تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۸۹ - ۰۹:۱۶  ، 
کد خبر : ۷۳۶۳۸
به بهانه برگزاری همایش «جان رالز»، فیلسوف عدالت

صورتبندی «جان رالز» از نظریه عدالت


عزت‌الله فولادوند
همایش فیلسوف عدالت جان رالز در تالار فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران برگزار شد و در پایان از عزت‌الله فولادوند نیز تقدیر به عمل آمد.
آفتاب به همین مناسبت مقاله خواندنی فولادوند در باب رالز را برای خوانندگان، فرهنگ و اندیشه خود انتخاب کرده است.
جان رالز به عقیده بسیاری از صاحبنظران بزرگترین فیلسوف اخلاقی – سیاسی قرن بیستم بوده است. شاید برخی از افراد از شنیدن صفت بزرگترین، کمی دچار تعجب شوند چرا که در قرن بیستم متفکران بزرگ دیگری هم بوده‌اند ولی اغلب آنها اگر چه افکار سیاسی مهمی داشته‌اند و در سیاست عملی منشا آثاری بوده‌اند مانند سارتر اما کارشان بیشتر جنبه روشنفکری داشته است. نظیر این تفاوت در اخلاق هم – که با سیاست متفاوت است – وجود دارد. در اخلاق مردم درباره خوبی و بدی داوری می‌کنند و معلمان اخلاق و موعظه‌گران به مردم اندرزهای اخلاقی می‌دهند و گاه انتقادهایی می‌کنند. حکمت اخلاقی که کتاب‌های بزرگان خود ما سرشار از آنهاست، از این دست است. اما فلسفه اخلاق با اخلاق فلسفی چیز دیگری است و در پی آن است که دریابد مفاهیم اخلاقی برپایه کدام اصول استوارند و معنای دقیق آنها چیست و کدام نظام اخلاقی به حال بشر سودمندتر است و عموما چه سازگاری یا ناسازگاری بین افکار اخلاقی ما وجود دارد که احیانا خود ما از آن بی‌خبریم. در فلسفه سیاسی هم چنین است.
یعنی اگر کسانی از مکتب سیاسی خاصی طرفداری کنند یا بر ضد آن سخنانی بگویند آن یک بحث است و این که فردی در جست‌وجوی این باشد که مبانی منطقی و فلسفی یک فکر سیاسی را استوار کند بحث دیگری است. جان رالز بدین معنا فیلسوف سیاسی است. زیرا در پی ساختن بنایی یکپارچه بر شالوده محکم منطقی و سیاسی است که علاوه بر کارایی و سودمندی از تناقض به دور باشد و بتواند عمومیت پیدا کند. رالز، زندگی پرفراز و نشیبی نداشت مردی در نهایت تواضع، مهربانی و انسانیت، گوشه‌گیر و گریزان از شعار بود. همتش یکسره وقف کار علمی و نظری می‌شد و نمی‌خواست در غوغاهای سیاسی وارد شود. فقط یکبار موضعگیری سیاسی کرد و آن علیه استفاده آمریکا از بمب اتم در جنگ با ژاپن بود. وی که استاد فلسفه در دانشگاه‌ هاروارد بود در نوامبر سال 2002 بر اثر سکته قلبی درگذشت. رالز نویسنده‌ای بسیار پرفکر ولی کم نویس بود. مهم‌ترین کتابش کتابی است به نام نظریه‌ای در باب عدالت (Theory of Justic A).
بعد از بیست سال کتاب دیگری به نام لیبرالیسم سیاسی نوشت و در نظریه اصلی خود که نظریه عدالت بود کمی جرح و تعدیل کرد تا جایی که توجه‌اش محدود شد به پلورالیسم سیاسی یعنی کثرت‌گرایی در سیاست که می‌خواست جای بیشتری برای آن باز کند. در این کتاب پاسخ مفصلی هم به فیلسوف بزرگ آلمانی زمانه ما هابرماس داده است. از دیگر نوشته‌های او عدالت به مثابه انصاف و حقوق ملل است. در کتاب حقوق ملل، محور بحث او این است که نظریه اصلی خود را به حوزه روابط بین‌الملل بسط دهد. در عدالت به مثابه انصاف رالز گرایشی به چپ میانه نشان می‌دهد و این در حالی است که روشنفکران و سیاستمداران سوسیال دموکرات اروپا و حزب کارگر در انگلستان بیشتر به راست متمایل می‌شدند چنانکه این گرایش هنوز هم ادامه دارد. جان رالز به مکتب لیبرالیسم تعلق دارد.
اما اصطلاح لیبرالیسم متاسفانه تعلق دارد. دقت و شفافیت خود را از دست داده است و انواع سوءاستفاده‌ها و حسن استفاده‌ها از آن شده است و در نتیجه این واژه در تداول عامه از اعتبار ساقط شده است. اما در حقیقت لیبرالیسم مفهوم سیاسی بسیار سابقه‌دار و محکمی در اندیشه فلسفی – سیاسی غرب است که حداقل 300 سال از عمرش می‌گذرد و متفکران نامداری چون ادام اسمیت، لاک، منتسکیو، ولتر، جان استوارت میل و کانت پرچم‌دار آن بودند که بشریت مدیون آنهاست و هنوز هم محصول کار این مکتب در صحنه سیاست و فکر جهان رونق دارد. به ویژه بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و رژیم‌های سوسیالیستی اروپای شرقی معلوم شد که لیبرالیسم بر بزرگترین رقیبش که مارکسیسم باشد فائق آمده است و می‌توان گفت که سال 1989 در واقع به یک اعتبار سال پیروزی جان ادام اسمیت و لاک برکارل مارکس بوده است.
لیبرالیسم سیاسی
محور سیاست عملی در لیبرالیسم سیاسی عبارت است از دموکراسی، حکومت قانون، آزادی سیاسی، آزادی بیان، تساهل و مدارا در امور اخلاقی و دینی و طرز زندگی و مخالفت با هرگونه تبعیض بر مبنای نژاد جنسیت قومیت زبان و سرانجام احترام به حقوق فرد. برخی از انواع لیبرالیسم نسبت به مداخله دولت در امور نظر خوشی ندارند و معتقدند دولت باید بسیار کوچک و حداقلی باشد.
اما دسته دیگری از لیبرال‌ها برخی دخالتهای دولت را برای فراهم کردن زمینه استفاده افراد از آزادی‌هایشان ضروری می‌دانند.
با این همه تقریبا همه لیبرال‌ها معتقدند که تمام افراد بشر، خردمندی و توان لازم را برای ورود به عرصه تشکیلات غیردولتی برمبنای منافع اجتماعی و اقتصادی دارا هستند.
به عقیده لیبرال‌ها کمترین مزیت و برکت این نظریه آن است که از زورگویی‌های دولت و مهمتر از همه دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت جلوگیری می‌کند. توجه داشته باشید که حکومت اکثریت لزوما به معنای دموکراسی نیست. هیتلر در سال 1933 با اکثریت آرای مردم آلمان صدراعظم شد.
حکومت اکثریت می‌تواند به فاشیسم بدل شود که در این صورت دموکراسی نیست بلکه استبداد اکثریت است. فرق دموکراسی با استبداد اکثریت در آنجاست که در دموکراسی، حکومت به طور موقت در دست اکثریت است. حتی زمانی که اکثریت آرای مردم پشتیبان حکومت باشد باز هم حکومت مکلف به جلوگیری از تجاوز به حقوق و آزادی اساسی اقلیت است، حتی اگر آن اقلیت فقط یک نفر باشد. آن یک نفر همانقدر حق اظهار نظر و آزادی بیان دارد که مثلا آن اکثریت سی میلیون نفری. بنابراین دیکتاتوری اکثریت اگر از دیکتاتوری فردی وحشتناک‌تر نباشد مسلما کمتر نیست. به هر حال لیبرال‌ها معتقدند که در هر دو صورت (چه دولت زورگویی کند و چه اکثریت) آزادی فردی که اساس لیبرالیسم است قربانی می‌شود. از هنگامی که لیبرالیسم است قربانی می‌شود. از هنگامی که لیبرالیسم در سیاست ظهور کرد تا به امروز دو گروه عمده از لیبرال‌ها به وجود آمده‌اند که هر یک از این دو گروه عمده گروه‌های فرعی دیگری هم دارد. این طور می‌توان گفت که طیفی از مواضع مختلف لیبرال وجود دارد که مانند هر خانواده‌ای بین افراد مختلف آن چه بسا اختلافات عمیق به چشم می‌خورد. رالز به این دو گروه اصلی در لیبرالیسم توجه جدی و اکید می‌کند.
این دو گروه عبارتند از: لیبرالیسم کلاسیک قرن نوزدهم که گرایش دست راستی داشت و لیبرالیسم چپ گرای قرن بیستم. لیبرالیسم کلاسیک بر این عقیده است که شرط آزادی فقط و فقط نبود مانع و رادع خارجی در برابر فرد است. کافی است، که در مقابل فرد مانعی نباشد تا بتوان گفت که او در عمل و گفتار آزاد است. این مکتب تا اواخر قرن نوزدهم دست بالا را داشت و آثارش در سیاست و اقتصاد آشکار بود.
از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به تدریج این نتیجه حاصل شد که عدم مانع در برابر فرد کافی نیست. لذا در این فرمول تجدیدنظر شد و این آموزه به میان آمد که علاوه بر عدم مانع باید قید دیگری هم وجود داشته باشد. این قید دوم وجود امکانات ملموس برای همه بود. مبنای لیبرالیسم قرن بیستم همین آموزه جدید است. مصداق لیبرال‌های کلاسیک یا دست راستی در قرن بیستم را می‌توان فریدریش هایک و رابرت نازیک دانست که بیشتر بر حق آزادی تاکید دارند و معتقدند که باید مداخلات دولت به حداقل محدود شود. اما لیبرال‌های به اصطلاح چپ که به تدریج به سوسیال – دموکراسی نزدیک می‌شوند بیشتر به برابری معتقدند. در اینجا با دو مفهوم روبه‌رو هستیم یکی آزادی و دیگری برابری که غالبا پنداشته می‌شود که با یکدیگر هیچ گونه تعارض ندارند در صورتی که در مطالعه عمیق‌تر خواهیم دید که تعارضی بسیار جدی بین آنها وجود دارد. در اندیشه رالز این هر دو جنبه مورد نظر است و رالز می‌خواهد ببیند که بین این دو چگونه می‌توان تعادل برقرار کرد. برای این که ببینید برچسب‌های سیاسی تا چه اندازه می‌تواند برای افراد ناآگاه گمراه کنند باشند، باید به این نکته اشاره کرد که در آمریکا از اوایل قرن بیستم مقصود از لیبرال همان کسی است که به دخالت دولت و ایجاد برنامه رفاهی و عام‌المنفعه و اصلاحات اقتصادی و اجتماعی و تعدیل درآمدها معتقد است و به آن لیبرالی که فقط معتقد به آزادی است و اصلاحات اجتماعی، تعدیل درآمدها، مالیات بر درآمدهای سنگین را مطالبه نمی‌کند محافظه کار گفته می‌شود. اما در اروپا برعکس است به دسته اخیر لیبرال و به دسته اول چپ‌گرا یا سوسیالیست‌های معتدل گفته می‌شود. بنابراین در کاربرد این مفاهیم باید نهایت دقت را به کار بست.
در فلسفه لیبرالیسم صرفا به یک سلسله برنامه‌ها و سیاست‌های اقتصادی اطلاق نمی‌شود بلکه به میراث فکری و فلسفی بسیار گرانبهایی برمی‌گردد که در قرن هفدهم از افکار فلاسفه انگلیسی یعنی تامس هابز و جان لاک سرچشمه می‌گیرد و در قرن هجدهم به فلسفه سیاسی متفکران عصر روشنگری مانند ادام اسمیت روسو ولتر و کانت می‌رسد و در نهایت در قرن نوزدهم با کسانی مانند جان استوارت میل اوج می‌گیرد.
در قرن بیستم با ظهور پوزیتیویسم منطقی و فلسفه تحلیلی در انگلستان بحث در باب مسائل اخلاقی و سیاسی کنار گذاشته شد و فلاسفه به تحلیل زبان سرگرم شدند. امروزه فلسفه تحلیلی به معنای خشک گذشته نیست و به اصطلاح به فلسفه‌های محتوایی در مقابل فلسفه‌های صوری بیشتر توجه می‌کند. در کشورهای اروپایی به غیر از انگلیس مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی مشغله روز بود. اما کم کم وضع تغییر کرد و کسانی مانند هایک و نازیک و از همه مهمتر جان رالز به سنت فکری و سیاسی، فلسفه گذشته بازگشتند و لیبرالیسم به تعبیرهای گوناگون اوج گرفت و هنوز هم این جریان ادامه دارد.
تعبیرهای مختلف از لیبرالیسم چیزی نبود که در انحصار هیچ گروهی باشد و جالب این که کسانی که بیش از همه خواستند لیبرالیسم را تعریف کنند مخالفان و دشمنان لیبرالیسم بودند و حاصل کارشان هم گاهی بدگویی یا استهزا بود.
به نظر لیبرال‌ها آزادی اندیشه و بیان و عقیده و مذهب کافی نیست بلکه باید قواعد و نهادهای سیاسی و اجتماعی در پیشگاه عقل فردی قابل توجیه باشند یعنی هر یک از افراد در دادگاه عقل خود هنگامی که سیاست یا نهادی را محاکمه می‌کند بتواند آن را تصویب و تائید کند. رابطه اندیشه لیبرالی با میراث فلسفی روشنگری در سده هجدهم در اینجا بسیار روشن است. خصلت اساسی عصر روشنگری اعتماد به توانایی انسان برای فهم جهان و درک قواعد و اصول حاکم بر آن و تصرف در آن بود. شاید یکی از زیباترین شواهد در این زمینه مقاله کوتاه روشنگری چیست؟ کانت باشد. کانت در این رساله می‌گوید که روشنگری یا روشن‌اندیشی به معنای درآمدن از حالت صغارت و نابالغی و به بلوغ رسیدن و خوداندیش شدن است. سپس کانت این جمله معروف خود را بیان می‌کند که جرات دانستن داشته باش. به عبارت دیگر جرات کن فهم خودت را به کار بیندازی. این جمله شعار نهضت روشنگری شد.
پس انسان می‌تواند جهان را درک کند و در آن تصرف کند و این به هیچ وجه با اقرار به وجود خدا و حکمت ایزدی منافات ندارد. مقصود از جهان در نزد متفکران عصر روشنگری هم عالم طبیعت بود و هم عالم بشریت و این خوش‌بینی و اعتماد و توانایی انسان اساس تاسیس علومی چون جامعه‌شناسی، تاریخ و اقتصاد به مفهوم جدید آن شد. متفکران روشنگری معتقد بودند که طبیعت کتابش را در برابر ما گشوده است. از طرف دیگر همین خوش‌بینی و اعتماد به عقل بشری منشا نگرش به توجیهات اجتماعی و سیاسی و طرد سنت‌ها و خرافات شد.
از آن زمان به بعد این تعبیر به وجود آمد که قدرت سیاسی و اجتماعی باید در دادگاه عقل ثابت کند که لایق احترام و اطاعت است. و این یکی از مهم‌ترین میراث‌های عصر روشنگری است چرا که دنیای اجتماعی دنیایی است که برای یکایک ما به وجود آمده و اساس و عملکرد آن را باید با عقل انسان درک کرد نه با جزمیات ایمانی و سنت‌های نابخردانه و قیل و قال‌های انبوه خلق.
روایت رالز از لیبرالیسم
لیبرال‌ها اعم از راست و چپ می‌گویند که در جهانی که همه چیز دگرگون شده و هر روز شاهد تغییرات جدید و گاهی بنیاد برانداز در ارزش‌ها، نگرش‌ها و هدف‌های زندگی هستیم و این شتاب پیوسته بیشتر می‌شود باید در فکر ساختن چارچوبی جدید برای زندگی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بود که گنجایش این همه تعدد تکثر و تنوع را داشته باشد. یکی از مهم‌ترین این چارچوب‌ها که هم از معایب سرمایه‌داری لجام گسیخته دور باشد و هم از تبهکاری‌های کمونیسم، ساخته و پرداخته و پیشنهاد شده جان رالز است. در فلسفه جان رالز اولین چیزی که جلب نظر می‌کند این است که او با استفاده از یکی از قدیمی‌ترین و معروف‌ترین تدبیرهای فیلسوفان لیبرال یعنی نظریه پیمان اجتماعی، یا قرارداد اجتماعی نظریه خود را بنا می‌کند. دو چیز همیشه مشغله ذهنی و دغدغه فکری فیلسوفان بوده است. یکی این که با توجه به تاکیدی که به فرد و آزادی فردی و برابری افراد می‌شود چگونه باید از آنارشیسم و هرج و مرج جلوگیری کرد و چه نهادی باید پدید آورد که تنازع و تعارض بین هدف‌های فردی را حل کند تا زندگی مدنی بتواند به مسیر آرام و عادی بیفتد. دوم این که، چه چیزی به این نهاد یا بنای سیاسی طبیعی که به آن دولت گفته می‌شود مشروعیت می‌بخشد. لیبرالیسم مکتب اصلاح‌طلبی است نه مکتب انقلاب. بنابراین این حرف که همه چیز را بر می‌اندازیم و بنیاد جدیدی درمی‌اندازیم برای لیبرال‌ها از جمله جان رالز قابل قبول نیست.
حاکم حکیم افلاطونی، دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتور مصلح نخبگان وابسته به احرار هیچ کدام در لیبرالیسم پذیرفته نیست. مردم یعنی همان زنان و مردان بالغ و عاقل و رشید و آزاد و برابر باید بنای جامعه و سیاست را بالا ببرند و بپذیرند که حکومتشان مشروع است و حق اعمال قوه قهریه دارند نه حاکمانی که گمان می‌کنند صلاح مردم را بهتر می‌دانند. لیبرالیسم به مردان و زنان همان طور که هستند احترام می‌گذارد نه آن گونه که به عقیده عده باید باشند یا بشوند. لیبرالیسم نمی‌گوید که نسل‌های پیاپی باید زندگی به مشقت را بگذرانند تا روز نامعلومی که جامعه ایده ال تاسیس شود. لیبرالیسم می‌خواهد وضع جدیدی به وجود آید که افراد بتوانند درباره هدف‌ها و مطالبات مختلف خود به سازش برسند و در صلح و مدارا زندگی کنند و سعادتشان در دست خودشان باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات