تاریخ انتشار : ۱۷ تير ۱۳۸۹ - ۰۷:۱۷  ، 
کد خبر : ۷۳۸۶۲
گفت‌وگو با احمد‌رجب‌زاده

شکاف نسل‌ها

علی پیرحسینلو اشاره: نام دکتر احمدرجب‌زاده با پیمایش‌های سراسری فرهنگی گره‌خورده است . کارهای پژوهشی او بر روی کالاهای فرهنگی که مردم مصرف می‌کنند، برای اهل پژوهش آشنا است و در سال‌های اخیر هم، بیش‌ترین وقت خود را بر روی طرح ملی«ارزش‌ها و نگرش‌های ایرانیان» گذاشته است. استاد 44‌ساله، اگرچه فاصله‌ی نسل‌ها را قبول دارد، اما معتقد است برخی آن را بیش از اندازه بزرگ می‌کنند. نسبت به این که بدون کار پیمایشی بر روی موضوعی، درباره‌ی آن نظر دهد، بسیار حساس است، تاجایی که این حساسیت، گاهی راه ادامه‌ی بحث را سد می‌کند! با او درباره‌ی روش‌ها و لوازم نظری نگاه جامعه‌شناسی به شکاف‌ نسل‌ها گفت‌وگو کرده‌ایم.

*فکر می‌کنیم بهتر است از این جا شروع می‌کنیم که وقتی از شکاف نسل‌ها سخن می‌گوییم، منظور چیست و خاستگاه تحلیلی آن کجاست؟ همچنین کلمات و اصطلاحاتی مانند تفاوت، شکاف، اختلاف، تضاد و انقطاع که برای بیان مفاهیم موجود دراین بحث داریم، چه تفاوت هایی با هم دارند؟
** برای تفاوتی که بین نسل ها دیده می‌شود، اصطلاحات مختلفی به کار می‌رود. شاید یکی از اولین کسانی که به این نکته توجه کرده است،" مان‌هایم‌" باشد. او وقتی انواع قشربندی‌ها را مطرح می‌کند، در کنار تفاوت‌های طبقاتی و قشری و غیره، یک تفاوت دیگر را هم مطرح می‌کند و تفاوت نسل‌هاست، به این معنا که هر نسلی تجربه‌ی متفاوتی ازنسل قبلش خواهد داشت.
مان‌هایم بیش‌تر به بحث" تجربه‌ی نسلی" تکیه می‌کند، یعنی کسانی که مثلاً در یک دوره‌ی جنگ زندگی کرده‌اند، گرچه متعلق به طبقات مختلف هستند وتجربه‌های مختلف و آگاهی‌های متفاوتی دارند، گویی موضع‌گیری‌های مشابهی دارند که به تجربه‌ی مشترک آن‌ها در یک نسل برمی‌گردد. البته اوهمان‌جا اشاره می‌کند که نمی‌توان گفت جوان قشر بالا و جوان قشر پایین چون از یک نسل‌اند و درک‌های کاملاً یکسانی دارند؛ یعنی هم تعلّق طبقاتی و هم تعلّق نسلی، هر دو با هم فضای آگاهی و معرفتی فرد را شکل می‌دهند. حال اگر ما نام این را تفاوت بگذاریم، مفهوم عامی است و هر درجه از فاصله بین این‌ها را می‌پوشاند. گاهی از«فاصله» استفاده می‌کنیم، یا از کلمه‌ی«شکاف» نسلی و گاهی هم از «تضاد» و «تعارض» نسل ها.
*جنس شکاف نسلی چیست؟ یعنی آیا شکاف فقط در حوزه‌ی ارزش‌هاست یا حوزه‌ی باورها و غیره را هم شامل می‌شود؟ این که می‌گویید تجربه‌ی مشترک زندگی هم‌نسلان تفاوت پیدا می‌کند؛ یعنی چه چیزی در زندگی آنان دگرگون می‌شود و در کدام بخش از حیات انسان‌ها منعکس می‌شود؟
**اگر همان موضع ‌مان‌هایم را دنبال کنیم، یک پیش‌فرض اصلی دارد که" آگاهی متاثر از شیوه‌ی هستی و زندگی انسان‌هاست." این همان فرضی است که مارکس مطرح می‌کند و می‌گوید که "این آگاهی افراد نیست که هستی‌شان را تعیین می‌کند، بلکه این هستی افراد است که آگاهی ایشان را تعیین می‌کند".
وقتی ما می‌گوییم آگاهی، منظورمان مطلق حوزه‌ی ذهنی آدم‌هاست و شناخت‌ها و باورها و ارزش‌ها را شامل می‌شود. حتی سبک‌ هنری مورد علاقه و سلیقه‌ها یا نوع دین‌داری هم جزو این است. این همان چیزی است که به آن جهان‌بینی هم می‌گویند. آن‌گاه اگر بپذیریم که آگاهی مبتنی بر وضع هستی است، برای هر نسلی، اگر هستی اجتماعی وی متفاوت از گذشته باشد، آگاهی او هم متفاوت خواهد بود. لذا هر چه دو نسل، هستی‌متفاوت و زندگی غیرمشابهی داشته باشندف تجربه‌های مختلفی هم خواهند داشت. از همین‌جا به این نتیجه می‌رسیم که دو نسل، تنها در بخش‌هایی متفاوت خواهند بود که هستی اجتماعی‌شان متفاوت بوده است؛ یعنی ممکن است این تفاوت‌ در سطح سلیقه‌ها و سبک‌ زندگی باشد یا در ارزش‌ها یا باورها متجلّی شود.
به این معنا، شکاف نسل‌ها تابعی از تغییرات اجتماعی است و هرچه این تغییرات سریع‌تر رخ داده باشد، نسلی که در این وضع تغییر یافته قرار گرفته و در این فضا تنفس کرده است، آگاهی و درک متفاوت‌تری از جهان خواهد داشت. همچنین، باید دید که تغییر در کجا اتفاق افتاده و از طریق چه مکانیزمی بر آگاهی تأثیر می‌گذارد.
*مراد از «هستی اجتماعی» چیست و در چه دوره‌ای این هستی برآگاهی فرد تأثیر می‌گذارد؟ آیا منظور، دوره‌ای است که فرد آموزش‌های مقدماتی رسمی و غیررسمی را در جامعه طی می‌کند؛ یا دوره‌ای که وارد عرصه‌ی تأثیرگذاری اجتماعی و سیاسی، یا بازارکار می‌شود؟ تفاوت این، با تغییرات اجتماعی که در هر دوره‌ای و برای تمام نسل‌ها هست، چیست؟
** فرض بنیانی این بود که تفاوت در هستی، تفاوت در آگاهی را در پی دارد. بنابراین، اگر بین دو نسل در آگاهی تفاوتی به وجود آمده است، به دلیل این است که در وضع هستی آن‌ها تفاوت به وجود آمده ست. مثلاً یکی در زمان‌ جنگ یا عسرت اقتصادی زندگی می‌کرده و دیگری در دوره‌ی وفور زندگی کرده است. این‌ها هستی‌های اجتماعی متفاوت، درک‌های مختلف و تجربه‌های متفاوتی از محیط دارند. در مجموع، به میزانی که «وضع هستی» دو نسل با هم فرق کند، دو نسل از هم فاصله خواهند داشت و درجه تفاوت نسلی، تابعی است ازتغییرات اجتماعی در وضع زندگی اجتماعی افراد.
*اجازه دهید بحث را به این سمت ببریم که چه ملاحظاتی برای ورود در این بحث و برای صحبت در باب شکاف نسل‌ها وجود دارد؟ به طور کلی و بدون بحث عمیق، سخنان بسیاری به میان آورده می‌شود. تا چه حد باید در این بحث، محافظه‌کاری علمی به خرج داد و چه محدود‌ه‌ها و شرایطی را باید پاس داشت که رعایت جنبه‌های مختلف شده باشد؟
**اگرباز این بنیان نظری را مبنا قرار دهیم، ملاحظاتی طبیعی در ادامه‌ی آن وجود دارد. اگر شما از کلماتی چون تفاوت یا شکاف نسلی استفاده می‌کنید، باید بتوانید نشان دهید که در کجاها در وضع اجتماعی دو نسل تفاوت ایجاد شده که تجربه‌ی متفاوتی را برای‌ آن‌ها در پی داشته است. بعد، این تفاوت، تجربه‌ی متفاوتی در آگاهی را در پی داشته است؟ ممکن است که این تفاوت در حدّ سبک لباس پوشیدن و راه رفتن و آرایش باشد؛ یا ما شاهد تغییر ارزش‌های بنیادین جامعه باشیم. این دو خیلی با هم فرق دارند و اگر به این توجه نشود که چه مقدار تغییر و در کجای فضا و محیط به وجود آمده است، به خطا خواهیم رفت. به صرف بیان تفاوت نسلی، ما چیز زیادی را نگفته‌ایم و یک امر بدیهی را بازگو کرده‌ایم که همه می‌دانند. آن چه مهم است، این است که نقاط تفاوت و میزان آن را نشان دهیم و بگوییم که آیا این تفاوت به حدی هست که نسل جدید، نوع زندگی جدیدی را بینان نهد یا خیر؟
نکته‌ی دیگر هم همانی است که مان‌هایم گفته است که جوانان متعلّق به طبقات و اقشار مختلف، به رغم تجربه‌ی‌مشترک نسلی، تفاوت‌های طبقاتی و قشری خود دارند. یعنی تفاوت‌های وضع‌ هستی‌ نسل‌ها، در بین اقشار و طبقات مختلف، به یک گونه تجربه نمی‌شود و نباید تفاوت نسلی را با مثلاً تفاوت طبقاتی اشتباه کرد یا یکی را به نفع دیگری نادیده گرفت. بسیاری از کسانی که در باب تفاوت نسلی صحبت می‌کنند، یک قشر خاص از نسل جوان را مدنظر دارند و این را به کلّ نسل تعمیم می‌دهند که این صحیح نیست.
نکته‌ی دیگری که را که باید رعایت کرد، این است که جامعه‌ای مثل جامعه‌ی ما که شکاف‌های متعددی وجود دارد، چون تفاوت نسلی نیز خود یک شکاف اجتماعی است، ممکن است ما این شکاف را با دیگر شکاف‌های اجتماعی یکی بگیریم. مثلاً شکاف سنّت و تجدد، شکافی است که درحال حاضر در همه‌ی عرصه‌های زندگی اجتماعی وجود دارد که صرفاً وجه فکری هم ندارد و وجه ساختاری آن هم بسیار مهم است. این را نباید با شکاف نسلی اشتباه کرد؛ شکاف نسلی چیزی دیگری و غیر از دیگر شکاف‌های ساختاری و طبقاتی و غیره است که هر یک جداگانه وجود و تأثیر دارند. خصوصاً در بیان مصادیق شکاف نسلی اشتباه گرفته نشود.
آخرین خطای ممکنی که ذکر می‌کنم؛ اشتباه گرفتن تفاوت نسلی با ویژگی‌های دوره‌ی جوانی است. به لحاظ روانشناسانه، دوره‌ی جوانی ویژگی‌هایی دارد که البته گذرا هم هست. در این دوره‌ی گذرا، ممکن است رفتارها و خواسته‌هایی در جوانان مشاهده شود که نباید با خصوصیات نسلی آن‌ها اشتباه گرفته شود. این ها در طول زمان از بین خواهند رفت، ولی تفاوت‌های نسلی پایدار است.
*بهتر است که وارد بحث مصادیق شویم و درجامعه‌ی خودمان بحث را پی بگیریم. شما شکاف نسلی را در جامعه‌ی ما تا چه حد جدّی می‌بینید، و آن را برخاسته از کدام خاستگاه‌های ساختاری و اجتماعی می‌دانید؟
**آنچه مسلّم است، این که جامعه‌ی ما در بیست‌سال گذشته، یک جامعه‌ی درحال تغییر بوده است. انقلاب خود یک تغییر بزرگ است و جنگ نیز همین‌طور و سپس برنامه‌های سازندگی و توسعه که این‌ها همه تغییرات وسیعی را در جامعه به وجود آورده است. بنابراین، پیشاپیش می‌توان گفت که در این جا ما با تفاوت نسلی مواجه هستیم. اما این که این تفاوت‌ دقیقاً در چه زمینه‌ها و مواردی است، به نظر من باید براساس بررسی‌های تجربی و آماری بیان شود، و به صرف چندشاهد کلی نمی‌توان از چگونگی و زمینه‌های تفاوت سخن گفت.
*مسأله سخت‌تر شد. اگر ما بخواهیم به بررسی‌های آماری پناه بیاوریم و ادعاهایمان را براساس آنها قوت ببخشیم، خصوصاً اگر بخواهیم آخرین ملاحظه‌ای را که گفتید، رعایت کنیم، به ناچار باید داده‌هایی مربوط به یک دوره‌ی لاال بیست‌ساله داشته باشیم که بتواند تفاوت‌های دو نسل را پیش و پس از آن که هر دو نسل از دوره‌جوانی خارج شدند نشان دهد. و این‌ها همه لازم است تا بفهیم که فلان خصلت، مربوط به جوانی یک نسل خاص است یا در کل زندگی آن نسل پایدار می‌ماند.
**خوب این که هست! ولی در بحث، شما باید موضع تئوریک داشته باشید و برای آن به دنبال شاهد تجربی بگردید. برعکس آن نمی‌شود عمل کرد، به جهت همین اختلاط‌هایی که وجود دارد. شما حتی اگر به لحاظ آماری هم اختلافی را مثلاً بین سی‌‌ساله‌ها و پنجاه‌ساله‌ها نشان دهید؛ نمی‌توانید تفاوت نسلی را ثابت کنید، مگر این که بتوانید به لحاظ تئوریک، تفاوت در وضع هستی دو دوره را ثابت کنید. ولی عکس آن ممکن است و اگر بتوان وضع زیست اجتماعی متفاوتی را برای دو نسل ثابت کرد، منطقاً می‌توان تفاوت درآگاهی‌شان را نتیجه گرفت. در این جاست که باید موارد را لیست کنید و بروید هر یک را آزمون کنید تا بفهمید که در کدام موارد تفاوت وجود دارد.
اما برای این که مخاطره‌ای که گفتید پیش نیاید، در بین بزرگسالان خیلی راحت تر می‌توانیم تفاوت را اثبات کنیم؛ چون این‌ها دوره‌ی جوانی را گذرانده‌اند و به اصطلاح یکی از عوامل مداخله‌گر کاهش یافته است. برای نمونه، بین نسل 45-35 ساله( که جوانان دوران انقلاب هستند)و نسل 70-50 ساله، که دو نسل شاخص مدیران مملکت هستند، به سادگی می‌توان تفاوت نسلی را آزموده و سنجید که دیدگاه‌های این‌ها درچه وجوهی با هم تفات دارد.
*آقای دکتر رجب‌زاده! اگر بخواهید مؤلفه‌هایی را که زمینه‌ی اختلاف را بین نسل جوان امروز و نسل قبل فراهم کرده‌اند، لیست کنید، به چه مواردی اشاره می‌کنید؟
**در باب خود جوانان، تغییر وضع رسانه‌ای متغیر بسیار مهمی است و جهان اجتماعی را که با آن آشنا می‌شوند، متفاوت می‌کند. فضای زندگی و امکاناتی که در اختیار افراد وجود دارد نیز یک مؤلفه‌‌ی دیگر است. همان‌طور که بین نگاه یک شهری با روستایی تفاوت وجود دارد، نگاه دو نسل نیز متفاوت است؛ به خاطر این که فضای زندگی و در نتیجه فضای ذهنی یک روستایی براساس امکانات و مقدوراتش با یک انسان شهری، متفاوت می‌شود. بررسی شواهد عینی در تفاوت‌ وضع زندگی بسیار مهم است، اما همیشه باید مؤلّفه‌های قشر و طبقه را( خصوصاً برای جوانان) مور توجه قرار داد.
*این طور به نظر می‌رسد که بعضی شرایط ویژه ی اجتماعی؛ مثل جنگ و انقلاب، بسیاری فراتر از این هستند که بخواهیم مولّفه‌های کوچک‌تری مثل طبقه را در آن‌ها دخیل بدانیم. این طور نیست؟
** فقط در مورد بعضی وقایع و حوادث که کل زندگی اجتماعی را متأثر می‌کنند، این چنین است. در این موارد خیلی راحت‌تر می‌‌توان از تفاوت نسلی سخن به میان‌ ‌آورد. مثلاً کسانی که جنگ راتجربه کرده‌اند، با کسانی که که این تجربه را ندارند، به صورت قطعی می‌توان گفت که نگاه متفاوتی به جهان و خودشان دارند. همچنین است دوره‌های سختی و رفاه اقتصادی و مانند آن. اما این هم به طور کلی است و باز وقتی که در ذهنیت‌های افراد مختلف یک نسل انعکاس پیدا می‌کند، به تبع شرایط افراد متفاوت می‌شود. مثلاً تجربه‌ی طبقات بالا و پایین یا مذهبی‌ها و غیرمذهبی‌های جامعه‌ی ما از جنگ، قطعاً یکی نیست. اما همه با درجات و با شباهت‌هایی، از جنگ تأثیر پذیرفته‌اند.
*درباره‌ی جنگ ما با یک پدیده مواجه هستیم که شاید بتوان نام آن را میراث جنگ گذاشت. اولین نسل پس از جنگ، نه تنها جنگ را مشاهده نکرده است و تجربه‌ای از آن ندارد، بلکه با اثرهای عمدتاً نامطلوب آن نیز مواجه است. این اثرات، هم شامل بحران‌ها و کمبودهای اقتصادی و هم پس‌ماند فضای فرهنگی و سیاسی تک صدایی و ایدئولوژیک دوران جنگ است که هر دو به تشدید شکاف نسل جنگ با نسل بعد می‌انجامد. به این ترتیب، نسل بعد به نوعی موضع‌گیری عکس‌العملی و مقاومتی هم واداشته می‌شود که این نیز به نوبه‌ی خود به افزایش فاصله‌ی مزبوردامن می‌زند. شما این نسل را چگونه می‌بینید و آیا این اثرات نامطلوب را جزو همان اثر نداشتن تجربه‌ی جنگ تقسیم‌بندی می‌کنید یا جدا از آن است؟
** این جا شما به فضای بعد از جنگ توجه می‌کنید، اما فرض الهی و همیشکی ما « رابطه‌ی امر عینی و واقعیت بیرونی با وضع روحی و آگاهی»‌هاست. ممکن است کسانی که جنگ را تجربه کرده‌اند با کسانی که این تجربه را ندارند، متفاوت باشند، اما تفاوت‌شان در کجاست؟ آیا تفاوت در این جاست که این‌ها عکس‌العمل منفی نسبت به جنگ دارند؟ ممکن است در طول زمان این‌ها به نحوی جامعه‌پذیری شوند که خیلی هم هوادار جنگ باشند، یعنی همان تجربه‌ها را به نحوی برایش تجدید کنید و او را به صورت ذهنی مشارکت دهید، اگرچه تجربه‌ی عینی ندارد.
*این همان اتفاقی است که بعد از جنگ، در قالب‌هایی مانند بسیج و غیره افتاده و سعی شود که شور جنگ به نحوی ولو با اردوها و مراسم مختلف و خاطره‌گویی‌ها و در سال‌های اخیر در قالب‌هایی مثل بسیج سازندگی و .... در نسل بعد بازتولید شود.
**بله ؛ اما چیزی که می‌خواهم بگویم این است که ممکن است این تأثیر یک شکاف غیرنسلی باشد و حتی بیش‌تر از جوان‌ها، بزرگسالان باشند که نسبت به جنگ موضع‌گیری می‌کنند و عکس‌العمل نشان می‌دهند. یک گروه نخبگان هستند که در باب جنگ و تأثیرات آن موضع‌گیری منفی دارند که البته این دیدار را ممکن است نسلی که از جنگ تجربه‌ای ندارد، راحت‌تر بپذیرد.
*احساس می‌شود که شما مسأله‌ی نسل‌ها را تا حدی ساده می‌کنید، درحالی که جامعه‌ی ما به دلیل وجود نسل‌جوان پرجمعیت و پی‌آمدهای ورود آن به جامعه، با مشکلات بزرگ و عدیده‌ای دست به گریبان است.
**همه‌ی آنچه من گفتم، تنها در باب تفاوت نسلی بود و آن چیزهایی که منحصر به نسل خاص است. اما مسأله‌ای که آن را مسأله‌ی جوانان نام می‌گذارند قطعاً هست، و حتی خیلی جدّی‌تر و تأثیرگذارتر از تفاوت نسلی هم هست. این مسأله که برای جوانان امروز خیلی بیش‌تر از قبل هم مطرح است، ابعاد بسیاری دارد که عمدتاً هم به نارسایی ما در پاسخ‌گویی به آن برمی‌گردد. مثلاً جوانان در مسایل دینی تشکیک می‌کنند و اصلاً این خصلت دوره‌ی جوانی است. حال اگر شما نتوانستید پاسخ‌شان را بدهید دیگر مشکل از شماست و نمی‌توان ازآن، تفاوت نسلی را نتیجه گرفت. پیش از این ، در نظام سنّتی، جوان وقتی به سن ازدواج می‌رسید، شاغل می‌شده و ازدواج می‌کرد، و به یک بزرگسال تبدیل می‌شد؛ اما الان جوان در پانزده‌سالگی به بلوغ جسمی و روانی می‌رسد، درحالی که لااقل باید تا ده‌سال بعد برای ازدواج یا استقلال مالی و شغلی صبر کند. وقتی در جوان گرایش به استقلال وجود دارد، اما زمینه‌های بروز و تحقّق آن وجود ندارد، ما با مشکل جوانان روبه‌رو می‌شویم. برای جوان امروز این فضا فراهم نشده است که خود را به دیگران نشان دهد و بگوید که به اصطلاح برای خودش کسی است تا او را به رسمیت بشناسند. شما ببینید؛ در اول انقلاب، جوانان بیست و یکی دوساله‌ای بودند که اگر وزیر نبودند، بخشدار و فرماندار که بودند. نهادهایی چون جهادسازندگی هم تماماً از جوانان تشکیل شده بود. به این ترتیب، همه‌ی افراد آن نسل، هویت یافته بودند، ولی برای جوانان این زمان، چه زمینه‌ای برای هویت‌یابی فراهم کرده‌ایم؟
اما این‌ها مشکل جوانان است و ما نباید آن اصل اساسی را که مان‌هایم گفته است فراموش کنیم، بلکه بایدنشانه‌ها و ملاک‌های تفاوت نسلی را در وضع عینی دو نسل بجویید. اگر این یافته شد، حتی می‌توانید پیش‌بینی هم بکنید که متفاوت خواهند شد. اهمیت تفاوت نسلی هم درهمین است که در رفتارها وموضع‌گیری‌ها و عملکرد بعدی افراد تأثیر می‌گذارد و وقتی به سنین بزرگسالی هم رسیدند. شما می‌توانید اثرات تجربه‌های خاص را در رفتارشان ببینید. یعنی دو نماینده‌ی مجلس که از دو نسل متفاوت باشند، این تفاوت، در رأی نشان و در نوع برنامه‌ای که ارایه می‌کنند هم بازتاب پیدا خواهد کرد. پس تفاوت نسلی در بلندمدت اثرات عمیق خود را نشان می‌دهد.
یک مورد احتمالی دیگر راهم برای تفاوت نسلی می‌توانم بگویم؛ این که بین افرادی که جوانی‌شان را قبل از انقلاب طی کردند، با آنانی که جوانی‌شان را بعد از انقلاب طی کردند، که خود شامل دوره‌های مختلف جنگ و سازندگی و بعد آن می‌شود. نسل قبل افرادی هستند که اگر نگوییم فضای ضددینی، لااقل فضایی غیردینی و حکومتی غیردینی را تجربه کردند . ولی نسل‌ بعد از انقلاب، کاملاً برعکس، حکومتی اسلامی و جامعه‌ای دینی را تجربه کردند، که این، تفاوت‌های بسیاری را در پی دارد. به نظر من یکی از وجوهی که در رفتار نسل‌جوان باید دید، این است که نسل‌های بعد از انقلاب گرایش بیش‌تری از نسل قبل به تلقّی‌ها و نگاه‌های عرفانی به دین دارند. برای نسل قبل، البته در بین دینداران، مهم بوده است که همین صورت‌های امر دینی را مستقر کند، ولی برای این نسل گرایشات عرفانی و معنوی بیش‌تر شده است. یعنی همان‌طور که برای افراد تازه مسلمان مناسک مهم است، برای نسل قبل نیز که در فضایی غیردینی رشد کرده بود، آن مسایل مهم بود. برای نسل جدید که در فضای اهمیت مناسک بزرگ شده است، این مسأله، به اصطلاح جامعه‌شناسان برای ذهن او عادی شده و به دنبال بخش‌های کم‌یاب‌تر و جدید دینداری است. برخلاف تصّور برخی، این نه تنها به معنای زوال دینداری نیست، بلکه آن را باید به معنای تعمیق دینداری در نسل جدید گرفت.
*آقای دکتر! آیا می‌توان این خصلت را از حوزه‌ی دین تعمیم داد و گفت که اساساً فردیت در نسل جدید در همه‌ی حوزه‌ها بیش‌تر شده است؟
** بله، البته با این تفاوت که ریشه‌ی آن را نباید در شرایط حکومتی دید، بلکه این به نتایج جریان توسعه بازمی‌گردد. این یک امر پذیرفته شده است که با تفکیک اجتماعی، فردیت افزایش پیدا می‌کند و فرق نمی‌کند که در قالب چه نظامی باشد. وقتی شما برنامه‌های توسعه را اجرا می‌کنید، دارید جامعه را به لحاظ ساختاری تفکیک می‌کنید و این خود با افزایش فردگرایی همراه است. از این لحاظ است که می‌توان گفت؛ نسل جدید فردگراتر از نسل گذشته است، همان‌طور که نسل گذشته نیز که در مرحله‌ای از مراحل توسعه می‌زیست، نسبت به نسل پیش از خود فردگراتر بود. همان‌طور که می‌بینید؛ این هم به شرایط عینی زندگی برمی‌گردد و چون شرایط زندگی تغییر کرده، نسلی متفاوت هم پدید آمده است. حالا این فردگرایی تبعات دارد و حتی در نگاه فرد به سیاست و حکومت و در نوع حکومت مطلوبش هم تأثیر می‌گذارد. همان‌طور که در نوع دینداری یا سلیقه‌ی برگزیده‌اش هم اثر می‌گذارد و از این موضع به تفاوت‌ نسلی دامن می‌زند.
در این جا لازم است اشاره کنم که اگر ما چنین گرایش‌هایی را پیدا کنیم و این‌ها تداوم یابد، ممکن است به رغم این که بنیان‌های اصلی ارزشی جامعه را در نسل جدید نگه می‌دارد، درنوع فهم از آن‌ها تغییر ایجاد کند. مثلاً‌، عدالت ارزشی است که کسی آن را ناپسند نمی‌داند، اما برداشت از معنای آن، ممکن است تحت تأثیر فردگرایی تحول پیداکند و مثلاً ما شاهد تغییر مفهوم عدالت از توزیع عادلانه‌‌ی امکانات به توزیع عادلانه‌‌ی فرصت‌ها باشیم. همچنین ممکن است تغییرات کلی جامعه به سمتی برود که یک درک از آزادی و عدالت، جای درک دیگری ازآن را بگیرد، به این خاطر که نسل جدید برای آن اهمیت قایل شده است. یعنی باز مثل آن چه در باب دین گفتم، اگر توزیع عادلانه تثبیت شود، نسل نو به دنبال شکل و مفهوم دیگری از عدالت خواهد رفت.
*این استحاله‌ی معنا را که در آگاهی‌نسل جدید ایجاد می‌شود، چه‌طور می‌شود با الگوهای پیش گفته‌تان تحلیل کرد؟ یعنی چه چیزی در منظومه‌ی آگاهی‌های نسل جدید تغییر کرده که او متفاوت با نسل قبل می‌شود؟
** باز هم وضع هستی عوض شده است. وقتی که مثلاً نیازهای روزمره‌ی فرد عوض شد و آنچه می‌خواست فراهم شد، طبیعتاً او در وضع جدید قرار می‌گیرد و به همین‌خاطر مطالبات جدیدی هم دارد. این بحث سلسله‌ مراتب نیازها در روان‌شناسی است، اما این‌جا هم خیلی کاربرد دارد که هر نیازی را که شما برای انسان رفع کنید، آدم به سراغ نیازهای بعدی‌اش خواهد رفت. بحث اینگلهارت هم همین است که نسل قدیم‌ نیازهای درجه یک رفع نشده  داشت که برایش حل آن‌ها مهم بود. اما بعد از این که نیازهای اولیه رفع شد، برای نسل بعد نیازهای بعدی اهمیت پیدا کرد. یعنی مثلاً برای جوانی که دیگر دغدغه‌ی نان و آب ندارد، مسأله‌ی تحقّق خود ، اهمیت پیدا می‌کند.
*با در نظر گرفتن این حرف آخری که گفتید، یک مشکل روش‌شناسانه‌ی دیگر هم پدید می‌آید که کار را سخت‌تر می‌کند. آیا سنجش تجربی و آماری این که نسل جدید چه معنایی را برای ارزش‌ها و رفتارهایش در نظر دارد، بسیار سخت‌تر از سنجش اصل پایبندی‌اش به آن‌ها نیست؟
** بله، همین طور است . در ‌آن کاری که در طرح سنجش نگرش‌ها و ارزش‌ها هم شده، چندان توجهی به سنجش چگونگی درک از ارزش‌های مختلف نشده است. ببینید! ما تحقیقات وسیعی نداریم که با آن بتوانیم همه‌ی ابعاد تفاوت‌ نسلی را در جامعه‌مان بسنجیم. پس در باب تفاوت نسلی که در آن دو راه داریم؛ یا این که بررسی‌های دینی داشته باشیم و به تبع آن بگوییم که بین دو نسل درهمه‌ی اقشار چه تفاوت‌هایی وجود دارد، چون قشر و طبقه‌ی انسان‌ها تأثیر زیادی بر آگاهی‌شان می‌گذارد، من ندیده‌ام که چنین تحقیقی انجام شده باشد. راه دیگر این است که تحقیقات تجربی و داده‌های تجربی برای این که ببینیم در کجاها تفاوت‌ها به وجود آمده، انجام شده باشد که متأسفانه این را هم نداریم. بنابراین می‌توان گفت در یک کلّیتی تفاوت هست، اما جنس و نوع تفاوت را خیلی راحت و به قطعیت نمی‌توان گفت.
*سؤال آخر در بحث پیشرفت رسانه‌ها و خصوصاً اینترنت است. در ده‌ساله‌اخیر، تحولات رسانه‌ای در سطح جهان بسیار سرعت گرفته است و ما شاهد دگرگونی اساسی در نظامی ارتباطی فرد انسانی هستیم. در سال‌ها اخیر، این تحولات به طور فشرده‌ای وارد جامعه‌ی ما شده است و در چندین سال آینده نیز احتمالا این روند با سرعت بیش‌تری ادامه خواهد یافت. سؤال این است که این تحول بر فرآیند اجتماعی شدن نسل سوم ایرانی چه تأثیری می‌گذارد؟
**در اصل اثرگذاری که اصلاً بحثی نیست و این را باید مفروض گرفت. اما درباره‌ی چگونگی آن، باید دید که اینترنت یا رسانه‌های دیگر چه امکان‌هایی در اختیار یک جوان قرار می‌دهند و این‌ها در چه عرصه‌هایی، چه پی‌آمدهایی دارند. مثلاً آیا می‌توانند الگوسازی بکنند؟ یا می‌توانند برای او تنوع به ارمغان بیاورند؟ همچنین می‌توان شبکه‌‌ی روابط اجتماعی جدیدی را که به وجود می‌آورند بررسی کرد و چون بخشی از زندگی اجتماعی، روابط بالفعل آدم‌هاست، این وجه را که از آن به عنوان اجتماع مجازی یاد می‌شود، باید مورد بررسی قرار داد. یعنی فرد جوان این نسل علاوه بر این که با پدرو مادر و دوستانش ارتباط دارد، با آدم‌های دیگری هم ارتباط دارد که این ارتباط از طریق اینترنت است. مسلماً، این ارتباط، وضع هستی فرد راتغییر خواهد داد و تمام تعاملاتی که آدم‌ها در جهان واقعی با هم دارند،در این جا هم وجود دارد.
*آیا این جدا از این واقعیت است که نقطه‌ی مرجع خبری مردم و خصوصاً جوانان از روزنامه‌ها و رسانه‌های داخلی به سایت‌های خبری اینترنتی تغییر مکان داده است؟ در این صورت آیا همین حالت، البته با شدتی کم‌تر، در مورد رادیوهای فارسی برون مرزی هم اتفاق نیفتاده بود؟
**اتفاقاً آنچه وجه تمایزنسل‌هاست، بیش‌تر از سایت‌های خبری، در کلوپ‌ها و" چت"‌های اینترنت یافت می‌شود. از منظری که گفتید، تفاوت زیادی بین کسی که سال‌ها پیش رادیو بی بی‌سی را گوش می‌کرد، با کسی که امروز به سایت بی‌بی‌سی مراجعه می‌کند، نیست. اما از آن سو، چون در کلوپ‌ها و گپ‌ها، مراودات بالفعلی از طریق اینترنت رخ می‌دهد که آثار بیرونی هم دارد، در واقع یک جهان اجتماعی است که آدم‌هایش خیلی معلوم نیستند و این جزو هستی اجتماعی جوانان قرار می‌گیرد وحتی جوان ممکن است در این محیط تحقیر یا تشویق شود. تمام آن‌چه دربیرون بوده است، در این جا هم هست.
برای یک جوان، شایدمبادله‌ی عکس و نامه ومعرفی سایت‌های جدید به یکدیگر و حتی دوست‌یابی، به مراتب مهم‌تر از سایت‌های خبری و امثال این‌ها باشد. این چیزی است که از ‌آن به عنوان اجتماع مجاری یاد می‌شود و این وجوه است که در زندگی جوان امروز اثر دارد. اصلاً همین که جوان، این آزادی و این وضع هستی جدید را احساس می‌کندکه از خانه‌اش بیرون نرود و از طریق این کانال به همه جای دنیا وصل باشد، جوان این نسل را کاملاً متفاوت با گذشته می‌سازد. در گذشته، در دوران دانشجویی اگر فردی می‌خواست کتابی بگیرد، باید به کتابخانه‌ی دانشگاه می‌رفت و مجبور بود با دربان و کتابدار و متصدی کتابخانه و بسیاری افراد دیگر سلام‌وعلیک و گفت‌وگو کند و بسیاری اتفاقات دیگر برای او رخ می‌داد، که مجموعه‌ای این‌ها تعهدات بسیاری را برای او در این جامعه به وجود می‌آورد. اما الان این امکان به وجود آمده است یا کم‌کم به وجود می‌اید که شما همه‌ی این کارها را از طریق اینترنت انجام دهید. پس وضع زندگی یک دانشجوی دیروز با دانشجوی امروز فرق می‌کند. نامه‌نگاری اینترنتی نیز ارتباطات را بسیار آسان‌تر و متفاوت‌تر از گذشته کرده است . مجموعه‌ی این‌ها، آن مقولات اصلی را که درک آدم‌ها از جهان و زندگی‌شان را شکل می‌دهد، تغییر می‌دهد و مفاهیمی مثل زمان و مکان را به گونه‌ای دیگر تصویر می‌کند و معنایی دیگر می‌بخشد.
*پس جدا از بحث‌های آماری، به صورت تحلیلی هم می‌توان چیزهایی را درباره‌ی شکاف نسل‌ها پیش‌بینی کرد و گفت.
** بله؛ در این بحث ها دیگر نیازی به بحث آماری نیست ، مگر برای شناخت گستره تفاوت‌های موجود.
*سؤالی که مطرح می‌شود این است که با کدام معیار و چگونه می‌توان بدون داشتن آمار، حرفی را در باب شکافی نسلی زد که پایه‌ی علمی آن نیز سست نباشد؟
**خوب، اگر بتوانید در بحث وضع هستی،تفاوت را ثابت کنید، منطقاً به این‌جا خواهید رسید که چه پی‌آمدهایی خواهد داشت و در این صورت، یکی دو نمونه نیز برای اثبات و تببین‌نظر شما کافی خواهد بود. ببینید! داده‌های تجربی توانایی‌ زیادی برای رد تئوری‌ها ندارند و تئوری‌ها به قول لاکاتوش، از دست تمام داده‌های تجربی، جان سالم به در می‌برند. به همین جهت است که در عالم علم، دیگر کسی از تئوری صحبت نمی‌کند و معمولاً از پارادایم یا برنامه‌ی پژوهشی صحبت می‌کنند. بنابراین باید بحث شکاف نسل‌ها، وضع‌های عینی را بررسی کنید و سپس بگویید که درچه محدوده‌ها و از چه مکانیسم‌هایی این تحولات در نسل جدید پدید آمده است و فراتر از نحوه‌ی پوشیدن لباس و مانند آن، از این بحث کنید که جهان نسل‌هاچگونه تغییر کرده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات