محمدرضا تاجیک
1- داستان "چه کسی پنیر مرا برداشته است؟" روایت گذشته، حال و آینده بازی قدرت و سیاست در جامعه ما نیز هست. چهار شخصیت داستان، در واقع، نماد و نمود جریانهای مختلف سیاسی در این مرز و بوم هستند. این چهار شخصیت جمعی عبارتند از: "اسنیف"ها (کسانی که تغییرات را به خوبی تشخیص می دهند); "اسکاری"ها (کسانی که به سرعت دست به کار می شوند); "هیم"ها (کسانی که تغییرات را انکار کرده و در برابر آن مقاومت می کنند، و می ترسند که تغییرات کارها را خراب کند); و "هاو"ها (کسانی که وقتی می فهمند که تغییر به موقعیتهای بهتر منجر می شود، میآموزند که خود را به موقع با تغییرات انطباق دهند). اکنون که با این چهار شخصیت آشنا شدیم، خوب است که با روایت و حکایت ایرانی آنها نیز آشنا شویم.
2- روزی روزگاری در سرزمینی که ایران می نامندش، مردمانی تجربه مواجهه با "تغییر" و "بازی قدرت" را آغاز کردند. آنان، در اولین گام خود، تلاش کردند که خود را در قالب یکی از شخصیت های داستان تعریف نموده و سپس با مشی، مشرب، انگیزه و هدف مشخص، در جست وجوی "قدرت" پا در کوره راه های هزارتوی سیاست بگذارند.
3- در آغاز راه، همه می دانستند که این هزارتوی پر پیچ و خم، پر از بن بست و کجراهه است. اما این را هم می دانستند که این هزارتو برای کسانی که در یافتن راه موفق می شوند، اسراری هدیه می نماید که به کمک آن، خود و مردمشان می توانند از یک زندگی بهتر لذت ببرند. از اینرو، گرچه، این شخصیتها با یکدیگر متفاوت بودند، اما در برخی موارد شبیه یکدیگر عمل می کردند. همه آنها هر روز صبح، لباس و کفش مخصوص سیاست را به تن کرده، و برای پیدا کردن منبع "قدرت" در هزارتوی پر پیچ و خم به جست وجو می پرداختند. همه آنها همچنین می دانستند که برای رسیدن به هدف، باید از "غریزه" "مغز" و "تجربه" خود بهره کافی ببرند.
4- در ادامه راه، تمایزها و تفاوتها اندک اندک خودشان را نشان دادند. اسنیفها و اسکاریها، پیرامون گفتمان "تغییر" حلقه زده و برای کسب قدرت، استفاده بهینه از "مغز" و "تجربه" و "غریزه" را در دستورکار خود قرار دادند. اما، هیمها و هاوها، که با "تغییر" میانه خوبی نداشتند، ثبات و مانایی را درونمایه اصلی گفتمان خود قرار داده و با توسل و توکل به مغزی سرشار از احساسات و تصورات انسانی (خیالواره ها) در جست وجوی قدرت روان شدند.
5- گروه نخست، برای دستیابی به قدرت، روش ساده آزمایش و خطا را انتخاب کردند. بدین معنا که یک راه را طی می کردند و چنانچه آن راه خالی بود، آن را به خاطر سپرده و راه دیگری را انتخاب می کردند. گروه دوم، با تکیه به مغز پیچیده خود در اندیشه درانداختن طرح های نو و پیشرفته تر بودند. در گروه اول، هماهنگی نظری و عملی بیشتری به چشم می خورد: اسنیف با بینی بزرگ خود جهت کلی را تشخیص می داد و اسکاری به سرعت پیش روی می کرد. اما، در مورد گروه دوم، در بیشتر مواقع، احساسات و تصورات انسانی نیرومندشان، اوضاع را در دست می گرفت و شیوه نگرش آنها به مسائل را تیره و مبهم کرده و زندگی در هزارتوی پر پیچ و خم را برای آنان بغرنج تر و پرتنش تر می نمود.
6- روزی در انتهای یکی از راهروها،هریک از آنها به منبع قدرت "الف" دست یافتند. بدین ترتیب، بازی با قدرت آغاز شد و به زودی هریک از آنها برنامه روزانه خود را بر این اساس تنظیم کردند. اسنیفها و اسکاریها به رغم اجرای منظم برنامه همیشگی خود و بهره بردن از قدرت، نسبت به ماهیت تغییرپذیر آن آگاه بودند و از این رو، همواره خود را مهیای مواجهه با "تغییر" نگاه می داشتند.
اما، در مورد هیمها و هاوها، داستان تا حدودی متفاوت بود. آنان که در کنار منبع قدرت احساس ثبات دائمی می کردند، پس از مدتی برنامه روزانه خود را تغییر دادند. هر روز دیرتر از خواب بیدار می شدند، آهسته تر لباس سیاست و تدبیر را می پوشیدند و قدم زنان به سوی مرکز قدرت حرکت می کردند. آنها هیچ گاه فکر نکردند که این قدرت از کجا میآید (بازتولید می شود)، یا چه کسانی آن را در اختیار آنان قرار داده، فقط تصور می کردند که قدرت همیشه در آنجا بوده و خواهد بود و در پرتو این تصور خود احساس شادی و کامیابی و امنیت کامل می کردند.
به زودی قدرتی را که در جایگاه "الف" پیدا کرده بودند، به عنوان قدرت خودشان پنداشته و در اطراف آن به حصارکشی و برج و باروسازی مشغول شدند. سپس بر در دروازه ورودی، لوحی را آویزان کردند که بر آن این شعار نوشته شده بود: "اگر قدرت داشته باشید، احساس شادی و کامیابی خواهید کرد".
7- همراه با این حصارکشی، اندیشیدن به نوعی حصار دیگر نیز، در دستور کار آنان قرار گرفت: حصار میان "خودی" و "دگر". به زودی غرور قدرت سر و پای آنان را فرا گرفت. در چنین حالتی، آنان بر این باور شدند که "فقط آنان سزاوار آن قدرت اند، و دیگران را سهمی از آن نیست". بدین ترتیب، چنان غرق در رفاه و آسایش شدند که توجه نکردند چه اتفاقی در شرف وقوع است.