تاریخ انتشار : ۰۷ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۶  ، 
کد خبر : ۷۳۷۴۴

کدام راهبرد

مقدمه: در این روزها،‌بین روشنفکران،‌درباه ایران،‌راهبردهای قابل تاملی مطرح است مانند: الف – الگوی دخالت در عراق ( درباره ایران) ب – رفراندوم ج – تجدید نظر در قانون اساسی در اینجا بر آنیم تا با بررسی و تعمق در هریک از راهکارهای مطرح شده،‌به یک راه برون رفت برسیم.

الف- الگوی دخالت آمریکا و انگلیس در ایران
در سال 1376،‌مذاکراتی پیشرفته درباره مسائل عراق بین دو تن از محافظه‌کاران ایران وانگلیس انجام شد که در راستای آن اشغال عراق و حذف صداف و در نتیجه برکناری رژیم سوسیالیستی عراق و جایگزینی بازار آزاد و درهای باز در دستور کار قرار گرفت. این مذاکرات به شکل وسیعی منتشر شد که خود نشان دهنده اتحاد محافظه کاران ایران و انگلیس درباره مسائل عراق می‌باشد.
1- تحقیقات علمی – آماری نشان می‌دهد آمریکا دچار کمبود انرژی نفت است. نفتی که حیاتی،‌تمدن سازی و به لحاظ ارزانی بی‌رقیب است. این کمبود، آمریکا را بر آن داشته تا برای دسترسی به این منابع – که 65% ذخایر جهان را تشکیل می‌دهد- ارتش خود را با بودجه‌ای معادل 500 میلیارد دلار در سال به منطقه خلیج فارس گسیل دارد.(1)
2- آقای جورج سوروس (2) با مدارک و شواهدی انکار ناپذیر نشان داده است که هدف بوش و محافظه‌کاران جدید از حمله به عراق:
1-2 دستیابی به انرژی نفت
2-2- حفظ موجودیت اسراییل می‌باشد. جورج سوروس که اقتصاددان فارغ التحصیل مدرسه «اقتصاد لندن» است، اشغال عراق را لکه ننگی بر دامان سرمایه‌داری و نظام آمریکا می‌داند. وی که در سراسر دنیا موسسه‌های تحقیقاتی دایر نموده،‌نگران است که این سرمایه‌داری غیر عقلانی، نظام سرمایه‌داری آمریکا را به ورطه فروپاشی بکشاند.
3- آقای ولفوویتز، ‌معاون وزیر دفاع آمریکا و از طراحان جنگ عراق، علت اشغال عراف – و نه جنگ با کره شمالی اتمی شده – را این می‌داند که همزمان با رکود اقتصادی آمریکا،‌ عراق بر دریایی از نفت شناور است. ولفووویتز مدتی پس از اشغال عراق و گران شدن قیمت نفت اظهار داشت در صورتی که روند افزایش قیمت‌ها حفظ شود،‌ مخارج جنگ جبران خواهد شد.
4- نئوکان‌ها در سال 1998 (1377) یعنی دو سال قبل از ریاست جمهوری بوش مانیفست و راهبرد تازه‌ای را طراحی کردند به نام«پروژه قرن نوین آمریکایی» (P.N.A.C) این پروژه ضمن اشاره به کمبود انرژی نفت، سرنگونی صدام را در دستور کار قرار داده بود و آن را از رئیس جمهور وقت یعنی کلینتون می‌خواست.(3) با این توصیف سرنگونی صدام ربطی به تروریسم و القاعده و... نداشته است. بر همین اساس بود که بوش اولویت‌های خود را در مبارزات انتخابات آمریکا در درجه اول «امنیت عرضه نفت در خلیج فارس» اعلام کرده بود و در درجه دوم حفظ موجودیت اسراییل.
بنابراین اگر تحولی در منطقه باید انجام گیرد برای رفع موانعی است که بر سر راه منافع نئوکان‌ها قرار دادر. آقای فرید زکریا استراتژیست‌های آمریکایی، بعد از یازده سپتامبر 2001 مطرح نمود که عملکرد آمریکا، منجر به تنفر مردم خاورمیانه از آمریکا شده است. برخی از آمریکایی ها می‌گویند بگذار متنفر باشند مگر چه می‌شود؟ اما برخی می‌گویند باید کاری کنیم که متنفر نباشند. به نظر من این دست همان صاحبان صنایع نفت و اسلحه هستند که می‌دانند65% ذخایر زیرزمینی انرژی، در منطقه خاورمیانه است و برای دسترسی آسان به این منابع و ذخایر زیرزمینی باید رضایت نسبی مردم منطقه را جلب کنند،‌به همین علت چاشنی دموکراسی را به پروژه « قرن نوین آمریکایی» اضافه می‌کند.
5- ژنرال شوراتسکف – فرمانده جنگ اول خلیج فارس در سال – 1991 گفت: که ا رتش آمریکا برای دستیابی به « صد سال ثبات نفت ارزان» به منطقه خلیج فارس آمده است. توجه شود که اشغال کویت توسط عراق با تحریک و رضایت سفیر آمریکا در عراق انجام گرفت تا حضور آمریکا در منطقه توجیه و مثلث « نفت – اسلحه- جنگ» تقویت شود.
6- برهمگان روشن بود که حزب بعث عراق با ویژگی لائیک خود رابطه‌ای با القاعده بنیادگرا نداشت و نمی‌توانست داشته باشد.(4) معلوم شد که هیچ گونه دسترسی‌ای نیز به سلاح‌های شیمیایی ،‌میکروبی و اتمی نداشته است. اپوزیسیون بعث عراق اعلام کرده بود،‌اگر مطئمن باشند که صدام سلاح شیمیایی در اختیار ندارد،‌خودشان بدون دخالت نیروهای خارجی، صدام را سرنگون خواهند کرد. این درحالی بود که به شهادت سازمان ملل، عراق به تمامی مصوبات شورای امنیت گردن نهاده بود. سازمان ملل حمله به عراق را اشغالگری نامید و مسعود بارزانی طی مصاحبه‌ای گفت: وقتی سازمان ملل « آزادی عراق»را اشغالگری می‌نامد، طبیعی است که در برابر اشغال عراق، مقاومت شکل بگیرد. بدین سان بود که مایکل مور، ال‌گور، آلبرایت و... حمله به عراق را جنگی واهی نامیدند.
7- این جنگ،‌برخلاف آرزوی برخی اصلاح طلبان درایران، کلاه بزرگی بر سر آنها بود،‌چرا که فقط منجر به تقویت نیروهای نظامی‌،امنیتی و محافظه کار شد.(5)
8- فرهیختگان جهان و منطقه از جمله آقای خاتمی پیش‌بینی می‌کردند که حمله به عراق موجب تقویت تروریسم می‌شود که همین طور هم شد. تا به حال بیش از 150 نفر از اساتید عراق ترور شده‌اند و جنگ‌های فرقه‌ای که در عراق سابقه نداشت، تبدیل به یک نگرانی عمومی و استراتژیک شده است. اگر شیعیان عراق هم متانت خود را از دست بدهند و به عمل متقابل دست بزنند،‌معلوم نیست چه فاجعه بزرگی رخ خواهد داد؟
9- آمریکا و انگلیس قیام سراسری مردم عراق در سال 1991را با تقویت و تجهیز صدام سرکوب کردند. این مساله نشانگر تآن است که نه تنها حرکتی خودجوش و بدون سرنج را بر نمی‌تابند،‌بلکه آن را سرکوب هم می‌کنند.
10- خانم آلبرایت ضمن واهی خواندن دلایل جنگ با عراق، به ذکر یک دلیل دیگر می‌پردازد و می‌گوید؛ صدام به خانواده‌های فلسطینی‌ای که یک عضو آن خانواده عمل انتحاری انجام می‌دادا نقداً 5000 دلار پرداخت می‌کرد. بوش این کار را حمایت دولتی از تروریسم تلقی کرده که موجودیت اسراییل را به خطر می‌اندازد و این خود قوی‌ترین دلیل حمله آمریکا به عراق بود. اما خانم آلبرایت این عمل را تروریستی ندانسته، بر این باور بود که دردنیای عرب تاین کار حتی یک عمل انسانی به شمار می‌رود.(6)
11- برژینسکی،‌سوروس و خانم آلبرایت معتقدند که بوش نئوکان‌ها در مورد خاورمیانه دموکراتیک به مردم منطقه دروغ می‌گویند؛ « چرا که اگر در خاورمیانه روابط دموکراتیک برقرار گردد در فلسطین اشغالی: حماس (بنیاگرا)، در مصر: اخوان المسلمین، در عربستان: طرفداران بن لادن، در عراق: شیعیان بنیادگرا، حاکم خواهند شد و مسلم است که آمریکا تن به چنین روندی نخواهد داد. هانتینگتون نیز با توجه به این پدیده معتقد است که نباید برای استقرار دموکراسی در عراق عجله کرد،‌چرا که شیعیان بنیادگرا حاکم خواهند شد. به همین دلیل است که میلیتاریسم آمریکا برای برون رفت از این پارادوکس دروغ نما ناچار است با حضور نظامی خود «‌دموکراسی پادگانی و یا دموکراسی سرنخ‌دار » را حاکم کند.
کارشناسان شرکت‌های فراملیتی نفت و اسلحه (جنگ افروز) چشم‌انداز چهل سال آینده منافع خودشان را پیش‌بینی و کارشناسی کرده‌اند و دیگر حاضر نیستند چه در آمریکا و چه در خاورمیانه تن به آرای مردم بدهند و به اصطلاح خودشان عوام زده بشوند، آنها حاضرند امور مربوط به بهداشت و آموزش و مانند اینها را به رای مردم واگذارند،‌به شرطی که مسائلی چون نفت، دفاع و امنیت و سیاست خارجی (چه در آمریکا و چه در خاورمیانه) زیر سلطه خودشان باقی بماند. بی‌دلیل نیست که وقتی بغداد سقوط کرد بوش اعلام داشت: عراق آزاد شد و درهای تجارت تبه روی عراق و خاورمیانه باز شد.
این برای بار اول نیست که آمریکایی‌ها، دموکراسی و آرای مردم را فدای لیبرالیسم و منافع فراملیت‌ها می‌‌کنند، کودتا علیه دموکراسی‌های مصدق، آربنز، آلنده،‌سوکارنو، قاسم، قیام مردم عراق و ساندنیست‌ها از این مقوله است. با آن که بحث در این باره فرصت بیشتری می‌طلبد اما آنچه برای ما روشن است این است که رویکرد آمریکا درباره اسراییل و فلسطین به گونه‌ای است که حاضر نیست حتی یک گام در جهت دموکراسی درآنجا برداشته شود چرا که به فروپاشی اسراییل منجر می‌شود.
کسانی که الگوی عراق را درباره ایران تبلیغ می‌کنند، آیا می‌دانند که در واقع این یک الگوی جنگ مسلحانه است؟آیا می‌دانند که اگر آمریکا به ایران حمله کند حداقل با برآورد آمریکا 10% مردم یعنی هفت میلیون نفر در برابر حمله مقاومت می‌کنند؟ و آیا آنهایی که این الگو را تبلیغ می‌کنند می‌دانند باید اسلحه دست گرفته و در کنار آمریکا با مردم ایران بجنگند؟ آیا جنگ داخلی مطلوب است؟ مسلماً خواهیم گفت نه(برای آگاهی بیشتر رجوع شود به مقاله مهندس عزت الله سحابی با عنوان « نژاد پرستی ایران یا بازشناسی هویت ملی» در همین شماره)
ب – راهبرد رفراندوم
اگر مقصود،‌رفراندوم تعریف شده در قانون اساسی است، که با توجه به مناسبات حاکم و رژیم حقیقی چندان به نفع روح قانون اساسی تمام نخواهد شد و اگر منظور، رفراندوم خارج از قانون و با نظارت سازمان ملل است،‌که با مانع رژیم حقیقی روبه رو خواهد شد و اصرار روی آن به جنگ داخلی خواهد انجامید که یک نامعادله است؛ به این معنی که نه درست است و نه مردم و حاملین این راهبرد کشش آن را دارند. اعلام این راهبرد در حالی است که ما تاکنون پنج انتخابات رفراندوم گونه داشته‌ایم که رژیم حقیقی و مناسبات موجود زیر بار پیامدها و داده‌پردازی‌های خود نرفته است و به قول خاتمی هرنه روز یک بحران بر سر راه اصلاحات شکل گرفته است.
ج – تجدید نظر در قانون اساسی
اگچه در قانون کاستی‌‌ها و تناقض‌های ذاتی وجود دارد و به لحاظ آکادمیک و در زمان مناسب تجدید نظر لازم است، ولی با توجه به مناسبات موجود و رژیم حقیقی که در کنار قانون اساسی به وجود آمده،‌به هیچ وجه تجدید نظر با مصالح و منافع ملی هماهنگی ندارد. به علاوه چند سال است که جریان مقابل، عملاً در چندین مورد در قانون تجدید نظر نموده و اصولاً مجمع تشخیص مصلحت نظام نهادی است که می‌تواند در این زمینه اقدام کند. بنابراین تنها راهبردی که به نظر می‌رسد به مصلحت مردم و مملکت نزدیک است، قانون گرایی است؛ چرا که مناسبات موجود نه تنها همین قانون بلکه نفس قانونگرایی را نیز بر نمی‌تابد.
می‌توان به استناد روح قانون و جامعیت آن و بازبودن قانون در سه مورد:
1- توحید
2- اسلام
3- آرای مردم،‌نوآوری داشت و راه بردون رفتی پیدا نمود فراموشی نشود که 22 میلیون آرای مردم به خاتمی در 18 خرداد 1380 برای چه بود؟ خاتمی تاکید داشت که آینده از آن نواندیشی دینی است؛ این نواندیشی می‌تواند در پی روند 150 ساله خود گفتمان مذهبی حاکم را تغییر دهد و در نگرش‌ها تعالی و تحول ایجاد کند. باید توجه کرد که در پرتو نفس قانون‌گرایی و جامعه مدنی، ملت‌مان پنج انتخابات رفراندوم گونه را پشت سر گذاشته است که کشورما را به شفاف‌ترین کشور به لحاظ استراتژی تبدیل نمود 70؛ الی 75 درصد در یک سو و 15 درصد در سوی دیگر،بنابراین رواست به جای قانون ستیزی راهکارهایی برای ارزیابی،شناخت و نقد موانع پیدا کنیم. این راهی است که بن بست ندارد و به قول خاتمی زندان هم بن بست نیست. نه باید برانداز بود و نه باید توجیه‌گری کرد، بلکه پیگیری جدی و استفاده از ظرفیت‌های قانون اساسی موجود،‌تنها راهکار پیش روست.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات