* آن دو فورمنتل: چرا همه چیز در ایتالیا اینطور متفاوت اتفاق میافتد؟
** نگری: اخیراً در نتیجۀ کتابی که با فـیلسوف آمریکایی، مایکل هارت، تحت عنوان امپراتوری نوشتهایم؛ ژورنالیستهای زیادی از آمریکا از من پرسیدهاند چرا ایتالیا تنها کشوری است که هنوز مسالۀ مه 1968 را حل نکرده و با آن کنار نیامده است. این حرف چرندی است. میتوانم کسانی را به شما نشان دهم که عملکردشان مثل عملکرد ما بوده است و امروز در حکومتهای اروپا سمتهایی دارند. اما من! من تنها کسی هستم که در زندان است. همه چیز برعکس شده است. این فقط داستان من نیست که جالب است؛ بلکه این داستان نسل من است که باید گفته شود تا روشن شود چرا تنها همین مساله در سال 2001 اهمیت پیدا میکند. بعضی از اعضای جنبش در تبعید یا زندان هستند و بعضی هم سمتهای پر قدرتی دارند.
بـاید بدانیم که ایتالیا یک کشور کاتولیک است. در اواسط دهۀ 70، در واکنش به 1968، ائتلاف ناجوری بین کاتولیسیسم و استالینیسم وجود داشت. «مـصـالحهای تاریخی» بین حزب کـمـونیست ایتالیا و دموکراتهای مسیحی به وجود آمده بود که بر سر اجرای یک طرح مشترک اتفاقنظر داشتند. طی این ائتلاف، کمونیستها از آرمان انقلابی نمایندگی از سوی فقیران و کارگران دست کشیده بودند: در ایتالیا هر کس با این برنامه مخالفت میکرد، شدیداً سرکوب میشد. پس از 1968 همانند جاهای دیگر، در ایتالیا امید زیادی برای تغییری که مبارزات تشدید میکردند، ایجاد شده بود؛ در کارخانهها، دانـشگـاههـا، جنبش زنان و غیره. «مصالحۀ تاریخی» این امید را زیر پا له کرد و پس از آن سرکوب شروع شد. علاوه بر این، کل روشنفکران چپ اروپایی از حزب کمونیست ایتالیا حمایت کردند؛ چون این حزب در مقابل اتحاد جماهیر شوروی از استقلال بالایی برخوردار بود. اما، در واقع حزب کمونیست ایتالیا از طریق ائتلافهای گذشته با قدرتهای حکومتی که [شرکت در] قتل، جاسوسی، دسیسهچینی و خیانتکاری را شامل میشد، هزینۀ این آزادی نقد را پرداخت.
* و بنابراین مخالفان شروع به مسلح شدن کردند؟
** بله، قبلاً دربارۀ این مبارزۀ مسلحانه صحبت کردهایم. بین 1943 و 1945 مقاومت مسلحانۀ بسیار پر قدرتی در ایتالیا وجود داشت. 25 سال بعد، یعنی در 1968، این تفکر همچنان در ذهن مردم زنده بود؛ چرا که ضد فاشیسم با مبارزه طبقاتی پیوند داشت. فقیران ایتالیا، دست کم در شمال، ضد فاشیست بودند.از دهۀ شصت به بعد چپ بیرون از پــارلمـان را در تمـام لایههای جامعه، به ویژه در کارخانهها میشد پیدا کرد. انفصال از حزب کمونیست رسمی در این سطح رخ داد که عرصه را به طرز فوق العادهای از حزب گرفت; دقیقاً به این دلیل که مخالفتها از ناحیۀ کارگران صورت میگرفت. تصور این مساله الان دشوار است. عـلاوه بـر این، وقتی حزب کمونیست ایتالیا به خصوص ارزش های غربی را می پذیرفت و در خصوص خط اتحاد شوروی از خودش انفعال نشان می داد، سرکوب چپ افراطی به معنی ورود کامل به نظام رسمی احزاب «دنیای آزاد» بود. اینجا بود که مردم وارد عمل شدند. تصور کـنید وقتی اکثریت کارگران رنو و سیتروئن به چپ افراطی پیوسته باشند چه اتفاقی در فرانسه میافتد. در فرانسه طی وقایع مه 1968 این کارگران بودند که شرکت نداشتند.
روشنفکران جنبش انقلابی را رهبری میکردند نه کارگران. در ایتالیا درست خلاف این اتفاق افتاد این کارگران بودند که «مصالحۀ تاریخی» را رد میکردند، نه روشنفکران. اعضای زندانی بریگاد سرخ، که من هم طی دهۀ هشتاد با آنها در زندان بودم و از وقتی که در 1977 به ایتالیا بازگشتم، همه از زمینه ای وابسته به طبقۀ کارگر برخوردارند. آنان واقعاً اعتقاد داشتند که انقلاب می کنند.
* آیا فکر نمیکردند راه مسالمتجویانه هم ممکن است وجود داشته باشد؟
** هیچکس، از جمله خود من، در آن زمان این طور فکر نمیکرد. من معتقدم خشونت دولتی حتی امروز هم همچنان سرجای خود باقی است؛ واکنش به این خشونت ممکن اسـت غیرخشونتآمیز باشد، اما مسالمتجویانه نیست. در هر حال مقاومت وجود دارد. سرمایهداری به هیچ وجه مسالمت جو نیست! سرمایهداری بدون خشونت قادر به بقا نیست. به ما گفته می شود که سرمایهداری طبیعی است، چون بازار و مبادله اشکال طبیعی جامعۀ مدنی هستند. می خواهند باور کنیم که راه دیگری برای تصور و تحقق تولید و بازتولید ثروتهای زندگی وجود ندارد. پس میبینید که این به خودی خود شکلی از خشونت است. آن زمان مسالۀ پیدا کردن راهحل مسالمت جویانه نبود. همانطور که گفتم، مساله انتخاب شکلی از مقاومت در برابر این خشونت یا استفاده از خشونت مشابه، خشونت مسلحانهای از نوع اقدامات بریگاد سرخ بود.
در ایتالیا حکومت و پلیس برای شکست دادن تروریسم دو عملیات را تدارک دیدند؛ نخست برچسب مجرم زدن به روشنفکرانی که در مبارزه شرکت داشتند، دوم محکوم سازی. سیستم تواب سازی که تعبیر حقوقی محکومسازی است، تمام کسانی که اعتراف میکردند آزاد میکرد؛ بدون توجه به این که اتهام چیست. بعضی از آنان دهها قتل مرتکب شده بودند، اما بلافاصله آزاد شدند! بسیاری از آنها فقط برای این که آزاد شوند، به هر چیز گذشتهای اعتراف میکردند کسانی که به نحو خاصی فکر میکردند، به زندان انداخته شدند و از بعضی دیگر هم به عنوان شهود علیه آنها استفاده کردند.
به این ترتیب وقتی مبارزان متهم شده و گیر میافتادند پلیس به آنان میگفت: «رفیق قدیمی یا تو زندون میپوسی و جونترو و از دست میدی یا حرف میزنی؟» عدهای واقعیت را میگفتند و این به خودی خود کاملاً تراژیک بود و منجر به دستگیری دهها نفر میشد. بعضیها هم دروغ میگفتند و عدهای را به بازداشتگاه میفرستادند. بار دیگر بگویم، اکثریت کسانی که طی محاکمۀ من، محاکمۀ «هفت آوریل» محکوم شدند، پس از شش یا هفت سال تحمل زندان، تبرئه شدند. هنوز هم امروز چنین روشی اعمال میشود. از بین تمام جرایم ارتکابی، پلیس فقط با 10012 مورد کار دارد و از سرکوب برای عبرت دیگران استفاده میکند، بدون توجه به مواردی که از نظر آماری حایز اهمیت است. وظیفۀ پلیس در اینجا پیدا کردن مطلعهاست. هر کسی که فکر میکند پلیس به طور کلی نیروی فیزیکی برای حفاظت از شهروندان است، سخت در اشتباه است. پلیس دیگر، یعنی پلیس غیرمادی، با استفاده از نظام محکوم سازی و مطلعها نظم را برقرار می سازد و پیامدهایش را میتوانید تصور کنید.