشاه سردار سپه بود. چرا که کشمکش مستوفى الممالک با میرزاکوچک خان و میرزاده عشقى به نفع نظامیان بوده و چون سلطنت قاجار ضعیف بود عاقبت سلطنت پهلوى شکل گرفت که از سلسله قاجار در برقرارى استبداد خشن تر بود. این قاعده در تاریخ کشور به اشکال گوناگون رخ نموده است و جالب آن است که تکرار این تجربه ناخوشایند قبل از این که به مسئله عقیده و باور و یا مذهبى و غیرمذهبى بودن مربوط باشد، به حاکم شدن جریانات با گرایشات غیردموکرات مذهبى و غیرمذهبى ملى و چپ در دولت و رهبرى سازمان هاى سیاسى مربوط مى شود که مدیریت ها را براى مدت طولانى ترى در دست گرفته اند. با اندکى تسامح از پیروزى انقلاب مشروطه تا به امروز مى توان صف بندى غیراصولى اما به ظاهر طبیعى آزادیخواهان را با دموکرات هاى رادیکال در قالب چپ و راست آزادیخواه را در برابر یکدیگر مشاهده کرد.
جالب آن است که این رقابت ها تا زمانى که به نقطه بحرانى نرسیده قابل تحمل بوده اما زمانى که این رقابت ها منجر شده که این دو جریان متعلق به طبقه متوسط و طرفدار دموکراسى به حمایت از نیروهاى قبل از دموکراسى یا مخالف دموکراسى بپردازند، دیگر پروسه شکل گیرى دولت و ملت مدرن به خطر افتاده و باز مخالفان دموکراسى یا نیروهاى قبل از دموکراسى به قدرت رسیدند. در این مورد مى توان مثال هاى بارزترى زد. بعد از پیروزى مشروطیت در حزب دموکرات عامیون، اعتدالیون و اجتماعیون در قالب رادیکال و محافظه کار مشروطه با یکدیگر رقابت کردند، اما بعد از مدتى این دو جریان در مخالفت با یکدیگر به حمایت از نیروهاى قبل از دموکراسى اقدام کردند و نتیجه کار فروپاشى تکوین روند دولت - ملت جدید بود که مبناى آن حکومت پارلمان و انجمن هاى ایالتى و ولایتى بود. در نهایت پارلمان مشروطه به مجلس فرمایشى تنزل یافت و انجمن هاى ایالتى و ولایتى که مبنایى براى تمرکززدایى بود نیز تعطیل گردید. در جریان نهضت ملى آیت الله کاشانى، دکتر مصدق و حزب توده در کشمکش با یکدیگر قرار گرفتند. آیت الله کاشانى به عنوان نماینده بخش سنتى مذهبى جامعه با دکتر مصدق که به روشنفکران مرفه طبقه متوسط تمایل داشت در تضاد قرار گرفتند. تمایل آیت الله کاشانى براى کنترل مصدق به ضرر دموکراسى بود و همچنین بى اعتنایى مصدق به سازماندهى جنبش اجتماعى حزب توده به عنوان جریانى که بخش جوان و رادیکال طبقه متوسط را رهبرى مى کرد در تعارض با نهضت ملى قرار گرفت و عملکرد مناسبى از خود در سال هاى حساس 1328تا 1332هجرى شمسى نشان نداد.این قاعده در هر جامعه اى امکان تکرار دارد به نحوى که نیروها و جریان هاى سیاسى طرفدار دموکراسى به دلایل مختلف در مقابل یکدیگر صف بندى کنند که نتیجه آن به نفع نیروهاى قبل از دموکراسى تمام مى شود. در صف بندى «ارتجاع و لیبرال»، «انقلاب و ضدانقلاب»، «خلق و ضدخلق» ناگهان جریانات متعلق به دوره دموکراسى و عدالت در برابر یکدیگر صف بندى مى کنند.
نتیجه کشمکش در جامعه اى که دولت - ملت براساس مردم سالارى شکل نگرفته به مثابه متوقف شدن پروسه مزبور است و حاکمیت نیروهاى قبل از دموکراسى به کمک نیروهاى مخالف دموکراسى را در پى خواهد داشت. در حالى که بسیار بارز است که با وجود جریان آزادیخواه میانه رو در حاکمیت، جریانات رادیکال امکان فعالیت خواهند داشت اما با برآمدن نیروهاى سنتى همین امکان نیز از میان مى رود. مشکل بزرگ کشمکش میانه روها و رادیکال هاى آزادیخواه این است که به دلیل عدم یکدست بودن حاکمیت، نیروهاى میانه رو در قدرت مسئول همه سیاست هاى کل حاکمیت شناخته مى شوند در حالى که در طول تاریخ معاصر حاکمیت ها از نیروهاى قبل از دموکراسى یا مخالف دموکراسى خالى نبوده و این نیروها قدرتمندتر از میانه روهاى آزادیخواه بوده اند. مثال بارز این ادعا دولت نهضت ملى، دکتر مصدق به دلیل دموکرات بودن از مجلسى رأى اعتماد گرفت که با گرایش غالب محافظه کارانه که با نهضت ملى همدل نبود علاوه بر این دربار و سلطنت و نظامیان و اشراف و سرمایه داران قدرت (نه سرمایه دارى ملى) با نهضت ملى مخالف بودند. در زمان مصدق، اعضاى حزب توده و همچنین نیروهاى فداییان اسلام آزار مى دیدند. اما وجود نهضت ملى باعث آزار کمتر ایشان مى شد. مصدق در مواردى مى باید قانونى عمل مى کرد و در مواردى نیروهاى مخالف دموکراسى به نام دولت و حاکمیت با جریانات رادیکال برخورد تند مى کردند. اما باید توجه داشت که بعد از مصدق این نیروها به شدت سرکوب شدند یا این که به جوخه هاى اعدام سپرده شدند. همچنین مصدق و کاشانى و حزب توده بایستى مى دانستند که دربار و سلطنت با وجود این جریانات است که آنها را تحمل مى کند در غیر این صورت با حذف یکى، دیگرى را نیز تاب نمى آورد.
بعد از کودتا علیه دولت ملى، نه کاشانى، نه حزب توده و نه نواب صفوى هیچکدام تحمل نشدند. درک چنین ویژگى و سرنوشتى براى نیروهاى طرفدار دموکراسى که در تاریخ معاصر ما بارها به اشکال گوناگون تکرار شده است، نشان از این واقعیت مى دهد که بایستى نیروهاى طرفدار دموکراسى در دو گرایش آزادیخواه و دموکرات با اتحاد اصولى با یکدیگر بر سر اهداف مشترک، مانع از تحقق دور هرج و مرج در جامعه شوند و عاقبت بر این دور تکرارى مهارى مثبت و دوران ساز بزنند. این توافق اصولى مى تواند بر سر تحقق دولت - ملت مدرن صورت بگیرد که لازمه آن حق انتخاب شدن و انتخاب کردن همه شهروندان جامعه است. در چارچوب حاکمیت فراگیر دولت ها را محل تغییر مسالمت آمیز مى کند و به نهادهاى مدنى در حوزه عمومى اهمیت فراوان مى دهد و جریان هاى سیاسى قدرت واقعى را در حوزه عمومى مى خواهد و محل استقرار خود را در حوزه عمومى قرار مى دهد و در صورتى وارد دولت مى شوند که متکى به آراى مردم باشند و هیچگاه تصور تسخیر دائمى دولت را ندارند. اما این نیروها باید بدانند که لازمه دولت شدن براى رادیکال ها بسیار سخت تر از آزادیخواهان لیبرال _ ملى است. چرا که دولت شدن نیز به ثروت مکفى، اعتبار و مشروعیت قابل ملاحظه و قدرت سازمان داده شده نیاز دارد. جریانات رادیکال در افکار عمومى جلوه مى کنند و آزادیخواهان لیبرال - ملى در عرصه قدرت نیروى تواناتر از رادیکال ها هستند، اما در جوامع پیرامونى محافظه کاران قبل از دموکراسى از ایشان قدرتمندترند. اگر آزادیخواهان لیبرال ملى و رادیکال هاى دموکرات نیاز به یکدیگر را درک کنند، آنگاه است که در صورت «اشغال نیروى خارجى» یا «پیدایش کاریزما» یا «در صورت ایجاد بحران در دولت شبه مدرن»، مى توانند با توافق اصولى شرایط را براى تحقق دموکراسى فراهم کنند.
خاتمه
تجربه صد ساله جامعه ما نشان از این واقعیت دارد که اشغال و حمایت نیروى خارجى طرفدار تحولات و رهبرى کاریزماتیک به دلیل فقدان ساختار اجتماعى اقتصادى متکثر و شرایط فرهنگى نامناسب منجر به تحقق دموکراسى در جامعه نمى شود. از همین روى لازم است که نیروهاى طرفدار دموکراسى با توافق اصولى بر سر تحقق دولت - ملت مدرن بر اساس مردم سالارى با تقویت حوزه عمومى قوى، راهبرد مناسب براى تحقق دموکراسى را تدارک ببینند.