تاریخ انتشار : ۲۴ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۹:۱۷  ، 
کد خبر : ۷۳۳۶۶

جهان پس از فروپاشی شوروی


مهدی سنایی*
در پایان دسامبر سال 1991 و با ایجاد کشورهای مشترک المنافع بود که رسما عمر اتحاد جماهیر شوروی پایان یافت. فروپاشی شوروی هنوز یکی از پدیده های اصلی مورد مطالعه در روابط بین الملل است. شاید به جرات می توان گفت همچنان که وقوع انقلاب اکتبر و حوادثی که در پی آن آمد دنیا را شگفت زده کرد و بسیاری از پژوهشگران را در دنیا به قلم زدن و تحقیق در این زمینه برانگیخت، به همان اندازه یا بیشتر فروپاشی شوروی نیز در میان مردم دنیا به ویژه سیاستمداران و محققان علوم سیاسی و اجتماعی هیجان ایجاد کرد. همه محافل دانشگاهی و تحقیقاتی دنیا در اوایل دهه 90 بی وقفه متوجه فروپاشی شوروی و بررسی عوامل آن شدند. با توجه به ظهور کشورهای جدید در نقشه دنیا، مراکز متعددی نیز در کنار روسیه شناسی به مطالعات حوزه آسیای مرکزی و قفقاز پرداختند. شناخت مناطق نوظهور که پیش از این نه به صورت کشورهای مستقل وجود داشتند و نه در سیستم بسته شوروی امکان رفت و آمد کافی به آنان ممکن بود، جذابیت ویژه ای برای مراکز پژوهشی داشت به ویژه اینکه بسیاری از کشورها برای گام هایی که در صحنه سیاست خارجی خویش در این رابطه برمی داشتند نیاز به اطلاعات و تحلیل های روشنی در زمینه مسائل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی این جمهوری ها داشتند. فروپاشی شوروی به صورت جدی به تحقیقات در زمینه مساله هویت و بحران هویت دامن زد. استقلال یافتن جمهوری های آسیای مرکزی و قفقاز و حفظ اصالت قومی و دینی توسط مردمان این جمهوری ها و همچنین جمهوری ها و مناطق خودمختار داخل فدراسیون روسیه دلیلی بر این واقعیت انگاشته می شد که یکی از عوامل اصلی فروپاشی شوروی عدم توفیق این کشور در ایجاد هویت نوین سوسیالیستی و ناکام ماندن برنامه های ایجاد خلق واحد بوده است. در این رویکرد مطالعات فرهنگی، اجتماعی و هویتی تقویت شد و کتاب ها و مقالات فراوانی نیز در این زمینه منتشر گردید. باید یادآور شویم که پیش از این مسائل فرهنگی و هویتی ذیل مکتب رفتارگرایی در حوزه علوم اجتماعی و سیاسی مورد توجه قرار گرفته بود. رفتارگرایی، مکتبی است که برای نقش فرهنگ به صورت جدی اهمیت قائل است و در زمره اولین مکاتبی است که به صورتی علمی و در قالبی تئوریک نقش فرهنگ را در سیاست و سیاست خارجی پذیرفته است. سابقه بررسی بحث فرهنگ به صورت مستقل در علوم اجتماعی و در حوزه سیاست خارجی سابقه تاریخی چندان طولانی ای ندارد. این سابقه در حوزه علوم اجتماعی به صورت عام به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بازمی گردد. در طول قرن بیستم و به ویژه پس از جنگ جهانی اول به مقوله فرهنگ در حوزه سیاست چندان توجه نمی شد. در این زمان سلطه تفکر مارکسیسم از سویی و همچنین پذیرش مکتب واقع گرایی در عرصه بین المللی از سوی دیگر، این تاثیر را نفی می کرد. مورگنتا به عنوان واضع مکتب رئالیسم تاثیر داده های فرهنگی را به صراحت نفی می کرد اما بعد از سه دهه تسلط تمام عیار مکتب واقع گرایی، مکتب رفتارگرایی توانست بحث تاثیر فرهنگ را در رفتار بازیگران مطرح سازد. البته این بحث در دو دهه آخر و بعد از فروپاشی شوروی وارد فاز جدیدی شد و ذهن اندیشمندان بیش از پیش متوجه مسائل هویتی، فرهنگی و قومی شد.
ما در دوره ای با حاکمیت قواعد ژئوپلیتیک و نقش تام و تمام قدرت مواجه بودیم اما در دوره جنگ سرد نظریه ژئوپلیتیک تحت الشعاع قرار گرفت و یک نظام ایدئولوژیک در صحنه بین الملل حاکم شد زیرا یک سوی جهان در اختیار مارکسیسم و سویی دیگر تحت نفوذ لیبرالیسم قرار داشت و تمام اتفاقات جهان نیز برخاسته از پیامدهای برخورد این دو مکتب بود اما بعد از سرآمدن دوره واقع گرایی، در حوزه بین الملل دو تحلیل عمده شکل گرفت. عده ای معتقد بودند که نظریه ژئوپلیتیک هرچند تحت بوران و سرمای مارکسیسم و لیبرالیسم و دوره ویژه ای از جنگ سرد مستور مانده بود اما فروپاشی شوروی بیانگر این نکته بود که هنوز نیز ژئوپلیتیک تعیین کننده معادلات عرصه بین الملل است. زیرا اساساً از منظر این نظریه جدایی از قدرت، منابع و ذخایر انرژی سهم عمده ای را در ترسیم فضای عمومی جهان به عهده دارند و درواقع براساس نظریه ژئوپلیتیک موتور اصلی سیاست، انرژی است اما عده ای معتقدند که ادعاهای طرفداران نظریه ژئوپلیتیک فراتر از توجیهاتی در اثبات این نظریه نیست، در حالی که تنها در چارچوب نظریه رفتارگرایی می توان به تحلیل منطقی اوضاع و مسائل و رفتارهای بین المللی پرداخت.
فروپاشی اتحاد شوروی موجب از بین رفتن نظام دوقطبی جهانی شد که طی چند ده ساله قبلی سرنوشت سیاسی کشورها و جهان بر اساس آن تعیین شده بود. این وضع به بازیگران در صحنه جهانی اجازه داد بیشتر بر نقش فرهنگ در تعیین جنبه های مختلف سیاست خارجی خود در سطح دولت- ملت متکی شوند. از سوی دیگر، فروپاشی اتحاد شوروی این وضع را تثبیت کرد که ضمن شناسایی نقش فرهنگ ساز سیاستمداران، نباید از این واقعیت غافل ماند که نادیده گرفتن نفوذ ویژگی های مذهبی، باورها و سنت های ملت ها بر روند شکل دهی فرهنگ باعث عواقب ناگوار خواهد شد. فروپاشی این ابرقدرت نشان داده است که خط ایجاد وحدت جدید سوسیالیستی، نادیده گرفتن ارزش های مذهبی و نیز ارتقای مخصوص سطح فرهنگی اقوام شوروی، خط درستی نبود. معلوم شد که مردم دین، سنت ها و باورهای خود را از دست نداده اند و طی ده ها سال به هر وسیله ممکن سعی کرده اند ویژگی های قومی خود را حفظ کنند.
اصلاحات در زمینه روان شناسی و مناسبات بین المللی از جمله عواملی است که باعث بررسی جدی تر تاریخ و فرهنگ در تغییرات جهانی می شود. از این نقطه نظر، مناسبات بین المللی، فقط به روابط سیاسی و اقتصادی بین دولت ها ختم نمی شود؛ از سوی دیگر، رفتار بازیگران سیاسی را نمی توان بدون مطالعه وضعیت کلی قوم مشخص ارزیابی کرد. فرهنگی که به عقیده قوم شناسان روحیه، تمایلات و رفتار اقوام را تعیین می کند، با سیاست خارجی ارتباط مستقیم دارد؛ چنان که براساس نظر برخی نویسندگان سیاست خارجی همان شیوه رفتار ملت ولی در مناسبات بین المللی است.
مباحث مربوط به هویت نیز در دهه نود گسترش جدی یافت و مفهوم ملت و دولت های ملی یکبار دیگر موضوع پژوهش های فراوانی شد. این مباحث از آن رو اهمیت یافت که از به هم ریختگی و شرایط قبل و پس از فروپاشی شوروی در جمهوری های شوروی سابق به بحران هویت تعبیر شد و تلاش های دولت های جدید این کشور برای ایجاد استقلال واقعی گام هایی در راستای تدوین هویت و تشکیل دولت- ملت در شرایط جدید تلقی گردید. در حالی که در دیگر کشورها موضوع هویت و بحران هویت به دلیل تضعیف هویت های ملی توسط روند جهانی یک کشور بزرگ و ظهور دولت ها و هویت های مستقل در درون آن پدیدار شده بود. کسب استقلال سیاسی برای این کشورها در واقع نه پایان کار بلکه آغازی بود که استقلال هویت ملی را در پی خود داشت. کلیفورد گیرتز (Clifford Geertz) روند تدوین هویت ملی در جوامع نواستقلال را نوعی انقلاب یکپارچه کننده می داند و بر این باور است که در نتیجه این انقلاب <نوعی خاص از آگاهی در میان عده ای از مردم پدید می آید که بر اثر آن شماری از افراد طوری به یکدیگر نزدیک می شوند که اختلاف های ناشی از کشمکش های اقتصادی و قشربندی های اجتماعی کمرنگ می شوند.> عناصر اصلی هویت ساز و نیز رابطه سه مفهوم هویت سازی، ملت سازی و دولت سازی ازجمله موضوع های مورد توجه تحلیلگران مسائل جمهوری ها بوده است. فروپاشی شوروی و زوال بلوک کمونیستی شکست قطعی نظام مارکسیستی و راه توسعه سوسیالیستی تمام عیار تلقی شد و نظریه پردازان لیبرال دموکراسی با غرور ویژه ای پیروزی خود را در غلبه بر دشمن اصلی خویش جشن گرفتند. در ابعاد فرهنگی و اجتماعی، پس از آن فرهنگ آمریکایی به صورت گسترده ای در سراسر جهان ترویج شد و سازمان تجارت جهانی و پروسه جهانی سازی نیز وظیفه همه گیر کردن نظام اقتصاد کاپیتالیستی را به عهده گرفت. در حوزه سیاست بین الملل نیز در قالب نظم نوین، هژمونی ایالات متحده آمریکا تثبیت شد؛ چنانکه برخی از نظریه پردازان همچون فوکویاما آن را تئوریزه نیز نمودند و لیبرال دموکراسی را سرنوشت و پایان تاریخ تلقی کردند. واقعیات موجود در جهان این برداشت را تایید نکرد و با شروع هزاره سوم این نظریه نیز بیش از پیش مورد تردید قرار گرفت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات