سعید حجاریان
رابطهی عقل و دولت رابطهای است وثیق که همواره مورد توجه اندیشمندان و فیلسوفان بوده است؛ مثلاً افلاطون بر این باور بود که کسی میتواند بر مدینهی فاضله حکومت کند که از نردبان تعالی بالا رفته و به نوعی جهانبینی و فهم درست (ویژن=vision) دست یافته باشد و به اصطلاح حکیم حاکم یا فیلسوف شاه باشد. یا ارسطو سیاست مدن را بخشی از حکمت عملی میدانست یا مثلاً وبر در سیر تحول و تکامل عقلانیت بشر نقطهای را قرار میداد که طی آن بوروکراسی به بلوغ رسیده باشد. و دولت ماهیت مدرن پیدا کرده باشد. این نگرش را در ایدهآلیسم آلمانی، به خصوص در هگل نیز میتوان دید که در سیر تکاملی روح یا عقل در نقطهی اوج به دولت میرسید. لذا نوعی همآمیختگی عقل و دولت در سراسر تاریخ اندیشهی سیاسی به چشم میخورد. از این مقدمه که بگذریم، برای ورود به بحث اصلی، مقدمهی دیگری نیز لازم است و آن تعریف عقل است.
از یک زوایه میتوان عقل را مرادف حکمت (wisdom) انگاشت و آن چه را که محافظهکاران آن را انباشت سنت مینامند، به این معنا عقل نامید لذا عقلانیت آن چیزی است که با اجماع نسلهای گذشته فاصلهی چندانی نداشت باشد. مثلا شاید عقلی نقی دستگاه فقهی ما را بتواند از این نوع دانست؛ یعنی وظیفهی فقیه آن است که بتواند از قرآن و کلام معصوم بنا به قاعدهی علینا القاء الاصول و علیکم التفریع، نوعی تفریح و حکم جدید به دست آورد. در این جا جای چندانی برای عقل خودبنیاد و شک دستور باقی نمیماند، جز چند قاعدهی مشهور به مستقلات عقلیه مانند استصحاب و تخییر و...
قسم دوم؛ نوعی عقلانیت داریم که شاید بتوان بدان عقلانیت فرهمند نام نهاد. در این عقلانیت فاصلهی بین هدف و وسیله از یک سو و نیز فاصلهی بین مدعا و دلیل از سوی دیگر بسیار زیاد است. این نوع عقلانیت طبعاً خصلت انقلابی داشته و نسبت به عقلانیت سنتی ساختارشکن است، گرچه خود نیز ممکن است راه به دهی نبرد. اساسا معنای "راسیونالیسم" از ریشهی reason به معنای دانهی شن گرفته شده است. در عربی نیز معادل آن، کلمه حصی است؛ لذا راسیونالیسم عمدتاً به سنجشگری و حسابگری نزدیکتر است تا به معنای مثل "اینتلکت" یا خرد. البته همهی امور عقلانی، فرهمند نیستند. عقلانیت حداکثری آن است که رابطهی منطقی بین مدعد و دلیل و همچنین رابطهی هدف و وسیله برقرار باشد.
معنای سومی که من مراد میکنم، "عقلانیت" است. امری عقلایی است که در جمع مرجعی مورد مذمت قرار نگیرد فارغ از آن که بین مدعا و دلیل نسبتی برقرار باشد یا نباشد یا بین هدف و وسیله نسبتی موجود باشد یا نباشد. گروه جمع الزاما عقلای قوم نیستند، بلکه افرادی هستند که برای کنشگر نظر آنها مهم است. پس اگر کنشگری بداند که سیاست امری متعلق به عرصهی همگانی است، آنگاه گروه مرجعاش همگان خواهد بود و به این میگویند عقلائیت حداکثری و نتیجهی کار به قول قدما میشود تفاهم عرفی. حال اگر کنشگری سیاست را امری شخصی تلقی کرد، آنگاه گروه مرجعاش عدهی معدودی از اطرافیان خواهند بود که بیشتر خصلتی "کنفورمیستی" دارند و به این نوع عقلانیت میگویند عقلانیت حداقلی و نیتجهی کار هم عرف خاص یا "خاص الخاص" خواهد شد.
از جانبی دیگر، سیاست نیز دو جنبه دارد؛ جنبهی نظری و جنبهی عملی در جنبهی نظری یا تئوریک، فرضیهای ساخته و پرداخته میشود و به دنبال مدارکی هستیم که فرضیه را تأیید نماید و آنگاه بتوانیم در عمل یا "پراتیک" آن را به کار ببندیم، پس میتوان دو شاخص را برای ارزیابی عقلانیت و عقلانیت رفتار هر دولتی در هر مقطع زمانی به کار بگیریم؛ اول بسنجیم که به لحاظ نظری و علمی، فرضیههای دولت برای برنامهریزی چه قدر عقلانی بوده است و چه قدر در عمل مقدور است و ابزاری که به کار گرفته است متناسب با اهدافش بودهاند یا نه. دوم این که ببینیم که رفتار آن دولت تا چه اندازه عقلایی بوده است؛ یعنی مورد مذمب عقلا قرار نگرفته است و آیا حداکثر عقلا با آن همدلی نشان دادهاند؟
مثلاً فرض کنید که دولت صدام، یک شب تصمیم میگیرد که کویت را ضمیمهی خود کند و آن را استان نوزدهم خود بنامد. با شاخص اول میسنجیم که این رفتار چه قدر عقلانی است؟ اول این که آیا مدعای صدام با دلایل او هماهنگی دارد یا نه؟ به نظر میرسد در ارزیابی شاخص اول،کار اون پوتوپیک نبود،زیرا اولا دلیل اقامه کرد و ثانیا ابزار او با اهدافش سازگار و برای اشغال کویت کافی بود. اما با شاخص دوم چه؟ آیا رفتار او عقلایی بود یا نه؟ به گمان من رفتار او از عقلانیت حداقلی برخوردار بود؛ چون در جمع معدودی از سران حزب بعث آن را مطرح کرده بود و آنان نیز سر را به نشانهی تایید تکان داده بودند و از این ابتکار سیدالرئیس استقبال هم کرده بودند و هیچکس او را مذمت نکرد. شاید اگر او میخواست در منطقهی سنی نشین عراق رایگیری کند،با رای بالایی، همه پرسی اشغال کویت رای میآورد،اما چنان که گفتیم،سیاست امری همگانی شده است. امروز سیاست امری جهانی است و در کانون گسترهی همگانی قرار دارد. لذا اشغال کویت امری کاملا غیر عقلانی بود و دیدیم آنچه دیدیم.
اما ایران؛ شاید بتوان ادوار دولت در ایران پس از انقلاب را به چهار مرحلهی مشخص تقسیم کرد: از ابتدای انقلاب تا پایان جنگ، دورهی سازندگی، دورهی اصلاحات و دورهی ما بعد اصلاحات.
خود انقلاب با این که رهبر آن کاریزمای بالایی برخوردار بود،اما هدف و وسیله با یکدیگر منطبق بودند. وقتی او گفت شاه باید برود، ابراز آن را هم داشت. اما در زمان جنگ شعارهای بلند و پروازانهای مطرح شد و معلوم بود که این شعارها عقلایی نیستند. گرچه شعار بیشتر از ناحیهی دستگاه تبلیغاتی و مردم مطرح بود تا شخص امام، مثلا شعار یا همه عالم بگیریم یا بر عالم پی زنیم یا جنگ، جنگ تا رفع فتنه در عالم یا الشرق لنا و الغرب لنا؛ القدس لنا و النصر لنا. این گونه شعارها از نظر عقل سلیم (commonsense) پذیرفته نبودند.
در مقطعی، حتی عدهای برای سیاستورزی و ملک آرایی به دنبال عقل نقلی رفتند؛ یعنی تلاش کردند که به سبک شیخ فضلالله نوری از درون متون فقهی قواعد کشورداری را استخراج نمایند و این نوع اسلام فقاهتی تا سال 1363 نیز کما بیش نیمه جانی داشت تا به کلی مندرس شد و کمکم پذیرفته شد که بهتر است سیاستهای نظام فقط مخالف شروع نباشند؛ نه آنکه مستخرج از شرع باشند؛ و آشکار است که بین این دو تفاوت بارزی است.
در دورهی سازندگی با آن که نوعی عقلانیت بر رفتار دولت حاکم شد، اما چون موجه نمایی یا (justification) بر آنها حاکم نبود، از عقلانیت متوسطی برخوردار بود.
در دورهی اصلاحات اما با دو مقطع روبهرو هستیم؛ دروهی اول ریاست جمهوری خاتمی و دوره دوم،در دورهی اول ریاست جمهوری او تقریبا میتوان گفت همه عقلانیت بالا بود و هم عقلائیت؛ به شهادت و رای و استقبال مردم ایران و دنیای خارج اما در دوره دوم، با این که اعمال غیر عقلانی زیادی از دولت سر میزد،مع الوصف مورد مذمت تودهی مردم قرار نداشت و تنها نخبگان بودند که از وی روی برتافتند.
دورهی بعد از اصلاحات را هم باید صبر کرد و دید؛ اما شواهد نشان میدهد که گروه مرجع دولت جدید عدهی معدودی از اشخاص هستند که رفتار فرقهای از خودنشان میدهد و به تمجید این رفتار میپردازند و متاسفانه امور کاملا خصوصی مثل رویاها،استخارهها، اخبار ملاحم و فتن، مبنای تصمیمات قرار میگیرد. این امور شخصی و خصوصی اگر به عرصهی همگانی کشیده شود،سهم مهلکی برای سیاستمداری و جهانداری و دولتمداری خواهد بود.
قصهای منسوب به انوری است که انوری شاعر، با دقت در کواکب و افلاک و قرآن نحسین به این نتیجه رسید که در روز خاصی، توفان سهمگینی در میرسد و مردم هلاک میشوند، مانند توفان کاترینا. او چون به دباره دسترسی داشت، متوسل به شاه شد و جارچیها جار زدند و مردم هم از ترسشان نقب کندند یا به غارها پناه بردند. پیرزنی هم شمعی را روشن کرده و در جایی پناه گرفته بود. ساعت نحس که گذشت، مردم بیرون آمدند و دیدند که نسیم چنان بوده که حتی شمع را هم خاموش نکرده است . مردم هم از آن روز شعری ساختند و در هجوانوری میخوانند و انوری هم مجبور شد که شهر را ترک کند. آن شعر چنین بود:
میگفت انوری که در این سال بادها
چندان وزد که کوه بجنبد تو بنگری
بگذشت سال و برگ نجنبید از درخت
یا مرسل الریاح، تو دانی و انوری