مساله نوع و نحوه حکومت در ایران پس از پایان جنگ 8 ساله و بویژه پس از رحلت حضرت امام(ره) به یکی از پردامنهترین مسائل فکری ـ سیاسی جامعه تبدیل شده است و تا سر حد جدالی پایا میان طیفهای مختلف فکر و جریانهای فعال سیاسی تثبیت شده است و هنوز هم نمیتوان اتفاق نظر و اجماع قابلقبولی را در میان کسانی که با این موضوع درگیرند صورتبندی نمود.
اگر چه ریشههای این جدال فکری در ایران به اختلافنظرها و تفرق آرای موجود در انقلاب مشروطیت و رخدادهای پس از آن باز میگردد اما در دهسال اول پس از انقلاب، هژمونی گفتمانی و غلبه کاریزماتیک حضرت امام(ره) از یک سو و درگیری تمام عیار کشور در جنگی فراگیر، رخصت بروز این نوع مجادلات را نمیداد اما با پایان گرفتن جنگ رفتهرفته زمینههای طرح این جدال فراهم شد و پس از رحلت امام بسرعت این مسأله اوج گرفت و به یکی از جدیترین و بنیادیترین مباحث مطرح در فضای فکری ـ سیاسی جامعه مبدل شد.
مساله مبنای مشروعیت حکومت و ساز و کارهای حکومت دینی، سهم و نقش مردم را در برپایی و استمرار حکومت، میزان تطابق حکومت دینی در قالب جمهوری اسلامی با دموکراسی یا تئوکراسی یا اتوکراسی به عنوان سوالات جدی چالشهای دامنهداری را در جامعه برانگیخته است. در طول قریب به دو دهه گذشته بویژه از سال 68 به این سو جریانهای سیاسی با استناد به نظرگاههای متفاوت و اندیشههای سیاسی مختلف صورتبندیهای خاص خود را از حکومت و شکل و ساز و کار آن ارایه نمودند.
جریان محافظهکار سیاسی در نیمه دهه هفتاد به طرح و تبیین «حکومت عدل اسلامی» پرداخت و با پذیرش نسبی نقش و نظر مردم در حکومت حداکثر آن را زینتی برای حکومت قلمداد نمود که فایده آن هزینه نمودن از «آرای زینتی مردم» در مجامع بینالمللی برای بالا بردن اعتبار و وجهه خارجی نظام است.
در همین زمان شکلگیری جریان اصلاحطلب که به لحاظ تبارشناسی نسبت نزدیکتری با امام و اندیشههای او داشتند با همراهی جریان روشنفکری دینی و با اتکا به وزنه اعتبار اجتماعی که از جنبش اجتماعی دوم خرداد حاصل آمده بود توانستند قرائتی از دموکراسی دینی را ارایه نمایند که حداقل در لفظ مورد پذیرش و اجماع همه جریانات سیاسی قرار گرفت و طوعا یا کرها «مردمسالاری دینی» به عنوان مبنای نظام جمهوری اسلامی مورد توافق قرار گرفت.
حال پس از انتخابات ریاست جمهوری دور نهم که به هرشکل و شمایل و با هر تمهید و مقدمهچینی، نوعی جریان بنیادگرایی قدرت گرفته است که بیش از آنکه با خط اصیل انقلاب و امام پیوند داشته باشد با جریانات فکری رادیکال و بعضا فاصلهدار با اندیشههای امام موانست و مجالست دارد و با شعار«دولت اسلامی» برسرکار آماده است، پارهیی جریانهای خاص و شناختهشده این طیف به این صرافت افتادهاند که روشنتر از گذشته به تبیین مغایر بودن حکومتدینی با اعتبار و مشروعیت بخشی رای و نظر مردم بپردازند و متاسفانه حتی از حضرت امام نیز برای دست یافتن به منظور خود بهره ببرند.
آنچه آقای محسن غرویان در هفتهگذشت بیان داشته و گفته است که حکومت مورد نظر امام نسبتی با جمهوریت و رای و نظر مردم ندارد و امام به ضرورت زمان و مکان به پذیرش آن تن داده است؛ با هر شناختی که از حضرت امام و اندیشههای او مغایر است و بیش از هر چیز تحریف و سوءاستفاده از نظر امام برای مشروعیت دادن به نظرگاههای یک جریان خاص فکری را به ذهن متبادر مینماید.
با غور در نظرات امامخمینی و مرورمشی و شیوه ایشان چه در جریان انقلاب و چه در جریان پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی میتوان به بیپایه و اعتبار بودن سخن آقای غرویان پی برد. صاحب این سخن همان داعیهدار نظری است که چندسال پیش در نشریه کیهان فرهنگی ولایت فقیه را«استبداد مصلحان» معرفی نمود و تلاش کرد که در پرتو دفاع از ولایت فقیه«استبداد دینی» را تئوریزه نماید. روشن است که حتی پارهیی محافظهکاران و همراهان فکری ایشان چنین تجربی وجسارتی را به بنیان نظریه حکومت دینی امامخمینی برنمیتابند.
به هر روی این چالش دامنگیر جریانهای سیاسی مختلف با تحلیل محتوای دیدگاههای حضرت امام(ره) در رابطه با نوع و نحوه حکومت تفسیرهایی بعضا با 180 درجه اختلاف ارایه میدهند که بیش از آنکه بیانگر دیدگاه حضرت امام(ره) باشد نشاندهنده آن است که این جریانها قصد دارند در جهت اسکات خصم در مجادله، از قدرت معنوی حضرت امام(ره) بهره بگیرند و مخالفت با دیدگاه و تحلیل خود را مخالفت با نظر امام(ره) قلمداد نمود و بدین وسیله طرف مقابل را منکوب نمایند.
بطور طبیعی میتوان تصور کرد که حضرت امام(ره) به عنوان یک متفکر و اندیشمند در طول زمان به تبیین و تکمیل نظریات خود در این باره پرداختهاند و هرچه با عینیت مسأله حکومتداری و اداره مستقیم جامعه مواجه شدهاند به نظریات کاربردیترین دست یافته باشند، اما این واقعیت موجب شده است که «قاطعان طریق» اندیشههای آن بزرگوار فرصت یابند که بیعنایت به اصل«تناسخ متون» متناسب با میل باطنی خود با استمساک به پارهیی گزین شده از نظریات آن بزرگوار خود را« یاوران رفیق» امام بنمایند.
روشن است که در معرکه آرا و نظرات موجود، این نوع استحصال از منبع نظرات امام(ره) تنها نتیجهیی که حاصل می نماید نه اعتبار و استحکام استدلالات آنان بلکه بدگمان شدن نسل جدید به دیدگاه و مشی و طریق بینانگذار این نظام را به دنبال خواهد داشت.
اگر امثال شاگردان آقای مصباح به دنبال تئوریزهکردن نوع خاصی از حکومت دینی هستند هیچ لزومی ندارد که برای اثبات حقانیت دیدگاههای خود به چهره امام(ره) پنجه بیفکنند و آن را در نظر نسل جوان پرسوال امروز مشوه نمایند. آقای مصباح و شاگردان ایشان میتوانند همان فاصله و نسبتی را که در زمان حیات امام(ره) با آن بزرگوار و اندیشههایش داشتند حفظ نمایند و با عنایت به توجهات خاص دوران حاضر به منظومه فکریشان کار و بار خود را به سامان رسانند.