خیام عباسی
در نوشتههای هگل جامعه مدنی در مفهومی متعالی و پر محتوا به تصویر کشیده شده است. جامعه مدنی نز هگل، دقیقهای است که ارکان بنیاد فلسفه دیالکتیک او را تشکیل میدهد و نسبت تنگاتنگی از یک سو با خانواده و از سوی دیگر با دولت دارد.
جامعه مدنی در مقایسه با خانواده،خود شکل نارسایی از دولت است و در مقایسه با دولت هم مقولهای جزیی است. خانواده مظهر وحدت و عشق است در حالی که جامعه مدنی مظهر تفرق و رقابت است... جامعه مدنی فیالواقع دارای سه بنیاد اساسی است: یکی نظام نیازها یا روابط اقتصادی دوم حوزه اجرای عدالت و سوم حوزه اصناف یا نهادهای رفاهی. دولت در این جامعه مدنی ،شکل ناقص و نارسایی است از دولت عام و عهدهدار امور بیرونی است در حالی که دولت در مفهوم کامل خود، دولت درونی است. هگل معتقد است که جامعه مدنی استقلال ندارد و تابعی است از دولت خود مختار: وحدت و آزادی حقیقی هم در سایه جامعه مدنی به دست نمیآید چرا که جامعه مدنی واحد تناقضهای ذاتی است و فی نفسه هدف هم محسوب نمیشود. البته دولت خلف جامعه مدنی نمیشود لیکن موتور تحرک و پیشرفت آن محسوب میَود. آنها را هگل اجتماع مدنی میخواند سازمانهای وسیع،بسیار و پر دامنهای است که افراد را به خود فرا میخوانند و در واقع افراد به آنهاغ متعلقاند. این سازمانها، سلیقهها و علایق جمعی و مشترک را شکل و جهت میدهند. در این حالت فرد از چهارچوب تنگ خانواده بیرون میآید و گستره خواستههای گستردهتری را در مقابله خود آشکارا مشاهده میکند.
هگل معتقد است که در این مرحله، احتمالاً به صورتی کنگ و ابهام آور،انسانها مسایلی را حی میکنند که صرفاً شخصی نیست و تا حدودی از منافع و دل بستگیهای شخصی کنده شده... به عبارت دیگر،این تولد آن چیزی است که ما روح عمومی (spirit pubic) میگوییم، به زبان هگل در این مرحله آدمیان خود را همچون بخشی ازآن نظرم کلی احساس میکنند. این برخورد میان زندگی خصوصی و خانواده و زندگی اجتماعی مجموعه خانوادهها و انجمنها هنگامی به انتها میرسد که تشکیلات اساسی دولت بر سطوح پایینتر زندگی و وجدان افراد تحمیل گردد. با توجه به قالب دیاکلتیکی هگل،چنانچه سه اصل نهایی وی،یعنی خانواده، اجتماع مدنی و دولت را درون آن بریزیم، خانواده،یگانی (Unity) اجتماع مدنی جزئیت (particulanity) و دولت،کلیت(universality) نامیده میشوند که هما تز،آنتیو نتز هستند.... کشمکش میان یگانگی خانواده و جزئیت اجتماع مدنی در نمونه دولت به مثابه واقعیت نظم کلی حل میشود. خانواده و اجتماع مدنی هر دو تا اندازی عقلیاند،زیرا مسلماً هر دو واقعیاند،ولی تنها دولت که بر فراز هر دو قرار میگیرد به طور کامل عقلی و اخلاقی است...
اما منظور هگل از دولت برونی چیست؟ هرچند هگل اجتماع مدنی را یک دولت میداند، لیکن آن را از نوع دولتی دون پایه و اسفل به حساب مِیآورد،به این دلیل که اساس این دولت، نیازهای فردی است که خود مادی هستند و گرچه این نیازها شخصی هم نباشند لیکن یکسره خود خواههانه است. به زعم هگل، همچنانکه فرد در خانواد،عنصری از یک واحد محسوب میشود و مستقلاً زندگی نمیکند، به همین صورت فرد در جامعه تمدنی در میِابد که رسیدن به اهداف و غایات شخصی ممکن نیست مگر در انسجام و هماهنگی با دیگر اعضاء جامعهی فیالجمله،... اجتماع مدنی مجموعهای از تاسیسات است که وظیفه آنها،ترتیب و رشد فرد تا آن درجهای است که بفهمد در صورتی میتواند به خواستههایش برسد که چیزی را بخواهد که همه میخواهند...
هگل در اندیشههای خود به صراحت بین دولت و جامعه مدنی تفکیک قایل شده است هگل قانون موضوعه، دادگاهها،پلیس و ادارات را هم اجزای جامعه مدنی بر میشمارد و هم اندامهای دولت،کارکرد اینها دو گرنه میتواند باشد: مادامیکه کارکردشان در خدمت منافع شخصی و خصوصی است،متعلق به جامعه هستند، لیکن زمانی که در خدمت اهداف اجتماعی و حفظ همبستگی اجتماعی هستند که از نگاه افراد اجتماع،حایز اهمیتند، اجزایی از دولت هستند، ... جامعه وقتی به عنوان وسیلهای برای تحقق منافع شخصی تصور میشود،جامعه مدنی است،در حالی که وقتی به عنوان نظمی قانونی و اخلاقی تصور میشود که در آن انسانها هم آن منافع و هم منافع دیگر را بدست میآورند و بخاطر خود با آن پیوند مییابند، دولت است... هگل در فلسفه تاریخ دولت را حیات اخلاقی میداندکه به صورت بالفعل موجود است. فرد نزد هگل واد حقیقتی روحانی است که تمامی این حقیقت (روحانی) را مدیون وجود دولت است. زیرا حقیقت روحانی فرد این است که ذات خود او – عقل- عینا بر وی ظاهر میشود و برای او دارای وجود بلاواسطه عینی باشد... زیرا که حقیقت اتحاد اداره کلی و اداره ذهنی است،و کلی مضمر در دولت و قوانین آن و ترکیبات کلی و عقلانی آن است. دولت مثال الهی است به صورتی که روی زمین وجود دارد. باز دولت تجسم آزادی عقلانی است که خود به صورت عینی تحقق میبخشد و باز میشناسد...
دولت مثال روح است در تظاهر خارجی اداره انسانی و آزادی آن،هگل منشاء و مبدا ذاتی دولت را اندیشه میداند و معتقد است که علم و آزادی و اندیشه صرفاً در دولت و با وجود دولت نشات گرفته است و نشو و نما مییابد. به رغم هگل، وجود دولت صرفاً برای منافع و غایات اشخاص نیست( چنانکه لیبرالها معتقدند) چرا که در این صورت فرد مختار در پذیرش عضویت در دولت یا رد آن بود،رابطه فرد با دولت، متفاوت از این است... چون دولت روح عینی است،پس فرد فقط تا آنجا دارای عینیت و حقیقت و اخلاقیت است که در دولت ،که محتوی و مقصود آن وحدت از حیث وحدت بودن است،عضویت داشته باشد، افتراق دیگر هگل، افتراق بین شهر و کشور است. در جامعه شهری افراد متقابلاً به یکدیگر وابستهاند. هریک از افراد درصدد بدست آوردن غایات خود است و کلیت حاصل آمده در خانواده،اینک در جامعه شهری جای خود را به جزیئیت بخشیده است.
فلذا است که این حرکت از خانواده به سمت و سوی جامعه شهری، با سیر حرکت صورت معقول مطابقت دارد و در واقع پیرو آن است جامعه شهری از عوامل انتزاعی و تجریدی کشور محسوب میشود که بدون تکیه و وابستگی به کشور نمیتواند به بقاء خود سرو سامان دهد. جامعه شهری آن وجه از وجوه انتزاع کشور است که در آن، اجتماع محصول فراهم آمدن اشخاص مستقل پنداشته میشود، اشخاصی که همگی جویای مقاصد خویشند و به آن مقاصد، نه به استقلال از یکدیگر، بلکه به دستیاری یکدیگر – یعنی از راه فعالیت سراسر دستگاه زندگی اجتماعی میرسند...
اختلاف اساسی بین جامعه شهری و کشور اینجاست که فرد در جامعه شهری غایتی ندارد جز خود، به همین دلیل غایت او جزیی است لیکن در کشور زندگی فرد برای کشور است چرا که غایت کشور برتر و بالاتر است و بدین دلیل هدف و غایت فرد در داخل کشور کلی است. کشور سه مرحله را پشتسر میگذارد: نخست قانون اساسی یا سازمان درونی و روابط داخلی آن با اعضای خویش و روابط اعضای آن با یکدیگر دوم: حقوق بینالملل یعنی قوانین و مقررات ارتباطات و روابط بینالملل و سوم: تاریخ جهانی است.
پیوستن کشور به تاریخ جهانی در قبال مرحله دوم امکانپذیر است. هگل برآن است که کشور بالذات اندامواره است. این ارگانیسم، اختلافات درونی دارد که آنها را در یگانگی خود میپرورد. به عبارت دیگر خود این اختلافات، وظایف و کارهای متنوع کشور است و چون کشور مظهر عقل است اختلافات آن نیز صورتی معقول به خود میگیرد که سه وجه اساسی دارد: وجه کلی: وظیفه آن در جعل قوانین است و مقوله قوه مقننه را ارایه میدهد. وجه جزئی: این وجه قوه مجریه پدیدار میگردد. (هگل قوه قضاییه را نیز جزء آن میداند.) وجه فردی: که شهریار تجسم آن است و در وجود او متبلور میشود. اگر بخواهیم موضوع را گستردهتر بنمایانیم، ایده جامعه شهری ،نیتجهای است از انحلال خانواده،افراد در ردون خانواده در قبال یکدیگر استقلالی از خود ندارند، اما هنگامیکه خانواده منحل شد،افراد به استقلال میرسند.
پیوستگی افراد در این زمان از بیرون و به مثابه ذراتی است که خانواده بود لیکن اکنون هرکس غایب خویشتن است و به غیر از این غایتی نمیشناسد. لذاست که فرد برای رسیدن به مقاصد شخصی خویش،به دیگران به مثابه ابزار و وسایل نیل به آن اهداف مینگرد و نقطه وابستگی و تلاقی افراد در همین جاست،چرا که فرد احساس میکند بدون و جود دیگران،ابزار و آلاتی جهت رسیدن به مقاصد خود ندارد و به همین خاطر است که... همه افراد به یکدیگر وابستگی مطلق پیدا میکنند و هریک از دیگری به مثابه وسیلهای برای برآوردن نیازهای خویش بهره میگیرد.
این حالت وابستگی اشخاص مستقل به یکدیگر، جامعه شهری را ایجاد میکند. و خانواده عنصر اخلاقی و عقلی خود را از رهگذر کلیت خود دارا بود که این عنصر در جامعه شهری از بین میرود. جامعه شهری به عقیده هگل مقولهای است ناتمام و در وجود کشور مستحیل میگردد.