چرا نباید تغییر عقیده بدهم؟
هفت سال پیش مواضع خود را نسبت به جنگ عراق منتشر کردم. هرچند که اصولاً از مداخلۀ نظامی عراق حمایت کرده بودم و حتی مدت کوتاهی پس از حملۀ یازدهم سپتامبر نامهای را نیز امضا کردم، اما پس از آن، عقایدم را تغییر دادهام.
به هرحال، ظاهراً اینگونه اعترافات صادقانه مورد قبول کسی نیست. تا هفتهها پس از انتشار کتابم، بارها و بارها از سوی هر دو جناح ایدئولوژیک مورد چالش و حمله و بدگویی قرار گرفتهام. چارلز کراثامر، روزنامهنگار جناح راست، مرا خائن فرصت طلبی دانسته که به اهداف نومحافظه کاران خیانت کردهام و نیز مرا ترسو و بزدل خطاب کرده است.از آنجا که در ابتدا خواستار سرنگونی صدام حسین بودهام، افراد جناح چپ گفتهاند «دستهایم آلوده به خون است» و عذرخواهیام نیز رد میشود.
اکنون به نظر میرسد که در بحث و جدلهای دو قطبی ما، تغییر عقیده دادن اشتباه باشد، حتی اگر شواهد عینی دنیای واقعی، آدمی را وادار به تغییر عقیده کند.
من به دلیل گزارشها و آن هم پیش از وقوع جنگ و نه پس از تجاوز به عراق، تغییر عقیده دادهام. در سال 2002 در تایمز لندن گفتهام که «استفاده از قدرت برای پیشبرد دموکراسی در عراق قمار بزرگی است و احتمالاً در این یکی برنده نمیشویم.» در نخستین سالگرد واقعۀ یازدهم سپتامبر در واشنگتن پست بحث کردهام که فقط با تصویب شورای امنیت سازمان ملل متحدد باید به عراق حمله کنیم و در دسامبر همان سال در والاستریت ژورنال اخطار دادهام که پروژۀ دموکراتیزه کردن عراق و خاورمیانه، شبیه راه انداختن یک امپراتوری و نقض اصول محافظهکاری و دوراندیشی است.
اما اینکه در چه زمانی نگرش سیاسی من تغییر کرده مهم نیست، حتی اگر یک یا دو سال دیرتر تغییر عقیده میدادم نیز نباید عقب نشینی بزدلانه یا یک عذرخواهی تلقی میشد، بلکه باید آن را خواستهای واقعبینانه، هوشمندانه و صادقانه در رویارویی با حقایق تازۀ این وضعیت دانست.
از نگاه من، کسی که پیش از آغاز جنگ عراق از این تجاوز حمایت میکرده، نیازی به عذرخواهی ندارد. مباحث اخلاقی مهمیدر دو سوی این بحث وجود دارد. مباحثی که جناح چپ از شناخت و درک آن اجتناب میکند. در سال 1999 سازمان ملل متحد با این بحث که اگر کشورهای قدرتمند جهان از قدرتشان علیه بیعدالتیها استفاده نکنند، در واقع شریک جرم تجاوز به حقوق بشر خواهند شد، اعلام کرد که تمام ملل جهان به طور مطلق «وظیفۀ حفظ، ترویج و تحقق» حقوق بشر را دارند. مذاکرات جنگ نباید انجام میپذیرفت، مگر اینکه از نظر اخلاقی حقی برای سرنگونی صدام وجود داشت (که آشکارا وجود داشت) و در مورد هزینهها و عواقب بالقوۀ مداخله دوراندیشی صورت میگرفت و به آمریکا مشروعیت حمله یک جانبه داده میشد.
باعث افتخار است که بر سر عقلانیت جنگ این کشمکشها وجود داشته و از بسیاری جنبهها قابل ستایش است که افرادی از جناح چپ مثل کریستوفر هیچنز، جورج پکر، مایکل لناتیف و جاکوب وایزبرگ از مداخله حمایت کردند.در اوایل سال 2003، آن زمان که هیچگونه انبار سلاح شیمیایی و بیولوژیکی پیدا نکرده بودیم و شاهدی نیز برای اقدام عراق برای برنامۀ سلاح هستهای نیافته بودیم، وضعیت برای دفاع کردن از مداخلۀ نظامی بسیار آسان تر بود.(میدانم که بسیاری از افراد جناح چپ معتقدند تخمینهایی که پیش از جنگ برای سلاحهای کشتار جمعی صدام حسین زده شده بود، صرفاً فریبکاری عمدی دستگاه بوش بوده است. اما اگر چنین بوده، جرمیبود که بازرسان سازمان ملل و سازمان جاسوسی فرانسه نیز در آن مشارکت داشتند.) همچنین پیش از آنکه از ابعاد کامل شورش وحشیانهای که اتفاق افتاد، خبر داشته باشیم و بدانیم که به چه سادگی این شورشها موجب برهم زدن بنای دولت دموکراتیک میشود، حمایت از جنگ آسانتر بود.
اما حقیقت این است که در سالهای بعد نتوانستهایم با این حقایق ناراحتکننده کنار بیاییم. ناکامی در یافتن سلاح کشتار جمعی و شکست در تحول سریع و ایجاد یک دولت دموکراتیک، همچنین تجاوز و بدرفتاری با زندانیان و فشار ناخوشایند و اجتنابناپذیری که برخاسته از اشغال و تصرف طولانی مدت بود، خسارت عظیمی به اعتبار آمریکا و جایگاهش در جهان وارد کرد.
اخیراً وزیر امور خارجه آمریکا، کاندولیزا رایس پذیرفته که ایالات متحده در عراق مرتکب اشتباهات تاکتیکی بیشماری شده است، اما او پافشاری کرده که تصمیم استراتژیک اولیه برای حمله به عراق هنوز هم مثل همیشه ارزشمند است، زیرا احتمال اینکه عراق تحریمها را نادیده میگرفت و برنامههای سلاح کشتار جمعی را آغاز میکرد، یک بار و برای همیشه از بین رفته است.
اما اکنون از حقایق بسیاری آگاه شدهایم که عقلانیت بنیادی این استراتژی را از بین میبرد.
در آن زمان، گروه ارزیابی عراق و ارتش سازمان ملل صدها صفحه از اسناد مربوط به برنامههای سلاح کشتار جمعی عراق را منتشر کردند که نشان میداد صدام حسین معتقد است که سلاحهای بیولوژیکی در اختیار داشته و اغلب افسران ارشد خود را به این باور رسانده که دارای سلاحهای کشتار جمعی است که خود صدام هم میدانست که همه زاییدۀ خیال اوست و ما نیز بعدها دیدیم این سلاحها وجود خارجی ندارند. دولت او چنان فاسد، بیکفایت و از هم پاشیده بود که حتی در صورتی که تحریمها نیز برداشته میشد، بعید بود که میتوانست در سازماندهی یک برنامۀ هستهای موفق باشد. روشن نیز نیست که آیا قطعیت شکست در تحریمهای رژیم و شرایط متفاوت سیاسی پس از 11 سپتامبر، به ایالات متحده انرژی حمله به عراق را داده است یا نه؟
اکنون، منطق تغییر عقیدۀ من برای حمله به عراق در پیش از آغاز جنگ، به شکل مضاعف ثابت میشود. معتقدم که جنبش نومحافظهکاری که در آن مشارکت داشتم، در سیاستهای خود با شکست فراموش نشدنیای مواجه شده و باز معتقدم که سیاست خلع سلاح یک جانبه و تغییر اجباری رژیم، نمیتواند پایه و اساس سیاست خارجی آمریکا باشد. من به خاطر لزوم مطابقت با واقعیت، تغییر عقیده دادهام.
بسیاری از مردم از این خشمگین هستند که پرزیدنت بوش نمیخواهد اشتباهاتی را که در ماجرای عراق مرتکب شده، بپذیرد. از طرفی دیگر، اغلب منتقدانی که میگویند پیش از آغاز جنگ با اطمینان کامل میدانستند که جنگ عراق فاجعه به بار میآورد، با ادعای آگاهی و خردی مبتنی به گذشته صحبت میکنند که استحقاق آن را ندارند.
بسیاری از مردم متوجه دو دستگی رو به رشدی در سیاست آمریکا شدهاند و انعکاس آن را در کانالهای خبری و گفتوگوهای سیاسی که مخاطبان ایدئولوژیک را تغذیه میکنند و نیز در خانۀ ملت که خودش را به حوزههای همگنی محدود کرده که در آن اعضای اندکی باید رایدهندگان با عقاید گوناگون را استیناف کنند، میبینند. عراق به این دو دستگی وسعت بیشتری بخشیده است: بسیاری از اعضای جناح چپ، جنگ عراق را نه یک خط مشی تراژیک، بلکه آن را یک توطئۀ جنایتکارانۀ عمدی تلقی میکنند و جناح راست به وطنپرستی آنانی حمله میکند که جنگ را زیر سوال برده بودند.
این نوع دو دستگی بر دامنۀ مسایل پیچیدۀ دیگری نیز به همان اندازه تاثیر میگذارد: شما دیگر نمیتوانید جمهوریخواه خوبی باشید اگر فکر کنید که ممکن است جهان با شما همدل و داستان نباشد و نمیتوانید دموکرات خوبی باشید، از گزینش نهاد سیاسی خود یا منافع خصوصی، امنیتی و اجتماعی خود دفاع کنید. مشاجرات سیاسی به ورزش پرطرفداری تبدیل شده که مردم از تیم خود حمایت میکنند و وقتی امتیازی بیاورد شادمان میشوند، بدون آنکه از خود بپرسند که آیا طرف درستی را انتخاب کردهاند یا نه؟ مردم به جای اینکه برای دفاع سرسختانه از وضعیتهای دو قطبی که سه سال وقتشان را گرفته، تلاش کنند، بهتر بود که اطلاعات وسیعتری کسب میکردند و حتی اگر شرایط ایجاب میکرد که تغییر عقیده بدهند، فکر میکردند به اینکه چگونه عملاً واقعیت، تفسیرهای اولیهای که با صداقت گرفته بودند را مورد تمسخر قرار داده است.