فرشاد مهدیپور
شش ماه از اداره امور اجرایی کشور، توسط دکتر محمود احمدینژاد میگذرد.
آمدن رییسجمهور در کشوری نظیر ایران، که بسیاری از تحولات حوزههای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، در حوزه اقتدار و مدیریت او رقم زده میشود، اتفاقی کوچک و جزئی نیست و هنگامی که این جابجایی با تغییر کلان دو رییسجمهور همراه میشود، اهمیتی دو چندان خواهد یافت.
پاشنه آشیل فرهنگ
سیدمحمد خاتمی، پیش از ریاست جمهوری بیشتر چهرهای فرهنگی شناخته میشد که علاوه بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، دارای سوابقی همچون مدیریت بر مؤسسه کیهان، ریاست کتابخانه ملی ایران و عضویت در شورای عالی انقلاب فرهنگی بود. با این همه، روی کار آمدن او موجی از نگرانیها درباره وضعیت فرهنگی کشور را به دنبال داشت چون او در ردههای مختلف مدیریت خود نشان داده بود که با رویکردی باز و نسبتاً از هم گسیخته، آرایش صحنه فرهنگ را به سمت و سویی هدایت میکند که حداقل در سطح مجریان با گفتمان رایج جمهوری اسلامی سر سازگاری ندارد.
پس از دوم خرداد، این نگاه فرهنگی، از عقبهای سیاسی ـ اجتماعی نیز برخوردار شده بود و اگر در ادوار گذشته، تنها پایگاهی محدود در میان برخی نخبگان داشت، حالا به مدد برنامههای وسیع توسعه، زمینههای بسیار مستحکمتری برای اجرای چنین دیدگاههای پیدا کرده بود. دست آخر اینکه این حلقه نیازمند بازویی اجرایی بود که با تکیه زدن سیدعطاءالله مهاجرانی بر مسند فرهنگ کشور، تکمیل شد!
پایینترین امتیاز
مهاجرانی در مجلس پنجم، پایینترین رأی اعتماد را در میان دیگر وزرای کابینه از آن خود کرد و روشن بود که انتهای این ماجرا به رودررویی او با مجلس کشیده میشود. اتفاقی که میافتاد، اما مهاجرانی به مدد سستی و تعلل استیضاحکنندگان و بلاغت و مهارتاش در سخنرانی به راحتی از این معرکه جست.
این استیضاح سرانجام کار نبود و مدتی بعد او استعفا داد و قائممقام همه وزرای فرهنگ دهه هفتاد، احمد مسجد جامعی، بر جای او نشست.
با آمدن و رفتن مهاجرانی، تلاطمی در عرصه فرهنگ پدید آمد که تا امروز هم امواج آن ادامه دارد. او دست به کار آزادسازیهای بیحد و حصر در حوزه کتاب، مطبوعات و رسانهها، سینما، نمایش و ادبیات شد و آنقدر هیاهوها بالا گرفت و مهاجرانی هر کار فرهنگی را به سیاست و هرکار سیاسی را به فرهنگ ربط داد، که دیگر مجالی برای نقد منصفانه وزارت او برجای نماند. روند عرفیسازی ارزشها توسط مهاجرانی، در برخی زمینهها منجر به ایجاد و واکنش در میان داعیهداران فرهنگ انقلاب شد و شاید آنها را کسی از خواب غفلت بیدار کرد و به تحرک واداشت.
پرچم سفید
پس از مهاجرانی، احمد مسجد جامعی وزیر فرهنگ ایران شد و روحیه مسالمتجو و مداراگر او، التهابها را بسیار فروکاست و به مثابه بسیاری دیگر از وقایع سالیان اخیر، دغدغه فرهنگ نیز رخت بر بست. گویی با رفتن مهاجرانی و آمدن مسجدجامعی، مشکلات ریشهای فرهنگی این دیار حل شده و تنها یک شخص مسئول وضع موجود است! به اعتقاد برخی، مهاجرانی تنها مطالبات فروخفته جمعی را هویدا کرد.
ـ کاری که در مقیاس بزرگتر، خاتمی سردمدار آن شناخته میشود ـ و این جبر تاریخی است که باید پذیرفت و بر آن گردن نهاد، پذیرش این نگرش که مدعای خود را بر مبنای دیدگاه پارهای از ایرانپژوهان غربی استوار کرده است، به نظر مدعیان، چارهای جز هم پیوندی با نظام نوین جهانی و همراهی با انگارههای دنیای مدرن بر ما باقی نمیگذارد و باید پرچم سفید را خیلی زود بالا برد، تا هم از خسران و تهدید به دور ماند و هم بتوان کمی از تمتعات جدید را فرا چنگ آورد.
یاری نخبگان
اما حقیقت آن است که این سوار شدن موج خواستههای فردی بر فرد است و از آن مقدمه، این موخره(تسلیم شدن) برنمیآید و یا حداقل راهحلهای دیگری نیز موجود است. به تعبیر افلاطون، تن دادن به حوائج جمعی، سپردن صدارت امور به نااهلان است و اگر قرار باشد حاکمیت بدون در نظر گرفتن هدفگذاریهای کلان خود، فقط به گشایش فضا اقدام کند، دیگر مجرایی برای اعمال اراده(و منش) خود در اختیار نخواهد داشت و جامعه به هر راهی(دقیقاً، هر راهی) کشانده خواهد شد. حاکمیت موظف است تا ضمن «ایجاد محیط مساعد برای رشد فضائل اخلاقی براساس ایمان و تقوی» با «کلیه مظاهر فساد و تباهی» مبارزه کند.
این وظیفه، نه تعطیلپذیر است و نه تعبیرپذیر، چرا که اساس جمهوری اسلامی بر آن نهاده شده است. حتی اگر بپذیریم که جستن راهکارهایی برای تحقق چنین اصلی سخت و دشوار است، حداقل میتوان این خواسته را مدنظر قرار داد که نباید بر حجم این خواستههای سرکش افزود و توقعات را بالا و بالاتر برد، تا آنجا که حریم و حدی مصون از خدشه و تعرض نماند.
خوب، بد و زشت
شاید علت تعلل و ناکارآمدی و تسلیم را باید در جای دیگری جستجو کرد، آنجا که مدیران فرهنگی وقت، بیشتر در کنار خود چهرههایی را میدیدند که اندیشههایشان بر طبق باورهای حلقه کیان شکل گرفته بود. مجموعهای فکری ـ فلسفی که در سالهای اول دهه هفتاد گردهم آمدند بر مبنای ایدههایی چون پلورالیسم، سکولاریسم و جهانی شدن، باورهای ذهنیشان شکل یافته بود. گرچه نوبت پرسش دیگری نیز هست و آن اینکه مگر رشد و نمو چنین افکاری، جز در سایهسار حکومت اسلامی ممکن شده و بسیاری از چهرههای دخیل در همین تحول فرهنگی، خود روزگاری انقلابی نبودهاند، پس چگونه راهی خلاف گذشته خویش را پیمودهاند؟
اتخاذ روشهایی غیرعلمی و غیرعمیق، عدم ایجاد تحول در زیرساختهای فرهنگی و مغفول ماندن نحوه برخورد با پدیدههای مدرن غرب، بسترهای مهم نابسمانی فرهنگی سالیان اخیر را شکل داد.
و در نهایت نگاه قشریگرایانهای که فقط یک تیتر روزنامه و عنوان کتاب را هرم ارزشها تلقی میکرد، موجب شد تا همه چیز در سطح بماند و کمتر کسی به سراغ ریشهها و اندیشهها برود!
در اثنای چنین کندرویها و تندرویهایی( که مجال پرداختن به آنها در اینجا فراهم نیست) بخشی ازمدیران و مجریان فرهنگی، رخت تفکر درجایی دیگر پهن کردند و در چنین منطقی جایی برای شعارهایی پرمعنایی نظیر صدور انقلاب، جامعه مدینهالنبی و احیای تمدن اسلام نبود و حالا چه شریعت سمحه و سهله به اجرا درآید و چه شریعتی که درنهادش تساهل است، تفاوتی در کار نیست، آنچه میماند حرکت به مسیرغربیشدن است، که گویی از آن گریز و گریزی نیست.
سر در برف
این تحلیل در نهایت نشان میدهد که اساساً ایرادگیری جزئی و موردی بر عملکرد فرهنگی 8 سال گذشته، عملی نادرست است، چرا که چون دیدن فیل در تاریکی، ما را از رودر رویی با فرهنگ بزرگ و سترگی که در برابرمان نهاده شده ـ که همانا توسعه اباحهگری فرهنگی در همه ابعاد و اذناب است ـ باز میدارد.
اختاپوستی که دیگر از مرزها و پنجرهها گذشته و برخانهها و جانها، جا باز کرده است و اگر در نمایی از کنش دولت هشتسال گذشته، که برشانههای توسعهمدار دولت سازندگی ایستاده است، وفور انتقاد از حکومت، تأکید بر شفافیت، آشکار شدن منشأها و زیرساختهای فکری مدیران و ... را بتوان دید، لیکن سر را نمیتوان به زیر برف برد و این ابهامات را نپرسید.
راههای طی نشده
با این پیشینه منقش مغشوش، محمود احمدینژاد و به عبارتی دیگر صفار هرندی وزیر فرهنگ وی چه خواهد کرد؟
اونه میخوهد(و نه میتواند) راهی منقبض را پیشپای فرهنگ ایران بگذارد. حد و حصر فرهنگ ایران، فعالان چند انجمن هنری با یدککش پسوندهای اسلامی نیست و بالعکس، راه دیگر پیش روی او، پیمودن مسیری است که کوشید عرفان بازی و معنویاندیشی را بسط دهد و از رهنمون چنین مخدر کارساز و بیدردسری، خود بر مرکب سواره بماند. طبعاًانتظار ما نیز این نیست که او چنین راههایی را برود که دیگران رفتهاند و این همه از آن در عذاب و فعانیم، مسیری که به تعبیر خود او محافظهکارانه است و در انتها ابتذال را به ارمغان میآورد.
فردا از آن کیست؟
این پرسش را باید باز هم با هم مرور کنیم. امروز 27 سال از پیروزی عجیبترین انقلاب قرن میگذرد، انقلابی که چون سیلابی آمده بود تا راه حرکت به آیندهای متعالی را از درون سنت بپیماید و او اگر بتواند، اندکی از آن خون همیشه تازه را به رگها بازگرداند، قطعاً پاسخ پرسش روشن است، اگر بتواند. در آینده در این باره بیشتر خواهیم گفت.