مصطفی حاجیحسینلو
اهمیت مبارزه با استعمار در تعالیم اسلامی به حدی زیاد است که تقریبا در همه فرق و نحل مسلمانان بدان اشاره شده است. منظور از استعمار معنی عام آن است و در واقع منظور مطلق فشارهای ضد دینی و نامشروع در واحدهای سیاسی و اجتماعی است. شدت فشار از سوی یک نیروی قهار غیرمشروع موجب از بین رفتن تحمل شخص یا اشخاص مورد فشار میشود. هر جامعهای که مورد تهاجم نیروی متخاصم داخلی و یا خارجی قرار بگیرد به علت محدود شدن آزادیها و حقوق عادی و اولیه آن جامعه زمینه برای فوران قدرت مقابل به تدریج فراهم میشود. هر ظرفی تا حد میتواند پذیرای ماده وارد بر آن شود و از یک حدی که گذشت سرریز کرده و معادلات اطراف خود را به هم میزند. در این میان استعمار به عنوان عاملی که بیشترین فشار را به جان یک ملت وارد میکند و نهایت محدودیتها و ممنوعیتها را اعمال میکند سرانجام باعث فوران قدرت جامعه میشود. این فشار به عنوان عامل محرک متراکم کننده قدرت محدود شده جامعه تا حدی ادامه مییابد که با یک رهبری درست منجر به از بین رفتن عامل تحدید یعنی استعمار میشود. این فشارها باعث میشود که مردم به فکر چرایی وضعیت به وجود آمده بیفتند و با سوالاتی نظیر "چرا ما باید چنین وضعیتی داشته باشیم؟ چه عاملی باعث شد از وضعیت گذشته خارج شده و به دامان نامشروع استعمار سقوط کنیم؟..." در پی یافتن راهحلی برای این پرسشها دست به اقداماتی میزنند؟
در این برهه دو دسته کار ممکن است صورت بگیرد.
اول: با رویکردی روشنفکرانه و با پرداختن به الگوهای جدید موجود پیشرفت و رهایی به انواع جدیدی نظر میشود که ضعف و علل انحطاط موجود را تعلل و ضعف فرهنگ و تمدن قبلی خود میداند و میگوید اگر آنچه که قبلا وجود داشت کاملا رها شود و به سراغ مطالب و مکاتب جدید و موفق رفته شود میتوان از فلاکت موجود رهایی یافت. الگوهایی مثل آنچه که آتاتورک و رضاخان در ترکیه و ایران انجام دادند نمونه بارز این تفکر است. اگر چه آن دو خود عامل استعمار و سرسپرده بودند.
دوم: این دسته هم با رویکردی بنیادی و عمیق، داشتههای فرهنگ و تمدن غربی را بینقص می دانند و علت انحطاط و سیاهی وضع موجود را اشتباه در عملکرد عاملان فرهنگ و تمدن قبلی میدانند و نه در اصل آن؛ بنابراین روش اجرایی و عملکرد مسئولان را به عنوان مهمترین عامل شکست میدانند. برای رهایی از این وضع پیشنهاد میدهند که باید آنچه را که قبلا از این عاملان و مسئولان بیکفایت داشتهایم مورد توجه قرار داده و با مراجعه به اصل تمدن و فرهنگ اصیل، از نو خود را ساخته و زمینه برچیده شدن استعمار را فراهم کنیم.
اینجا به توجه به فرهنگ اصیل هر جامعه و طایفهای، آن طایفه جامعه به سمت خاص سوق داده میشود مثلا در جامعه ایران، با پیشینه فرهنگی و تمدن اصیل اسلامی شیعی این تفکر و تجسس بنیادی منجر به نهضت مشخصی چون امام خمینی(ره) میشود. یک جریان اصیل فکری و علمی به راه میافتد که تا فراهم کردن زمینههای ظهور موعود و تسکین آلام بشری میتواند پیشرفت کرده و توسعه یابد.
در جامعه دیگری هم مانند هند فعالیت و تفکر شخصی مثل شاه ولیالله با پیشینه فرهنگی تمدنی اسلام، منجر میشود به نهضتی که داعیه خلافت جهانی اسلام دارد و بعدها توسط پسرش و نوهاش شاه عبدالعزیز و شاه اسماعیل پیگیری شده و زمینههای فرهنگی و اجتماعی استقلال هند را در قرن 20 فراهم میکند اما پس از مدتی بنا به دلایلی دیگر از سریر قدرت و انتفاع پایین آمده و کمکم از بین میرود. همین بازنگری و تفحص دوباره فکری در محیط فرهنگی و تمدنی عربستان و به طور مشخص حجاز منجر به شکلگیری و شکوفایی نهضت محمدبن عبدالوهاب میشود که تا کنون به اشکال مختلف به فعالیت خود ادامه داده است و دلایل آن بررسی خواهد شد. با نگرشی کوتاه در آرا و نظرات جنبش شاه ولیالله هندی در مییابیم که زمینه اصلیای که موجب شده است چنین نهضتی به وجود آید همان تحریک و ممنوعیتهایی بوده است که استعمار و دشمنان داخلی و خارجی اعمال میکردهاند. شاید بتوان یکی از علل نرمافزاری که موجب از بین رفتن و زوال این جنبش شد را جامعالاطراف نبودن و حتی ضربه زدن به بخشی از وجود خود دانست. همانطور که در تاریخ آمده است جنبش شاه ولیالله در هند فقط فرقههای شافعی، حنبلی، حنفی، و مالکی را به رسمیت میشناخت و از نیروی شیعیان به عنوان یکی از گروههای قدرتمند و تاثیرگذار مسلمانان به طور کامل چشمپوشی میکرده است که البته میتوان گفت که اصلا به مبارزه و ضدیت با آنان میپرداختند و این امر را در آرا، تفکرات و اندیشههای اسلامی و اعمالی او به وضوح میتوان دید. نتیجه این آرا و اقدامات این میشود که به تدریج ضعف عمومی کل بدنه مسلمین هند را میگیرد و موجب از بین رفتن آنها میشود که در این درازمدت میبینیم حکومت در هند علیرغم جان فشانیها و کوششهای فراوان مسلمانان، به دست غیر مسلمانان میافتد و در مرحله بعد منجر به تجزیه آن کشور و بخشهای مختلف (پاکستان، بنگلادش و...) میشود. مبارزی را در نظر بگیرید که در میدان کارزار با یک حریف قدرتمند، خودش یک دست و یا پایش را قطع کند و بعد سراغ حریف رود. نتیجه کاملا مشخص است. این ضدیت و تعارض با شیعیان به اضافه تفکر دگم و سنتی با قرار گرفتن در کنار آموزههای اساتیدی که شاگردانی مثل محمدبن عبدالوهاب (موسس فرقه ضاله بهائیت) داشتهاند، در نظر اول هر ناظری را مجاب میکند که اصلا این دو نفر را دو طرف یک لیست بداند یکی مسئول وهابیت در عربستان باشد و دیگری مامور اقامه و گسترش آن در هند. البته این نتیجهگیری خیلی سطحی و غیر قابل پذیرش است چون علیرغم همه مشترکات تاریخی، علمی و عقیدتی، با توجه به سوابق دقیق تاریخی اسناد معتبر فهمیده میشود که این دو نفر هیچ تعاملی با هم نداشتهاند و عملکرد هر یک حاصل تفکرات و اندیشههای مستقل خود بوده است.
با این همه میتوان این ادعا را مطرح کرد که با توجه به نوع عملکرد اندیشهها، آرا و نظرات هر دو نهضت، یکی نسخه بومی شده دیگری است با این توضیح که ماده هر دو جنبش یکی است ولی در هر جامعهای داشتهها و ذخایر بومی آن جامعه، اثرات خود را بر آن ماده خام گذاشته و یکی شده وهابیت در عربستان و دیگری جنبش و دیگری جنبش شاه ولیالله در هند؛ همانطور که گفته شد تفاوتهای موجود در هر یک به خاطر ویژگیهای جامعه پذیرنده آن است. تندرویها و افکار رادیکال وهابیت به خاطر زمینهای است که جامعه آن روز عربستان برای به وجود آمدن آن فراهم کرده است و به راحتی میتوان ادعا کرد که اگر این عبدالوهاب در هند میبود یا شاه ولی در عربستان بومی بود، همان اتفاقی میافتاد که امروز افتاده یعنی نهضتی که شاه ولیالله در عربستان به وجود آورد همان ویژگیها و خصوصیاتی را داشت که امروز وهابیت دارد در واقع این دو همشاگردی دو روی یک سکهاند خلاصه اینکه جنبش شاه ولیالله علی رغم همه نکات مثبت و قوی اندیشهای قابل تامل و تفکر، یک ضعف بزرگ دارد و آن همانطور که گفته شد جامعالاطراف نبودن اندیشههای وی است.
آنچه باعث شده که امروز وهابیت برخلاف برادر همزاد خود همچنان در جهان اسلام حرفی برای گفتن ارائه نماید شاید همراهی و همفکری آن با بازیگران استعماری جهان است به طوری که به عنوان آفت دست آنها به صورت مستقیم و غیرمستقیم وارد صحنهها و پروژههای مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی میشده است.
اما در نقطه مقابل جنبش شاه ولیالله موضعی کاملا تهاجمی در برابر استعمار گرفته و اصلا علت وجودی آن تهاجم فرهنگی، اجتماعی، نظامی و سیاسی استعمار بوده است و این نکته را به جرات میتوان وجه تمایز اساسی وهابیت و جنبش شاه ولیالله در هند دانست. اگر از تفاوتهای ریز عقیدتی و فکری صرفنظر کنیم به وضوع در مییابیم که شاه ولیالله در یک حرکت انقلابی بازگشت به مراجع و مصادر اصلی شرع را برای مقابله با استعمار و بازگشت دوباره عزت و اقتدار از خلافت و حکومت مسلمانان جهان بوده است.
با این اشکال که به علت یکسری کوتهبینیها و تنگ نظریها باعث شکست جنبش خود در مراحل بحرانهای حساس شده است اما ابن عبدالوهاب در واقع با همین اسم و عنوان ولی با نیتی دیگر و بر اثر یک توطئه در پشت پرده نهضتی را به وجود آورد که اولا مطالب و عقایدی را که خلاف معتقدات خود اوست به زیر بکشد و در بعد دیگر با رسیدن به اهداف سیاسی در اوج قدرت توان ایجاد تفرقه بین مسلمانان و جهت دهی خاص به موج بیداری اسلامی به سود استعمار را داشته باشد. با توجه به مطالبی که گفته شد به صورت دقیقتر به بررسی تاریخ و عقاید نهضت شاه ولیالله هندی میپردازیم:
با مرگ او رنگ زیب آخرین پادشاه مقتدر گورکانیان هرجومرج و تفرقه و جنگ و جدال به تدریج تمام هند را فرا گرفت. اروپاییان (پرتقالیها و انگلیسیها) به بهانه حفظ منافع تجاری و اقتصادی به دخالتهای پیدرپی و مستقیم و غیرمستقیم در مسائل پرداختند. با شکست امیر سراجالدوله آخرین حاکم مسلمانان ایالت بنگال هند در جنگ پلاسی سلطه انگلیس به هند به کمال خود رسی و پس از سرکوب شدید مقاومت مسلمین هند در 1857 هندوستان مستعمره انگلیس شد. مبارزات حیدرعلی و تیپو سلطان دو امیر شیعه قیامهای ضد انگلیسی تقریبا پس از مرگ شاه ولیالله به وقوع پیوست. عبدالحق دهلوی (1942) سی مذهب و شیخ احمد سرهندی عارف فرقه نقش بیذیه قبل از شاه ولیالله سعی در انجام اصلاح امور و نابسامانیها داشتند.
شاه ولیالله معاصر و همدوره محمدبن عبدالوهاب بود و در یک زمان در مدینه تحصیل میکردند. این؟ استادان تقریبا یکسان به اضافه شعارهای اصلاحی و دیدگاههای نزدیک به هم باعث شد عدهای حرکت شاه ولیالله و پیروانش را متاثر از جنبش وهابیت بدانند به اضافه هر دو جنبش خود را در واکنش به مسائل داخلی مسلمین به راه انداختند. هر دو شخصا با تفکر، تمدن و سیاست غرب و استعمارشان برخورد نکردند ولی هیچ مدرکی مبنی در ملاقات این دو وجود ندارد و تفاوتهای ریزی هم با هم دارند.
جنبش شاه ولیالله در ابتدا فکری و اصلاحی بود. اما پس از او و در دوره پسرش شاه عبدالغدیر و نوهاش شاه اسماعیل به یک جنبش سیاسی و اجتماعی تبدیل شد و علیه انگلیسیها موضع گرفتند.
که دارای دو جنبه داخلی و خارجی بود و دو هدف عمده را دنبال میکرد: جلوگیری از انحطاط داخلی و مبارزه با تهدید و تهاجم داخلی. شاه ولی یک عالم نقشبندی متفکر، متکلم و احتمالا مانند سایر مسلمانان سنی هند حنفی مذهب بوده است و از غزالی و شاطبی نیز تاثیرات زیادی گرفته است در افکار خود مایههای استدلالی کلامی و بویژه گرایشهای صوفیانه داشت. از همین دیدگاه او خواهان بازگشت به اسلام خالص، طرد انحرافات و آلودگیهای وارد شده بر دین، مبارزه با خرافات، بدعتها و... جهان و عقبماندگی مسلمین و تفرقه بین آنها آشتی دادن بین مذاهب فرقهها و نحلههای مختلف فکری جهان اسلام بود. او در اولین اثر خود علیرغم مخالفت علمای محافظهکار با نگاهی علمی ترجمه و تفسیر کاملی از قرآن به زبان فارسی نوشت همچنین اصول تفسیر قرآن و دو تفسیر بر کتابهای مالکبن انس با اساس قرار دادن تفسیر خود بیشتر احادیثی را که درباره مسائل شرعی محض و قابل رجحان بود معتبر شد.
در رسالهای به نام اختلاف بین فقها کوشید بگوید بسیاری از اختلافات ظاهری در صورت مراجعه منبع اصلی فقه علم حدیث برطرف میگردد. در علم حدیث با اتخاذ روشی متفاوت راه را برای پیدایش مکتب اهل حدیث که معتقد به مراجعه مستقیم به حدیث هستند هموار نمود. کتاب الاتصاف فی بیان سببالاختلاف در حجتاللهالبالعه در لباس مردان شریعت را عرضه کرد به دلیل تقویت اتحاد بین مسلمین (به جز اهل شیعه) و نیز به خاطر افول قدرت زبان فارسی بسیاری از آثار خود را به زبان عربی نوشت. ادامه دارد...